خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 15 رای - 2.6 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آنتي عشق

مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #1
آنتي عشق
نام كتاب : آنتي عشق


يه نگاهي به قيافه ي خسته ي بچه ها انداختم...
دستامو بهم كوبيدم و گفتم: كيمه نت( تمام شدن تمرين)...
همچين با ذوق ايستادن و نگام كردن كه انگار دنيا رو بهشون داده بودم.
خندم گرفت .اما هوس يه نمه كرم ريزي داشتم... ولي باز دلم سوخت و گذاشتم براي يه وقت ديگه...
انگاركوه كنده بودن. دستامو بهم كوبيدم و گفتم: خوب تمرين براي امروز كافيه... تا شنبه. اوس...
بچه ها با خوشحالي گفتند: اوس...
- ميشا جون؟
-جانم؟
- ميشا جون من ميتونم شنبه نيام؟
-اره عزيزم... مش ل كي نيست...
-تمرين جديد كه نميدي؟
-نه گلم هنوز بدنتون آماده نيست...
دل ارام يكي از شاگرداي پاي ثابتم بود. ازم خداحافظي كرد و منم به رختكن رفتم. مثل چي عرق كرده بودم. تاپ و
شلواركمو در اوردم و مانتو و شلوار پوشيدم.اوف... چه بوي سگي ميداد ... هميشه عادتم همين بود... از شنبه كه
ميومدم باشگاه يه دست مانتو شلوار تر تميز تنم ميكردم... تا اخر هفته با همون ميچرخيدم... جمعه ميشستمش واسه
ي شنبه... اسپري فوجيمو از كوله ام در اوردم و يه دوش گرفتم... تابرسم خونه و يه دوش آدمانه بگيرم.
صداي خانم تاجيك بلند شده بود. كل باشگاه وگذاشته بود رو سرش...
- ميشا... ميشا جان...
روسريمو سفت وسخت زير گلوم گره زدم و رفتم سراغش.
پشت ميزش كه شتر با بارش گم ميشد نشسته بود... داشت پول ميشمرد.


اي خدا خودم يه دونه دستگاه پول شمار براي اين باشگاه بخرم... انگشت شصتشو به زبونش زد و با دستهاي تف مالي
باز مشغول شمردن شد. اييي.... چندش... الان حتما ميخواست اون پولو بده به من... واي حالت تهوع گرفته بودم.
هنوز حواسش به من نبود.
تلفن زنگ زد ... يه ثانيه جواب داد وگفت: تعطيله و فوري هم كوبيدش رو دستگاه.
تا خواست باز منو صدا كنه ديد جلوش ايستادم. تو روم خنديد و گفت: ميشا جان ... اين خانم براي ثبت نام دخترش
اومده... منم هرچي بهش گفتم كه تو خيلي وقته كارتو شروع كردي تو گوشش نميره كه نميره.
به قيافه ي زنه كه رو به روي ميز خانم تاجيك نشسته بود خيره شدم وگفتم:براي ثبت نام دخترتون اومديد؟
زنه پوفي كشيد وگفت: دختر من كمربند قهوه اي داره...
ابروهامو بالا دادم و بهش نگاه كردم. من با بچه ها هنوز كمربند زرد و كار ميكردم ...چقدر جلو تر بود.اصولا اين تيپا
دنبال دان يك و مربي گري بودن...
مثل روژان كه تنها دان يكم بود و به عنوان كمك مربي و روزايي كه من نبودم اونجا حضور داشت و يه درصد كمي هم
از باشگاه ميگرفت.
اروم گفتم: اين جا يه باشگاه تفريحيه.... حرفه اي عمل نميكنه ها....
نذاشت حرفمو تموم كنم... ميون كلامم پريد وگفت: ميدونم... دختر من ماه اينده يه مسابقه ي استاني داره... يه مدتي
مسافرت بوديم نشد كه تمرين كنه... حالا اومدم بايه مربي صحبت كنم كه به صورت خصوصي ميتونه بهش اموزش
بده يا نه...
هان... دردش اين بود. خوب زودتر زبون باز كن... اخه الان من جلوي خانم تاجيك كه زل زده بود توصورتم و در
واقع چشم دوخته بود به دهنم و اخم كرده بود چي ميگفتم؟
اروم و شمرده گفتم: خوب ميبينيد كه من با اين باشگاه قرار داد دارم و تابه حال ورزشكار خصوصي هم نداشتم...
زن يه لبخندي بهم زد وگفت: پس نميتونيد....
-شرمنده...
سرشو تكون داد و ازما خداحافظي كرد و از باشگاه خارج شد.
منم با بچه ها و خانم تاجيك خداحافظي كردم و از باشگاه زدم بيرون.
داشتم تو پياده رو ميرفتم كه ديدم بند كتونيم بازه... خم شدم تا بند و دور مچ پام ببندم كه صداي بوق بوق يه ماشين
باعث شد تا هفت هشتا فحش تو دلم بدمش... دوباره بلند شدم برم كه باز بوق ميزد...
محلش نذاشتم. ديگه داشتم به سر خيابون ميرسيدم كه يه انتر جلوم ترمز كرد و صداي جيغ لاستيكاش دراومد.
اخم كردم وخواستم ببندمش به رگبار فحشاي خوشگلم كه ديدم ... همون خانمه است...
خانمه شيشه ي 206 شو كه برقي بود وپايين داد وگفت: مطمئني نميخواي خصوصي با دخترم كار كني؟
يه لبخند تحويلش دادم و گفت: ميرسونمت....
تشكر كردم و گفت: چند ساله مربي هستي؟
خنديدم وگفتم: هشت ماهه...
-درس خوندي؟
- دانشجوي ارشد مديريت ورزشي ام...
-كارت مربي گري هم داري؟
-بله... دان شيش كاراته هستم...
بالبخند تصديق كرد وگفت: عاليه...
-شمارتو ميدي عزيزم؟
بهش شماره تلفنمو دادم تا بعدا باهاش حرف بزنم و قرارامونو بذاريم. باز تعارف كرد كه برسونتم خواستم سوار
شم... اما بيخيال شدم .تشكر كردم و گفتم:اگه تمايل داشتيد بهم زنگ بزنيد... من روزاي فرد وقتم ازاده.
موافقت كرد و برام بوق زد و رفت.
اينم از روزي امروز ما...
تا خونه پياده رفتم. هنزفري تو گوشم بود و با اهنگاي انريكه صفا ميكردم.
اهنگ ديملو يه لحظه قطع شد... اسم ام اس اومده بود... مهراب بود كه برام نوشته بود: سلام خانمي خوبي؟
جواب دادم:اره...دارم ميرم خونه.... خستم.
زد: خسته نباشي ... چرا؟
-باشگاه بودم...

-خانم ورزشكار..آرم لبخند.
-چاكريم.
-ما بيشتر....مراقب خودت باش.
-نترس هستم... باي.
-باي عزيزم.
تمام مدتي كه داشتم با مهراب اس ام اس بازي ميكردم اصلا حواسم نبود كه از خونمون رد شدم. مجبوري دوباره
دنده عقب پياده اومدم.
جلوي خونه يه پرادو مشكي و يه تويوتا كمري پارك شده بود... جفتشونم جلو ي پاركينگ خونه ي ما...
با اينكه ماشين نداشتيم... اما در هر صورت حق ندارن جلوي در خونه ي ما پارك كنن... حتما مهمون يكي از همسايه
ها بودن. كل اين محل ميدونستن ما ماشين نداريم به خاطر همين هميشه جلوي خونه ي ما ماشيناي لكنتشونو پارك
ميكردن... و البته هميشه هم من از خجالتشون در ميومدم...
حرصي شدم و از تو كوله ام تيغ موكت بري صورتيمو در اوردم... به بهونه ي بستن بند كتونيم دخل دو تا تاير تويوتا
رو دراوردم... يه قدم ديگه هم جلو رفتم و دو تا تاير اون يكي پرادو هم لت و پار كردم.
اخيش ... چقدر ميشد راحت نفس كشيد...با يه لبخند شيطوني كليد انداختم و در و باز كردم.
تا وارد حياط خونه شدم... يا الله.. چه خبره اين همه مهمون... در واقع ميمون. اينا از كجا اومدن... ما تو تير طايفمون
همه رو با هم جمع كنيم ده نفر هم نميشن... اما حالا... يكي دو تا سه تا چهار تا... اوووو.... نه جفت كفش... همه هم نو
واكس خورده...چه خبره؟؟؟
خاله و شوهرخاله ام كه نبودن.. چون ديشب اينجا بودن.. عمه پوري عمه ي مامانم هم كه نبود... طفلك نه شوهر
داشت نه بچه...
بابام كه تك فرزند بود و پدر ومادرشم فوت شده بودند وجز عمو رسول و عمو راشيد و عمورضا كه سه تا پسرخاله
هاش بودن وسه تاشونم از قضا باهم برادر بودن كسي ونداشت... مامانمم كه جز خاله مستانم كسي و نداشت. هان
شايد پسردايي مامانم اقا ضيا اينا باشن... اخه اونا كه شيرازن...
حس فضوليم فرمان دادا ز در اصلي وارد بشم... اما منطق نداشتم گفت نه... منم از تراس اشپزخونه رفتم تو ...
مامانم تو اشپزخونه بود و تا منو ديد اومد يه جيغ بنفش كه موقع سوسك ديدن ميكشيد بكشه كه من جلوي دهنشو
گرفتم....
-مامان... اينا كين؟ مهمون داريم؟ (من خرم؟ يا خنگم؟خوب مهمون كه داشتيم... سواله ميپرسما) ادامه دادم: براي
چي اومدن؟ از رفيقاي بابان.... مامان .. چرا جواب نميدي؟؟؟
ديدم مامانم داره هي بال بال ميزنه.... يادم افتاد كف دستمو گذاشتم رو دهنش... بدبخت كبود شده بود.
همينجور داشت نفس عميق ميكشيد... يه لبخند زدم وگفتم: سلام جيگر طلاي من...
با نفس نفس گفت: سلام و زهرمار... سلام و كوفت... سلام و درد... دختر داشتي خفم ميكردي...
لبمو گاز گرفتم و هيچي نگفتم. مامانم فوري گفت: بدو برو لباساتو عوض كن....
فهميدم كه دعوا و تنبيه موكول شد به بعد... چقدرم هول بود.
تند تند ليوانا رو ميذاشت تو سيني و گفت: اين سيني چايي و هم بيا ببر....
سيني چايي... هي... بوي توطئه مياد.
سيني چايي... هي... بوي توطئه مياد.
چشمامو ريز كردم و گفتم: نميخواي بگي كه اينا خواستگارن؟
مامانم يه لبخند خر كننده زد وگفت: اره...
دو تا پا داشتم دو تا پا هم ميخواستم قرض كنم كه از همون راهي كه اومدم برگردم برم....
داشتم در تراس و باز ميكردم كه مامان بازومو كشيد وگفت:كجا؟
-مامان... نگو كه ميخواي منو نگه داري...
مامانم مهربون گفت: عزيزم خواستگار برات اومده... زشته.... بيا برو لباس هاتو عوض كن.... اين سيني چايي و هم
ببر...
-مامان غلط زيادي كردن كه اومدن.... اصلا واسه ي چي گفتي كه بيان؟؟؟
مامانم يه عزيزم و دخترم تحويلم داد. از اون عزيزم و دخترم هايي كه از صد تا فحش بد تر بود.
اخرشم دندون قروچه كرد وگفت: ابرو ريزي نكن...
باز خواستم برم كه بازومو بشكون گرفت كه يه ناله ي ريز كردم.
-اينقدر با ابروي من بازي نكن... بيا براي يه بارم كه شده سر سنگين بشين تو مجلس... من جلوي خانم عزتي ابرو
دارم...
هان بگو اين نقشه ي شوم و كي كشيده... همون همسايه ي فضول سركوچمون كه بنگاه شادي شادماني باز كرده... اي
الهي بتركه.
-خانم عزتي لنگ در هوا مونده فقط من شوهر كنم؟ خيلي هنرمنده بره جفت دختراي ترشيده اشو شوهر بده... مامان
به خدا نذاري برما جيغ ميزنم...
-دختره ي پتياره... روتو كم كن خجالت بكش...
-بابامن شوهر نخوام كيو بايد ببينم؟
-بسه بسه.... اينه ي دق من و بابات شدي بسه... حالا ميخواي ابروي منم ببري؟ يا مياي ميشيني تو مجلس... يا هم...
-من در هر صورت با دومي موافقم.. براي هر تنبيهي نيز امادگي دارم... به خدا تا عمر دارم غلامتم... گير نده بذار من
برم...
مامانم با يه قيافه ي متاسف گفت: پسره خوش تيپيه... تحصيل كرده است... خانواده داره... ميگه تو صدا و سيما
مجريه... حداقل يه دقه بيا ببينش....
چشام هفتاد وپنج تا شد...
-مجري صدا و سيما فاميل خانم عزتي ميشه؟ اخه خانم عزتي عدد اين حرفاست؟ مامان يه چي ميگي ها؟ خواستگاراي
قبلي كه برام فرستاده بود چه گلي به سرم زدن؟ يادت رفته همين خانم عزتي جونت يه مرد زن دارو فرستاده بود
خواستگاري دختر شوهر نديده ات؟
-اين دفعه فرق داره...
- يا همين هفته ي پيش... مگه پسره معتاد نبود... بابا كلي تحقيق كرد...
-باور كن اين دفعه ادم حسابيه... اصلا از فاميلاش نيست... يه دوستي قديمي داره با مادر پسره... بالاي شهر ميشينن...
پولدارن.... ماشيناشونو ديدي جلوي در پارك كردن؟
يا باب الحوائج... زير لب گفتم: خاك بر سرم...
مامان شنيد... حالا در حالت معمولي ولوم صدامو بايد ميبردم رو 100 ها... اما تو مواقع بحراني مثل چي ميشنيد... تو
صورتم نگاه كرد وگفت: چي كار كردي؟
-هيچي به خدا...
-راست بگو خون به جيگرم نكن...
-به خدا كاري نكردم...
-قسم دروغ نخور.... باز خط كشيدي رو تنه ي ماشين؟
-نه....
-بگو چه مصيبتي به سرم اومده؟
-هيچي بابا يه دونه تايرشو پنچر كردم... لبامو گاز ميگرفتم كه مامان د و تا مشت زد به سينه اش و منو نفرين كرد.
-يا امام هشتم منو از دست اين دختره ي فتنه.......
صداي بابام اومد كه مامانم و خطاب ميكرد: طاهره... طاهره خانم...
مامانم ابروشو بالا دا دو با غرش گفت: برو لباساتو عوض كن چاييو ببر....
سرمو انداختم پايين و سعي كردم با مظلوم نمايي مامان و منصرف كنم. اما نشد. اخرشم خرم كرد و مجبوري سيني
چايي وداددستم.
منم تريپ خودشيريني اومدم كه بذار لا اقل صورتمو بشورم.
مامان موافقت كرد و از اشپزخونه رفت بيرون.
نميدونستم چه خاكي به سرم بريزم... كولمو رو ميز گذاشتم... يه اينه ي كوچيك دراوردم و تو صورتم زل زدم.
چشمهاي عسليم يه برق شيطنت داشت... اخ جون. تو كوله ام يه رژ جيگري جيغ داشتم. بيشتر براي چرب كردن لبم
ازش استفاده ميكردم... همونو با تموم قدرت روي لبم ماليدم... يه ذره هم بالا و پايين كه لبام كج و كوله به نظر
برسه... يه سايه ي سه رنگ سياه و سفيد و نقره اي كه تازه خريده بودم هم برداشتم و پشت چشممو سياه سياه
كردم...
رژگونه نداشتم همون رژه رو به گونه هام كشيدم...وايي شبيه اين دختراي سر چهار راهي.. خاك برسرم..خواستم
صورتمو بشورم... اما....
ياد عطر اشانتيوني افتادم كه ....
هفته ي پيش براي تولد دوستم براش يه عطرزنونه خريدم... چون نسبتا گرون بود يه عطر كوچولوي مردونه هم
اشانتيون داد.
اي عزتي الهي گور به گورشي...سنگ قبرتو بشورم. رخت عزاتو بپوشم.ببين ما رو تو چه هچلي انداختي...!
يه ذره از اون عطر مردونه هه هم به خودم زدم... ديگه واقعا فكر ميكردن كه من... يا امام غريب پس فردا پشت سرم
حرف درميارن...
نه بابا... چه حرفي... اصلا من به عطر مردونه علاقه ي وافر دارم چي كنم... از كارم پشيمون شدم. يه ذره سايه ي
چشممو پاك كردم... لبم و هم با دستمال خواستم پاك كنم... اما پاك نشد.
دو دستي تو سرم كوبيدم... رژش 48 ساعته بود!
حالا چه غلطي كنم... ؟ اروم لاي در اشپزخونه رو باز كردم.... هي گندتون بزنن دقيقا نشسته بودن رو به روي پله ها
كه تهش مي رسيد به اتاق مارال...
ميدونستم مارال هميشه تو اتاقش ميمونه تا مجلس تموم بشه...
حالا اگه ازش ميخواستم برام شير پاك كن بياره بايد از جلوي مهمونا رد ميشد....
در و بستم و بهش تكيه دادم... اي خدا من چه كار كنم؟ صورتمو با مايع ظرفشويي شستم..... اي وايييي.... خواستم
اسكاچ بزنم دلم نگرفت اونو بمالم به لبم...اوف روش تفاله چايي هم بود.... بيخيال شدم... اما لبام هنوزوحشتناك
قرمز بود. سيم ظرفشويي هم عمرا. مگه از جونم سير شدم اينطوري خودمو شكنجه كنم.... گونه هام.... خدايا....
ازجام بلند شدم و كولمو برداشتم و از خونه زدم بيرون... تا سر كوچه يه كله ميدوييدم... با اين قيافه... خاك برسرت
ميشا!!!
تا رسيدم سر كوچه... تو يه بريدگي كه از خود ديوار بود... وايستادم و زنگ زدم به مارال خواهرم...
حالا صد تومن بيشتر شارژ هم نداشتم... خدايا هر دم از اين باغ بري ميرسد...
مارال بالاخره جواب داد.
-بله؟
-بله و بلا... گوشيت مگه هميشه ي خدا دستت نيست؟ پس چرا يك ساعته ميزنگم جواب نميدي؟
مارال غرغري گفت: زهرمار... دستشويي بودم...
بعد يه نمه تفكر با هيجان گفت: هوووي ميشا مگه الان نبايد پايين باشي؟ خواستگار اومده...
-پايين كجا؟
-درد.. .طبقه ي پايين...
-هان... ببين مارال... من الان سر كوچه ام... اون شيرپاكن و وردار بيار ...
-چيييييييييي؟
-زهر مار... جيغ نزن... گفتم شيرپاك كن و بردار بيار سر كوچه...
- ميشا خل شدي؟
-نه...
واي حالا براي اين كره خر چطوري توضيح بدم كه چي شده...
اروم گفتم: مارالي... خواهرم... بي زحمت شير پاكن تو بردار... لباس بپوش بيا سر كوچه.
مارال گيج گفت: ميشا تويي؟
نفسمو فوت كرد مو گفتم: پ نه پ خواهر زا ده ي شاه عباس صفويه هستم از بيستون مزاحمت ميشم....
مارال وسط حرفم پريد وگفت: كودن... پايتخت ايران زمان صوفيه اصفهان بود نه شيراز....
خدايا... به قران اگه اين دانشجوي كارشناسي تاريخ باشه...
-بيستون مال شيرازه؟؟؟ نه بيستون مال شيرازه؟... مارال بيستون مال شيرازه...؟؟؟بيستون مال شيرازه؟ دانشجوي
تاريخ؟؟؟؟؟
-خيلي خوب نيست... مال اهوازه نه يعني همدان... فكر كنم... اه... چه ميدونم.
-برات متاسفم..
-براي خودت متاسف باش... جيغ نزن.... اصلا تو شيرپاك كن ميخواي چيكار؟
- مارال احمق .. سنگ قبرتو بشورم... كاري كه ميگم و بكن. بيا سر كوچه منتظرم...
و تماس قطع شد. مسخره اين ايرانسل خز هم كه اصلا ادم نيست. اخه من نميفهمم چرا هي فرت فرت بايد شارژ
بخرم.به خدا اين دو تومن دو تومنا رو بذارم رو هم جمع كنم ميلياردر ميشدم.
حالا بيستون مال كجا بود؟!
مارال بيا ديگه.... يعني خدا نخواد كه من از اين بشر يه تمنايي... خواسته اي... كاري بخوام برام انجام بده... گيسام
سفيد شد تو همين يه ربع...
با ديدن يه پسري كه برام سوت ميزد كلافه روسريمو كشيدم جلوتر...
يه دست روشونه ام اومد. خواستم بزنم طرفو نفله كنم كه ديدم خواهرمه....
-اي بميري مارال خدا زبونتو ازت گرفته؟ نگفتي سنگ كوپ كردم؟
ديدم هيچي نميگه... اصولا ازش بعيده كه جواب منو نده و خفه خون بگيره... يه ذره كه گذشت گفت: ميشا اين چه
قيافه ايه؟
بعد دو دقيقه زد زير خنده....
شير پاك كن و از دستش گرفتم و از تو كوله ام دستمال كاغذي در اوردم و مشغول شدم... خدايا پاك بشه... من غلط
كردم. اصلا ميرم تو مراسم عين بچه ي ادم ميشينم...
مارال ميخنديد و منم با فحش و بد و بيراه به خانم عزتي مشغول بودم.
در حالت معمولي هيچ رژي لبمو ساپورت نميكرد.... چون هميشه رژا رو ميخورم.... اخه خيلي خوشمزه ان... ولي اين
يكي... ايي سنگ قبر صاحب كارخونه اشونو بشورم... چه مارك در به دريه ...
مارال پرسيد: چرا اين شكلي كردي خودتو ؟
- خريت....
-چرا نيومدي بشيني تو مجلس... نميدوني پسره چقدر خوشگله....
سرمو تكون دادم و گفتم: حماقت....
مارال حرصي گفت: اي بي لياقت...
شير پاك كن و دادم دستش و گفتم:حالا خوب شد؟
-اووف چه رژ ضايعي... باز بهتره....
-گونه هام خوبه؟
-قابل تحمله...
-خيلي خوب... من ميرم خونه ي خاله مستان ...
-مامان پرسيد چي بگمش....
يه نگاهي به خواهر گل مشنگم انداختم و گفتم: بگو از عشق سر به بيابون گذاشت ... رفت بيستون....
اخم كرد وگفت: يك ثانيه ميتوني جدي باشي؟
-تو ميتوني براي عالم و ادم بسه... خل وضع بهت گفتم كه دارم ميرم خونه ي خاله....
-اخه گفتم شايد نخواي مامان اينا بدونن كه كجايي...
يه كم نگاهش كردم و اونم زل زد تو چشمهاي من.
خدا فقط رو صورتش كار كرده بود. يه جو عقل بهش نداده بود. با اون چشمهاي عسلي روشن و موهاي خرمايي لخت
وپوست گندمي و لباي كوچولو.... بي شرف خيلي خوشگلتر از من بود.
-برو خونه مارال اينقدر منو حرص نده.
-پس به مامان اينا ميگم كه رفتي خونه ي خاله مستان...
سرمو تكون دادم و رفتم سمت خيابون... ترسيدم با اين قيافه سوار تاكسي بشم... تا چهارراه پياده رفتم و تيكه
شنيدم....
وارد اژانس شدم و درخواست ماشين براي قلهك كردم.
براي خودم انريكه گوش ميكردم كه موبايلم زنگ خورد... يا قمر بني هاشم...مامان بود. يعني از خونه بود ولي من
ميدونستم كي پشت خطه.
ريجكت كردم و به مهراب گفتم كه بايد گوشيمو خاموش كنم. اصولا اگه بهش نگم پدرمو در مياره ... وقتي جواب داد
چرا... باز مامان زنگ زد....
به مهراب گفتم: مامانم از دستم قاطيه دارم ميرم خونه ي خالم... بعدا بهت زنگ ميزنم عزيزم.
همون عزيزم كار خودشو كرد . چون مهرابم جواب داد :باشه جوجو. مراقب خودت باش.
مامان باز زنگ زد و منم گوشيمو گذاشتم تو حالت خط خاموش. حد اقل اگه زنگ زدن فكر كنن خاموش كردم.
تا خونه ي خاله يك ساعت تو راه بودم.
حساب كردم و پياده شدم.
(آخرین تغییر در ارسال: 01-09-2012, 04:13 PM توسط mamane kiana.)
01-09-2012, 08:26 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #2
RE: آنتي عشق
دستمو جلوي ايفون تصويري گذاشتم و زنگ و زدم.
-بله....
جان به اين بله ي كش دار گفتن خالم....عاشق صداي نازش بودم. صداش مثل دختراي هفده هجده ساله است.
گلومو باد دادم و گفتم: از كلانتري يوسف اباد مزاحمتون ميشم.... حكم جلب اقاي رسول هدايت رو دارم....ايشون
منزل هستند؟
با صداي لرزوني گفت: ب ...ب... بله...
دلم نيومد بيشتر كرم بريزم...دستمو برداشتم و پقي زدم زير خنده وگفتم :جيگر خاله ي ترسوي خودم... وا كن درو...
-اي نميري ميشا...
در باز شد و منم وارد قصر اعيوني خالم اينا شدم.
شوهر خاله ام اقا رسول يه بيزينس من درست و حسابي بود. شم اقتصادي خوبي داشت.با اينكه با باباي خودمم پسر
خاله بود ولي وضع توپي داشتن...
اولش تو كار ماشين بود حالا هم كه سه چهار تا نمايشگاه ماشين داشتن... كلا سه تا هم بچه داشتن كه جز يكيشون
هامين كه بچه ي دوم بود و در ان سوي مرزها مثلا خير سرش به كسب علم مشغول بود آذين و آرمين رفته بودن سر
خونه زندگيشون... اذين كه همين امسال عروس شده بود و هم اكنون د ر ماه عسل به سر مي برد. خاله جلوي در
ايستاد ه بود.
با خنده دويدم تو بغلش...
كلي بوسم كرد وگفت: قربونت برم كه اينقدر شيطوني...
ميخواست يه حرفي بهم بزنه كه ساكت شد وزل زد تو صورتم.
دستامو جلوي قيافه ي نابودم گرفتم و گفتم: خاله نگاه نكن...
-چي كار كردي ميشا ؟ و شروع كرد به خنديدن.
-خاله ماجراش مفصله... راستي مامانم اينجا زنگ نزد؟
- فعلا نه... باز چي كار كردي؟
-فرار كردم...
خاله چشمهاش سي و سه تا شد.
ادامه دادم با يه لحن ناله دار گفتم: اگه اجازه نديد اينجا اسكان گزينم ميرم تو چهار راه ميخوابم...
خاله همينطور داشت منو نگاه ميكرد.
اي الهي فداي اين چتري هاي مش كرده اش كه رفته بود تو چشماي سبزش و اون لباي تپلي ور قلمبيده اش بشم...
خنديدم و گفتم: از خواستگاري فرار كردم..
خاله يه سري تكون داد وگفت: امان از دست تو....
با هم وارد خونه شديم.. عمو رسول تو روم خنديد و منم رفتم جلو باهاش دست دادم و سلام و عليك كردم.
طفلك عمو رسول اصلا نگام نكرد. منم از خاله خواستم اجازه بده برم حموم.
خاله سرشو تكون داد وگفت: اخه بگو اين چه ريخيته.... رژتو چرا اين شكلي زدي حالا؟
-خاله نگو و نپرس... حالا بعد حموم برات تعريف ميكنم.
خاله: لباساتو بده بندازم تو ماشين...
يه سري تكون دادم و رفتم تو اتاق هامين پسرخاله ام... دراورشو باز كردم.
چون خاله هميشه تو خونه تنها بود و گاهي عمو رسول ميرفت ماموريت ...منم ميومدم خونه اشون ميموندم تا تنها
نباشه.. واسه همين هميشه كلي لباس داشتم.
خدا رو شكر از زير و رو عاجز نبودم.
ا ا ا.... اين شلوارك خرسي ام اينجاست... واي من از كي دنبالشم... گنمم اينجاست كه... ببين واسه عروسي آذين
چقدر التماس مارال و كردم. يه شلوار مشكي و يه استين كوتاه و دو تا لباس ديگه كه دخترا يكي شو ميدونن چيه و
اون يكي هم كه همگاني بود برداشتم و رفتم تو حموم اتاق هامين...
كلي صورتمو با شامپو و صابون شستم.... واي اب داغ چه حالي ميداد. تو وان براي خودم دراز كشيده بودم و صفا
ميكردم.
گوشيم هم برده بودم تو حموم و با مهراب اس ام اس بازي ميكردم.
با چند تقه اي كه به در خورد چشمام كه خمار شده بود و باز كردم.
خاله مستانم بود.
- ميشا جان چيزي لازم نداري؟
-نه خاله... الان ميام...
با مهراب خداحافظي كردم .
زودي كارامو انجام دادم و گربه شوري كردم و حوله اي كه خاله قبل اينكه بيام تو حموم برام تو كمد گذاشته بود و
دورم پيچيدم .
خوشبختانه به خاطر اينكه ماه پيش موهامو تا روي گردنم زده بودم و كوتاه بود خيلي زود خشك شد.
اخي...چقدر خنك بود. رو تخت هامين نشستم. تختش درست رو به روي دريچه ي كولر بود.همينجور داشتم از سرما
ميلرزيدم و كيف ميكردم.
داشتم منجمد ميشدم كه حس كردم بايد لباس بپوشم.
حوله رو انداختم روي صندلي كامپيوتر هامين و از اتاق اومدم بيرون.
خاله با يه ليوان اب طالبي ناز تو نشيمن نشسته بود.
كنارش نشستم و گفتم:چه خبرا؟
خاله: خبرا كه پيش شماست....
اب طالبي و يه نفس سر كشيدم ...دلم ميخواست اروق بزنم اما جلوي خاله نميشد. ميبستتم به نصيحت كه دختر
فلانه... بهمانه...
همينجور ساكت و مودب نشسته بودم كه خاله مستان گفت: حالا تعريف كن ببينم چي شده...
منم از سير تا پياز ماجرا گفتم. از نقشه هاي خانم عزتي و اينكه ميخواستم با چه قيافه اي برم جلوي خواستگارا اما
بعدش منصرف شدم.
هرچي بيشتر ميگفتم... خاله بيشتر تو هم ميرفت.
اخرشم ساكت بلند شد و به سمت تلفن رفت.
فهميدم ميخواد زنگ بزنه به مامانم.خوشم مياد خاله مدافع هميشگي منه.... هيچ وقتم از اينكه خواستگار برام بياد
خوشحال نميشه.... بابا بيست و سه كه سني نيست.
روي كاناپه ولو شده بودم. چشمام داشت گرم ميشد كه صداي اروم خاله رو شنيدم كه داشت با مامانم حرف ميزد.
از جام بلند شدم و به اتاق هامين رفتم. روي تختش دراز كشيد م و به سقف نگاه ميكردم. حالا من هر چي ميخوام ادم
باشم نميشه....
خوب خاله ي منم مجبوره اونطوري پچ پچ كنه منو تحريك كنه كه فضولي كنم.
يه غلتي زدم و تلفن توي اتاق هامين و اروم برداشتم.
صداي مامانم اومد كه گفت: حالا مستانه جان تو چرا جوشي ميشي....
خالم: طاهره ... اخه براي چي هر روز هر روز اين دختر ه رو جز ميدي...
مرسي يك هيچ به نفع من...
مامانم: والله من كه كاري از دستم برنمياد... خوب دختر جوونه براش خواستگار مياد. من كه نميتونم بگم نياين...
-كدومشون ادم حسابي بودن...
خاله.. داشتيم.
مامانم: به خدا منم دلم رضا نيست....
دلت رضا نيست اينطوري منو بشكون ميگرفتي؟ دلت رضا بود چي ميكردي؟؟؟
خاله: اي بابا طاهره جون... تو رو خدا اين حرفا رو بذار كنار... الان براي ميشا زوده...
مامانم: دل نگرونشم مستان... اين الان كه يه ذره برو رو داره چهار نفر طالبشن.... پس فردا كه سنش بره بالاتر .... و
اهي كشيد و جمله رو بي فعل گذاشت.
اي ول... مامان هيچ وقت تو روم نميگه من خوشگلم. خوب يعني من الان خوشگلم.. يو هو...
خاله مستان اروم گفت: ميشا دختر خوبيه.... حيفه اينقدر زود شوهرش بدي... بذار يه كم جووني كنه...
مامانم با خنده گفت: بلدم نيست جووني كنه... به خدا من نديدم يه بار با يكي بگه و بخنده....
بيا اينم مامان ما... اي مامان جان كجاي كاري... خندم گرفته بود. هرچند كاري نميكردم اما همين رابطه ي كوچولويي
كه با مهراب هم داشتم و به مامان نگفته بودم. در واقع به هيچ كس نگفته بودم. اينم جووني ما بود ديگه... پاستوريزه
جووني ميكرديم. ديگه حرفاشون چرت شده بود. منم بد خوابم ميومد. تلفن و اروم روي دستگاه گذاشتم و خزيدم
زير پتو... اخ چه قدر رخت خواب خوب بود.
با احساس لرزش و توهم زلزله فوري از خواب پريدم...
اي سنگ قبرتو بشورم هي... مارال بود كه مثل اين يارو كيسه هايي كه كره درست ميكنن و دو طرفشو تكون تكون
ميدن داشت منو تكون تكون ميداد.
از قيافه ام خنديد و گفت: چه عجب ...
يه خميازه ي گنده كشيد م و گفتم: مريض روحي رواني چرا بيدارم كردي؟
-ساعت هفت شبه الاغ...
بالشو بغل كردم و گفتم: دوس دارم باز بخوابم...
-پاشو بيا پايين دست مامان و ببوس كه بد جوري از دستت شكاره... پاشو ديگه...
يه لگد تو شيكمش زدم وگفتم:خيلي خوب گوسفند... برو الان ميام...
مارال كه رفت خواستم دوباره بخوابم ... اما خوابم پريده بود.
از جام بلند شدم و تخت خواب و مرتب كردم و چيدم تو دستشويي ... پس از عمليات مربوطه از دستشويي هم اومدم
بيرون. صداي خنده هاي مامانم وخاله مستانه كل سالن و پر كرده بود.
هلك هلك داشتم از پله ها پايين ميومدم....
خاله تا منو ديد فوري از جاش بلند شد و رفت تا برام يه ليوان چايي بياره از همون اشپزخونه گفت: خاله قربون روي
ماهت بشه .... ساعت خواب.... خوب خوابيدي؟
-جاتون خالي خاله...
و رومو سمت مادر فولاد زره چرخوندم... فداي اين اخماي كيشميشيش بشم كه سعي ميكرد عصباني باشه و نميشد.
كنارش نشستم و دست انداختم دور گردنش وگفتم:دختر گل من چطوره...
مامانم غش كرد از خنده... صورتشو وبس كردم وگفتم: ماشالا هزار ماشالا چه دختر ي دارم ... دهنشم بوي گلاب
ميده....
ديدم مامانم بد خوشش اومده منم ديگه ول نكردم ورو به بابام گفتم: پسرم بايد بريم واسه اين دختر پي شوهر....
ماشالا از خانمي هم هيچي كم نداره...
خاله مستان با سيني چايي برگشت و منم تريپ خود شيريني برداشته بودم گفتم: اين دخترمم كه هزار الله اكبر
چشمم كف پاش با كمالاته....
عمو رسول كيف ميكني چه دخترايي تربيت كردم؟
خاله انگار داشت رو ابرا پرواز ميكرد.
عمو رسول هم كه ميخنديد. بابا هم با چشم و ابرو ميگفت: كم نمك بريزم...
بعد يه ربع سخنراني من خواستيم رفع زحمت كنيم كه خاله اصرار اصرار كه شام و بمونيم.... من كه از خدام بود. چون
ميدونستم مامان شام مام درست نكرده ....
مامان موافقت كرد اما گفت: براي پس فردا شب شام حتما بايد بياين خونه ي ما...
خاله مستان هم از خدا خواسته قبول كرد.
منو مارال مشغول درست كردن سالاد شديم كه مامانم پرسيد: از هامين چه خبرا؟
خاله اهي كشيد وگفت: پسره رفته اون سر دنيا .. نه زنگي ...نه حالي نه احوالي.... و سرشو تكون داد وگفت: درسشم
كه تموم شده... نميدونم چرا نمياد.
مامانم با لحني دلجويانه گفت: سرش گرم كارشه خوب...هامين كه خودش يه پارچه اقاست... نگراني نداره...
خاله لبخندي زد وگفت: اره بچم نا اهل نيست... ولي سر به هواست... از بچگي بود...
اوووو بعد دوازده سال خاله ي ما تازه فيلش ياد هندستون كرده... ميدونستي سر به هواست فرستاديش رفت. والله....
اصلا يادم نميومد هامين چه شكليه... من مارال و دو روز نبينم روز سوم تو خيابون برام اشنا هم نميزنه.... واي به حال
پسرخاله .
كاهو ها رو توي ظرف ريختم كه ديدم باز بوي توطئه مياد.
مامانم داشت از خواستگاراي امروزم حرف ميزد و مدام ازشون تعريف ميكرد.
خاله مستان فوري گفت: بابا طاهر ه براي اين دختره زوده... تو چه اصراري داري ميشا همين چند وقته شوهر كنه؟؟؟
مامانم يه نگاهي به من انداخت وگفت: چي بگم.... اخه نميشه كه تااخر عمرش بشينه ور دل من كه...
خاله : كسي نگفت تا اخر عمرش... ولي حالا زوده... بچم تازه داره درس ميخونه.. بذار ارشدشو بگيره.. بذار يه كم
بگرده ... يه كم بچرخه... اخه چرا ميخواي اول جووني بندازيش تو خط مسئوليت زندگي و پياز داغ....
همچين زدم زير خنده كه دو تا خواهر يهو ساكت شدن...
-اين پياز داغ و خيلي خوب اومدي خاله....
خاله : فداي خنده هات بشه خاله....
رو به مامان گفتم: تو اينقدر دوست داري دخترات عروس بشن... چرا مارال و سر و سامون نميدي؟ اين خيلي دلش
ميخواد شوهر كنه...
مارال كه داشت گوجه فرنگي خرد ميكرد زد انگشتشو ناقص كرد وگفت: هين.......
خون و اب گوجه با هم سرازير شده بود.
منم خندم گرفته بود.
مامانم با نگراني گفت: حواست كجاست دختر؟ ببينم انگشتتو...
خاله مستان براش چسب زخم اورد تا دستشو ببنده. منم گوجه هاي خون الود و مجبوري ريختم دور و خودم مشغول
شدم.
ميدونستم مارال تو دانشگاه خاطر خواه يكي شده .... پسر بدي هم نبود. قبلا تحقيقات لازمه رو انجام داده بودم. فقط
ميدونستم رو نداره به مامان اينابگه...
كار انگشت مارال كه تموم شد مامان حرصي گفت: اين كه نميتونه چهار تا گوجه خرد كنه رو شوهر بدم...؟
-نه اينكه من خيلي ميتونم؟
-بالاخره كه بايد ياد بگيري؟
-مامان گير نده ديگه... اگه اينقدر مزاحمم بگو بيام پيش خاله مستان... خاله اتاق هامين كرايه اش شبي چند؟
خاله با خنده گفت: عزيز دلمي... اين خونه مفت مسلم براي خودت ...
ابرومو دادم بالا و فاتحانه به مامانم نگاه كردم... مامانم سرشو تكون داد وگفت:من از دست تو چه كار كنم؟
كاهو رو برداشتم و دادم دستش وگفتم: فعلا كاهو بخور.... فردا رو خدا بزرگه...
خاله خنديد و منم ظرف سالاد و بردم كه بذارمش روي ميز نهار خوري... چشمم به عكس خانوادگيمون افتاد. پنج تا
بچه جلوي پدر مادرامون ايستاده بوديم.
از سمت چپ اذين ايستاده بود و بعد ارمين و بعد من و كنارم هامين بود كه برام شاخ گذاشته بود و اخرشم مارال بود.
لابد خيلي گنده شده... وقتي چهارده سالش بود رفت پيش عموش لندن اونا هم خيلي سريع كاراشو راه انداختن و
فرستادنش فرانسه تا براي خودش كسي بشه... تو اين دوازده سالم حتي يك بارم نيومد ايران.هرچند ميگفتن از
بهترين دانشگاه فرانسه فارغ التحصيل شده... ما چه ميدونيم......... الله اعلم!
يه لحظه فكر كردم چرا من يه عمو نداشتم كه منو ببره خارج تا اونجا ادامه تحصيل بدم...
سرمو تكون دادم و باز به چشمهاي هامين خيره شدم.لابد هيچ كدوم از ماها يادش نيست...
سفره كه چيده شد دور هم نشستيم به صرف شام... بابا مثل هميشه در مقابل پر حرفي هاي عمو رسول ساكت بود و
بالبخند سرشو به معني تاييد تكون ميداد.
مامانم بي توجه به زرق و برق النگوهاي خاله مستان به حرفهاش ميخنديد و همراهيش ميكرد.
مشغول بوديم و من مثل هميشه فكر ميكردم چرا بايد بين خانواده ي خالم و ما اين همه اختلاف باشه... اما ميدونستم
كه تا دنيا دنياست من حاضر نيستم يه تار موي مامان و بابا و اون مارال چلمن و با كسي عوض كنم...
هميشه از نتيجه ي اخري كه از فكرام ميگرفتم خوشحال ميشدم... اين نهايت خوشبختي خانواده ي كوچيك چهار نفره
مون بود.
تا نصف شب خونه ي خالم بوديم و گفتيم و خنديديم.... و بعدش هم عمو رسول لطف كرد و مارو به خونه رسوند.
با اينكه عصر خوابيده بودم اما تا سرم به بالش خودم رسيد عين خرس بيهوش شدم.اصلا هم نفهميدم كه مهراب صد
تا اس ام اس داده بود.
**************************
**************************
نگام به ادرسي بود كه خانم مظفري بهم داده بود تا برم و به دخترش تمرين بدم . خوبيش اين بود كه نزديك خونه ي
خاله اينا بود. با يه خيابون فاصله... اما تو كوچه هر چي ميگشتم خونه ي مورد نظر و پيدا نميكردم.
يه كم دور خودم چرخيدم تا بالاخره به روح ايرانسل چهار تا فحش دادم و زنگ زدم به خانم مظفري...
-الو...سلام.... حال شما.
-خوبي ميشا جان؟
چه سريع دختر خاله شده بود...
-ممنونم... خانم مظفري من الان تو كوچه ي گل ها هستم... پلاكتون و متاسفانه پيدا نكردم...
-اخ ميشا جان پلاك ما رو شهرداري عوض كرده اصلا يادم رفت بهت بگم... عزيزم در قهوه اي رنگ... تقريبا انتهاي
كوچه.... در و برات باز كردم.
اي ول درست روبه روي خونه ايستاده بودم كه در باز شد.
وارد خونه شدم ... حياط بزرگي داشت .... يه سمتش سراشيبي تندي داشت و به پاركينگ ميرسيد انگار.... يه خونه ي
ويلايي با نماي اجري بود. خانم مظفري جلوي در ايستاده بود و منتظرم بود. منم رفتم جلو و باهاش سلام و عليك
كردم و منو راهنمايي كرد كه برم داخل.
كتوني هامو دراوردم و رفتيم تو.... يه دختر با موهاي بلوند و ارايش غليظ با تاپ و شلوارك رو به روم ايستاده بود.
يه لبخند بهش زدم و گفت: عسل هستم...
-خوشبختم . .. ميشا.
بعد از نوشيدن يه ليوان اب پرتقال قرار شد بريم پاركينگ كه هم فضاي سر پوشيده داشت هم راحت ميشد تمرين
كنيم.
منم لباسامو عوض كردم و لباس مخصوصمو پوشيدم ... اونم همينطور... كمربندش قهوه اي بود.
پس خيلي هم ناوارد نبود.
كمي خودمو ن و گرم كرديم و حركات نرمشي انجام داديم...
بعد داد زدم: كميته...(اماده براي مبارزه)
همچين صدام تو پاركينگ پيچيد ذوق مرگ شدم.
عسل هم مثل من با هيجان گفت: كيااااااااااااااااي.....(اما ده بودن-خالي كردن نفس به صورت يكجا)
شروع كردم به شمردن:
(....3...2 ... -ايچ... ني...سان... ( 1
هنوز شروع نكرده با دوتا اپر نقش زمين شد. اوووف... اين خيلي كار داشت.
بلند شد و سعي كرد بهم حمله كنه ... با وازاري جوابشو دادم و باز پرت شد.
اين اينطوري ميخواست مبارزه كنه كه هيچي... همون ست اول ناكار ميشد. بعد از چند تا تذكر قرار شد كه به
درخواست خودش باز هم بيام و بهش تمرين بدم و باهم مبارزه كنيم. من كه مشكلي نداشتم. با توجه به قيافه ي عسل
كلا خلق و خوي ساده و بچه اي داشت... دو سه سال ازم كوچيكتر بود.
دو ساعت تمرين كردم و سي هزار تومن كاسب شدم.
اينم دشت امروزمون بود. از خونشون اومدم بيرون و رفتم سمت ايستگاه تا برم تره بار و يه كمي براي شب كه خاله
اينا ميان خريد كنم.
تمام سي تومن و به اضافه ي چهل تومن هم گذاشتم روش همش شد خرج سبزيجات و ميوه جات... چقدر گرونه...
خير سرم اومدم تره بار كه ارزون خري كنم....
با اون كيسه ها كه هر كدوم وزنشون مثل دمبل صد كيلويي بود باز سوار اتوبوس شدم و به خونه رفتم.
صداي جارو برقي و صداي تلويزيون و رفت و امد مارال و مامان و بوي پياز داغ و خورش فسنجون و .... همه با هم
مخلوط شده بود ... خريدا رو دادم مارال جا به جا كنه.. خودمم رفتم تا يه دوشي بگيرم.
چون هميشه خاله مستان سنگ تموم ميذاشت مامانم ميخواست كم نياره. اين بوي غذا نويد اين ميداد كه تا دو هفته
بايد همينا رو نوش جان فرماييم.
بعد دوش ديگه كسي كاري به من نداشت. تو اتاقم روي تختم ولو شده بودم و چرت ميزدم و با مهراب اس بازي
ميكردم.داشتم سعي ميكردم از دلش دربيارم كه ديشب نتونستم پياماشو جواب بدم.خدايي خيلي اقا بود...فرتي
ميبخشيد. حين اس بازي ديدم ديگه جواب نميده.. فهميدم خوابيده.. منم كه ديگه مستعد خوابم هميشه... اين شد كه
كم كم هم خوابم برد .
با سر و صداي باز و بسته شدن در اتاق از جام پريدم.
مارال بود.
چشماموماليدم و گفتم: اومدن؟
-اره....
همونجوري با تي شرت و شلوار خواستم برم بيرون كه مارال كشيدم وگفت: اينطوري نه... يه لباس خوب بپوش...
يه نگاهي به ريختش كردم... شلوار جيني كه تازه خريده بود و با يه بلوز سفيد خوشگل پوشيده بود. كلي هم ارايش
كرده بود.
چه خبر بود؟؟؟
مارال كمدمو بازكرد و يه شلوار قهوه اي دم پا گشاد و يه بلوز شيري رنگ جذب پرت كرد تو بغلم و گفت: اينا رو
بپوش...
هيچي نگفتم كه مارال فوري گفت: زود باش...
-چه خبره؟
-تو بپوش بهت ميگم...
ناچارا قبول كردم ... يعني اگه مارال به خودش نرسيده بود عمرا قبول ميكردم...اما چه كنم كه ميخواستم كم نيارم.
مارال منو نشوند وگفت: بذار موهاتو اتو بكشم...
بازم هيچي نگفتم... يه كمم كرم و رژ و سايه ي مسي به صورتم ماليد . ارايش خودش غليظ بود منو عين ميت درست
كرده بود. اخ ميرفتم اون رژ خوشگلمو مياوردما... خواستم خط چشم بكشم كه مارال نذاشت وگفت:همين ساده
خوشگلتري...و با خنده گفت: اين رنگا خيلي به چشمات مياد.....
مارال زير سنگ لهد هم ميرفت عمرا از من تعريف ميكرد... باز چيزي بهش نگفتم و نگاهش كردم.
مارال يه هد بند قهوه اي روشن هم به موهام زد و چتري هامو ريخت تو صورتم...
اخر سر يه دور منو چرخوند وگفت: چي شدي... اي ول...
دم پايي رو فرشي انگشتي مشكي هم داد من بپوشم و دستمو كشيد و با هم از اتاق خارج شديم.
خاله و عمو رسول تو هال نشسته بودن....
خاله با يه كت و دامن سدري كه بد به چشمهاي سبزش ميومد نشسته بود. موهاشو بالاي سرش جمع كرده بود.
عمو رسول هم كت و شلوار شيكي پوشيده بود و به من نگاه ميكرد.بابا مامانم هم شيك كرده بودن.. بابا هم پيراهن
ابي و شلوار مشكي پوشيده بود ومامانم يه بلوز دامن مجلسي...
منم ميخكوب دنبال مارال ميومدم.
01-09-2012, 08:30 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #3
RE: آنتي عشق
خاله و عمو رسول به احترام من از جاشون بلند شدن.. خاله با يه نگاه خريدار گفت:هزار ماشالا .... ميشا جون چي
شدي...
-سلام خاله...
-قربون روي ماهت برم خاله.... منو بوسيد و منم با عمو رسول دست دادم . خواستم بشينم كه مامان گفت: ميشا جان
برو چايي بريز...
بي هيچ حرفي به اشپزخونه رفتم. امشب چه همه شيك و پيك بودن...
چايي ها رو ريختم و دوباره به نشيمن رفتم. نگاهم به روي ميز افتاد.... يه سبد گل خيلي خوشگل و يه جعبه شيريني
روي ميز بود.
اهميتي ندادم و سيني چاي رواول به سمت بابا گرفتم كه اشاره كرد برم سمت عمو رسول... منم بي هيچ حرفي رو به
عمو گفتم: بفرماييد...
جز صداي من كه همون يه كلمه رو گفتم جمع ساكت بود وجو زيادي رسمي بود.
بعد به سمت خاله نگه داشتم...
خاله با لبخند گفت: قربون روي ماهت بشم عروس گلم....
تيره ي كمرم خيس عرق شد. ماتم برد... يعني خاله و عمو رسول... خدايا نه... اين امكان نداشت. من چه خاكي
ميخواستم به سرم كنم؟! بابا كي شوهر ميخواد... خدايا ...
اب دهنم و به زور قورت دادم و خودمو روي مبل ولو كردم. مارال زير گوشم گفت: چطوري عروس خانم....
بازوشو محكم بين انگشتام گرفتم و همونطور نگه داشتم. رسما داشت پر پر ميزد.
يه كم فشار و بيشتر كردم كه اروم يه اخ گفت و منم ولش كردم.
خاله با مامانم صحبت ميكرد و من اصلا نمي شنيدم... يعني اصلا ميشنيدم چي ميخواستم بگم؟ چه عذر و بهانه اي
مياوردم؟مگه اصلا ميشد رو پسري مثل اون عيب و ايرادي گذاشت؟؟؟ پسري كه هنوز نيومده كل دختراي فاميل عمو
رسول اينا براش دندون تيز كرده بودند.
به مادرم وخاله نگاه كردم... چنان صميمي با هم صحبت ميكردند كه يه لحظه از فكري كه تو سرم گذشت مو به تنم
سيخ شد.اگه با مخالفت من رابطه شون بهم بخوره...
من بايد چيكار ميكردم... ادمي كه تمام خاطراتي كه ازش دارم همش مربوط به دوران كودكيه... اذيت و ازاراش....
وحشي بازي هاش و دعواهاش...
خدايا من چي كار ميكردم؟ يعني اصلا چطوري ميتونستم مخالفت كنم؟ بگم نه...باز دوباره به خنده هاي دو تا خواهر
خيره شدم... هيچ وقت از هامين خوشم نميومد... هميشه اذيتم ميكرد. با هر چيزي كه ممكن بود.حالا اون ميخواست
بشه شريك زندگي من؟ اصلا ميشد ابراز مخالفت كرد؟
نه واقعا ميشد؟
با صداي خاله به خودم اومدم.
خاله با اب و تاب گفت: هامين التماسم ميكرد زودتر بيام خواستگاري تو كه مبادا از دستت بده.... اي شالا كه برگشت
يه مراسم ابرومند هم براتون ميگيريم و ميريد سر خونه زندگيتون....
هامين؟ يعني واقعا هامين خواسته بود كه خاله اينا بيان اينجا؟
نفسمو فوت كردم. اينطوري كه نميشد... من بايد يه چيزي ميگفتم... چطوري ميتونستم كسي و كه دوازده سال نه
ديده بودمش نه حتي باهاش حرف زده بودم و بپذيرم.
خاله ادامه داد: هامين كه ديگه شناخته شده است... اي شالا كه ميشا جونم موافق باشه و سور و ساتشون و برگزار
كنيم و پاي اين خواستگارا قطع بشه.
با اين حرف جمع خنديد و منم به يه لبخند سكته اي اكتفا كردم.
حالا من چه خاكي به سرم ميريختم؟ همه چيز وبريده بودن و دوخته بودن... يه لباس حاضر و اماده رو به روم بود كه
انگاري بايد تا عمر داشتم مي پوشيدمش.... هامين پسرخالم بود...خاله اي كه اندازه ي تموم دنيا ميخواستمش و
دوستش داشتم... اصلا من چطوري روم ميشد به خالم بگم من پسرتو نميخوام به اين علت و اون علت؟؟؟
موهامو كه تو چشمم بود كنار زدم. مامان مشغول پهن كردن سفره روي زمين شد. من نشسته بودم و فكر ميكردم...
به چيزي كه نميدونستم چيه ولي قراره رخ بده فكر ميكردم.
گوشيم تو جيبم بود. يه پيغام از مهراب داشتم... جوابشو دادم و سعي كردم عادي برخورد كنم با خاله اينا.... اما
نميشد. مهرابم كه ول نميكرد ومدام پيام ميداد.
ساعت از دوازده گذشته بود.
خاله و شوهر خالم هنوز نشسته بودن و با مامان و بابا گل ميگفتن و گل ميشنيدن...
به بهانه ي اينكه فردا كلاس دارم عذر خواهي كردم و رفتم بالا تو اتاقم... روي تخت دراز كشيده بودم و فكر ميكردم
چطوري ميتونم راي خاله اينا رو بزنم.
نميدونم با همه ي اين افكار اشفته چطوري خوابم برد.
*****************
-هووووي... ميشا صبر كن...چقدر تند ميري....
صداي صبا بود...كلافه ام كرده بود...
-چي ميگي ؟
صبا:چته امروز...
-خوابم مياد...
صبا: ماشينمو جايي نزني....
سوئيچو سمتش گرفتم و گفتم:نخواستم.....
صبا:زهرمار چه زودم بهش بر ميخوره....
يه كم تو روش نگاه كردم و باز راه افتادم.
اونم بدو بدو كل محوطه ي دانشگاه و دنبال من گز ميكرد.
صبا:حالا چون خالت تو رو واسه پسرش ميخواد امروز سگي؟
جوابشو ندادم. چون رفيق هفت ساله از دبيرستان بود اصولا همه چيز وبهش ميگفتم.
-خوب اگه نشد و خودت نخواستيش بهم بگو...
-من عمرا زير بار برم...
- چه خوب... پس حتما بهم بگو....
-كسي و سراغ داري؟
صبا پشت چشمي نازك كرد و گفت:خودم...
-جووووون...جواب سيا و چي ميدي...
صبا:بره بميره...من اين پسر از فرنگ برنگشته رو ميخوام...
-چه خوش اشتها...نچايي يه وقت...زياده واست...گير ميكنه تو گلوت....
صبا:ارررررررره؟
-ارَه...
صبا:چمه مگه؟
-چش نيست...گوشه...
خواستم بروم كه دستم را گرفت و گفت:چته؟كجا ميخواي بري كه اينقدر هولي؟
-واي ي ي ي صبا.......با مهراب قرار دارم...ديرم شده...
صبا:خدا شانس بده...خوب برو...راستي به اون مهراب تحفه بگو به اون سيامك بي پدر بگه كه خيلي خره...دو روزه
گور به گور شده...
همانطور كه داشتم به سمت ماشينش ميدويدم گفتم:باشه...ميگم...
صبا: ميشا شوخي كردم...نگي يه وقت...
دو تا بوق براش زدم و زدم دنده يك وپامو يهو از كلاچ برداشتم و ماشين با يه صداي جيغ ناناز از جاش كنده شد...
دست فرمونم حرف نداشت. با اينكه ماشين نداشتيم... اما تا هجده ام پر شد فوري رفتم ثبت نام و گواهيناممو گرفتم.
به اميد روزي كه يه روز دستم بره تو جيب خودم و براي خودم ماشين بخرم.تا اون موقع از دوستان قرض ميگرفتم.
چون به خودمو دست فرمونم اعتماد داشتن بهم ميدادن....ديگه ديگه...ما اينيم...با هزار بدبختي و از فرعي رفتن و
پليس و تو طرح پيچوندن به كافي شاپ،پاتوق هميشگيمون رسيدم...
مهراب كنج كافي شاپ نشسته بود مثل هميشه...پشتش به من بود...اروم جلو رفتم و تا اومدم بزنم تو سرش در يك
حركت ناگهاني يه ليوان اب ريخت روي صورتم...با دهن باز فقط نگاش كردم مرموزانه ميخنديد...واقعا غافلگير شده
بودم...ابي كه تو دهنم بود و تف كردم تو صورتش و دو تا فحش بهم داد و گفت:حقته...دفعه ي پيش كه زدي پس
گردنم تا دوروز گيج ميزدم...سلام...
خنده ام گرفت و گفتم:كوفت...خيلي بيشعوري...ادم با يه خانم محترم اينطوري رفتار ميكنه...عليك سلام...
مهراب پقي زد زير خنده و گفت:تو مگه محترمي...حالت چطوره؟
-ببين مردم چه جوري نگاهمون ميكنن...رواني زنجيري..من خوبم...تو خوبي؟
مهراب:خيالي نيست...مردم و اهل اين كافي شاپ به من و تو عادت كردن...خيالت تخت...چه خبر؟
با استين مانتوم صورتمو خشك كردم...خدا روشكر صبح حوصله ي مداد كشيدن و نداشتم وگرنه تو اين هيري ويري
شير پاك كن از كجا مياوردم...مستقيم تو چشماش نگاه كردم...به نظرم كمي رنگش پريده بود . از اخرين باري كه تو
تابستون ديده بودمش تقريبا يك ماه پيش بود..خيلي لاغرتر شده بود.تويوني كده هم كلاساي مشتركمون خيلي وقت
بود كه معلق بود بخاطر همين كم ميديدمش...اما هنوزخيلي جذاب بود...صورت استخوني و گردي داشت...با
چشمهاي وحشي و درنده ي مشكي كه ميشد توش غرق بشي...بيني اش هم خيلي كوچك و با نمك بود با فرم لبهاي
قشنگ ...به اضافه ي چال گونه اش كه وقتي ميخنديد من ميمردم...اجزاي صورتش كمي ظرافت داشت اما خوب به
خاطر تركيب بندي كلي چهره اش مردونه و جذاب به نظر ميرسيد.
مهراب:چي ميخوري...
-مثل هميشه...
مهراب داد زد: هوشنگ...
يكي گفت:هوشنگ نيست..بيا از اينجا سفارش بده...
مهراب هم داد زد:مرده شورتونو ببرن با اين كافي شاپتون...
همون پسره داد زد:خواهش ميكنم...
خنده ام گرفت...حتي جاهايي هم كه ما ميرفتيم ادمهايي بودن مثل خودمون بي دغدغه و ديوانه و سرخوش...
مهراب اهي كشيد و از جاش بلند شد...قدش بلند بود...به هر حال واليباليست بود ديگه... هيكل ورزيده اي
داشت.....كلا ازش خوشم مي امد...پسر خوب و مهربوني بود يكي مثل خودم..
باز نگاش كردم...اويزون پيشخون شده بود ...يك جين مشكي پوشيده بود و پيرهن خاكستري و يك شال نازك
مشكي با طرح ورساچه ي سفيد هم دور گردنش انداخته بود...از همونجا داد زد: هات داگ نداره.....اسنك ميخوري...
منم داد زدم:اره...واسه من دو تا بگير...
مهراب باز داد زد:دلستر ميخواي يا نوشابه؟
-جفتش...
مهراب:من فقط پول يكي شو حساب ميكنم...
-باشه...من پول دلستر و بهت ميدم...
تنها كسي بود كه از خوردن من ايراد نميگرفت و نميگفت:كمتر بخور و درست بخور و اين كار و نكن و اون كار و
بكن...يا امثال اين حرفها كه از هر ننه قمري ميشنيدم...
با يه سيني پر مقابلم نشست...سه تا اسنك براي خودش گرفته بود و دو تا براي من...با اشتها مشغول خوردن
شديم...و من همونطور كه نگاهش ميكردم و ميخوردم...از اتفاقات ديشب و خواستگاري پسرخاله ي فرنگ رفته ام
توسط مادرش ميگفتم....برعكس بقيه براش مهم نبود با دهن پر حرف ميزنم يا دور لبم سسي شده...هيچ...فقط با
اشتياق به حرفهام گوش ميداد وگاهي اظهار نظر ميكرد و بعد با صداي بلند ميخنديديم...
تو چشماش ميخوندم چقدر از اينكه بهش اعتماد دارم و همه چيز و صاف و پوست كنده بهش ميگم... خوشحاله...
سومين اسنك را نتونست كامل بخوره و گفت:واي تركيدم...از دستش گرفتم وگفتم:بده من...
يك گاز ديگه هم زد و نصف باقيمونده رو من خوردم...بعد از اينكه صورت حساب رو پرداخت كرد وارد يه پارك
شديم...كمي در سكوت قدم زديم تا غذاهامون هضم بشه...اهي كشيد و گفت: ميشا ؟!
-هوممم؟
مهراب:جايگاه من تو زندگيت چيه؟
مات نگاش كردم...هيچ وقت در اين باره بهش فكر نكرده بودم.اونم هيچ وقت حرفي نميزد...بعد از كمي خيره خيره
نگاه كردنش...به مسير روبه رو زل زدم و غرق افكارم شدم...
مهراب:جواب نميدي؟
-اخه منظورت چيه؟
مهراب:فقط ميخوام بدونم تو زندگيت چه نقشي دارم؟
بي اراده از دهنم پريد:يه دوست...
مهراب:چه جور دوستي؟
-دوستي دوستيه ديگه مهراب...مگه مدل داره؟
مهراب اهي كشيد و به روبه رو خيره شد وگفت:منظورم اينه كه...كه...من دوست پسرتم؟
خنده ام گرفت و گفتم:فكر كم تو پسر باشي...مگه خلافش بهم ثابت بشه...
خنده اش گرفت و گفت:اَي بيشعور...
و دوباره گفت:من جدي گفتم....
-من اصلا منظورت و نميفهمم...
مهراب كلافه گفت:تا حالا شده به عشق فكر كني؟
-نچ...
مهراب:به ازدواج چي؟
-جدي نه...
مهراب: پسرخاله ات برات مهمه؟
جري شدم وگفتم: ايششششش.... اسم اون خرو نيار جلوي من...
يه لحظه حس كردم از لحنم ذوق كرد.
مهراب:من اگه ازت خواستگاري كنم...جوابت چيه؟
-تا به حال ازم خواستگاري نكردي...
مهراب:خوب الان دارم ميكنم ديگه...
-ولي تو كه هيچ كاري نميكني؟
خنده اش گرفت و گفت:كثافت...من دوست دارم...
-منم...
مهراب خنده اش عميق تر شد و گفت:واقعا؟
-خوب آره...اگه دوست نداشتم كه الان اينجا نبودم...
مهراب به من نزديكتر شد و گفت: ميشا ؟
-هوم؟
مهراب:با من ازدواج ميكني؟
-نه...
سرجاش ميخكوب شد...شايد از پرسش صريحي كه داشت و جواب صريح من اينطوري وارفته بود.
من چند قدم ازش فاصله گرفتم و روي يه نيمكت نشستم...هنوز همونجا سيخ ايستاده بود و به زمين خيره شده بود...
-هووووي مهراب...بيا اينجا...چرا ماتت برده؟
مهراب با قدم هايي سست نزديكم اومد وگفت:چرا؟
-چرا...چي؟
مهراب:چرا با من ازدواج نميكني؟از من بدي ديدي؟
-مگه تو فقط جلوي من خوبي؟
مهراب:نه نه منظورم اين نبود...
-پس چي؟
كنارم نشست و گفت:لياقت يك ساعت فكرم نداشتم؟
از حرفش يكه خوردم...يعني بيشتر ناراحت شدم...دلم نميخواست از من دلخور بشه...دوست بوديم...نزديك هشت
ماه تمام...در تمام اين روزا...وقتي كنارش بودم خيلي به من خوش ميگذشت...رابطه ي ما فقط در حد دو دوست ساده
بود همين...مثل رابطه ام با صبا يا غزل يا دوستيم با سيامك...يعني چون با صبا دوستم بايد باهاش ازدواج كنم؟
مهراب چرا به من پيشنهاد داده بود...اخلاق هاي گند منو نميديد؟من تا به حال خواستگارزياد داشتم... همه هم رد
شده بودن......شايد چون اصلا به ازدواج و زندگي مشترك و بچه داري فكر نميكردم...من تمام ذهنم پر بود از
شيطنت و نقشه براي كار خرابي....اماحالا مهراب به من گفت:دوستم داره...ولي من...اهي كشيدم...اشنايي من و
مهراب از يه ماجراي ساده شروع شد...صبا با اصرار منو به كافي شاپ برد تا دوست پسر جديدش سيامك و ببينم و
من هم رفتم و ديدم سيا با يه پسر ديگه نشستن و منتظر ما هستن...از همون جلسه ي اول ازش خوشم اومد... هر
دومون گروه خوبي براي اذيت كردن سيا و صبا بوديم...يا من ميگفتم يا مهراب ...اخرشم شماره داد و شماره گرفتم و
قرار...قرارهاي دو نفره..دسته جمعي...پارك...سينما....بستني.... .رستوران... ملاقاتهايي مثل امروز و ديروز...ولي الان
داشت از من خواستگاري ميكرد..صبا وجهه اش مشخص بود اگر با كسي دوست ميشد براي پيدا كردن شوهر بوديا
به قول خودش كسب تجربه در رابطه با اخلاق پسرها...اما من چي؟من چرا با مهراب دوست شده بودم و همه ي پسر
هاي دانشگاه ميدونستند من با مهرابم... مهراب دانشجوي ارشد مديريت ورزشي بود.تو دانشگاه وقتي دانشجوي
كارشناسي بودم خيلي ديده بودمش...اما وقتي من ارشد قبول شدم و اونم ايضا رابطه امون شكل گرفت...سال پيش كه
جفتمون فارغ التحصيل شديم و امسالم كه با هم ورودي ارشد بوديم....با حساب كتاباي من بيست سالگي وارد
دانشگاه شده بود....هيچ وقت هم از خونواده اش...زندگيش...خونه ش چيزي بهم نگفته بود...يعني منم نپرسيده بودم
و متقابلااونم از من چيزي نپرسيده بود....هر چي بود خودم براش گفته بودم كه دوتا بچه ايم و توي يه خونه مركز
شهر زندگي ميكنيم...و همين...ميدونستم بيست و پنج سالش بود و تو تيم واليبال ... بود و از سر و وضع خوبي هم
برخورداربوده و هست... اما نميدونستم چقد پول وپله داره.. هرچند برام مهم نبود. يعني تو برنامه ي زندگيم ازدواج
نقش و جايي نداشت.
اهي كشيدم...دلم نميخواست مهراب از من دلخور بشه...
به سمتش چرخيدم...اما نبود...كي رفته بود...پول دلستر را روي نيمكت گذاشته بود و رفته بود...تو پارك چند بار سرم
را به اين ور و اون ور چرخوندم تا بلكه پيداش كنم...اما نبود...انگار هيچ وقت نبود...موبايلم و برداشتم و شماره اشو
گرفتم...ريجكتم كرد...باز گرفتم...خاموش بود...اه لعنتي...
وارد خونه شدم...مامان صدام زد با كسلي به سمت اشپزخانه رفتم...
مامان:عليك سلام...
مجبوري جواب دادم و گفت: بيا نهار....
-عصر بايد برم باشگاه ... سنگين باشم نميتونم به بچه ها تمرين بدم...
مامان: رنگت پريده...
-خستم...ميرم نيم ساعت بخوابم...
و منتظر نموندم ببينم اون چي ميگه...لباس هامو روي تخت انداختم و بالشم و از روي تخت به زمين انداختم و دمر
شدم روي فرش كنار جزوه ها و دفتر و كتابهام...
گوشيم رو در اوردم...يه اس ام اس...حتما مهراب بود...با خودم گفتم:حتما خواسته دلجويي كنه...بيخودي كشش ندي
بگي چرا تو پارك تنهات گذاشت ها...بيخيال...با شوقي غيرقابل وصف پوشه را باز كردم نوشته بود:ببخش كه اين
مدت وقت تو تلف كردم...خداحافظ.
همين....منظورش چه بود؟
01-09-2012, 08:34 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #4
RE: آنتي عشق
نوشتم:يعني چي؟
جواب داد:يعني تمام...
نوشتم:منظورت چيه؟
جواب داد:من لياقت تو رو ندارم...
نوشتم:ميخواي قهر كني؟
جواب داد:ميخوام تموم كنم...قهر مال بچه هاست...
نوشتم:يعني بهت زنگ نزنم؟
جواب داد:نه...
نوشتم:اس ام اس هم ندم؟
جواب داد:نه...
دست اخر كلافه نوشتم:باشه...خداحافظ.
و منتظر جواب نشدم و گوشيم و خاموش كردم...در يك حركت ناگهاني به سمت ديگه پرتش كردم...خورد به ديوار
و دل و روده اش ريخت بيرون...
اون از ديشب وخاله... اينم از اين.....
اون از ديشب وخاله... اينم از اين.....
ناراحت بودم...نبودم...اصلا نميدونم چه حسي داشتم...شايد خيلي بي احساس بودم...شايدم نه...هرچي بيشتر به
مهراب و دوستيمون فكر ميكردم كمتر به نتيجه ميرسيدم...بهش حق ميدادم...اون دنبال كسي بود براي ازدواج...شايد
هم بهانه اش بود و از من خسته شده بود و ميخواست به قول بچه ها تموم كنه...خوب كه چي؟تموم كنه...مگه برات
مهمه؟درست ابم با پسرا بهتر تو جوب ميره اما دليل نميشه كه واسم مهم باشن...اما من و مهراب يه عالمه با هم
خاطره داريم...كلي تو سر و كله ي هم زديم...كلي جاها باهم رفتيم...تمام هايدا فروشي ها و ايس پك و كافي شاپهاي
تهران و با مهراب رفته بودم...در تمام اين هشت ماهي كه من و اون با هم رفيق بوديم اون تو سرش به چي فكر
ميكرد و من به چي؟ اون به ازدواج و من ... من واقعا به چي فكر ميكنم؟قراره اينده ام چي بشه؟ قراره چيكار كنم...
مارال هدفش مشخصه ليسانسشو به زودي ميگيره و همين الانم داره تو يه شركت كار ميكنه و حالا هم قصد ازدواج
داره و زندگي مشترك و بچه و....يعني همه چي بايد به ازدواج ختم بشه؟چرا؟عشق...اين يه كلمه رو خيلي شنيدم اما
فكر نكنم هيچ وقت سراغم بياد...ديگه دارم كم كم شك ميكنم ديوونه شدم يا نه...اين چه وضعشه...عشق كيلو
چنده...پاشو برو باشگاه ديرشد.... اينجا نشستي داري فكر و خيال ميكني...
ميشا توهم گرفتت...پاشو برو ...اينجا لميدي چرت ميبافي...اروم از جام بلند شدم...موهام تا پايين گردنم ميرسيد و
من اصلا اعصابشو نداشتم....دوست داشتم بازم كوتاهش كنم..ولي مامان و مارال نميذاشتند...موهام و بالاي سرم جمع
كردم ...به سرم زد امروز تيپ بزنم... هرچند برگشتني عرقي ميشدن... ولي دل بود ديگه....ما هم جوونيم به هرحال...
يه جين صورتي چرك داشتم با يه مانتو ي مدل پيراهن مردونه ي چهارخونه ي صورتي و كرم... نگاهي تو اينه
انداختم....چرا هيچ وقت دامن نميپوشيدم؟شونه اي بالا انداختم و كمي چشمم و كشيدم و يكي از رژهاي مارال كه
مسي بود و ماه پيش ازش كش رفته بودم وهنوزم نميدونست و ماليدم...حد اقل ارايش كردن و از دخترا ياد گرفته
بودم...
نگاهي تو اينه انداختم هي دختر...چه جيگري هستي؟ مهراب حق داشت عاشقت بشه...پوزخندي زدم زير لب
گفتم:عاشق... خواستم عين ادم از پله ها بيام پايين به خاطر همين نيم نگاهي هم به نرده ننداختم ولي چه كنم كه نرده
ها مثل هميشه مقابله كردن ومنو وسوسه كردن و به جاي پله با سرعت از نرده ها سر خوردم... مامان هيني گفت و من
بوسي براش فرستادم .
مامان فوري گفت: شب ميريم خونه ي خالت اينا ها...
مات پرسيدم:باز چه خبره؟
مامان خنديد وگفت:حالا....
-تا ندونم نميام...
مامان: با خالت صبحي رفتيم بازار نشون خريديم... شب برادر اقا رسولم هستن....
مبهوت به مامان خيره شدم...مامان ميخواست ادامه بده كه شب چه خبره اما من ديگه طاقت شنيدن نداشتم... خدايا
امتحانه... عذابه... كم مصيبت دارم؟؟؟
با كل كل گفتم:زنگ بزن به خاله... بگو تا هامين نياد من نه نشون مشون دستم مي كنم نه ميذارم برام ببرين و
بدوزين.
مامان:واه...
-والله.... بابا اصلا شايد منو نخواد... فكرشو كردي؟
مامان ابروشو بالا داد وگفت:اتفاقا خالت ميگفت هر دفعه كه بهش گفتم براي ميشا خواستگاراومده هامين دادو قال
راه انداخته... پسره عاشق شده ... اينم ما مادرا ميفهميم...
-نه بابا؟
-اينقدر با من بحث نكن.
بي هيچ حرفي به سمت تلفن رفتم و شماره ي خاله رو گرفتم... بايد رك وراست ميگفتم.
اما با صداي الو گفتنش دلم يه جوري شد. خيلي دوستش داشتم. نميخواستم ناراحتش كنم...
خاله بعد احوالپرسي گفت:شب منتظريما خاله....زود بيا.
-خاله من تا هفت و نيم تو باشگاه كار دارم.... نميشه بذاريد براي يه شب ديگه....
خاله: ميشا جان زودتر ميگفتي.... ميدوني چقدر مهمون دعوت كردم؟.....اقا ضيا اينا هم از شيراز اومدن... زشته خاله
جون...
ديگه حرصم گرفته بود. يعني من اينجا بيغم؟همه ي اين اتيشا زير گور اون خنگ عقب افتاده است كه تو ايران واسه
خاطر بيست پنج صدم درجا ميزد.
با يه لحن جدي گفتم:خاله جون كاش اول با من مشورت ميكرديد....
خاله انگار حس كرد بهم برخورد. زود رفع ورجوعش كرد و فوري گفت:تو هر وقت تونستي بيا....
يه كف گرگي به پيشوني خودم زدم. هرچي من ميگفتم نره خاله ميگفت بدوش..اخرش اونقدر قربون صدقه ام رفت تا
خر شدم و گفتم باشه....
با اعصابي مخدوش به سمت باشگاه حركت كردم.مهراب يه طرف... هامين هم هيچ طرف. پسره ي لندهور نيومده چه
اشي براي من پخته بود.
دلم يه مدلي بود. يعني مهراب و پس فردا تو يوني ببينم چطوري رفتار ميكنه؟!
اخ اگه به خاله بگم من پسرشو نميخوام چي ميكنه ... واي دارم رواني ميشم.
با ماشين صبا ميرفتم... اي يه ماشين بخرم من راحت برم سر كار و بيام.خدايي شد تو اين باشگاه هم مهراب برام كار
جور كرد. صاحبش يكي از دوستاش بود. روزهاي زوج مخصوص بانوان بود و روزهاي فرد مخصوص اقايون...اخ
مهراب .... واي هامين....مهراب..خاله... مهراب... هامين ...ماشين....درس...كار....هامين... خودم....مهراب...
واي خل شدم!!!
صاف ايستادم و گفتم: كميته ( در ورزش رزمي يعني آماده براي مبارزه)
روژان و صدا كردم... تنها دان يكم بود.
دل ارام و هم صدا كردم.
بقيه هم نشستن تا مبارزه رو ببينن...
خودمم كه با همه ي افكارم اصلا نمي تونستم تمركز كنم.
به عنوان داور يه گوشه ايستادم و فكر ميكردم... آخرش كه چي... كاش مهراب اين كارو نميكرد. نميتونستم بگم
خيلي ناراحتم... اما به هر حا ل يه دوست خوب بود كه من و خيلي كمك ميكرد.
خانم تاجيك لطف كرد و برام يه راني باز كرد و داد دستم.
تشكر كردم .
پرسيد: امروز رو فرم نيستي؟
-يه كم خستم...صبح دانشگاه بودم...
خانم تاجيك لبخندي زد و منم حواسمو جمع مبارزه ميكردم.
كاراته رو دوست داشتم... از دوازده سالگي جدي ادامه اش دادم. پيوسته و اروم و بي وقفه... تا پيارسال كه بالاخره
كارت مربي گريمو گرفتم. اونم با يه نمه پارتي بازي ... ولي خوب... كارم بدك نبود.
به مدد مهراب هم كه اينجا مشغول بودم.
ميخواستم پس انداز كنم... بيشتر كار كنم... ميخواستم چيزهايي كه هميشه دلم ميخواست داشته باشم اما هميشه
قناعت كردم و بخرم...
شروع زندگي با هامين يعني تموم شدن همه ي حسرتهايي كه داشتم... خاله اي كه مسلما بهترين مادرشوهر دنيا
ميشد...
01-09-2012, 08:37 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #5
RE: آنتي عشق
و مهراب هم يعني شروع زندگي با كسي كه ميدونستم تا عمر داره همينطور مهربون و با معرفت ميمونه...نفسمو فوت
كردم.
روژان داشت چه غلطي ميكرد.
داد زدم:هان سوكي(خطا)
و رو به روژان حركت صحيح و گفتم...ساعت اعلام ميكرد كه وقت كلاس ما تمومه... يه سري نكات و به بچه ها گفتم
و ازشون خداحافظي كردم.
نيم ساعتي طول كشيد تا به خونه برسم... مامان اينا منتظرم بودن..فوري يه دوش گرفتم .ميخواستم لباس بپوشم كه
مامان صدام كرد وگفت: اينا رو بپوش... بابا با يه لبخند مهربون و پدرانه نگاهم ميكرد. مامان هم اسفند دود ميكرد.
منم زل زده بودم به بلوز و دامني كه صبح مامان با خاله برام خريده بودن... رنگش تقريبا كرم بود.
واي... اين مسئله خيلي داشت جدي ميشد.
به اصرار مامان كه التماسم ميكرد دامن بپوشم اما من مخالفت ميكردم... فقط همون بلوز و پوشيدم با يه شلوار جين
مشكي...
بابا هم زنگ زد تا اژانس بياد. اصولا از اين ولخرجيها نميكرد... اما انگاري....!
فعلا نميتونستم چيزي بگم.... يعني چي ميگفتم؟ با همه ي زبون درازيم.. براي اولين بار كم اورده بودم.
تو ترافيك مونده بوديم. مثل هميشه هنزفريم تو گوشم بود و اهنگ گوش ميكردم.
مامان و بابا و مارال با يه لبخند مليح نشسته بودن... فقط من عين مادر مرده ها زل زده بودم به خيابون ...
چي در انتظارم بود. يعني ميدونستم چيه... اما. هامين چطور منو دوست داره در حالي كه هيچي ازم نميدونه... چطور
دوازده سال اونجا مونده و مثلا به گفته ي خاله عاشق منه...
يه جاي كار مي لنگيد. اگه خاله سرخود اومده باشه و هامين مثل همون دوران بچگي از من متنفر باشه... پس يعني
جاي اميدي بود...واي خدا اگه اينطوري بشه بدون اينكه رابطه ي بين دو تا خواهر خراب بشه ما خيلي صميمانه ميتونيم
باهم صحبت كنيم و همديگرو رد كنيم. واي خدا جون اگه اينطوري بشه عالي ميشه....
شايد حالا درست ترين كار اين بود كه صبر كنم تا هامين برگرده...
با مهراب چه ميكردم؟
مهراب بيچاره كه خودش تموم كرد... شر هامين هم بخوابه من چند وقته يه خواب اروم نداشتم ... جون خودم!!!!
ساعت از نه گذشته بود كه به خونه ي خالم رسيده بوديم.
ماشين راشيد خان برادر اقا رسول جلوي در بود. اوووف... از اون ماشين خوشگلا كه حتي پلاك هم هنوز نخورده بود.
دو تابرادر زده بودن تو خط ماشين و اتومبيل..برادر سوم رضا هم كه در لندن زندگي ميكرد وپيش نميومد كه برگرده
ايران. با اينكه همشون پسرخاله هاي بابام بودن... اما هيچ كدومشون مثل بابايي خودم ماه نميشدن...
ماكسيماي اقا ضيا پسردايي مامان اينا هم جلوي در خونه پارك شده بود.
بابا دستمو گرفت. نميدونم به خاطر لبخندي بود كه بهش زده بودم يا اينكه مهر پدري... هرچي كه بود من با بابا
راحت تر بودم تا مامان. نه اينكه دوستش نداشته باشم مامان و ها... نه... مامان كه رو چشم راستم بود. بابا روچشم
چپم... به قلب نزديك تر بود ديگه...
اووف... چي چرت وپرت ميگم.
با هم وارد خونه شديم.
خاله و عمورسول جلوي در منتظرمون بودن... خاله تا منو ديد با صداي بلند گفت: عروس خوشگل خودم...
چقدر بدم ميومد بهم بگن عروس خدا ميدونه...
خاله بعد از اينكه ماچ و رو بوسيش تموم شد ما رو فرستاد داخل... مشغول احوالپرسي با مهرنوش خانم همسر اقا
راشيد برادر اقا رسول بودم... با دوتا دختراش... نسرين و ندا... ميخواستم باهاشون رو بوسي كنم اما حالتشون نشون
داد كه تمايلي ندارن... منم بيخيال شدم و به سمت ارمين واذين رفتم.
ارمين برادر هامين به همراه همسرش فرناز كنار هم ايستاده بودن و اذين و شوهر جديدش سهراب هم كنار هم....
با همشون دست دادم اذين زير گوشم گفت: داري خودتو بدبخت ميكني...
خنديد و منم باسر تاييد كردم. ميونه ام با ارمين و اذين عالي بود. فقط هامين اب زير كاه نميدونم چرا از بچگي ازار
ميرسوند.
فرناز دختر ريز ميزه و با نمكي بود. ارمين و ادم كرده بود.
ازش سراغ محيا رو گرفتم كه با لبخند گفت: مجلس جديه عروس خانم گذاشتمش پيش مادرم...
هي واي من اينا چرا اين مدلي به قضيه نگاه ميكنن...!
هيچي نگفتم وبه اذين نگاه كردم.
اذين هم قد بلند و تپل بود... ماه عسل بد بهش ساخته بود... سهراب هم پسر ساكت ومحجوبي به نظر ميومد.
با دختر وپسر اقا ضيا هم سلام وعليك كردم.
زهره خيلي صميمي منو بغل كرد و بهم تبريك گفت.يك سال ازم بزرگتر بود وخيلي خانم و خونه دار بود. هنوز
داشت براي ارشد ميخوند تا قبول بشه... اما نتونسته بود... زهره زير گوشم گفت: چه عروس خوشگلي...
خدايا اينا ديگه كين.. خودشون ميبرن و خودشون ميدوزن... عروس خر كيه؟!
سعيد هم پسر كوچيكه ي اقا ضيا كه امسال كنكوري بود باهام دست داد. اما بنفشه مادرشون خيلي سرد بهم تبريك
گفت. نه دست داد نه روبوسي..خشك و خالي.
من ميگم هامين نيومده همه براش دندون تيز كردن ... خوب اينا كه اينطوري براش سرودست ميشكنن و خاله
ميرفت ميگرفت...اه... لندهور...
بالاخره تونستم بشينم....مارال هم كنارم نشست و اذين و فرناز مشغول پذيرايي شدن...
جاي عمه پوري اين وسط خالي بود... خدا رو شكر اون به خاطر پادرد و اين حرفها خيلي به سرش نميزد كه بياد
تهران وخودشو درگير اين مسائل كنه.
صحبتها راجع به همه چيز و هيچي بود.
كلافه شده بودم بس كه سر تكون داد م و لبخند زده بودم. نسرين ونداكه ميخواستن با نگاهشون منو
بخورن....مهرنوش خانم مادرشون هم كه كنار بنفشه خانم نشسته بود و معلوم نبود چي پشت سر من بلغور ميكنن.
به خدا دلم ميخواست بگم منم راضي نيستم.... منو انطوري نگاه نكنيد.... حداقل ده دفعه هم تو ذهنم جمله بندي
ميكردم و با خودم حرف ميزدم كه به خاله بگم چي به چيه.... اما باز نهيب ميزدم به خودم كه بذار يه وقت ديگه....
بذار وقتي كه هامين اومد.... اما اگه واقعا اونم به گفته ي خاله دلباخته باشه من چه خاكي بر فرق سرم كنم؟!
بعد از صرف شام كه زير اون نگاه هاي شمرگونه و زنانه هيچي از گلوم پايين نرفت و با تيكه هاي ندا ونسرين كه
ميگفتن:چرا هيچي نميخوري... تا برگشتن هامين رژيمي... هي چرت وپرت بارم ميكردن... منم فقط احترام خاله رو
نگه داشته بودم وهيچي نميگفتم... وگرنه تا الان كف سالن افتاده بودن...
بعد از شام ... خاله با يه صندوق كوچولوي نقره اي كنار من نشست و گفت: خوب حالا كه همه اينجا جمعن... من
دوست دارم نامزدي ميشا جون وپسرم هامين و اعلام كنم...
نسرين با لودگي گفت: زن عمو.. اصل كاري كه نيست...
خاله توروش يه لبخند مكارانه زد وگفت: اصل كاري دختر گلمه كه موافقت كرده...
صداي بنفشه خانم و شنيدم كه به زهره گفت: اين گدا گدولا از خداشونم باشه...
لبامو فشار ميدادم كه خاله دست راستمو گرفت و ميخواست انگشتر و دستم كنه كه مانعش شدم.ديگه نميتونستم
صبر كنم... تند گفتم: خاله جون اگه اشكالي نداشته باشه.... صبر كنيم تا پسر خاله هم بياد بعدا... دير كه نميشه...
خاله دلخور گفت: اخه چرا خاله جون.. هامين كلي به من سفارش كرده.. التماس كرده.... من كه نميتونم حرف پسرمو
زمين بذارم... پس فردا زنگ بزنه بپرسه دلگير ميشه... بعدشم تو بايد يه چيزي از ما داشته باشي.... تو رو ببرن من
جواب بچمو چي بدم؟
اينطوري كه خاله ميگفت يعني به هامين هم اعتباري نيست.. يعني همه ي اينا خواسته هاي هامينه؟؟؟ خدا به دور...
من چه غلطي بكنم؟؟؟
خاله باز ميخواست انگشتر و دستم بكنه كه گفتم: اما من دوست دارم پسرخاله هم حضور داشته باشه...
مهرنوش خانم فوري از اب گل الود ماهي گرفت وگفت: حالا چه اصراريه مستانه جون... صبر داشته باش هامين
برگرده بعد.... دير نميشه كه...
خاله:همين الانشم دير شده... خواستگارا لنگه ي در خونه ي خواهرمو از جا كندن.... تا وقتي اسم اين دختر به نام پسر
من نباشه نه من ... نه هامين دلمون اروم نميگيره... نه رسول؟
عمو رسول لبخند ي زد. جرات نداشت رو حرف زنش حرف بياره... اما با اين حال گفت: حالا كه خود ميشا جان هم
اصرار داره تا هامين برگرده... بهتره صبر كنيم...
ميدونستم عمو رسول هم به اين وصلت راضي نيست... هرچي باشه مسلما اونم دختراي برادرشو به من ترجيح
ميده...!نسبت خوني يه چيز ديگه است.
با اصرار من و كل جمع خاله پذيرفت كه تا بازگشت هامين صبر كنيم.
01-09-2012, 08:38 AM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #6
RE: آنتي عشق
ببخشید میدونم اسپمه ولی بهتر نیست اسم نویسنده رو همون اول داستان بنویسید؟
من این داستان رو خوندم و میخوام لطف کنید اسم نویسنده رو توی همون پست اول یا توی عنوان تاپیک بنویسید تا خانم گلها بدونن
01-09-2012, 09:39 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #7
RE: آنتي عشق
ندا و نسرين با اميدواري نظافت خونه رو به عهده گرفته بودن.... غافل از اينكه خاله مستان من اصلا نيم نگاهي بهشون
نمينداخت... همونه كه گفتم يه نسبت خونيه و ...!
حين رفتن باز پچ پچ بنفشه خانم و مهرنوش خانم روي اعصابم بود.
از اينكه هامين برگرده عمرا منو قبول كنه و ... از اين مذخرفات. من كه معطل قبول كرد ن هامين نبودم. من خودم
هم نميخواستم.. حالم از اين حرفهاي خاله زنكي بهم ميخورد. لعنتي ها جوري ادم و از بالا به پايين نگاه ميكردن كه
تحمل و صبر ادم لبريز ميشد.
خاله چقدر صبور بود...
نيمه شب به خونه برگشتيم.
مامان با عصبانيت گفت:اين چه كاري بود كه كردي...؟
-كار درست و كردم...
مامان با حرص گفت:ابروي منو بردي خيالت راحت شد؟
نفسمو فوت كردم.
مامان باز گفت: همينو ميخواستي جز جيگر زده؟ اره... همينو ميخواستي؟ خيالت راحت شد.
بابا اروم گفت: طاهره جان...
مامان به بابا هم توپيد وگفت: نديدي چطوري سكه ي يه پول شديم؟
بابا با ارامش گفت:ميشا كار درستي كرد....
مامان ناليد:پرويز.... چي ميگي؟ كار درست اين بود كه لگد به بختش بزنه؟
بابا : خواهرت كه پشيمون نشده... ميشا كار عاقلانه اي كرد....
مامان با رنجيده خاطري گفت: اره..طرف دخترتو بگير.... اما پس فردا كه پشت دخترت گفتن كه لابد عيب وايرادي
داره كه خواستگار به اين خوبي و رد كرده خودت جواب پس بده.... ديگه چي ميخواي دختر... پول اقا رسول...
ثروتش.. مال واملاكش همه بين پسراش تقسيم ميشه.... اذين كه بارشو بست... تو بايد عقل داشته باشي... كه نداري... كه داري خودتو بدبخت ميكني...
ديگه تحمل مو از دست داد مو تند گفتم:مامان... پس فردا هامين منو رد كنه و منو مجبور كنه بزنم زير همه چيز...
كي جواب ميده؟ هيچ فكر اينو كرديد كه شايد اون اصلا از من خوشش نياد...؟ نگران جواب مردمي؟ يعني من اينقدر
گدا گشنه شدم كه معطل دوزار و يه قرون رسول خان هدايت باشم؟
مامان خواست حرفي بزنه كه بايه صداي گرفته و نسبتا بغض دار و بلند گفتم: اينقدر منو كوچيك نكن...
و بدون هيچ حرفي به اتاقم رفتم و در و هم بستم.
روي تخت افتادم و به سقف نگاه ميكردم... وقتي تفكر مادرخودم اين بود.. واي به حال بقيه...!
« قسمت دوم »
دستامو تو جيبم فرو كردمو سرمو رو به آسمون گرفتم و چند تا نفس عميق كشيدم ...
نفسمو فوت كردم و باز نفس عميق كشيدم.ديگه بايد برميگشتم...
امشب ركورد زده بودم و مسير طولاني تري رو نسبت به هر شب اومده بودم.
اين قدم زدنهاي شبونه يه جورايي واسم حكم لالايي قبل از خواب و داشت . دوازده سال بود كه اگه يه شب نمي اومدم
پياده روي عمرا خوابم نميگرفت . اوايل كه تازه اومده بودم نميدونستم بايد واسه خوابيدن چه راهكاري پيش بگيرم .
به همه چي رو انداخته بودم ، از ديازپام گرفته تا مطالعه ي قبل از خواب و آهنگ گوش كردن و خلاصه همه چي ...راه
حل قدم زدن شبونه چيزي بود كه خيلي تصادفي كشف كردم ، يه شب كه هيچ روشي واسه خوابيدن افاقه نميكرد از
خونه زدم بيرون و شروع كردم خيابوناي خلوت پاريس و گز كردن . و اونجا بود كه فهميدم خيابون خلوت و سكوت
و هواي خوب نيمه شب تاثيرش از هر ديازپامي بيشتره ، چون ديگه زوري نميخوابوندت ، آرامشي كه بهت ميده
باعث ميشه راحت خوابت بگيره...
اما توي اين دوازده سال فقط اين روي شهر و نديده بودم . نيمه شب وقتيه كه آدم چهره ي زشت و زيباي شهر و با
هم ميبينه . قسمت قشنگش شب و ستاره ها و نسيم و سكوت بود ، چيزي كه هميشه ميترسيدم اگه روزي به تهران
برگردم نتونم داشته باشمش . و روي زشتش دزدي ها و زورگيري ها و آدماي مست و تن فروشاي كنار خيابون بود .
بخت باهام يار بود كه تو اين سالها مثل يه آدم نامرئي قدم زده بودم و توجهشونو به خودم جلب نكرده بودم
ديگه بايد برميگشتم ... دوازده سال ! ....ديگه دو رقمي شده بود ...دلم لك زده واسه اينكه يه بارم شده بدون
متر كردن خيابون بخوابم . غربت غربته .....چه يكسال ، چه دوازده سال
در آپارتمانم و باز كردم و بدون اينكه چراغا رو روشن كنم راه اتاق خواب و پيش گرفتم . لباسامو در آوردم و خودمو
انداختم رو تخت ، بعد از چند تا غلت سر جام نشستم ، امشب از اون شبا بود دلم هواي خونه مون و كرده بود . اينجا
ساعت 1 نصف شب بود پس ايران بايد نزديكاي 5 صبح باشه ! حتما مامان الان واسه نماز صبح بيدار شده پس اگه
زنگ بزنم بيدارش نكردم ...با اينكه خودم هيچ وقت از اين ولخرجيا نميكنم و ميذارم مامان خودش زنگ بزنه اما
امشب ديگه آقا هامين ميخواد دست تو جيب كنه ....
_ امشب چه شبي ست ؟ ....شب مراد است امشب
خوبي خونه مجردي به اينه كه هر وقت شب و نصف شب كه باشه ميتوني واسه خودت بزني زير آواز ...تلفن و
برداشتم و رفتم به سمت بالكن
.... _ امشب ميخوام مست بشم
چند تا بوق و بعدش صداي ناز مامان :
-بله...
-قررررررررررربونت برم من
- هامين تويي؟
نه پس نيكولا ساركوزي ام از پاريس زنگ زدم مزاحم ماماناي خوشگل ايروني بشم... -
صداي ذوق زده ي مامان دلمو آب ميكرد:
_ الهي فدات بشم مامان ....چرا زنگ نميزدي من دلم برات يه ذره شده بود؟
_ اااااا مامان من كه الان زنگ زدم
مامان با گريه گفت:
_ فداي اون صداي شاد و خندونت ...
-دور از جون مامان ، زبونت و گاز بگير .......
چند تا نفس عميق كشيد تا به خودش مسلط بشه...
خودمم يه جوري شده بودم... اروم پرسيدم:
_ خوبي مامان ؟ همه خوبن ؟
_ آره اينجا همه خوبن و دلشون برات يه ذره شده ، خودت چي ؟ خودت خوبي ؟
_ من عالي.... بيست...
مامان:
_ كارا خوب پيش ميره ؟ ...
-همه چيز خوبه....
مامان با يه آه بلند خدارو شكري گفت و پرسيد:
_ نميخواي برگردي ؟
_ اتفاقا ، در اين مورد يه خبر خوب واستون دارم
مامان هم متقابلا گفت: منم يه خبر برات دارم ، حالا خبر تو چيه ؟
... -نه اول شما بگيد
نه عزيزم اول خودت بگو من طاقت ندارم-
-خبر خوب من اينه كه حداقل تا 6 ماه ديگه برميگردم ايران...
مامان يه جيغ وحشتناك كشيد و با فرياد گفت:
-چيييي يييييي؟ ميخواي برگردي ؟
با خنده گفتم: اره عزيزم....
- پس كارت چي؟
-نگران اون نباش... فرم استعفامو هم تحويل شركت دادم ، اما اونا گفتن كه بايد تا پايان يكي از پروژه ها صبر كنم ،
يعني تا 6 ماه ديگه ، بعدش برميگردم پيشتون....
-واي هامين جان... عزيز دلم.. نميدوني چقدر خوشحالم كردي ؟ بعد از دوازده سال...باورم نميشه.
از صداش معلوم بود كه باز داره گريه ميكنه ، بين حرفش اومدم:
_ ا مامان گريه ميكني ؟ بابا كجا دوازده سال ؟ شما كه 3 سال پيش اينجا بودي...
مامان با فين فين گفت: چه فرقي ميكنه ، براي من مثل اين ميمونه كه 100 ساله نديدمت
_ خيلي خب حالا كه ميبيني ، پس گريه نكن ديگه دختر خوشگل ....راستي ....حالا نوبت شماس خبرتو بدي...
يه دفعه رنگ صداش عوض شد و با خوشحالي گفت:
_ خبر من امر خيره مامان ...
مجال فكر كردن به امر خير و نداشتم چون مامان تند و بي هوا گفت:
_ خبر دامادي خودته ، پريشب با خالت و شوهر خاله ت صحبت كرديم ميشا رو واست خواستگاري كرديم ، همه ي
قول و قرارا رو گذاشتيم فقط مونده آقا داماد از فرنگ تشريف بيارن....
و غش غش شروع به خنديدن كرد.
با فرياد گفتم:
-چيييييييييي ؟! ....چيكار كردين ؟
مامان با يه لحن متعجب گفت:
_ واه... چرا داد ميزني هامين جان....
چرا ؟) )؟؟؟؟ Pourquoi ....؟؟؟؟؟؟؟؟ _ مامان خواستگاري كردي؟ براي چي
-بد كرديم ؟ تو شيش ماه ديگه كه به سلامتي برميگيردي خونه بايد يه سر و ساموني بگيري يا نه ؟ بيست و هفت
سالته ، ديگه وقتشه...
با عصبانيتي كه نميتونستم كنترلش كنم گفتم:
_ اين دليل ميشه كه سر خود برين واسه خودتون قول و قرار بذارين ؟ نميتونستين قبلش با من يه مشورتي بكنين ؟
دست به تلفنتون كه خوبه ....چطور اونموقع كه همچين خوابي واسم ديده بودين زنگ نزدين ؟
مامان دلخور گفت:
-صداتو بيار پايين . سر من داد ميزني ؟
با صداي آرومتري ادامه دادم:
_ نه قربونت برم ، من كي همچين غلطي كردم ؟ ... من فقط ميگم كارتون درست نبوده ...درست نيست شما واسه من
دختر انتخاب كني ، پس من خودم بوقم ؟...داري از اينكه بعد اين همه سال ميخوام برگردم پشيمونم ميكني ها

02-09-2012, 07:58 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #8
RE: آنتي عشق
_ تو خودتم كه بخواي انتخاب كني از ميشا بهتر عمرا گيرت نمياد ، من كه بيخودي اينطوري هول ورم نداشته كه
...داشتن رو هوا ميبردنش ، نميتونستم وايسم نگاه كنم كه همچين دسته گلي رو بدن به مردم اونوقت واسه پسر
خودم برم در به در دنبال يه دختر خوب بگردم...
تازه اونقدر خانمي كرد كه ديشب خواستم اسم تو رو روش بذارم گفت تا خودش نياد من نميذارم.... ..
_ كي ؟ مرضيه رو رو هوا ميبردن ؟ ....تا جايي كه من يادمه يه بچه ي جيغ جيغو ي لاغر مردني بود كه دست بهش
ميزدي گريه ش در ميومد .... منم كه از دختراي لوس حالم بهم ميخوره خودت ميدوني ....آذين و به زور تحمل
ميكردم ، باز اون خوبه شوهرش آدمش كرده ...بعد از اون من خوشگلي و اخلاق خيلي واسم مهمه...
تو دلم گفتم: باز خوبه قبول نكرده نامزد بشيم... اوه بدون من...فكر كن يه درصد!
مامان فوري گفت:
_ مرضيه چيه ؟ ميشا!...از بچگي همينجوري گريه ش و در مياوردي ديگه ...اگه مثل همه اسمشو درست صدا ميكردي
كه بچم صداش در نميومد ، فقط قربونش برم از بچگي يه خورده شيطون بود و يه جا بند نميشد واسه همين اونموقع
ها لاغر بود ولي الان يه هيكلي به هم زده بيا و ببين ....
زير لب گفتم:
-ميخوام نيام و نبينم.....
-چي گفتي؟
اروم گفتم :هيچي....
مامان ادامه داد: هم خوشگله... هم تيپ و اندام داره... تو بيا و ببين به به چه چه كن ببين مادرت دست رو چه جواهري
گذاشته..
حرصي گفتم:
_ مگه نديده م كه بيام ببينم ؟ شما نگران من نباش اينجا به اندازه ي كافي ديدم ، الكي بازار گرمي نكن مادر من
....من عمرا بيام مرضيه رو بگيرم ....
-آخه تو به من بگو دردت چيه ؟ ميشا خوشگل و خانوم و تحصيل كرده و خوش اخلاقه از اين بهتر ديگه چي ميخواي?
_ بابا جون نميخوام ، اصلا من زن نميخوام ....مامي جون ، فداي اون چشماي خوشگلت .....داريم تو سال 2011 زندگي
ميكنيم آخه ، كي تو اين دوره زمونه واسه بچه ش اينجوري زن ميگيره ؟
_ ديگه كار از كار گذشته و همه ي قرار و مدارا گذاشته شده ، من مطمئنم وقتي ببينيش مهرش به دلت ميوفته .
_ چي چي رو كار از كار گذشته ؟ اصل كاري منما ...
_ الهي من قربون اين اصل كاري برم كه تو لباس دامادي چقدر خوشتيپ ميشه ....
_ نه مثل اينكه شما توهم زدي شديد ، من برم تا اسم بچه مو انتخاب نكردي ...
_ اي فداي اون بچه هاتون ...بچه هاي تو و ميشا خيلي خوشگل ميشن...
_ مامان حالت خوب نيستا ....برو يه استراحتي بكن .
بعد از كلي سر و كله زدن باهاش بالاخره رضايت داد تلفن و قطع كنه . منو باش كه دلم خوشه بعد از دوازده سال
دوري ميخوام برگردم به آغوش گرم خانواده . ديگه چه ميدونستم همچين خوابي واسم ديدن ، حالا چه جوري بايد از
زيرش در برم خدا عالمه ، بعد از بيست وهفت سال زندگي مدرن و امروزي عمرا اينجوري مثل بابابزرگم زن بگيرم ،
من تا دختري رو واقعا نخوام و عاشقش نباشم محاله باهاش ازدواج كنم . بالاخره اينو به مامانم حالي ميكنم .
صبح به سختي از خواب بيدار شدم و براي رفتن به شركت آماده شدم . تلفن ديشب به ايران به جاي اينكه آرومم كنه
و خواب خوبي عايدم كنه بدتر اعصابمو به هم ريخته بود ، هر چند زياد هم نميخواستم فكرمو باهاش مشغول كنم ،
چون آدمي نبودم كه زير حرف زور بره ، پس دليلي نداشت اين مدت باقيمونده تا برگشتن به ايران ذهنمو باهاش
درگير كنم چون بالاخره حلش ميكردم .
وقتي توي پاركينگ شركت ماشين و پارك كردم و ازش پياده شدم براي لحظه اي نگاهم روش ثابت موند و با
حسرت دستي بهش كشيدم ، اين از اون چيزايي بود كه بعد از برگشتن به ايران از دست دادنش اذيتم ميكرد ،
يكسال بود كه ماشين قبليمو عوض كرده بودم و اينو خريده بودم و خيلي هم دوستش داشتم ...زود خودم و جمع و
جور كردم و به خودم نهيب زدم كه تو ايران بهترشو ميخرم .
در حاليكه به سمت اتاق خودم ميرفتم كم و بيش با همكارايي كه سر راهم بودن سلام عليك كردم ، محل كارم شامل
سالن بزرگي بود كه اتاق هر نفر با ديوارهاي شيشه اي از اتاق هاي ديگه و سالن جدا ميشد و. داخل سالن بزرگش هم
پر بود از ميزهاي منشي ها و كارمنداي ديگه و مبلمان هاي شيك و راحت . در كل با وجود كارمنداي زياد جاي بزرگو روشني بود و توش احساس راحتي ميكردم . با اينحال از جمله جاهايي بود كه بعيد بود دلم براش تنگ بشه ، نه
بدليل اينكه با همكارام مشكلي داشته باشم ، به اين دليل كه سالن شلوغش كه بيشتر وقتا پر سر و صدا هم بود و بي
شباهت به سالن بورس نبود چيزي بود كه بعد از سه سال كار كردن تو اونجا هنوز نتونسته بودم باهاش كنار بيام و
مطمئن بودم نيمي از خستگي اي كه آخر ساعت كاري دچارش ميشم ناشي از تحمل همين محيط شلوغه .
به همين خاطر هميشه تصور داير كردن شركت ساختماني خودم داخل ايران به نظرم وسوسه كننده ميومد و تصور يه
اتاق اختصاصي براي خودم بعنوان رئيس شركت رويام و كامل ميكرد . با اينكه پدرم پيشنهاد داير كردن همين
شركت تو پاريس و قول پشتيباني مالي ش رو بهم داده بود اما خودم ترجيح داده بودم اول با كار كردن تو يه شركت
معتبر تجربه ي بيشتري كسب كنم تا اينكه بدون هيچ تجربه ي قبلي كار وكاسبي خودمو راه بندازم .
غرق افكارم بودم كه با تكون دستي از جا پريدم ، عباس كه با اين حركت ناگهاني من خودش هم شوكه شده بود يه
قدم عقب رفت و گفت :
_ هوي چه خبرته ؟ نزديك بود سكته كنم ...
دوباره رو صندليم نشستم و گفتم :
_ خودت چه خبرته ؟ ترسونديم ...
به ميز نيم دايره ي گوشه ي اتاقم تكيه داد و با پوزخند گفت :
_ به چي فكر ميكردي ؟ ايران ؟
از اينكه ميخواستم برگردم ايران ازم دلخور بود ، حق داشت دوازده سال بود كه با هم بوديم ، خونه هامون تو يه
ساختمون بود ، تا وقتي نامزد نداشت با هم همخونه بوديم ، اما از 4 سال پيش كه با نامزد فرانسويش همخونه شده
بود من واسه خودم خونه ي مستقل گرفته بودم . حق داشت از تصميم ناگهانيم واسه رفتن ناراحت شه . خودم هم از
همين الان دلم براش تنگ ميشد .
از سكوتم استفاده كرد و با حرص گفت :
_ آخه خره ، خنگ خدا ...تو بعد از اينهمه سال كه اينجا زندگي كردي ديگه ميتوني ايران زندگي كني ؟!....ميتوني تو
محيط بسته ي اونجا دووم بياري ؟ د نميتوني ...
_ ميتونم ...
وبا بي رحمي ازش پرسيدم :
_ ميخواي بگي خودت اصلا دوست نداري برگردي ؟
با اخم سرشو پايين انداخت ، ميدونستم خودشم خيلي دوست داره برگرده ، اما نميتونست . همه چيز دست به دست
هم داده بود كه نتونه برگرده ايران ، نامزدش از يه طرف ، كارش از يه طرف .....اما همه ي اينا حل شدني بود ، عباس
به خاطر نويسندگي سياسي نميتونست برگرده .
_ حالا چرا از الان رفتي تو هم ؟ من قراره شيش ماه ديگه برم ...
پوزخندي زد و گفت :
_ پروژه كنسل شده ...
_ چيييييي ؟
_ همين كه شنيدي ...
_ چرا كنسل شده ؟
_ مهندس ارشد باهاشون مشكل پيدا كرده .
بي اراده خنديدم ، اصلا نميتونستم باور كنم سفر شيش ماه بعدم قراره به اين زودي اتفاق بيوفته . عباس با حرص
گفت :
_ من خر و باش كه دارم واسه كي دلتنگي ميكنم ...
قبل از اينكه از اتاق بيرون بره بازوشو گرفتم و گفتم :
_ من مخلصتم داداش ، اما بايد برم ....ميخوام بعد از 12 سال بخوابم ، ميدوني كه
با خنده جواب داد :
_ آقاي خرس قطبي يعني 6 ماه ديگه كه از خواب پا شدي بر ميگردي ؟ ...
_ تو برگرد ، اوضاع كه اينطوري نميمونه ، بالاخره تو هم ميتوني برگردي ...
آهي كشيد و گفت :
_ اميدوارم ...
(آخرین تغییر در ارسال: 02-09-2012, 08:12 AM توسط afsoon_b82.)
02-09-2012, 08:10 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #9
RE: آنتي عشق
قبل از برگشتن به خونه ، از شدت ذوق ازهمونجا اينترنتي بليطي براي ايران رزرو كردم ، هر چي بهش نزديكتر
ميشدم برگشتن برام هيجاني تر ميشد و مشتاق تر ميشدم . ديگه شمارش معكوس شروع شده بود .
شامو تو خونه ي عباس و اليزابت خوردم . اليزابت كه ليزي صداش ميكرديم دختر خونگرمي بود كه تو همه ي اين
چهار سالي كه با عباس نامزد شده بود هميشه هوامو داشت . حتي براي تعطيلات كه با عباس به شهر كوچيك محل
تولدش كه توي حومه ي پاريس بود به ديدن خانواده ش ميرفتن هم با اصرار از من ميخواست همراهشون برم تا تنها
نمونم . اوايل كه به زياد دور موندن از عباس عادت نداشتم معمولا دعوتشو قبول ميكردم و همراهشون ميرفتم . و
همين رفت و آمدها باعث شده بود با ليزي و خانواده ش صميمي بشم . ليزي هم ميرفت جزو اونايي كه دلم واسشون
تنگ ميشد .
دقايقي از تموم شدن شام و برگشتن به آپارتمان خودم نگذشته بود كه صداي باز شدن در آپارتمان باعث تعجبم شد .
با ديدن جسيكا بياد آوردم كه هنوز كليدم و ازش پس نگرفتم . نگاه كوتاهي به صورتش كافي بود تا پي به وضع
روحي به هم ريخته ش ببرم .
_ جسي ؟ اينجا چيكار ميكني ؟
با بغض نگاهم كرد و گفت :
_ خفه شو .
ترجيح دادم سكوت كنم چون با حالي كه اون داشت بهترين كاري بود كه ميتونستم انجام بدم . بدون حرف روي يه
مبل يه نفره نشست . منم مبل روبروشو اشغال كردم . حالا داشت گريه ميكرد ، سعي ميكرد بيصدا باشه اما چندان تو
اين كارش موفق نبود . بعد از چند لحظه اشكاشو كنار زد و نگاهم كرد . با صداي گرفته اي گفت :
_ هنوزم ميخواي بري ؟
بهش لبخند زدم و گفتم :
_ جسيكا ما قبلا در اين مورد حرفامونو زديم .
_ ميدونم .
_ پس اين كارا چيه ؟
_ نميخوام بري ...
نفس كلافه اي كشيدم و ترجيح دادم بازم سكوت كنم . دفعه ي قبل زبونم مو در آورده بود بس كه براش توضيح
داده بودم كه هدف ما از اولش هم دوستي بوده و قرار هم نبوده تا آخرش با هم بمونيم .
نفس عميقي كشيد و گفت :
_ منم باهات ميام .
وقتي چشماي گرد شده از تعجب منو ديد سريع ادامه داد :
_ اگه تو مجبوري بري خوب منم باهات ميام . مطمئنم خانواده ت ازم خوششون مياد . خودت كه ميدوني پدر و مادرا
هميشه از من خوششون مياد . من مهربونم ، دوست داشتني ام ، هميشه لبخند ميزنم ، آشپزيم حرف نداره ، خونه
داريم هم عاليه ، خوشگلم هستم ....مگه نه ؟
لبخند زدم و صادقانه جواب دادم :
_ معلومه كه آره ، تو خوشگلي ، مهربوني ، كدبانويي ....مورد علاقه ي پدر و مادرا و آرزوي مردا ...
تو چشماش نگاه كردمو به سختي گفتم :
_ اما من نميخوام بياي ...
دوباره بغض كرد و گفت :
_ چرا ؟ همه ي اين مدت واسه چي باهام بودي ؟ چون بهت خوش ميگذشت ؟
منظورش از همه ي اين مدت دو سالي بود كه با توافق هر دومون با هم بوديم . جدي شدم و جواب دادم :
_ نه ، به خاطر اينكه بهم خوش ميگذشت نه ....به خاطر اينكه به هر دومون خوش ميگذشت ، غير از اينه ؟ مگه
هميشه بهت نميگفتم ما براي هميشه با هم نميمونيم ؟ مگه بارها بهت نگفتم اگه ميخواي بري دنبال زندگيت برو ؟
.....مگه همين چند ماه پيش وقتي همكلاسيت بهت پيشنهاد دوستي داد نگفتم به پيشنهادش فكر كن ؟ .....من هميشه
بهت يادآوري ميكردم كه يه روز بايد هر كدوممون بريم دنبال زندگي خودمون ، كه نميتونيم تا آخرش با هم بمونيم
....
بين حرفم پريد و با گريه گفت :
_ نميتونيم يا نميخواي ؟ ...
با همون لحن جديم جواب دادم :
_ خيلي خوب باشه نميخوام ....تو ميدونستي . چون هميشه بهت ميگفتم ، نميگفتم ؟ .....جسيكا تو مهربوني ، خوشگلي
...دختر خيلي خوبي هستي ، هيچ شكي توش نيست . اما .....
نتونستم بيشتر از اين ادامه بدم ، خودش ادامه داد :
_ اما نميخواي باهام ازدواج كني ؟ ازم خسته شدي ؟
سعي كردم با لبخند آرومش كنم و گفتم :
_ قسمت اولش .
_ چرا ؟ فكر ميكني من مادر بدي براي بچه هات ميشم ؟
_ هميشه ميخواستم با يه دختر ايراني ازدواج كنم ، فقط همين ....دنبال عيب و ايرادي تو خودت نگرد .
_ چراااااا ؟ به خاطر چشم و ابروي مشكيش ؟ اگه منم قيافه ي شرقي داشتم باهام ميموندي ؟
_ جسيكا بس كن ...ديگه داري چرت و پرت ميگيا .... اون دختري كه من بخوام باهاش ازدواج كنم شايد اصلا چشم
ابرو مشكي نباشه .....اصلا من خيال ندارم تا مدتها ازدواج كنم ....جسيكا بيا تمومش كنيم ديگه ، اينقدر منو سوال
جواب نكن ....
سرشو انداخت پايين و به آرومي گفت :
_ نميخوام آويزونت باشم ، باشه ....ولي ...آخرين باري كه با هم بوديم .....نميدونستم براي آخرين باره ،.....بيا براي
آخرين بار ...
_ نه ! ....
جوابم اينقدر محكم بود كه ديگه درخواستشو ادامه نداد . اما با چشماي خيسش نگاهم كرد و گفت :
_ خيلي سنگدل شدي ...
چند لحظه نگاهش كردم و گفتم :
_ نميخواستم با ناراحتي از هم جدا شيم .....انتظار داشتم تو اين كار باهام همكاري كني ...
از جاش بلند شد و گفت :
_ با بي رحمي تمام منو عاشق خودت كردي و حالا ازم انتظار داري از جدا شدنمون خوشحال باشم ؟ .....ازت ميخوام
بري به جهنم ..!.
با قدمهاي سريع از خونه بيرون رفت و در و پشت سرش به هم كوبيد . ما آدما خواسته يا ناخواسته قلب همديگه رو
ميشكونيم . كاش راهي بود كه قلب جسيكا شامل اين قانون نشه ، قلب مهربونش حيف بود بشكنه !
دوست داشتم به خونه زنگ بزنم و خبر اومدنمو بدم ، از سورپرايز كردن و اين سوسول بازيا خوشم نميومد . ترجيح
ميدادم از قبل اعلام كنم كه دارم بر ميگردم تا مامان يه لشگر فك و فاميل جمع كنه بياره فرودگاه تا مثل يه امپراطور
كه با موفقيت از يه نبرد بزرگ برگشته ازم استقبال كنن ، اصلا عقده ي اين چيزا رو ندارم ها !!! اما تصورش قشنگه كه
همه به خاطر تو همچين بساطي راه بندازن .
ولي بايد فكر و خيال همچين استقبالي رو با خودم به گور ميبردم . چون با خوابي كه اخيرا مامانم برام ديده بود
ميترسيدم اگه خبر زودتر اومدنمو بهش بدم همونجا تو فرودگاه مراسم عروسي رو ترتيب بده و قال قضيه رو بكنه ،
دههههه ... از فكر عروسي با مرضيه هم موهاي تنم سيخ ميشه ...همون بهتر كه بي سر وصدا برگردم ، به ريسكش
نمي ارزه خبرشون كنم .
همه ي اين مشكلات يه طرف ، جسيكا هم يه طرف . اصلا دلم نميخواست اينطوري از هم جدا بشيم ، با ناراحتي .
نميتونم منكر تاثيري بشم كه رو زندگيم گذاشته . بالاخره اونم قسمتي از زندگيم بود ، قسمتي كه ديگه داشت تموم
شد ، يعني ميخواستم كه تموم بشه . با اين وجود مطمئنا خاطراتش باهام ميموند ، خاطراتي كه بايد اعتراف كنم
بيشترش خوب بود، ما اوقات خوبي رو با هم گذرونده بوديم . جسيكا از زندگيم حذف نميشد ، فقط تموم ميشد . مثل
فصلي از يه كتاب كه تموم ميشه تا فصل جديدي شروع بشه . دوست داشتم اين فصلِ بلوند چشم آبي بهتر تموم شه !
وقتي فهميدم عباس ميخواد برام گودباي پارتي بگيره تصميم گرفتم همونجا هر طوري شده از دلش دربيارم چون
مطمئنا جسيكا رو هم دعوت ميكرد . عباس چيزي از جزئيات مهموني اي كه خيال داشت برام ترتيب بده بهم نگفته
بود ، فقط اولتيماتوم داده بود كه يه شب قبل از رفتنم بايد دربست در اختيارش باشم و كارام و قبلش تموم كنم . منم
با كمال ميل درخواستشو قبول كرده بودم . اگه از اونور نميتونستم مراسم استقبال داشته باشم در عوض از اينور كه
ميتونستم مهموني خداحافظي داشته باشم !
كاراي باقيمونده با شركت خيلي زود انجام شد . كليد خونه رو هم قرار بود تحويل عباس بدم تا بعد از تموم شدن قرار
داد به دفتر املاك تحويل بده و باهاشون تسويه كنه. فقط ميموند يه قسمت سخت كه نه در تخصصم بود و نه مورد
علاقه م ، خريدن سوغاتي ! با اينكه در تخصصم نبود ولي چون پسر مامانم بودم تا اين حد ميدونستم كه بايدبراي تكتك افراد فاميل يه چيزي بگيرم و اين درحالي بود كه من حتي آمار نفرات فاميل و هم نداشتم چه برسه به سايز و
سليقه و اين داستانا ! نهايتا با خريدن يه جين دوازده تايي بلوز زنونه ي يك شكل اما با رنگهاي مختلف و چندين و
چند اودكلن زنونه و مردونه و ساعت مچي كه البته همشون هم مارك بودن ، چون هر چي نباشه از جيب بابام بودن
،سر و ته خريدن سوغاتو هم آوردم . با اينكه دستم تقريبا تو جيب خودم بود اما با پولي كه بابا هر ماه بدون اينكه
خودم بخوام به حسابم ميريخت واقعا سه بود اگه بخوام سوغاتي فاميل و مارك اصل نخرم .
با اينكه تا اينجاي كار تقريبا سريع انجام شد اما مجبور بودم براي مامان و آذين و زن داداش وقت بيشتري رو صرف
كنم تا سوغاتيشون نسبت به سوغاتي هايي كه براي بقيه گرفته بودم تك باشه ، چون در غير اينصورت مطمئن بودم
دچار غضب ميشم . در مورد بابا و آرمين و سهراب ، داماد تازه وارد نيازي به اين سوسول بازيها نبود ، چون اگه هيچي
هم براشون نميگرفتم مطمئن بودم عين خيالشون نيست ، در اين مورد ما مردا خيلي خوب همديگه رو درك ميكنيم .
اما منهاي درك دلم ميخواست براي ارمين و بابا و البته داماد جديدي كه هنوز نديده بودمش هم چيزي ميگرفتم... كه
اون چيز شامل خريد يه كيف پول و ست كمربند وكراوات شد.
براي تنها كسي كه با شور و شوق كادو ميخريدم محيا دختر سه ساله ي آرمين بود كه نديده عاشقش شده بودم . تا به
حال جز فيلم تولد يك سالگيش و عكسهايي كه برام فرستاده بودن هيچ چيز ديگه اي ازش نداشتم... وقتي فكر
ميكردم كه ميتونم ببينمش دلم غنج ميرفت.
خريد چند بسته شكلات و خوردني ها به تمام خريد هام اتمام بخشيد.
و بالاخره من چمدونهامو بستم و آماده ي عزيمت هميشگي به ايران شدم . هيچ چي نميتونست تو حس عالي اي كه
داشتم خللي وارد كنه ، حتي كابوس دختر لاغر و ونگ ونگو و رنگ پريده اي به اسم مرضيه ! يا ميشا!.....به هر حال
اين فرقي تو قسمت لاغر و ونگ ونگو و رنگ پريده ش ايجاد نميكنه !
ايران منتظر باش كه هامينت داره مياد !!!
اهم ....يادم نمياد چيزي خورده باشم پس مست نيستم ، احتمالا اينا همه اثرات آدرناليني يه كه به خاطر برگشت به
وطن داره تو بدنم ترشح ميشه .
يه هفته ي باقيمونده زمان خوبي بود تا كارايي رو كه تو اين 12 سال هميشه دوست داشتم وميخواستم انجام بدم اما
مدام به بعد موكولش كردم رو انجام بدم .
02-09-2012, 08:26 AM,
یافتن نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 2,221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #10
RE: آنتي عشق
اولين كاري كه كردم رفتن به ورزشگاه و تماشاي مسابقه ي فوتبال المپيك مارسي و پاري سن ژرمن از نزديك بود .
توي اين 12 سال حتي يك بارم پامو تو ورزشگاه نذاشته بودم اما هميشه تو برنامه هام بوده كه اين كار و بكنم . كمي از روي علاقه و كنجكاوي و بيشتر براي اينكه وقتي آرمين در موردش ازم ميپرسه چيزي براي تعريف كردن داشته باشم . هر چي باشه نصف زندگي آرمين تو فوتبال خلاصه ميشه و از همين الان ميتونم سرزنش هاشو در مورد اينكه چرا توي اين 12 سال براي همه ي بازيهاي لوشامپيونه ( ليگ فوتبال فرانسه ) نرفتم ورزشگاه رو تصور كنم .
كار بعدي اي كه بالاخره با غلبه بر ترسم انجامش دادم اين بود كه تصوير فَروهر ( نمادي مربوط به ايران باستان )رو روي كتف سمت چپم خالكوبي كردم . نه اونقدر گنده كه مامان الم شنگه به پا كنه ، يه عكس كوچولو اونقدي كه اون خواسته ي هميشگيم در اين مورد ارضا بشه . هر چي نباشه بعد از 12 سال كه ميخواستم برگردم عرق مليم قلمبه شده بود و آدرنالين حاصل ازش هم كمكم كرده بود ترسي كه از دردش داشتم ناپديد بشه . شانس آوردم با اين ميزان هيجان و آدرنالين رو كتفم تتو نكردم! made in iran :
قيد كار سومي كه هميشه خيال داشتم بكنم و زدم و ترجيح دادم به جاي خوردن يه ليوان يك و نيم ليتري آبجو وقتي برگشتم ايران قليون ميوه اي رو امتحان كنم . چون با خوردن نيم ليتريش پنج دقيقه يه بار ميرفتم دستشويي ، ديگه انصاف نبود به خاطر ارضاي كنجكاوي تو اين زمينه از كليه هاي بي زبونم اينقدر كار بكشم ! البته خودم هم ميدونم قليون ميوه اي و آبجو هيچ ربطي به هم ندارن ولي از اونجايي كه اصولا از دستشويي خوشم نمياد ترجيح دادم از گزينه ي جابجايي استفاده كنم و به همون نيم ليتر آبجو بسنده كنم . حالا چون مست نميكنه كه دليل نميشه يه گالن خالي كنم تو معده م فقط براي ارضاي اين حس كنجكاوي كه چطورياست كه مردم اين كار و ميكنن !
واما يكي از مهمترين كارايي كه هميشه با خودم عهد كرده بودم حتما انجامش بدم بانجي جامپينگ بود . يه دليل خيلي خاص هم داره ، ترس از ارتفاع ! ...متنفرم كه با اين قد و هيكل از ارتفاع ميترسم ، اما اين چيزيه كه از بچگي باهام بوده ، وقتي چهار سالم بود آرمين به شوخي از پشت بوم خونه ي بابابزرگ آويزونم كرد و تا مدتها كابوسشو ميديدم .
وقتي اومدم پاريس با خودم عهد كردم هر طوري شده اين ترس و از بين ببرم ، حتي اگه شده يه طناب به خودم ببندم 50 متر بپرم پايين . نبايد زير قولي كه به خودم داده بودم ميزدم اما اين ترسي بود كه از بچگي باهام بزرگ _ و 40 شده بود و خلاص شدن از دستش به اين راحتي ها نبود . وقتي تو اينترنت دنبال يه جايي تو پاريس كه بشه توش اينكار و انجام داد ميگشتم وسوسه شدم يه بار به فارسي سرچ كنم ببينم تو ايران هم همچين جايي هست يا نه ! و با فهميدن اينكه ميتونم بعدا برم توچال و قولم و عملي كنم يه خورده خيالم راحت شد . بعد كه رفتم ايران انجامش ميدم .... حله !....كجا بهتر از توچال ؟!
اما براي از بين بردن اين ترس يه قرار ديگه هم با خودم گذاشته بودم كه وقتش بود انجامش بدم . بالا رفتن از برج ايفل ، و نگاه كردن به پايين از اون بالا !
وقتي 325 متر و تو ذهنم تصور ميكردم خيلي با خودم جنگيدم كه همونطور كه قليون ميوه اي رو جايگزين آبجو يك و نيم ليتري كردم برج ميلاد و جايگزين برج ايفل نكنم ! بالاخره مرده وقولش ! ....و بالاخره به اين قولي كه به خودم داده بودم هم عمل كردم ، از همون لحظه اي كه تو صف ايستاده بودم تا سوار آسانسورش بشم دلپيچه گرفته بودم ،از شدت استرس !
و بالاخره وقتي به بالاي برج رسيديدم و از شيشه هايي كه دور تا دور و گرفته بود به اون پايين نگاه كردم چنان سرگيجه اي گرفتم كه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و توي سطل آشغالي كه كنارم بود بالا آوردم ، خيلي به خودم فشار ميآوردم به روح گوستاو ايفل خدا بيامرز لعن و نفرين نفرستم . آخه اين چي بود ساختي مرد حسابي !
البته وقتي برگشتم پايين كلي در حقش دعاي خير كردم تا هر چي كه اون بالا گفتم از دلش در بياد !
خدا رو شكر اين ترسم شامل سوار شدن به هواپيما نميشد ، چون هيچوقت كنار پنجره نمينشستم ، در مورد ساختمونهاي بلند هم همينطور ، خونه ي خودم طبقه ي 12 بود . با دوري كردن از پنجره همه چي حل بود . مشكلي كه داشتم نگاه كردن به پايين از ارتفاع زياد بود .
موقع برگشتن از برج از ماشين پياده شدم و دقايقي رو كنار رود سن قدم زدم ، احتمالا اين آخرين بار بود . پس سعي ميكردم همه ي جزئياتشو به خاطر بسپرم . دوباره سوار ماشينم شدمو براي آخرين بار ميدان شان دو مارس رو دور زدم و به سمت خونه م حركت كردم . اينم از اين ، اين آخريش بود ، حالا ميتونستم با خيال راحت ترك غربت كنم .
مهموني خداحافظيم توي يه بار نزديك آپارتمان محل زندگيمون بود . جايي كه معمولا بعد از كار هر روز سري به اونجا ميزدم و خستگي اي در ميكردم و بعد به خونه ميرفتم . و به خاطر همين نه تنها با صاحب بار آشنا بودم بلكه بيشتر مشتريهاي دائمي اونجارو هم ميشناختم . عباس چند تا ميز نزديك هم و رزرو كرده بود و اون شب تقريبا همه ي مشترياي اونجا دوستا و همكاراي من بودن . اوقات خوشي رو گذرونديم ، همه شون از اينكه قراره از اونجا برم اظهار ناراحتي ميكردن و براي همين اون شب تقريبا تمام مدت به مرور خاطراتمون گذشت . اما يه چيزي كم بود ، تا آخرين لحظه چشمم به در بار بود و منتظر بودم جسيكا بياد .
ساعتاي آخر مهموني بود و تقريبا بيشتر مهمونا رفته بودن . اون شب سعي كرده بودم زياده روي نكنم چون دوست داشتم تك تك لحظات اين مهموني رو تا سالهاي سال يادم بمونه . اما حالا با درك اين موضوع كه جسيكا ديگه نمياد و هنوزم ازم دلگيره ديگه ملاحظه رو كنار گذاشتم و رفتم جلوي بار ، شات كنياك و سريع و يه ضرب سر كشيدم و از شدت تنديش چشمامو بستم و ها كردم و شات و دوباره به نشونه ي پر كردن تكون دادم . وقتي اين يكي رو هم سر كشيدم عباس اومد كنارم و شات و ازم گرفت و با خنده گفت :
_ از سر شب خودتو نگه داشتي و لب به هيچي نزدي كه حالا جبران كني ؟ چه خبرته ؟ روبراهي ؟
با كلافگي گفتم :
_ جسيكا نيومده .
_ نيومده كه نيومده ، مشكل خودشه ...چند بار بهت بگم به زن جماعت رو نده ؟
نگاه بي حوصله اي بهش انداختم و گفتم :
_ اينجوري نگو عباس ، خودت ميدوني كه جسيكا دختر خوبيه ...
_ ميدونم كه دختر خوبيه ، اما كاش يه كم به دور و ورت نگاه ميكردي ببيني كسايي هستن كه بيشتر از اون بهت اهميت ميدن ...
نتونستم جلوي خنده مو بگيرم و در حاليكه ميزدم به شونه ش گفتم :
_ هي ......تو داري به دوست دخترم حسودي ميكني ؟!
_ خفه ....
_ آخي ..... بيا بغل عمو ...
در حاليكه ميخنديد سعي ميكرد از خودش جدام كنه اما من با اصرار گرفته بودمش و با لحن مسخره اي قربون صدقه
ش ميرفتم .....بالاخره يكي با آرنج زد تو شيكمم و با خنده گفت :
_ خودتو جمع و جور كن برگرديم ، حوصله ي نعش كشي ندارم اين شب آخري ها ...
و رو به تام ، صاحب بار ، با صداي بلندي گفت :
_ ديگه بهش نده ...
داشتم با لبخند به رفتن عباس به سمت ليزي نگاه ميكردم و تو دلم به خاطر اين احساساتش نسبت به خودم ميخنديدم كه احساس كردم كسي كنارم ايستاد ، سرم و كه برگردوندم ديدم يه پسر قد بلند مو بوره كه داره با يه حالت خاصي براندازم ميكنه ، وقتي نگاه منو متوجه خودش ديد يه لبخندي تحويلم داد كه تا تهشو خوندم ، قبل از اينكه هر عكس العملي ازم سر بزنه اومد كنارم و گفت :
_ سلام ، من تيلورم .
خدايا اين شب آخري اين چي بود سر راه ما قرار دادي ، از نگاهش قشنگ معلوم بود يارو چيكاره ست ، احتمالا وقتي حركات من و وقتي با عباس شوخي ميكردم ديده فكر كرده منم مثل خودشم ، وقتي تاخير منو تو جواب دادن ديد اومد نزديكتر و با همون لبخند گفت :
_ ميتونم به يه نوشيدني دعوتت كنم ؟
چشمك آخر كارش ديگه جايي براي هيچ شكي نميذاشت ، از جام بلند شدم و با لبخند زوركي اي گفتم :
_ من بايد برم ...
وقتي خودمو به عباس رسوندم با ابروهاش به پسره اشاره كرد و با خنده گفت :
_ چشمش گرفته بودت ؟ ....بهش فكر كن ، خوشتيپه ها !
_ به حق چيزاي نديده ، بيا بريم تا نيومده دنبالمون .
تا خود خونه با عباس و ليزي گفتيم و خنديديم . اينم از آخرين پياده روي قبل از خوابم تو پاريس....فردا اين موقع تو هواپيما بودم و شباي بعدش بدون پياده روي شبونه ميخوابيدم ، تصورش هم قشنگ بود .
صبح روز بعد براي جسيكا يه دسته گل قشنگ همراه با يه كارت كه توش براش آرزوي موفقيت و خوشبختي كرده بودم فرستادم .
ميدونستم عمو رضا از اينكه بدون ديدنش دارم بر ميگردم ممكنه ازم دلگير بشه اما وقت رفتن به لندن و نداشتم ، به خاطر همين بهش زنگ زدم و تلفني از خودش و زن عمو و بچه ها خداحافظي كردم .
تو فرودگاه وقتي تو صف براي چك كردن پاسپورت وايستاده بودم چشمم به جسيكا افتاد كه كمي اونطرف تر واستاده بود و زل زده بود به من . لبخند بي اراده اي زدم و از صف بيرون اومدم و رفتم به طرفش ، با لبخند گفتم :
_ خداحافظ .....مواظب خودت باش .....
وقتي هواپيما از زمين بلند شد بي اراده بغض كردم ، نه به خاطر جسيكا ....چون ميدونستم اون بالاخره با همه چي كنار
مياد و زمان همه چيز و براش حل ميكنه ، اون فقط كمي بيش از اندازه بهم وابسته شده بود .....چيزي كه هيجان زده م
ميكرد اين بود كه دارم برميگردم به وطن..... نميتونم از احساسم چيزي بگم ، اين فكر كه چند ساعت ديگه تو ايرانم حس فوق العاده اي بهم ميداد ......كه فقط قابل حس كردنه و نميشه بيانش كرد !
وقتي هواپيما روي زمين نشست نزديكاي صبح بود . از فرودگاه تا خونه يه بند لبخند ميزدم . از اون لبخندايي كه نيازي به اجازه گرفتن از صاحبش نداره و با اجازه ي خودش مياد .....وقتي با تاكسي به نزديكي ميدون آزادي رسيديم راننده از آيينه نگاهم كرد و با لحن داش مشتي اي گفت :
_ ميخواي چند بار دور ميدون دور بزنم ؟!
صحنه ي تكراري همه ي فيلمايي كه يكي از خارج مياد و راننده دور ميدون آزادي ميچرخونتش جلو چشمم اومد و بي اراده لبخندم تبديل به قهقهه شد . وقتي نگاه متعجب راننده رو ديدم سعي كردم خنده م و كنترل كنم و گفتم :
_ آره قربون دستت ......يه چند دور بزن .....
البته ذوق و حوصله ي راننده اون وقت سحر واقعا ستودني بود .هر چند وقتي به خونه رسيديم و فهميدم كه همون
چند دور طواف دور ميدون آزادي كرايه رو دو برابر ميكنه ديگه خبري از ستودن ذوق راننده نبود . ولي با اينحال جدا دستش درد نكنه ، چون نگاه كردن خيابونا بعد از اين مدت كلي آدمو سر ذوق مياورد ديگه ميدون آزادي كه جاي
خود داشت ...
وقتي با تاكسي تا خونه رسيديم ديگه هوا داشت روشن ميشد . پول تاكسي رو حساب كردم و چند لحظه به در و ديوار
خونه نگاه كردم ، درش عوض شده بود و يه در مشكي بزرگ با شيشه هاي رفلكس جاي در قبلي رو گرفته بود ،
ديواراي خونه هم به نظر ميومد با سنگهاي جديدي پوشيده شده بود ، اما با اينحال خونه ي خود خود رسول هدايت
بود .... رفتم به سمت در تا زنگ بزنم اما فكر كردم چه كاريه ، همه ي ذوقش به اينه كه از ديوار بپرم داخل
.....اينطوري هم بيدارشون نميكنم هم مامانم از شدت تعجب تو كوچه غش نميكنه ....
دستمو دور يه قسمت از شيشه حلقه كردمو داخل حياط و نگاه كردم ، چون هوا هنوز تقريبا تاريك بود ميشد از اينور
داخل حياط و ديد بزني .....درختا و استخر و قسمتي از ساختمون معلوم بود ......خونه ي بچگي هام!....ديگه نميتونستم صبر كنم .....ميله هاي در و گرفتم و رفتم بالا ، وقتي به بالاي در رسيدم با ديدن دوربيني كه بالاي در بود يه لحظه به
ذهنم رسيد كه دزدگير و فراموش كردم ....چشمامو بستم و منتظر شدم صداش در بياد اما انگار خبري نبود ...پس
احتمالا خرابه ، يادم باشه به بابا اينا خبر بدم كه درستش كنن .... با خيال راحت از بالاي در پريدم تو حياط .
در و از داخل باز كردم و چمدونامو كشيدم داخل ....همينطور كه به سمت ساختمون حركت ميكردم با لذت به دور و
برم نگاه ميكردم ، چقدر همه چي تغيير كرده بود ، حتي چمن كاريها و درختها هم عوض شده بودن .
دستگيره ي در ورودي ساختمون و كه گرفتم تا در و باز كنم ، قفل بود ......اي دل غافل ، فكر اينجاشو نكرده بودم .
چمدونا رو همونجا ول كردم و نگاهي به پنجره ي اتاقم كه هنوزم همونجا سر جاي 12 سال قبلش بود انداختم ، اگه از
بلندي نميترسيدم از اينجا هم مثل در بالا ميرفتم .....اما اين ديگه بلندتر از آستانه ي ترسم بود . پنجره هاي قدي
اطراف ساختمون و امتحان كردم ، يكيشون نيمه باز بود .
_ قربون حواس پرت مامان بابام برم من .....
بيخيال چمدونا شدم و از همونجا رفتم داخل و وارد پذيرايي شدم ، چقدر همه جا عوض شده بود ، حتما چند تا ديوار و
ورداشتن كه پذيرايي اينقدر بزرگتر شده بود ، از پذيرايي اومدم بيرون و به سمت پله هاي طبقه ي دوم به راه افتادم .
بعدا ميتونستم بقيه ي خونه رو ديد بزنم ، الان با اين بدن خسته و كوفته بهترين كاري كه ميتونستم بكنم اين بود كه
بگيرم بخوابم ، چون مطمئنا وقتي مامان بيدار بشه ديگه نميذاره بخوابم .
با اينحال دلم بدجوري واسه ديدن مامان پر ميزد ، به بالاي پله ها كه رسيدم بي اراده به سمت اتاق مامان بابا راه افتادم
، جلوي در چند لحظه تعلل كردم ، آخه زشت بود تو اتاق مامان بابام سرك بكشم ...بابا حالا مگه اين موقع صبح چيكار
ميكنن ؟! گرفتن خوابيدن ديگه ! .... از فكر منحرفم خنده م گرفته بود ، آروم لاي در و باز كردم و به داخل سرك
كشيدم .....الهي ....مامانم تنها خوابيده بود ، لابد بابام زن جديد گرفته ! .....رفتم بالاي سرش و چند لحظه فقط به
صورت خوشگلش زل زدم اما ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و آروم موهاشو بوسيدم . اصلا يادم رفت قرار بود
برم بخوابم ، همونجا لبه ي تخت نشستم و موهاشو ناز كردم ....با اين حركتم يه تكون خورد و غلت زد ، منم بلند
شدم تا بيدارش نكردم برم بيرون .
آروم دوباره در و بستم و به سمت اتاق خودم رفتم ، چقدر تو خونه اي كه از بچگي توش بزرگ شده بودم احساس غريبي ميكردم . در اتاقمو باز كردم و رفتم داخل .....حتي دكوراسيون اتاق خودم هم عوض شده بود اما هنوزم با سليقه ي خودم جور بود و همه چي به رنگ سورمه اي بود ، قبل از اينكه بتونم همه چيز و از نظر بگذرونم با ديدن
توده ي پتو كه يه طرف تخت جمع شده بود با تعجب به اون سمت رفتم .
فكر كردم بچه ست ، اما من كه خواهر زاده برادرزاده ي انقدي ندارم ... فقط محيا دختر آرمينه كه اونم سه سالشه ...
خم شدم ببينم كيه ...
02-09-2012, 08:47 AM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد