خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 15 رأی - میانگین امتیازات: 2.6
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

آنتي عشق

مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 2221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #1
آنتي عشق
نام كتاب : آنتي عشق


يه نگاهي به قيافه ي خسته ي بچه ها انداختم...
دستامو بهم كوبيدم و گفتم: كيمه نت( تمام شدن تمرين)...
همچين با ذوق ايستادن و نگام كردن كه انگار دنيا رو بهشون داده بودم.
خندم گرفت .اما هوس يه نمه كرم ريزي داشتم... ولي باز دلم سوخت و گذاشتم براي يه وقت ديگه...
انگاركوه كنده بودن. دستامو بهم كوبيدم و گفتم: خوب تمرين براي امروز كافيه... تا شنبه. اوس...
بچه ها با خوشحالي گفتند: اوس...
- ميشا جون؟
-جانم؟
- ميشا جون من ميتونم شنبه نيام؟
-اره عزيزم... مش ل كي نيست...
-تمرين جديد كه نميدي؟
-نه گلم هنوز بدنتون آماده نيست...
دل ارام يكي از شاگرداي پاي ثابتم بود. ازم خداحافظي كرد و منم به رختكن رفتم. مثل چي عرق كرده بودم. تاپ و
شلواركمو در اوردم و مانتو و شلوار پوشيدم.اوف... چه بوي سگي ميداد ... هميشه عادتم همين بود... از شنبه كه
ميومدم باشگاه يه دست مانتو شلوار تر تميز تنم ميكردم... تا اخر هفته با همون ميچرخيدم... جمعه ميشستمش واسه
ي شنبه... اسپري فوجيمو از كوله ام در اوردم و يه دوش گرفتم... تابرسم خونه و يه دوش آدمانه بگيرم.
صداي خانم تاجيك بلند شده بود. كل باشگاه وگذاشته بود رو سرش...
- ميشا... ميشا جان...
روسريمو سفت وسخت زير گلوم گره زدم و رفتم سراغش.
پشت ميزش كه شتر با بارش گم ميشد نشسته بود... داشت پول ميشمرد.


اي خدا خودم يه دونه دستگاه پول شمار براي اين باشگاه بخرم... انگشت شصتشو به زبونش زد و با دستهاي تف مالي
باز مشغول شمردن شد. اييي.... چندش... الان حتما ميخواست اون پولو بده به من... واي حالت تهوع گرفته بودم.
هنوز حواسش به من نبود.
تلفن زنگ زد ... يه ثانيه جواب داد وگفت: تعطيله و فوري هم كوبيدش رو دستگاه.
تا خواست باز منو صدا كنه ديد جلوش ايستادم. تو روم خنديد و گفت: ميشا جان ... اين خانم براي ثبت نام دخترش
اومده... منم هرچي بهش گفتم كه تو خيلي وقته كارتو شروع كردي تو گوشش نميره كه نميره.
به قيافه ي زنه كه رو به روي ميز خانم تاجيك نشسته بود خيره شدم وگفتم:براي ثبت نام دخترتون اومديد؟
زنه پوفي كشيد وگفت: دختر من كمربند قهوه اي داره...
ابروهامو بالا دادم و بهش نگاه كردم. من با بچه ها هنوز كمربند زرد و كار ميكردم ...چقدر جلو تر بود.اصولا اين تيپا
دنبال دان يك و مربي گري بودن...
مثل روژان كه تنها دان يكم بود و به عنوان كمك مربي و روزايي كه من نبودم اونجا حضور داشت و يه درصد كمي هم
از باشگاه ميگرفت.
اروم گفتم: اين جا يه باشگاه تفريحيه.... حرفه اي عمل نميكنه ها....
نذاشت حرفمو تموم كنم... ميون كلامم پريد وگفت: ميدونم... دختر من ماه اينده يه مسابقه ي استاني داره... يه مدتي
مسافرت بوديم نشد كه تمرين كنه... حالا اومدم بايه مربي صحبت كنم كه به صورت خصوصي ميتونه بهش اموزش
بده يا نه...
هان... دردش اين بود. خوب زودتر زبون باز كن... اخه الان من جلوي خانم تاجيك كه زل زده بود توصورتم و در
واقع چشم دوخته بود به دهنم و اخم كرده بود چي ميگفتم؟
اروم و شمرده گفتم: خوب ميبينيد كه من با اين باشگاه قرار داد دارم و تابه حال ورزشكار خصوصي هم نداشتم...
زن يه لبخندي بهم زد وگفت: پس نميتونيد....
-شرمنده...
سرشو تكون داد و ازما خداحافظي كرد و از باشگاه خارج شد.
منم با بچه ها و خانم تاجيك خداحافظي كردم و از باشگاه زدم بيرون.
داشتم تو پياده رو ميرفتم كه ديدم بند كتونيم بازه... خم شدم تا بند و دور مچ پام ببندم كه صداي بوق بوق يه ماشين
باعث شد تا هفت هشتا فحش تو دلم بدمش... دوباره بلند شدم برم كه باز بوق ميزد...
محلش نذاشتم. ديگه داشتم به سر خيابون ميرسيدم كه يه انتر جلوم ترمز كرد و صداي جيغ لاستيكاش دراومد.
اخم كردم وخواستم ببندمش به رگبار فحشاي خوشگلم كه ديدم ... همون خانمه است...
خانمه شيشه ي 206 شو كه برقي بود وپايين داد وگفت: مطمئني نميخواي خصوصي با دخترم كار كني؟
يه لبخند تحويلش دادم و گفت: ميرسونمت....
تشكر كردم و گفت: چند ساله مربي هستي؟
خنديدم وگفتم: هشت ماهه...
-درس خوندي؟
- دانشجوي ارشد مديريت ورزشي ام...
-كارت مربي گري هم داري؟
-بله... دان شيش كاراته هستم...
بالبخند تصديق كرد وگفت: عاليه...
-شمارتو ميدي عزيزم؟
بهش شماره تلفنمو دادم تا بعدا باهاش حرف بزنم و قرارامونو بذاريم. باز تعارف كرد كه برسونتم خواستم سوار
شم... اما بيخيال شدم .تشكر كردم و گفتم:اگه تمايل داشتيد بهم زنگ بزنيد... من روزاي فرد وقتم ازاده.
موافقت كرد و برام بوق زد و رفت.
اينم از روزي امروز ما...
تا خونه پياده رفتم. هنزفري تو گوشم بود و با اهنگاي انريكه صفا ميكردم.
اهنگ ديملو يه لحظه قطع شد... اسم ام اس اومده بود... مهراب بود كه برام نوشته بود: سلام خانمي خوبي؟
جواب دادم:اره...دارم ميرم خونه.... خستم.
زد: خسته نباشي ... چرا؟
-باشگاه بودم...

-خانم ورزشكار..آرم لبخند.
-چاكريم.
-ما بيشتر....مراقب خودت باش.
-نترس هستم... باي.
-باي عزيزم.
تمام مدتي كه داشتم با مهراب اس ام اس بازي ميكردم اصلا حواسم نبود كه از خونمون رد شدم. مجبوري دوباره
دنده عقب پياده اومدم.
جلوي خونه يه پرادو مشكي و يه تويوتا كمري پارك شده بود... جفتشونم جلو ي پاركينگ خونه ي ما...
با اينكه ماشين نداشتيم... اما در هر صورت حق ندارن جلوي در خونه ي ما پارك كنن... حتما مهمون يكي از همسايه
ها بودن. كل اين محل ميدونستن ما ماشين نداريم به خاطر همين هميشه جلوي خونه ي ما ماشيناي لكنتشونو پارك
ميكردن... و البته هميشه هم من از خجالتشون در ميومدم...
حرصي شدم و از تو كوله ام تيغ موكت بري صورتيمو در اوردم... به بهونه ي بستن بند كتونيم دخل دو تا تاير تويوتا
رو دراوردم... يه قدم ديگه هم جلو رفتم و دو تا تاير اون يكي پرادو هم لت و پار كردم.
اخيش ... چقدر ميشد راحت نفس كشيد...با يه لبخند شيطوني كليد انداختم و در و باز كردم.
تا وارد حياط خونه شدم... يا الله.. چه خبره اين همه مهمون... در واقع ميمون. اينا از كجا اومدن... ما تو تير طايفمون
همه رو با هم جمع كنيم ده نفر هم نميشن... اما حالا... يكي دو تا سه تا چهار تا... اوووو.... نه جفت كفش... همه هم نو
واكس خورده...چه خبره؟؟؟
خاله و شوهرخاله ام كه نبودن.. چون ديشب اينجا بودن.. عمه پوري عمه ي مامانم هم كه نبود... طفلك نه شوهر
داشت نه بچه...
بابام كه تك فرزند بود و پدر ومادرشم فوت شده بودند وجز عمو رسول و عمو راشيد و عمورضا كه سه تا پسرخاله
هاش بودن وسه تاشونم از قضا باهم برادر بودن كسي ونداشت... مامانمم كه جز خاله مستانم كسي و نداشت. هان
شايد پسردايي مامانم اقا ضيا اينا باشن... اخه اونا كه شيرازن...
حس فضوليم فرمان دادا ز در اصلي وارد بشم... اما منطق نداشتم گفت نه... منم از تراس اشپزخونه رفتم تو ...
مامانم تو اشپزخونه بود و تا منو ديد اومد يه جيغ بنفش كه موقع سوسك ديدن ميكشيد بكشه كه من جلوي دهنشو
گرفتم....
-مامان... اينا كين؟ مهمون داريم؟ (من خرم؟ يا خنگم؟خوب مهمون كه داشتيم... سواله ميپرسما) ادامه دادم: براي
چي اومدن؟ از رفيقاي بابان.... مامان .. چرا جواب نميدي؟؟؟
ديدم مامانم داره هي بال بال ميزنه.... يادم افتاد كف دستمو گذاشتم رو دهنش... بدبخت كبود شده بود.
همينجور داشت نفس عميق ميكشيد... يه لبخند زدم وگفتم: سلام جيگر طلاي من...
با نفس نفس گفت: سلام و زهرمار... سلام و كوفت... سلام و درد... دختر داشتي خفم ميكردي...
لبمو گاز گرفتم و هيچي نگفتم. مامانم فوري گفت: بدو برو لباساتو عوض كن....
فهميدم كه دعوا و تنبيه موكول شد به بعد... چقدرم هول بود.
تند تند ليوانا رو ميذاشت تو سيني و گفت: اين سيني چايي و هم بيا ببر....
سيني چايي... هي... بوي توطئه مياد.
سيني چايي... هي... بوي توطئه مياد.
چشمامو ريز كردم و گفتم: نميخواي بگي كه اينا خواستگارن؟
مامانم يه لبخند خر كننده زد وگفت: اره...
دو تا پا داشتم دو تا پا هم ميخواستم قرض كنم كه از همون راهي كه اومدم برگردم برم....
داشتم در تراس و باز ميكردم كه مامان بازومو كشيد وگفت:كجا؟
-مامان... نگو كه ميخواي منو نگه داري...
مامانم مهربون گفت: عزيزم خواستگار برات اومده... زشته.... بيا برو لباس هاتو عوض كن.... اين سيني چايي و هم
ببر...
-مامان غلط زيادي كردن كه اومدن.... اصلا واسه ي چي گفتي كه بيان؟؟؟
مامانم يه عزيزم و دخترم تحويلم داد. از اون عزيزم و دخترم هايي كه از صد تا فحش بد تر بود.
اخرشم دندون قروچه كرد وگفت: ابرو ريزي نكن...
باز خواستم برم كه بازومو بشكون گرفت كه يه ناله ي ريز كردم.
-اينقدر با ابروي من بازي نكن... بيا براي يه بارم كه شده سر سنگين بشين تو مجلس... من جلوي خانم عزتي ابرو
دارم...
هان بگو اين نقشه ي شوم و كي كشيده... همون همسايه ي فضول سركوچمون كه بنگاه شادي شادماني باز كرده... اي
الهي بتركه.
-خانم عزتي لنگ در هوا مونده فقط من شوهر كنم؟ خيلي هنرمنده بره جفت دختراي ترشيده اشو شوهر بده... مامان
به خدا نذاري برما جيغ ميزنم...
-دختره ي پتياره... روتو كم كن خجالت بكش...
-بابامن شوهر نخوام كيو بايد ببينم؟
-بسه بسه.... اينه ي دق من و بابات شدي بسه... حالا ميخواي ابروي منم ببري؟ يا مياي ميشيني تو مجلس... يا هم...
-من در هر صورت با دومي موافقم.. براي هر تنبيهي نيز امادگي دارم... به خدا تا عمر دارم غلامتم... گير نده بذار من
برم...
مامانم با يه قيافه ي متاسف گفت: پسره خوش تيپيه... تحصيل كرده است... خانواده داره... ميگه تو صدا و سيما
مجريه... حداقل يه دقه بيا ببينش....
چشام هفتاد وپنج تا شد...
-مجري صدا و سيما فاميل خانم عزتي ميشه؟ اخه خانم عزتي عدد اين حرفاست؟ مامان يه چي ميگي ها؟ خواستگاراي
قبلي كه برام فرستاده بود چه گلي به سرم زدن؟ يادت رفته همين خانم عزتي جونت يه مرد زن دارو فرستاده بود
خواستگاري دختر شوهر نديده ات؟
-اين دفعه فرق داره...
- يا همين هفته ي پيش... مگه پسره معتاد نبود... بابا كلي تحقيق كرد...
-باور كن اين دفعه ادم حسابيه... اصلا از فاميلاش نيست... يه دوستي قديمي داره با مادر پسره... بالاي شهر ميشينن...
پولدارن.... ماشيناشونو ديدي جلوي در پارك كردن؟
يا باب الحوائج... زير لب گفتم: خاك بر سرم...
مامان شنيد... حالا در حالت معمولي ولوم صدامو بايد ميبردم رو 100 ها... اما تو مواقع بحراني مثل چي ميشنيد... تو
صورتم نگاه كرد وگفت: چي كار كردي؟
-هيچي به خدا...
-راست بگو خون به جيگرم نكن...
-به خدا كاري نكردم...
-قسم دروغ نخور.... باز خط كشيدي رو تنه ي ماشين؟
-نه....
-بگو چه مصيبتي به سرم اومده؟
-هيچي بابا يه دونه تايرشو پنچر كردم... لبامو گاز ميگرفتم كه مامان د و تا مشت زد به سينه اش و منو نفرين كرد.
-يا امام هشتم منو از دست اين دختره ي فتنه.......
صداي بابام اومد كه مامانم و خطاب ميكرد: طاهره... طاهره خانم...
مامانم ابروشو بالا دا دو با غرش گفت: برو لباساتو عوض كن چاييو ببر....
سرمو انداختم پايين و سعي كردم با مظلوم نمايي مامان و منصرف كنم. اما نشد. اخرشم خرم كرد و مجبوري سيني
چايي وداددستم.
منم تريپ خودشيريني اومدم كه بذار لا اقل صورتمو بشورم.
مامان موافقت كرد و از اشپزخونه رفت بيرون.
نميدونستم چه خاكي به سرم بريزم... كولمو رو ميز گذاشتم... يه اينه ي كوچيك دراوردم و تو صورتم زل زدم.
چشمهاي عسليم يه برق شيطنت داشت... اخ جون. تو كوله ام يه رژ جيگري جيغ داشتم. بيشتر براي چرب كردن لبم
ازش استفاده ميكردم... همونو با تموم قدرت روي لبم ماليدم... يه ذره هم بالا و پايين كه لبام كج و كوله به نظر
برسه... يه سايه ي سه رنگ سياه و سفيد و نقره اي كه تازه خريده بودم هم برداشتم و پشت چشممو سياه سياه
كردم...
رژگونه نداشتم همون رژه رو به گونه هام كشيدم...وايي شبيه اين دختراي سر چهار راهي.. خاك برسرم..خواستم
صورتمو بشورم... اما....
ياد عطر اشانتيوني افتادم كه ....
هفته ي پيش براي تولد دوستم براش يه عطرزنونه خريدم... چون نسبتا گرون بود يه عطر كوچولوي مردونه هم
اشانتيون داد.
اي عزتي الهي گور به گورشي...سنگ قبرتو بشورم. رخت عزاتو بپوشم.ببين ما رو تو چه هچلي انداختي...!
يه ذره از اون عطر مردونه هه هم به خودم زدم... ديگه واقعا فكر ميكردن كه من... يا امام غريب پس فردا پشت سرم
حرف درميارن...
نه بابا... چه حرفي... اصلا من به عطر مردونه علاقه ي وافر دارم چي كنم... از كارم پشيمون شدم. يه ذره سايه ي
چشممو پاك كردم... لبم و هم با دستمال خواستم پاك كنم... اما پاك نشد.
دو دستي تو سرم كوبيدم... رژش 48 ساعته بود!
حالا چه غلطي كنم... ؟ اروم لاي در اشپزخونه رو باز كردم.... هي گندتون بزنن دقيقا نشسته بودن رو به روي پله ها
كه تهش مي رسيد به اتاق مارال...
ميدونستم مارال هميشه تو اتاقش ميمونه تا مجلس تموم بشه...
حالا اگه ازش ميخواستم برام شير پاك كن بياره بايد از جلوي مهمونا رد ميشد....
در و بستم و بهش تكيه دادم... اي خدا من چه كار كنم؟ صورتمو با مايع ظرفشويي شستم..... اي وايييي.... خواستم
اسكاچ بزنم دلم نگرفت اونو بمالم به لبم...اوف روش تفاله چايي هم بود.... بيخيال شدم... اما لبام هنوزوحشتناك
قرمز بود. سيم ظرفشويي هم عمرا. مگه از جونم سير شدم اينطوري خودمو شكنجه كنم.... گونه هام.... خدايا....
ازجام بلند شدم و كولمو برداشتم و از خونه زدم بيرون... تا سر كوچه يه كله ميدوييدم... با اين قيافه... خاك برسرت
ميشا!!!
تا رسيدم سر كوچه... تو يه بريدگي كه از خود ديوار بود... وايستادم و زنگ زدم به مارال خواهرم...
حالا صد تومن بيشتر شارژ هم نداشتم... خدايا هر دم از اين باغ بري ميرسد...
مارال بالاخره جواب داد.
-بله؟
-بله و بلا... گوشيت مگه هميشه ي خدا دستت نيست؟ پس چرا يك ساعته ميزنگم جواب نميدي؟
مارال غرغري گفت: زهرمار... دستشويي بودم...
بعد يه نمه تفكر با هيجان گفت: هوووي ميشا مگه الان نبايد پايين باشي؟ خواستگار اومده...
-پايين كجا؟
-درد.. .طبقه ي پايين...
-هان... ببين مارال... من الان سر كوچه ام... اون شيرپاكن و وردار بيار ...
-چيييييييييي؟
-زهر مار... جيغ نزن... گفتم شيرپاك كن و بردار بيار سر كوچه...
- ميشا خل شدي؟
-نه...
واي حالا براي اين كره خر چطوري توضيح بدم كه چي شده...
اروم گفتم: مارالي... خواهرم... بي زحمت شير پاكن تو بردار... لباس بپوش بيا سر كوچه.
مارال گيج گفت: ميشا تويي؟
نفسمو فوت كرد مو گفتم: پ نه پ خواهر زا ده ي شاه عباس صفويه هستم از بيستون مزاحمت ميشم....
مارال وسط حرفم پريد وگفت: كودن... پايتخت ايران زمان صوفيه اصفهان بود نه شيراز....
خدايا... به قران اگه اين دانشجوي كارشناسي تاريخ باشه...
-بيستون مال شيرازه؟؟؟ نه بيستون مال شيرازه؟... مارال بيستون مال شيرازه...؟؟؟بيستون مال شيرازه؟ دانشجوي
تاريخ؟؟؟؟؟
-خيلي خوب نيست... مال اهوازه نه يعني همدان... فكر كنم... اه... چه ميدونم.
-برات متاسفم..
-براي خودت متاسف باش... جيغ نزن.... اصلا تو شيرپاك كن ميخواي چيكار؟
- مارال احمق .. سنگ قبرتو بشورم... كاري كه ميگم و بكن. بيا سر كوچه منتظرم...
و تماس قطع شد. مسخره اين ايرانسل خز هم كه اصلا ادم نيست. اخه من نميفهمم چرا هي فرت فرت بايد شارژ
بخرم.به خدا اين دو تومن دو تومنا رو بذارم رو هم جمع كنم ميلياردر ميشدم.
حالا بيستون مال كجا بود؟!
مارال بيا ديگه.... يعني خدا نخواد كه من از اين بشر يه تمنايي... خواسته اي... كاري بخوام برام انجام بده... گيسام
سفيد شد تو همين يه ربع...
با ديدن يه پسري كه برام سوت ميزد كلافه روسريمو كشيدم جلوتر...
يه دست روشونه ام اومد. خواستم بزنم طرفو نفله كنم كه ديدم خواهرمه....
-اي بميري مارال خدا زبونتو ازت گرفته؟ نگفتي سنگ كوپ كردم؟
ديدم هيچي نميگه... اصولا ازش بعيده كه جواب منو نده و خفه خون بگيره... يه ذره كه گذشت گفت: ميشا اين چه
قيافه ايه؟
بعد دو دقيقه زد زير خنده....
شير پاك كن و از دستش گرفتم و از تو كوله ام دستمال كاغذي در اوردم و مشغول شدم... خدايا پاك بشه... من غلط
كردم. اصلا ميرم تو مراسم عين بچه ي ادم ميشينم...
مارال ميخنديد و منم با فحش و بد و بيراه به خانم عزتي مشغول بودم.
در حالت معمولي هيچ رژي لبمو ساپورت نميكرد.... چون هميشه رژا رو ميخورم.... اخه خيلي خوشمزه ان... ولي اين
يكي... ايي سنگ قبر صاحب كارخونه اشونو بشورم... چه مارك در به دريه ...
مارال پرسيد: چرا اين شكلي كردي خودتو ؟
- خريت....
-چرا نيومدي بشيني تو مجلس... نميدوني پسره چقدر خوشگله....
سرمو تكون دادم و گفتم: حماقت....
مارال حرصي گفت: اي بي لياقت...
شير پاك كن و دادم دستش و گفتم:حالا خوب شد؟
-اووف چه رژ ضايعي... باز بهتره....
-گونه هام خوبه؟
-قابل تحمله...
-خيلي خوب... من ميرم خونه ي خاله مستان ...
-مامان پرسيد چي بگمش....
يه نگاهي به خواهر گل مشنگم انداختم و گفتم: بگو از عشق سر به بيابون گذاشت ... رفت بيستون....
اخم كرد وگفت: يك ثانيه ميتوني جدي باشي؟
-تو ميتوني براي عالم و ادم بسه... خل وضع بهت گفتم كه دارم ميرم خونه ي خاله....
-اخه گفتم شايد نخواي مامان اينا بدونن كه كجايي...
يه كم نگاهش كردم و اونم زل زد تو چشمهاي من.
خدا فقط رو صورتش كار كرده بود. يه جو عقل بهش نداده بود. با اون چشمهاي عسلي روشن و موهاي خرمايي لخت
وپوست گندمي و لباي كوچولو.... بي شرف خيلي خوشگلتر از من بود.
-برو خونه مارال اينقدر منو حرص نده.
-پس به مامان اينا ميگم كه رفتي خونه ي خاله مستان...
سرمو تكون دادم و رفتم سمت خيابون... ترسيدم با اين قيافه سوار تاكسي بشم... تا چهارراه پياده رفتم و تيكه
شنيدم....
وارد اژانس شدم و درخواست ماشين براي قلهك كردم.
براي خودم انريكه گوش ميكردم كه موبايلم زنگ خورد... يا قمر بني هاشم...مامان بود. يعني از خونه بود ولي من
ميدونستم كي پشت خطه.
ريجكت كردم و به مهراب گفتم كه بايد گوشيمو خاموش كنم. اصولا اگه بهش نگم پدرمو در مياره ... وقتي جواب داد
چرا... باز مامان زنگ زد....
به مهراب گفتم: مامانم از دستم قاطيه دارم ميرم خونه ي خالم... بعدا بهت زنگ ميزنم عزيزم.
همون عزيزم كار خودشو كرد . چون مهرابم جواب داد :باشه جوجو. مراقب خودت باش.
مامان باز زنگ زد و منم گوشيمو گذاشتم تو حالت خط خاموش. حد اقل اگه زنگ زدن فكر كنن خاموش كردم.
تا خونه ي خاله يك ساعت تو راه بودم.
حساب كردم و پياده شدم.
امضای afsoon_b82
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۱-۶-۱۳۹۱ ۰۴:۱۳ عصر، توسط mamane kiana.)
۱۱-۶-۱۳۹۱, ۰۸:۲۶ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 2221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #2
RE: آنتي عشق
دستمو جلوي ايفون تصويري گذاشتم و زنگ و زدم.
-بله....
جان به اين بله ي كش دار گفتن خالم....عاشق صداي نازش بودم. صداش مثل دختراي هفده هجده ساله است.
گلومو باد دادم و گفتم: از كلانتري يوسف اباد مزاحمتون ميشم.... حكم جلب اقاي رسول هدايت رو دارم....ايشون
منزل هستند؟
با صداي لرزوني گفت: ب ...ب... بله...
دلم نيومد بيشتر كرم بريزم...دستمو برداشتم و پقي زدم زير خنده وگفتم :جيگر خاله ي ترسوي خودم... وا كن درو...
-اي نميري ميشا...
در باز شد و منم وارد قصر اعيوني خالم اينا شدم.
شوهر خاله ام اقا رسول يه بيزينس من درست و حسابي بود. شم اقتصادي خوبي داشت.با اينكه با باباي خودمم پسر
خاله بود ولي وضع توپي داشتن...
اولش تو كار ماشين بود حالا هم كه سه چهار تا نمايشگاه ماشين داشتن... كلا سه تا هم بچه داشتن كه جز يكيشون
هامين كه بچه ي دوم بود و در ان سوي مرزها مثلا خير سرش به كسب علم مشغول بود آذين و آرمين رفته بودن سر
خونه زندگيشون... اذين كه همين امسال عروس شده بود و هم اكنون د ر ماه عسل به سر مي برد. خاله جلوي در
ايستاد ه بود.
با خنده دويدم تو بغلش...
كلي بوسم كرد وگفت: قربونت برم كه اينقدر شيطوني...
ميخواست يه حرفي بهم بزنه كه ساكت شد وزل زد تو صورتم.
دستامو جلوي قيافه ي نابودم گرفتم و گفتم: خاله نگاه نكن...
-چي كار كردي ميشا ؟ و شروع كرد به خنديدن.
-خاله ماجراش مفصله... راستي مامانم اينجا زنگ نزد؟
- فعلا نه... باز چي كار كردي؟
-فرار كردم...
خاله چشمهاش سي و سه تا شد.
ادامه دادم با يه لحن ناله دار گفتم: اگه اجازه نديد اينجا اسكان گزينم ميرم تو چهار راه ميخوابم...
خاله همينطور داشت منو نگاه ميكرد.
اي الهي فداي اين چتري هاي مش كرده اش كه رفته بود تو چشماي سبزش و اون لباي تپلي ور قلمبيده اش بشم...
خنديدم و گفتم: از خواستگاري فرار كردم..
خاله يه سري تكون داد وگفت: امان از دست تو....
با هم وارد خونه شديم.. عمو رسول تو روم خنديد و منم رفتم جلو باهاش دست دادم و سلام و عليك كردم.
طفلك عمو رسول اصلا نگام نكرد. منم از خاله خواستم اجازه بده برم حموم.
خاله سرشو تكون داد وگفت: اخه بگو اين چه ريخيته.... رژتو چرا اين شكلي زدي حالا؟
-خاله نگو و نپرس... حالا بعد حموم برات تعريف ميكنم.
خاله: لباساتو بده بندازم تو ماشين...
يه سري تكون دادم و رفتم تو اتاق هامين پسرخاله ام... دراورشو باز كردم.
چون خاله هميشه تو خونه تنها بود و گاهي عمو رسول ميرفت ماموريت ...منم ميومدم خونه اشون ميموندم تا تنها
نباشه.. واسه همين هميشه كلي لباس داشتم.
خدا رو شكر از زير و رو عاجز نبودم.
ا ا ا.... اين شلوارك خرسي ام اينجاست... واي من از كي دنبالشم... گنمم اينجاست كه... ببين واسه عروسي آذين
چقدر التماس مارال و كردم. يه شلوار مشكي و يه استين كوتاه و دو تا لباس ديگه كه دخترا يكي شو ميدونن چيه و
اون يكي هم كه همگاني بود برداشتم و رفتم تو حموم اتاق هامين...
كلي صورتمو با شامپو و صابون شستم.... واي اب داغ چه حالي ميداد. تو وان براي خودم دراز كشيده بودم و صفا
ميكردم.
گوشيم هم برده بودم تو حموم و با مهراب اس ام اس بازي ميكردم.
با چند تقه اي كه به در خورد چشمام كه خمار شده بود و باز كردم.
خاله مستانم بود.
- ميشا جان چيزي لازم نداري؟
-نه خاله... الان ميام...
با مهراب خداحافظي كردم .
زودي كارامو انجام دادم و گربه شوري كردم و حوله اي كه خاله قبل اينكه بيام تو حموم برام تو كمد گذاشته بود و
دورم پيچيدم .
خوشبختانه به خاطر اينكه ماه پيش موهامو تا روي گردنم زده بودم و كوتاه بود خيلي زود خشك شد.
اخي...چقدر خنك بود. رو تخت هامين نشستم. تختش درست رو به روي دريچه ي كولر بود.همينجور داشتم از سرما
ميلرزيدم و كيف ميكردم.
داشتم منجمد ميشدم كه حس كردم بايد لباس بپوشم.
حوله رو انداختم روي صندلي كامپيوتر هامين و از اتاق اومدم بيرون.
خاله با يه ليوان اب طالبي ناز تو نشيمن نشسته بود.
كنارش نشستم و گفتم:چه خبرا؟
خاله: خبرا كه پيش شماست....
اب طالبي و يه نفس سر كشيدم ...دلم ميخواست اروق بزنم اما جلوي خاله نميشد. ميبستتم به نصيحت كه دختر
فلانه... بهمانه...
همينجور ساكت و مودب نشسته بودم كه خاله مستان گفت: حالا تعريف كن ببينم چي شده...
منم از سير تا پياز ماجرا گفتم. از نقشه هاي خانم عزتي و اينكه ميخواستم با چه قيافه اي برم جلوي خواستگارا اما
بعدش منصرف شدم.
هرچي بيشتر ميگفتم... خاله بيشتر تو هم ميرفت.
اخرشم ساكت بلند شد و به سمت تلفن رفت.
فهميدم ميخواد زنگ بزنه به مامانم.خوشم مياد خاله مدافع هميشگي منه.... هيچ وقتم از اينكه خواستگار برام بياد
خوشحال نميشه.... بابا بيست و سه كه سني نيست.
روي كاناپه ولو شده بودم. چشمام داشت گرم ميشد كه صداي اروم خاله رو شنيدم كه داشت با مامانم حرف ميزد.
از جام بلند شدم و به اتاق هامين رفتم. روي تختش دراز كشيد م و به سقف نگاه ميكردم. حالا من هر چي ميخوام ادم
باشم نميشه....
خوب خاله ي منم مجبوره اونطوري پچ پچ كنه منو تحريك كنه كه فضولي كنم.
يه غلتي زدم و تلفن توي اتاق هامين و اروم برداشتم.
صداي مامانم اومد كه گفت: حالا مستانه جان تو چرا جوشي ميشي....
خالم: طاهره ... اخه براي چي هر روز هر روز اين دختر ه رو جز ميدي...
مرسي يك هيچ به نفع من...
مامانم: والله من كه كاري از دستم برنمياد... خوب دختر جوونه براش خواستگار مياد. من كه نميتونم بگم نياين...
-كدومشون ادم حسابي بودن...
خاله.. داشتيم.
مامانم: به خدا منم دلم رضا نيست....
دلت رضا نيست اينطوري منو بشكون ميگرفتي؟ دلت رضا بود چي ميكردي؟؟؟
خاله: اي بابا طاهره جون... تو رو خدا اين حرفا رو بذار كنار... الان براي ميشا زوده...
مامانم: دل نگرونشم مستان... اين الان كه يه ذره برو رو داره چهار نفر طالبشن.... پس فردا كه سنش بره بالاتر .... و
اهي كشيد و جمله رو بي فعل گذاشت.
اي ول... مامان هيچ وقت تو روم نميگه من خوشگلم. خوب يعني من الان خوشگلم.. يو هو...
خاله مستان اروم گفت: ميشا دختر خوبيه.... حيفه اينقدر زود شوهرش بدي... بذار يه كم جووني كنه...
مامانم با خنده گفت: بلدم نيست جووني كنه... به خدا من نديدم يه بار با يكي بگه و بخنده....
بيا اينم مامان ما... اي مامان جان كجاي كاري... خندم گرفته بود. هرچند كاري نميكردم اما همين رابطه ي كوچولويي
كه با مهراب هم داشتم و به مامان نگفته بودم. در واقع به هيچ كس نگفته بودم. اينم جووني ما بود ديگه... پاستوريزه
جووني ميكرديم. ديگه حرفاشون چرت شده بود. منم بد خوابم ميومد. تلفن و اروم روي دستگاه گذاشتم و خزيدم
زير پتو... اخ چه قدر رخت خواب خوب بود.
با احساس لرزش و توهم زلزله فوري از خواب پريدم...
اي سنگ قبرتو بشورم هي... مارال بود كه مثل اين يارو كيسه هايي كه كره درست ميكنن و دو طرفشو تكون تكون
ميدن داشت منو تكون تكون ميداد.
از قيافه ام خنديد و گفت: چه عجب ...
يه خميازه ي گنده كشيد م و گفتم: مريض روحي رواني چرا بيدارم كردي؟
-ساعت هفت شبه الاغ...
بالشو بغل كردم و گفتم: دوس دارم باز بخوابم...
-پاشو بيا پايين دست مامان و ببوس كه بد جوري از دستت شكاره... پاشو ديگه...
يه لگد تو شيكمش زدم وگفتم:خيلي خوب گوسفند... برو الان ميام...
مارال كه رفت خواستم دوباره بخوابم ... اما خوابم پريده بود.
از جام بلند شدم و تخت خواب و مرتب كردم و چيدم تو دستشويي ... پس از عمليات مربوطه از دستشويي هم اومدم
بيرون. صداي خنده هاي مامانم وخاله مستانه كل سالن و پر كرده بود.
هلك هلك داشتم از پله ها پايين ميومدم....
خاله تا منو ديد فوري از جاش بلند شد و رفت تا برام يه ليوان چايي بياره از همون اشپزخونه گفت: خاله قربون روي
ماهت بشه .... ساعت خواب.... خوب خوابيدي؟
-جاتون خالي خاله...
و رومو سمت مادر فولاد زره چرخوندم... فداي اين اخماي كيشميشيش بشم كه سعي ميكرد عصباني باشه و نميشد.
كنارش نشستم و دست انداختم دور گردنش وگفتم:دختر گل من چطوره...
مامانم غش كرد از خنده... صورتشو وبس كردم وگفتم: ماشالا هزار ماشالا چه دختر ي دارم ... دهنشم بوي گلاب
ميده....
ديدم مامانم بد خوشش اومده منم ديگه ول نكردم ورو به بابام گفتم: پسرم بايد بريم واسه اين دختر پي شوهر....
ماشالا از خانمي هم هيچي كم نداره...
خاله مستان با سيني چايي برگشت و منم تريپ خود شيريني برداشته بودم گفتم: اين دخترمم كه هزار الله اكبر
چشمم كف پاش با كمالاته....
عمو رسول كيف ميكني چه دخترايي تربيت كردم؟
خاله انگار داشت رو ابرا پرواز ميكرد.
عمو رسول هم كه ميخنديد. بابا هم با چشم و ابرو ميگفت: كم نمك بريزم...
بعد يه ربع سخنراني من خواستيم رفع زحمت كنيم كه خاله اصرار اصرار كه شام و بمونيم.... من كه از خدام بود. چون
ميدونستم مامان شام مام درست نكرده ....
مامان موافقت كرد اما گفت: براي پس فردا شب شام حتما بايد بياين خونه ي ما...
خاله مستان هم از خدا خواسته قبول كرد.
منو مارال مشغول درست كردن سالاد شديم كه مامانم پرسيد: از هامين چه خبرا؟
خاله اهي كشيد وگفت: پسره رفته اون سر دنيا .. نه زنگي ...نه حالي نه احوالي.... و سرشو تكون داد وگفت: درسشم
كه تموم شده... نميدونم چرا نمياد.
مامانم با لحني دلجويانه گفت: سرش گرم كارشه خوب...هامين كه خودش يه پارچه اقاست... نگراني نداره...
خاله لبخندي زد وگفت: اره بچم نا اهل نيست... ولي سر به هواست... از بچگي بود...
اوووو بعد دوازده سال خاله ي ما تازه فيلش ياد هندستون كرده... ميدونستي سر به هواست فرستاديش رفت. والله....
اصلا يادم نميومد هامين چه شكليه... من مارال و دو روز نبينم روز سوم تو خيابون برام اشنا هم نميزنه.... واي به حال
پسرخاله .
كاهو ها رو توي ظرف ريختم كه ديدم باز بوي توطئه مياد.
مامانم داشت از خواستگاراي امروزم حرف ميزد و مدام ازشون تعريف ميكرد.
خاله مستان فوري گفت: بابا طاهر ه براي اين دختره زوده... تو چه اصراري داري ميشا همين چند وقته شوهر كنه؟؟؟
مامانم يه نگاهي به من انداخت وگفت: چي بگم.... اخه نميشه كه تااخر عمرش بشينه ور دل من كه...
خاله : كسي نگفت تا اخر عمرش... ولي حالا زوده... بچم تازه داره درس ميخونه.. بذار ارشدشو بگيره.. بذار يه كم
بگرده ... يه كم بچرخه... اخه چرا ميخواي اول جووني بندازيش تو خط مسئوليت زندگي و پياز داغ....
همچين زدم زير خنده كه دو تا خواهر يهو ساكت شدن...
-اين پياز داغ و خيلي خوب اومدي خاله....
خاله : فداي خنده هات بشه خاله....
رو به مامان گفتم: تو اينقدر دوست داري دخترات عروس بشن... چرا مارال و سر و سامون نميدي؟ اين خيلي دلش
ميخواد شوهر كنه...
مارال كه داشت گوجه فرنگي خرد ميكرد زد انگشتشو ناقص كرد وگفت: هين.......
خون و اب گوجه با هم سرازير شده بود.
منم خندم گرفته بود.
مامانم با نگراني گفت: حواست كجاست دختر؟ ببينم انگشتتو...
خاله مستان براش چسب زخم اورد تا دستشو ببنده. منم گوجه هاي خون الود و مجبوري ريختم دور و خودم مشغول
شدم.
ميدونستم مارال تو دانشگاه خاطر خواه يكي شده .... پسر بدي هم نبود. قبلا تحقيقات لازمه رو انجام داده بودم. فقط
ميدونستم رو نداره به مامان اينابگه...
كار انگشت مارال كه تموم شد مامان حرصي گفت: اين كه نميتونه چهار تا گوجه خرد كنه رو شوهر بدم...؟
-نه اينكه من خيلي ميتونم؟
-بالاخره كه بايد ياد بگيري؟
-مامان گير نده ديگه... اگه اينقدر مزاحمم بگو بيام پيش خاله مستان... خاله اتاق هامين كرايه اش شبي چند؟
خاله با خنده گفت: عزيز دلمي... اين خونه مفت مسلم براي خودت ...
ابرومو دادم بالا و فاتحانه به مامانم نگاه كردم... مامانم سرشو تكون داد وگفت:من از دست تو چه كار كنم؟
كاهو رو برداشتم و دادم دستش وگفتم: فعلا كاهو بخور.... فردا رو خدا بزرگه...
خاله خنديد و منم ظرف سالاد و بردم كه بذارمش روي ميز نهار خوري... چشمم به عكس خانوادگيمون افتاد. پنج تا
بچه جلوي پدر مادرامون ايستاده بوديم.
از سمت چپ اذين ايستاده بود و بعد ارمين و بعد من و كنارم هامين بود كه برام شاخ گذاشته بود و اخرشم مارال بود.
لابد خيلي گنده شده... وقتي چهارده سالش بود رفت پيش عموش لندن اونا هم خيلي سريع كاراشو راه انداختن و
فرستادنش فرانسه تا براي خودش كسي بشه... تو اين دوازده سالم حتي يك بارم نيومد ايران.هرچند ميگفتن از
بهترين دانشگاه فرانسه فارغ التحصيل شده... ما چه ميدونيم......... الله اعلم!
يه لحظه فكر كردم چرا من يه عمو نداشتم كه منو ببره خارج تا اونجا ادامه تحصيل بدم...
سرمو تكون دادم و باز به چشمهاي هامين خيره شدم.لابد هيچ كدوم از ماها يادش نيست...
سفره كه چيده شد دور هم نشستيم به صرف شام... بابا مثل هميشه در مقابل پر حرفي هاي عمو رسول ساكت بود و
بالبخند سرشو به معني تاييد تكون ميداد.
مامانم بي توجه به زرق و برق النگوهاي خاله مستان به حرفهاش ميخنديد و همراهيش ميكرد.
مشغول بوديم و من مثل هميشه فكر ميكردم چرا بايد بين خانواده ي خالم و ما اين همه اختلاف باشه... اما ميدونستم
كه تا دنيا دنياست من حاضر نيستم يه تار موي مامان و بابا و اون مارال چلمن و با كسي عوض كنم...
هميشه از نتيجه ي اخري كه از فكرام ميگرفتم خوشحال ميشدم... اين نهايت خوشبختي خانواده ي كوچيك چهار نفره
مون بود.
تا نصف شب خونه ي خالم بوديم و گفتيم و خنديديم.... و بعدش هم عمو رسول لطف كرد و مارو به خونه رسوند.
با اينكه عصر خوابيده بودم اما تا سرم به بالش خودم رسيد عين خرس بيهوش شدم.اصلا هم نفهميدم كه مهراب صد
تا اس ام اس داده بود.
**************************
**************************
نگام به ادرسي بود كه خانم مظفري بهم داده بود تا برم و به دخترش تمرين بدم . خوبيش اين بود كه نزديك خونه ي
خاله اينا بود. با يه خيابون فاصله... اما تو كوچه هر چي ميگشتم خونه ي مورد نظر و پيدا نميكردم.
يه كم دور خودم چرخيدم تا بالاخره به روح ايرانسل چهار تا فحش دادم و زنگ زدم به خانم مظفري...
-الو...سلام.... حال شما.
-خوبي ميشا جان؟
چه سريع دختر خاله شده بود...
-ممنونم... خانم مظفري من الان تو كوچه ي گل ها هستم... پلاكتون و متاسفانه پيدا نكردم...
-اخ ميشا جان پلاك ما رو شهرداري عوض كرده اصلا يادم رفت بهت بگم... عزيزم در قهوه اي رنگ... تقريبا انتهاي
كوچه.... در و برات باز كردم.
اي ول درست روبه روي خونه ايستاده بودم كه در باز شد.
وارد خونه شدم ... حياط بزرگي داشت .... يه سمتش سراشيبي تندي داشت و به پاركينگ ميرسيد انگار.... يه خونه ي
ويلايي با نماي اجري بود. خانم مظفري جلوي در ايستاده بود و منتظرم بود. منم رفتم جلو و باهاش سلام و عليك
كردم و منو راهنمايي كرد كه برم داخل.
كتوني هامو دراوردم و رفتيم تو.... يه دختر با موهاي بلوند و ارايش غليظ با تاپ و شلوارك رو به روم ايستاده بود.
يه لبخند بهش زدم و گفت: عسل هستم...
-خوشبختم . .. ميشا.
بعد از نوشيدن يه ليوان اب پرتقال قرار شد بريم پاركينگ كه هم فضاي سر پوشيده داشت هم راحت ميشد تمرين
كنيم.
منم لباسامو عوض كردم و لباس مخصوصمو پوشيدم ... اونم همينطور... كمربندش قهوه اي بود.
پس خيلي هم ناوارد نبود.
كمي خودمو ن و گرم كرديم و حركات نرمشي انجام داديم...
بعد داد زدم: كميته...(اماده براي مبارزه)
همچين صدام تو پاركينگ پيچيد ذوق مرگ شدم.
عسل هم مثل من با هيجان گفت: كيااااااااااااااااي.....(اما ده بودن-خالي كردن نفس به صورت يكجا)
شروع كردم به شمردن:
(....3...2 ... -ايچ... ني...سان... ( 1
هنوز شروع نكرده با دوتا اپر نقش زمين شد. اوووف... اين خيلي كار داشت.
بلند شد و سعي كرد بهم حمله كنه ... با وازاري جوابشو دادم و باز پرت شد.
اين اينطوري ميخواست مبارزه كنه كه هيچي... همون ست اول ناكار ميشد. بعد از چند تا تذكر قرار شد كه به
درخواست خودش باز هم بيام و بهش تمرين بدم و باهم مبارزه كنيم. من كه مشكلي نداشتم. با توجه به قيافه ي عسل
كلا خلق و خوي ساده و بچه اي داشت... دو سه سال ازم كوچيكتر بود.
دو ساعت تمرين كردم و سي هزار تومن كاسب شدم.
اينم دشت امروزمون بود. از خونشون اومدم بيرون و رفتم سمت ايستگاه تا برم تره بار و يه كمي براي شب كه خاله
اينا ميان خريد كنم.
تمام سي تومن و به اضافه ي چهل تومن هم گذاشتم روش همش شد خرج سبزيجات و ميوه جات... چقدر گرونه...
خير سرم اومدم تره بار كه ارزون خري كنم....
با اون كيسه ها كه هر كدوم وزنشون مثل دمبل صد كيلويي بود باز سوار اتوبوس شدم و به خونه رفتم.
صداي جارو برقي و صداي تلويزيون و رفت و امد مارال و مامان و بوي پياز داغ و خورش فسنجون و .... همه با هم
مخلوط شده بود ... خريدا رو دادم مارال جا به جا كنه.. خودمم رفتم تا يه دوشي بگيرم.
چون هميشه خاله مستان سنگ تموم ميذاشت مامانم ميخواست كم نياره. اين بوي غذا نويد اين ميداد كه تا دو هفته
بايد همينا رو نوش جان فرماييم.
بعد دوش ديگه كسي كاري به من نداشت. تو اتاقم روي تختم ولو شده بودم و چرت ميزدم و با مهراب اس بازي
ميكردم.داشتم سعي ميكردم از دلش دربيارم كه ديشب نتونستم پياماشو جواب بدم.خدايي خيلي اقا بود...فرتي
ميبخشيد. حين اس بازي ديدم ديگه جواب نميده.. فهميدم خوابيده.. منم كه ديگه مستعد خوابم هميشه... اين شد كه
كم كم هم خوابم برد .
با سر و صداي باز و بسته شدن در اتاق از جام پريدم.
مارال بود.
چشماموماليدم و گفتم: اومدن؟
-اره....
همونجوري با تي شرت و شلوار خواستم برم بيرون كه مارال كشيدم وگفت: اينطوري نه... يه لباس خوب بپوش...
يه نگاهي به ريختش كردم... شلوار جيني كه تازه خريده بود و با يه بلوز سفيد خوشگل پوشيده بود. كلي هم ارايش
كرده بود.
چه خبر بود؟؟؟
مارال كمدمو بازكرد و يه شلوار قهوه اي دم پا گشاد و يه بلوز شيري رنگ جذب پرت كرد تو بغلم و گفت: اينا رو
بپوش...
هيچي نگفتم كه مارال فوري گفت: زود باش...
-چه خبره؟
-تو بپوش بهت ميگم...
ناچارا قبول كردم ... يعني اگه مارال به خودش نرسيده بود عمرا قبول ميكردم...اما چه كنم كه ميخواستم كم نيارم.
مارال منو نشوند وگفت: بذار موهاتو اتو بكشم...
بازم هيچي نگفتم... يه كمم كرم و رژ و سايه ي مسي به صورتم ماليد . ارايش خودش غليظ بود منو عين ميت درست
كرده بود. اخ ميرفتم اون رژ خوشگلمو مياوردما... خواستم خط چشم بكشم كه مارال نذاشت وگفت:همين ساده
خوشگلتري...و با خنده گفت: اين رنگا خيلي به چشمات مياد.....
مارال زير سنگ لهد هم ميرفت عمرا از من تعريف ميكرد... باز چيزي بهش نگفتم و نگاهش كردم.
مارال يه هد بند قهوه اي روشن هم به موهام زد و چتري هامو ريخت تو صورتم...
اخر سر يه دور منو چرخوند وگفت: چي شدي... اي ول...
دم پايي رو فرشي انگشتي مشكي هم داد من بپوشم و دستمو كشيد و با هم از اتاق خارج شديم.
خاله و عمو رسول تو هال نشسته بودن....
خاله با يه كت و دامن سدري كه بد به چشمهاي سبزش ميومد نشسته بود. موهاشو بالاي سرش جمع كرده بود.
عمو رسول هم كت و شلوار شيكي پوشيده بود و به من نگاه ميكرد.بابا مامانم هم شيك كرده بودن.. بابا هم پيراهن
ابي و شلوار مشكي پوشيده بود ومامانم يه بلوز دامن مجلسي...
منم ميخكوب دنبال مارال ميومدم.
امضای afsoon_b82
۱۱-۶-۱۳۹۱, ۰۸:۳۰ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 2221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #3
RE: آنتي عشق
خاله و عمو رسول به احترام من از جاشون بلند شدن.. خاله با يه نگاه خريدار گفت:هزار ماشالا .... ميشا جون چي
شدي...
-سلام خاله...
-قربون روي ماهت برم خاله.... منو بوسيد و منم با عمو رسول دست دادم . خواستم بشينم كه مامان گفت: ميشا جان
برو چايي بريز...
بي هيچ حرفي به اشپزخونه رفتم. امشب چه همه شيك و پيك بودن...
چايي ها رو ريختم و دوباره به نشيمن رفتم. نگاهم به روي ميز افتاد.... يه سبد گل خيلي خوشگل و يه جعبه شيريني
روي ميز بود.
اهميتي ندادم و سيني چاي رواول به سمت بابا گرفتم كه اشاره كرد برم سمت عمو رسول... منم بي هيچ حرفي رو به
عمو گفتم: بفرماييد...
جز صداي من كه همون يه كلمه رو گفتم جمع ساكت بود وجو زيادي رسمي بود.
بعد به سمت خاله نگه داشتم...
خاله با لبخند گفت: قربون روي ماهت بشم عروس گلم....
تيره ي كمرم خيس عرق شد. ماتم برد... يعني خاله و عمو رسول... خدايا نه... اين امكان نداشت. من چه خاكي
ميخواستم به سرم كنم؟! بابا كي شوهر ميخواد... خدايا ...
اب دهنم و به زور قورت دادم و خودمو روي مبل ولو كردم. مارال زير گوشم گفت: چطوري عروس خانم....
بازوشو محكم بين انگشتام گرفتم و همونطور نگه داشتم. رسما داشت پر پر ميزد.
يه كم فشار و بيشتر كردم كه اروم يه اخ گفت و منم ولش كردم.
خاله با مامانم صحبت ميكرد و من اصلا نمي شنيدم... يعني اصلا ميشنيدم چي ميخواستم بگم؟ چه عذر و بهانه اي
مياوردم؟مگه اصلا ميشد رو پسري مثل اون عيب و ايرادي گذاشت؟؟؟ پسري كه هنوز نيومده كل دختراي فاميل عمو
رسول اينا براش دندون تيز كرده بودند.
به مادرم وخاله نگاه كردم... چنان صميمي با هم صحبت ميكردند كه يه لحظه از فكري كه تو سرم گذشت مو به تنم
سيخ شد.اگه با مخالفت من رابطه شون بهم بخوره...
من بايد چيكار ميكردم... ادمي كه تمام خاطراتي كه ازش دارم همش مربوط به دوران كودكيه... اذيت و ازاراش....
وحشي بازي هاش و دعواهاش...
خدايا من چي كار ميكردم؟ يعني اصلا چطوري ميتونستم مخالفت كنم؟ بگم نه...باز دوباره به خنده هاي دو تا خواهر
خيره شدم... هيچ وقت از هامين خوشم نميومد... هميشه اذيتم ميكرد. با هر چيزي كه ممكن بود.حالا اون ميخواست
بشه شريك زندگي من؟ اصلا ميشد ابراز مخالفت كرد؟
نه واقعا ميشد؟
با صداي خاله به خودم اومدم.
خاله با اب و تاب گفت: هامين التماسم ميكرد زودتر بيام خواستگاري تو كه مبادا از دستت بده.... اي شالا كه برگشت
يه مراسم ابرومند هم براتون ميگيريم و ميريد سر خونه زندگيتون....
هامين؟ يعني واقعا هامين خواسته بود كه خاله اينا بيان اينجا؟
نفسمو فوت كردم. اينطوري كه نميشد... من بايد يه چيزي ميگفتم... چطوري ميتونستم كسي و كه دوازده سال نه
ديده بودمش نه حتي باهاش حرف زده بودم و بپذيرم.
خاله ادامه داد: هامين كه ديگه شناخته شده است... اي شالا كه ميشا جونم موافق باشه و سور و ساتشون و برگزار
كنيم و پاي اين خواستگارا قطع بشه.
با اين حرف جمع خنديد و منم به يه لبخند سكته اي اكتفا كردم.
حالا من چه خاكي به سرم ميريختم؟ همه چيز وبريده بودن و دوخته بودن... يه لباس حاضر و اماده رو به روم بود كه
انگاري بايد تا عمر داشتم مي پوشيدمش.... هامين پسرخالم بود...خاله اي كه اندازه ي تموم دنيا ميخواستمش و
دوستش داشتم... اصلا من چطوري روم ميشد به خالم بگم من پسرتو نميخوام به اين علت و اون علت؟؟؟
موهامو كه تو چشمم بود كنار زدم. مامان مشغول پهن كردن سفره روي زمين شد. من نشسته بودم و فكر ميكردم...
به چيزي كه نميدونستم چيه ولي قراره رخ بده فكر ميكردم.
گوشيم تو جيبم بود. يه پيغام از مهراب داشتم... جوابشو دادم و سعي كردم عادي برخورد كنم با خاله اينا.... اما
نميشد. مهرابم كه ول نميكرد ومدام پيام ميداد.
ساعت از دوازده گذشته بود.
خاله و شوهر خالم هنوز نشسته بودن و با مامان و بابا گل ميگفتن و گل ميشنيدن...
به بهانه ي اينكه فردا كلاس دارم عذر خواهي كردم و رفتم بالا تو اتاقم... روي تخت دراز كشيده بودم و فكر ميكردم
چطوري ميتونم راي خاله اينا رو بزنم.
نميدونم با همه ي اين افكار اشفته چطوري خوابم برد.
*****************
-هووووي... ميشا صبر كن...چقدر تند ميري....
صداي صبا بود...كلافه ام كرده بود...
-چي ميگي ؟
صبا:چته امروز...
-خوابم مياد...
صبا: ماشينمو جايي نزني....
سوئيچو سمتش گرفتم و گفتم:نخواستم.....
صبا:زهرمار چه زودم بهش بر ميخوره....
يه كم تو روش نگاه كردم و باز راه افتادم.
اونم بدو بدو كل محوطه ي دانشگاه و دنبال من گز ميكرد.
صبا:حالا چون خالت تو رو واسه پسرش ميخواد امروز سگي؟
جوابشو ندادم. چون رفيق هفت ساله از دبيرستان بود اصولا همه چيز وبهش ميگفتم.
-خوب اگه نشد و خودت نخواستيش بهم بگو...
-من عمرا زير بار برم...
- چه خوب... پس حتما بهم بگو....
-كسي و سراغ داري؟
صبا پشت چشمي نازك كرد و گفت:خودم...
-جووووون...جواب سيا و چي ميدي...
صبا:بره بميره...من اين پسر از فرنگ برنگشته رو ميخوام...
-چه خوش اشتها...نچايي يه وقت...زياده واست...گير ميكنه تو گلوت....
صبا:ارررررررره؟
-ارَه...
صبا:چمه مگه؟
-چش نيست...گوشه...
خواستم بروم كه دستم را گرفت و گفت:چته؟كجا ميخواي بري كه اينقدر هولي؟
-واي ي ي ي صبا.......با مهراب قرار دارم...ديرم شده...
صبا:خدا شانس بده...خوب برو...راستي به اون مهراب تحفه بگو به اون سيامك بي پدر بگه كه خيلي خره...دو روزه
گور به گور شده...
همانطور كه داشتم به سمت ماشينش ميدويدم گفتم:باشه...ميگم...
صبا: ميشا شوخي كردم...نگي يه وقت...
دو تا بوق براش زدم و زدم دنده يك وپامو يهو از كلاچ برداشتم و ماشين با يه صداي جيغ ناناز از جاش كنده شد...
دست فرمونم حرف نداشت. با اينكه ماشين نداشتيم... اما تا هجده ام پر شد فوري رفتم ثبت نام و گواهيناممو گرفتم.
به اميد روزي كه يه روز دستم بره تو جيب خودم و براي خودم ماشين بخرم.تا اون موقع از دوستان قرض ميگرفتم.
چون به خودمو دست فرمونم اعتماد داشتن بهم ميدادن....ديگه ديگه...ما اينيم...با هزار بدبختي و از فرعي رفتن و
پليس و تو طرح پيچوندن به كافي شاپ،پاتوق هميشگيمون رسيدم...
مهراب كنج كافي شاپ نشسته بود مثل هميشه...پشتش به من بود...اروم جلو رفتم و تا اومدم بزنم تو سرش در يك
حركت ناگهاني يه ليوان اب ريخت روي صورتم...با دهن باز فقط نگاش كردم مرموزانه ميخنديد...واقعا غافلگير شده
بودم...ابي كه تو دهنم بود و تف كردم تو صورتش و دو تا فحش بهم داد و گفت:حقته...دفعه ي پيش كه زدي پس
گردنم تا دوروز گيج ميزدم...سلام...
خنده ام گرفت و گفتم:كوفت...خيلي بيشعوري...ادم با يه خانم محترم اينطوري رفتار ميكنه...عليك سلام...
مهراب پقي زد زير خنده و گفت:تو مگه محترمي...حالت چطوره؟
-ببين مردم چه جوري نگاهمون ميكنن...رواني زنجيري..من خوبم...تو خوبي؟
مهراب:خيالي نيست...مردم و اهل اين كافي شاپ به من و تو عادت كردن...خيالت تخت...چه خبر؟
با استين مانتوم صورتمو خشك كردم...خدا روشكر صبح حوصله ي مداد كشيدن و نداشتم وگرنه تو اين هيري ويري
شير پاك كن از كجا مياوردم...مستقيم تو چشماش نگاه كردم...به نظرم كمي رنگش پريده بود . از اخرين باري كه تو
تابستون ديده بودمش تقريبا يك ماه پيش بود..خيلي لاغرتر شده بود.تويوني كده هم كلاساي مشتركمون خيلي وقت
بود كه معلق بود بخاطر همين كم ميديدمش...اما هنوزخيلي جذاب بود...صورت استخوني و گردي داشت...با
چشمهاي وحشي و درنده ي مشكي كه ميشد توش غرق بشي...بيني اش هم خيلي كوچك و با نمك بود با فرم لبهاي
قشنگ ...به اضافه ي چال گونه اش كه وقتي ميخنديد من ميمردم...اجزاي صورتش كمي ظرافت داشت اما خوب به
خاطر تركيب بندي كلي چهره اش مردونه و جذاب به نظر ميرسيد.
مهراب:چي ميخوري...
-مثل هميشه...
مهراب داد زد: هوشنگ...
يكي گفت:هوشنگ نيست..بيا از اينجا سفارش بده...
مهراب هم داد زد:مرده شورتونو ببرن با اين كافي شاپتون...
همون پسره داد زد:خواهش ميكنم...
خنده ام گرفت...حتي جاهايي هم كه ما ميرفتيم ادمهايي بودن مثل خودمون بي دغدغه و ديوانه و سرخوش...
مهراب اهي كشيد و از جاش بلند شد...قدش بلند بود...به هر حال واليباليست بود ديگه... هيكل ورزيده اي
داشت.....كلا ازش خوشم مي امد...پسر خوب و مهربوني بود يكي مثل خودم..
باز نگاش كردم...اويزون پيشخون شده بود ...يك جين مشكي پوشيده بود و پيرهن خاكستري و يك شال نازك
مشكي با طرح ورساچه ي سفيد هم دور گردنش انداخته بود...از همونجا داد زد: هات داگ نداره.....اسنك ميخوري...
منم داد زدم:اره...واسه من دو تا بگير...
مهراب باز داد زد:دلستر ميخواي يا نوشابه؟
-جفتش...
مهراب:من فقط پول يكي شو حساب ميكنم...
-باشه...من پول دلستر و بهت ميدم...
تنها كسي بود كه از خوردن من ايراد نميگرفت و نميگفت:كمتر بخور و درست بخور و اين كار و نكن و اون كار و
بكن...يا امثال اين حرفها كه از هر ننه قمري ميشنيدم...
با يه سيني پر مقابلم نشست...سه تا اسنك براي خودش گرفته بود و دو تا براي من...با اشتها مشغول خوردن
شديم...و من همونطور كه نگاهش ميكردم و ميخوردم...از اتفاقات ديشب و خواستگاري پسرخاله ي فرنگ رفته ام
توسط مادرش ميگفتم....برعكس بقيه براش مهم نبود با دهن پر حرف ميزنم يا دور لبم سسي شده...هيچ...فقط با
اشتياق به حرفهام گوش ميداد وگاهي اظهار نظر ميكرد و بعد با صداي بلند ميخنديديم...
تو چشماش ميخوندم چقدر از اينكه بهش اعتماد دارم و همه چيز و صاف و پوست كنده بهش ميگم... خوشحاله...
سومين اسنك را نتونست كامل بخوره و گفت:واي تركيدم...از دستش گرفتم وگفتم:بده من...
يك گاز ديگه هم زد و نصف باقيمونده رو من خوردم...بعد از اينكه صورت حساب رو پرداخت كرد وارد يه پارك
شديم...كمي در سكوت قدم زديم تا غذاهامون هضم بشه...اهي كشيد و گفت: ميشا ؟!
-هوممم؟
مهراب:جايگاه من تو زندگيت چيه؟
مات نگاش كردم...هيچ وقت در اين باره بهش فكر نكرده بودم.اونم هيچ وقت حرفي نميزد...بعد از كمي خيره خيره
نگاه كردنش...به مسير روبه رو زل زدم و غرق افكارم شدم...
مهراب:جواب نميدي؟
-اخه منظورت چيه؟
مهراب:فقط ميخوام بدونم تو زندگيت چه نقشي دارم؟
بي اراده از دهنم پريد:يه دوست...
مهراب:چه جور دوستي؟
-دوستي دوستيه ديگه مهراب...مگه مدل داره؟
مهراب اهي كشيد و به روبه رو خيره شد وگفت:منظورم اينه كه...كه...من دوست پسرتم؟
خنده ام گرفت و گفتم:فكر كم تو پسر باشي...مگه خلافش بهم ثابت بشه...
خنده اش گرفت و گفت:اَي بيشعور...
و دوباره گفت:من جدي گفتم....
-من اصلا منظورت و نميفهمم...
مهراب كلافه گفت:تا حالا شده به عشق فكر كني؟
-نچ...
مهراب:به ازدواج چي؟
-جدي نه...
مهراب: پسرخاله ات برات مهمه؟
جري شدم وگفتم: ايششششش.... اسم اون خرو نيار جلوي من...
يه لحظه حس كردم از لحنم ذوق كرد.
مهراب:من اگه ازت خواستگاري كنم...جوابت چيه؟
-تا به حال ازم خواستگاري نكردي...
مهراب:خوب الان دارم ميكنم ديگه...
-ولي تو كه هيچ كاري نميكني؟
خنده اش گرفت و گفت:كثافت...من دوست دارم...
-منم...
مهراب خنده اش عميق تر شد و گفت:واقعا؟
-خوب آره...اگه دوست نداشتم كه الان اينجا نبودم...
مهراب به من نزديكتر شد و گفت: ميشا ؟
-هوم؟
مهراب:با من ازدواج ميكني؟
-نه...
سرجاش ميخكوب شد...شايد از پرسش صريحي كه داشت و جواب صريح من اينطوري وارفته بود.
من چند قدم ازش فاصله گرفتم و روي يه نيمكت نشستم...هنوز همونجا سيخ ايستاده بود و به زمين خيره شده بود...
-هووووي مهراب...بيا اينجا...چرا ماتت برده؟
مهراب با قدم هايي سست نزديكم اومد وگفت:چرا؟
-چرا...چي؟
مهراب:چرا با من ازدواج نميكني؟از من بدي ديدي؟
-مگه تو فقط جلوي من خوبي؟
مهراب:نه نه منظورم اين نبود...
-پس چي؟
كنارم نشست و گفت:لياقت يك ساعت فكرم نداشتم؟
از حرفش يكه خوردم...يعني بيشتر ناراحت شدم...دلم نميخواست از من دلخور بشه...دوست بوديم...نزديك هشت
ماه تمام...در تمام اين روزا...وقتي كنارش بودم خيلي به من خوش ميگذشت...رابطه ي ما فقط در حد دو دوست ساده
بود همين...مثل رابطه ام با صبا يا غزل يا دوستيم با سيامك...يعني چون با صبا دوستم بايد باهاش ازدواج كنم؟
مهراب چرا به من پيشنهاد داده بود...اخلاق هاي گند منو نميديد؟من تا به حال خواستگارزياد داشتم... همه هم رد
شده بودن......شايد چون اصلا به ازدواج و زندگي مشترك و بچه داري فكر نميكردم...من تمام ذهنم پر بود از
شيطنت و نقشه براي كار خرابي....اماحالا مهراب به من گفت:دوستم داره...ولي من...اهي كشيدم...اشنايي من و
مهراب از يه ماجراي ساده شروع شد...صبا با اصرار منو به كافي شاپ برد تا دوست پسر جديدش سيامك و ببينم و
من هم رفتم و ديدم سيا با يه پسر ديگه نشستن و منتظر ما هستن...از همون جلسه ي اول ازش خوشم اومد... هر
دومون گروه خوبي براي اذيت كردن سيا و صبا بوديم...يا من ميگفتم يا مهراب ...اخرشم شماره داد و شماره گرفتم و
قرار...قرارهاي دو نفره..دسته جمعي...پارك...سينما....بستني.... .رستوران... ملاقاتهايي مثل امروز و ديروز...ولي الان
داشت از من خواستگاري ميكرد..صبا وجهه اش مشخص بود اگر با كسي دوست ميشد براي پيدا كردن شوهر بوديا
به قول خودش كسب تجربه در رابطه با اخلاق پسرها...اما من چي؟من چرا با مهراب دوست شده بودم و همه ي پسر
هاي دانشگاه ميدونستند من با مهرابم... مهراب دانشجوي ارشد مديريت ورزشي بود.تو دانشگاه وقتي دانشجوي
كارشناسي بودم خيلي ديده بودمش...اما وقتي من ارشد قبول شدم و اونم ايضا رابطه امون شكل گرفت...سال پيش كه
جفتمون فارغ التحصيل شديم و امسالم كه با هم ورودي ارشد بوديم....با حساب كتاباي من بيست سالگي وارد
دانشگاه شده بود....هيچ وقت هم از خونواده اش...زندگيش...خونه ش چيزي بهم نگفته بود...يعني منم نپرسيده بودم
و متقابلااونم از من چيزي نپرسيده بود....هر چي بود خودم براش گفته بودم كه دوتا بچه ايم و توي يه خونه مركز
شهر زندگي ميكنيم...و همين...ميدونستم بيست و پنج سالش بود و تو تيم واليبال ... بود و از سر و وضع خوبي هم
برخورداربوده و هست... اما نميدونستم چقد پول وپله داره.. هرچند برام مهم نبود. يعني تو برنامه ي زندگيم ازدواج
نقش و جايي نداشت.
اهي كشيدم...دلم نميخواست مهراب از من دلخور بشه...
به سمتش چرخيدم...اما نبود...كي رفته بود...پول دلستر را روي نيمكت گذاشته بود و رفته بود...تو پارك چند بار سرم
را به اين ور و اون ور چرخوندم تا بلكه پيداش كنم...اما نبود...انگار هيچ وقت نبود...موبايلم و برداشتم و شماره اشو
گرفتم...ريجكتم كرد...باز گرفتم...خاموش بود...اه لعنتي...
وارد خونه شدم...مامان صدام زد با كسلي به سمت اشپزخانه رفتم...
مامان:عليك سلام...
مجبوري جواب دادم و گفت: بيا نهار....
-عصر بايد برم باشگاه ... سنگين باشم نميتونم به بچه ها تمرين بدم...
مامان: رنگت پريده...
-خستم...ميرم نيم ساعت بخوابم...
و منتظر نموندم ببينم اون چي ميگه...لباس هامو روي تخت انداختم و بالشم و از روي تخت به زمين انداختم و دمر
شدم روي فرش كنار جزوه ها و دفتر و كتابهام...
گوشيم رو در اوردم...يه اس ام اس...حتما مهراب بود...با خودم گفتم:حتما خواسته دلجويي كنه...بيخودي كشش ندي
بگي چرا تو پارك تنهات گذاشت ها...بيخيال...با شوقي غيرقابل وصف پوشه را باز كردم نوشته بود:ببخش كه اين
مدت وقت تو تلف كردم...خداحافظ.
همين....منظورش چه بود؟
امضای afsoon_b82
۱۱-۶-۱۳۹۱, ۰۸:۳۴ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 2221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #4
RE: آنتي عشق
نوشتم:يعني چي؟
جواب داد:يعني تمام...
نوشتم:منظورت چيه؟
جواب داد:من لياقت تو رو ندارم...
نوشتم:ميخواي قهر كني؟
جواب داد:ميخوام تموم كنم...قهر مال بچه هاست...
نوشتم:يعني بهت زنگ نزنم؟
جواب داد:نه...
نوشتم:اس ام اس هم ندم؟
جواب داد:نه...
دست اخر كلافه نوشتم:باشه...خداحافظ.
و منتظر جواب نشدم و گوشيم و خاموش كردم...در يك حركت ناگهاني به سمت ديگه پرتش كردم...خورد به ديوار
و دل و روده اش ريخت بيرون...
اون از ديشب وخاله... اينم از اين.....
اون از ديشب وخاله... اينم از اين.....
ناراحت بودم...نبودم...اصلا نميدونم چه حسي داشتم...شايد خيلي بي احساس بودم...شايدم نه...هرچي بيشتر به
مهراب و دوستيمون فكر ميكردم كمتر به نتيجه ميرسيدم...بهش حق ميدادم...اون دنبال كسي بود براي ازدواج...شايد
هم بهانه اش بود و از من خسته شده بود و ميخواست به قول بچه ها تموم كنه...خوب كه چي؟تموم كنه...مگه برات
مهمه؟درست ابم با پسرا بهتر تو جوب ميره اما دليل نميشه كه واسم مهم باشن...اما من و مهراب يه عالمه با هم
خاطره داريم...كلي تو سر و كله ي هم زديم...كلي جاها باهم رفتيم...تمام هايدا فروشي ها و ايس پك و كافي شاپهاي
تهران و با مهراب رفته بودم...در تمام اين هشت ماهي كه من و اون با هم رفيق بوديم اون تو سرش به چي فكر
ميكرد و من به چي؟ اون به ازدواج و من ... من واقعا به چي فكر ميكنم؟قراره اينده ام چي بشه؟ قراره چيكار كنم...
مارال هدفش مشخصه ليسانسشو به زودي ميگيره و همين الانم داره تو يه شركت كار ميكنه و حالا هم قصد ازدواج
داره و زندگي مشترك و بچه و....يعني همه چي بايد به ازدواج ختم بشه؟چرا؟عشق...اين يه كلمه رو خيلي شنيدم اما
فكر نكنم هيچ وقت سراغم بياد...ديگه دارم كم كم شك ميكنم ديوونه شدم يا نه...اين چه وضعشه...عشق كيلو
چنده...پاشو برو باشگاه ديرشد.... اينجا نشستي داري فكر و خيال ميكني...
ميشا توهم گرفتت...پاشو برو ...اينجا لميدي چرت ميبافي...اروم از جام بلند شدم...موهام تا پايين گردنم ميرسيد و
من اصلا اعصابشو نداشتم....دوست داشتم بازم كوتاهش كنم..ولي مامان و مارال نميذاشتند...موهام و بالاي سرم جمع
كردم ...به سرم زد امروز تيپ بزنم... هرچند برگشتني عرقي ميشدن... ولي دل بود ديگه....ما هم جوونيم به هرحال...
يه جين صورتي چرك داشتم با يه مانتو ي مدل پيراهن مردونه ي چهارخونه ي صورتي و كرم... نگاهي تو اينه
انداختم....چرا هيچ وقت دامن نميپوشيدم؟شونه اي بالا انداختم و كمي چشمم و كشيدم و يكي از رژهاي مارال كه
مسي بود و ماه پيش ازش كش رفته بودم وهنوزم نميدونست و ماليدم...حد اقل ارايش كردن و از دخترا ياد گرفته
بودم...
نگاهي تو اينه انداختم هي دختر...چه جيگري هستي؟ مهراب حق داشت عاشقت بشه...پوزخندي زدم زير لب
گفتم:عاشق... خواستم عين ادم از پله ها بيام پايين به خاطر همين نيم نگاهي هم به نرده ننداختم ولي چه كنم كه نرده
ها مثل هميشه مقابله كردن ومنو وسوسه كردن و به جاي پله با سرعت از نرده ها سر خوردم... مامان هيني گفت و من
بوسي براش فرستادم .
مامان فوري گفت: شب ميريم خونه ي خالت اينا ها...
مات پرسيدم:باز چه خبره؟
مامان خنديد وگفت:حالا....
-تا ندونم نميام...
مامان: با خالت صبحي رفتيم بازار نشون خريديم... شب برادر اقا رسولم هستن....
مبهوت به مامان خيره شدم...مامان ميخواست ادامه بده كه شب چه خبره اما من ديگه طاقت شنيدن نداشتم... خدايا
امتحانه... عذابه... كم مصيبت دارم؟؟؟
با كل كل گفتم:زنگ بزن به خاله... بگو تا هامين نياد من نه نشون مشون دستم مي كنم نه ميذارم برام ببرين و
بدوزين.
مامان:واه...
-والله.... بابا اصلا شايد منو نخواد... فكرشو كردي؟
مامان ابروشو بالا داد وگفت:اتفاقا خالت ميگفت هر دفعه كه بهش گفتم براي ميشا خواستگاراومده هامين دادو قال
راه انداخته... پسره عاشق شده ... اينم ما مادرا ميفهميم...
-نه بابا؟
-اينقدر با من بحث نكن.
بي هيچ حرفي به سمت تلفن رفتم و شماره ي خاله رو گرفتم... بايد رك وراست ميگفتم.
اما با صداي الو گفتنش دلم يه جوري شد. خيلي دوستش داشتم. نميخواستم ناراحتش كنم...
خاله بعد احوالپرسي گفت:شب منتظريما خاله....زود بيا.
-خاله من تا هفت و نيم تو باشگاه كار دارم.... نميشه بذاريد براي يه شب ديگه....
خاله: ميشا جان زودتر ميگفتي.... ميدوني چقدر مهمون دعوت كردم؟.....اقا ضيا اينا هم از شيراز اومدن... زشته خاله
جون...
ديگه حرصم گرفته بود. يعني من اينجا بيغم؟همه ي اين اتيشا زير گور اون خنگ عقب افتاده است كه تو ايران واسه
خاطر بيست پنج صدم درجا ميزد.
با يه لحن جدي گفتم:خاله جون كاش اول با من مشورت ميكرديد....
خاله انگار حس كرد بهم برخورد. زود رفع ورجوعش كرد و فوري گفت:تو هر وقت تونستي بيا....
يه كف گرگي به پيشوني خودم زدم. هرچي من ميگفتم نره خاله ميگفت بدوش..اخرش اونقدر قربون صدقه ام رفت تا
خر شدم و گفتم باشه....
با اعصابي مخدوش به سمت باشگاه حركت كردم.مهراب يه طرف... هامين هم هيچ طرف. پسره ي لندهور نيومده چه
اشي براي من پخته بود.
دلم يه مدلي بود. يعني مهراب و پس فردا تو يوني ببينم چطوري رفتار ميكنه؟!
اخ اگه به خاله بگم من پسرشو نميخوام چي ميكنه ... واي دارم رواني ميشم.
با ماشين صبا ميرفتم... اي يه ماشين بخرم من راحت برم سر كار و بيام.خدايي شد تو اين باشگاه هم مهراب برام كار
جور كرد. صاحبش يكي از دوستاش بود. روزهاي زوج مخصوص بانوان بود و روزهاي فرد مخصوص اقايون...اخ
مهراب .... واي هامين....مهراب..خاله... مهراب... هامين ...ماشين....درس...كار....هامين... خودم....مهراب...
واي خل شدم!!!
صاف ايستادم و گفتم: كميته ( در ورزش رزمي يعني آماده براي مبارزه)
روژان و صدا كردم... تنها دان يكم بود.
دل ارام و هم صدا كردم.
بقيه هم نشستن تا مبارزه رو ببينن...
خودمم كه با همه ي افكارم اصلا نمي تونستم تمركز كنم.
به عنوان داور يه گوشه ايستادم و فكر ميكردم... آخرش كه چي... كاش مهراب اين كارو نميكرد. نميتونستم بگم
خيلي ناراحتم... اما به هر حا ل يه دوست خوب بود كه من و خيلي كمك ميكرد.
خانم تاجيك لطف كرد و برام يه راني باز كرد و داد دستم.
تشكر كردم .
پرسيد: امروز رو فرم نيستي؟
-يه كم خستم...صبح دانشگاه بودم...
خانم تاجيك لبخندي زد و منم حواسمو جمع مبارزه ميكردم.
كاراته رو دوست داشتم... از دوازده سالگي جدي ادامه اش دادم. پيوسته و اروم و بي وقفه... تا پيارسال كه بالاخره
كارت مربي گريمو گرفتم. اونم با يه نمه پارتي بازي ... ولي خوب... كارم بدك نبود.
به مدد مهراب هم كه اينجا مشغول بودم.
ميخواستم پس انداز كنم... بيشتر كار كنم... ميخواستم چيزهايي كه هميشه دلم ميخواست داشته باشم اما هميشه
قناعت كردم و بخرم...
شروع زندگي با هامين يعني تموم شدن همه ي حسرتهايي كه داشتم... خاله اي كه مسلما بهترين مادرشوهر دنيا
ميشد...
امضای afsoon_b82
۱۱-۶-۱۳۹۱, ۰۸:۳۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول
مدیریار خانوم گل

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
888
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزیمدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 2221


محل سکونت : دل كوير
ارسال: #5
RE: آنتي عشق
و مهراب هم يعني شروع زندگي با كسي كه ميدونستم تا عمر داره همينطور مهربون و با معرفت ميمونه...نفسمو فوت
كردم.
روژان داشت چه غلطي ميكرد.
داد زدم:هان سوكي(خطا)
و رو به روژان حركت صحيح و گفتم...ساعت اعلام ميكرد كه وقت كلاس ما تمومه... يه سري نكات و به بچه ها گفتم
و ازشون خداحافظي كردم.
نيم ساعتي طول كشيد تا به خونه برسم... مامان اينا منتظرم بودن..فوري يه دوش گرفتم .ميخواستم لباس بپوشم كه
مامان صدام كرد وگفت: اينا رو بپوش... بابا با يه لبخند مهربون و پدرانه نگاهم ميكرد. مامان هم اسفند دود ميكرد.
منم زل زده بودم به بلوز و دامني كه صبح مامان با خاله برام خريده بودن... رنگش تقريبا كرم بود.
واي... اين مسئله خيلي داشت جدي ميشد.
به اصرار مامان كه التماسم ميكرد دامن بپوشم اما من مخالفت ميكردم... فقط همون بلوز و پوشيدم با يه شلوار جين
مشكي...
بابا هم زنگ زد تا اژانس بياد. اصولا از اين ولخرجيها نميكرد... اما انگاري....!
فعلا نميتونستم چيزي بگم.... يعني چي ميگفتم؟ با همه ي زبون درازيم.. براي اولين بار كم اورده بودم.
تو ترافيك مونده بوديم. مثل هميشه هنزفريم تو گوشم بود و اهنگ گوش ميكردم.
مامان و بابا و مارال با يه لبخند مليح نشسته بودن... فقط من عين مادر مرده ها زل زده بودم به خيابون ...
چي در انتظارم بود. يعني ميدونستم چيه... اما. هامين چطور منو دوست داره در حالي كه هيچي ازم نميدونه... چطور
دوازده سال اونجا مونده و مثلا به گفته ي خاله عاشق منه...
يه جاي كار مي لنگيد. اگه خاله سرخود اومده باشه و هامين مثل همون دوران بچگي از من متنفر باشه... پس يعني
جاي اميدي بود...واي خدا اگه اينطوري بشه بدون اينكه رابطه ي بين دو تا خواهر خراب بشه ما خيلي صميمانه ميتونيم
باهم صحبت كنيم و همديگرو رد كنيم. واي خدا جون اگه اينطوري بشه عالي ميشه....
شايد حالا درست ترين كار اين بود كه صبر كنم تا هامين برگرده...
با مهراب چه ميكردم؟
مهراب بيچاره كه خودش تموم كرد... شر هامين هم بخوابه من چند وقته يه خواب اروم نداشتم ... جون خودم!!!!
ساعت از نه گذشته بود كه به خونه ي خالم رسيده بوديم.
ماشين راشيد خان برادر اقا رسول جلوي در بود. اوووف... از اون ماشين خوشگلا كه حتي پلاك هم هنوز نخورده بود.
دو تابرادر زده بودن تو خط ماشين و اتومبيل..برادر سوم رضا هم كه در لندن زندگي ميكرد وپيش نميومد كه برگرده
ايران. با اينكه همشون پسرخاله هاي بابام بودن... اما هيچ كدومشون مثل بابايي خودم ماه نميشدن...
ماكسيماي اقا ضيا پسردايي مامان اينا هم جلوي در خونه پارك شده بود.
بابا دستمو گرفت. نميدونم به خاطر لبخندي بود كه بهش زده بودم يا اينكه مهر پدري... هرچي كه بود من با بابا
راحت تر بودم تا مامان. نه اينكه دوستش نداشته باشم مامان و ها... نه... مامان كه رو چشم راستم بود. بابا روچشم
چپم... به قلب نزديك تر بود ديگه...
اووف... چي چرت وپرت ميگم.
با هم وارد خونه شديم.
خاله و عمورسول جلوي در منتظرمون بودن... خاله تا منو ديد با صداي بلند گفت: عروس خوشگل خودم...
چقدر بدم ميومد بهم بگن عروس خدا ميدونه...
خاله بعد از اينكه ماچ و رو بوسيش تموم شد ما رو فرستاد داخل... مشغول احوالپرسي با مهرنوش خانم همسر اقا
راشيد برادر اقا رسول بودم... با دوتا دختراش... نسرين و ندا... ميخواستم باهاشون رو بوسي كنم اما حالتشون نشون
داد كه تمايلي ندارن... منم بيخيال شدم و به سمت ارمين واذين رفتم.
ارمين برادر هامين به همراه همسرش فرناز كنار هم ايستاده بودن و اذين و شوهر جديدش سهراب هم كنار هم....
با همشون دست دادم اذين زير گوشم گفت: داري خودتو بدبخت ميكني...
خنديد و منم باسر تاييد كردم. ميونه ام با ارمين و اذين عالي بود. فقط هامين اب زير كاه نميدونم چرا از بچگي ازار
ميرسوند.
فرناز دختر ريز ميزه و با نمكي بود. ارمين و ادم كرده بود.
ازش سراغ محيا رو گرفتم كه با لبخند گفت: مجلس جديه عروس خانم گذاشتمش پيش مادرم...
هي واي من اينا چرا اين مدلي به قضيه نگاه ميكنن...!
هيچي نگفتم وبه اذين نگاه كردم.
اذين هم قد بلند و تپل بود... ماه عسل بد بهش ساخته بود... سهراب هم پسر ساكت ومحجوبي به نظر ميومد.
با دختر وپسر اقا ضيا هم سلام وعليك كردم.
زهره خيلي صميمي منو بغل كرد و بهم تبريك گفت.يك سال ازم بزرگتر بود وخيلي خانم و خونه دار بود. هنوز
داشت براي ارشد ميخوند تا قبول بشه... اما نتونسته بود... زهره زير گوشم گفت: چه عروس خوشگلي...
خدايا اينا ديگه كين.. خودشون ميبرن و خودشون ميدوزن... عروس خر كيه؟!
سعيد هم پسر كوچيكه ي اقا ضيا كه امسال كنكوري بود باهام دست داد. اما بنفشه مادرشون خيلي سرد بهم تبريك
گفت. نه دست داد نه روبوسي..خشك و خالي.
من ميگم هامين نيومده همه براش دندون تيز كردن ... خوب اينا كه اينطوري براش سرودست ميشكنن و خاله
ميرفت ميگرفت...اه... لندهور...
بالاخره تونستم بشينم....مارال هم كنارم نشست و اذين و فرناز مشغول پذيرايي شدن...
جاي عمه پوري اين وسط خالي بود... خدا رو شكر اون به خاطر پادرد و اين حرفها خيلي به سرش نميزد كه بياد
تهران وخودشو درگير اين مسائل كنه.
صحبتها راجع به همه چيز و هيچي بود.
كلافه شده بودم بس كه سر تكون داد م و لبخند زده بودم. نسرين ونداكه ميخواستن با نگاهشون منو
بخورن....مهرنوش خانم مادرشون هم كه كنار بنفشه خانم نشسته بود و معلوم نبود چي پشت سر من بلغور ميكنن.
به خدا دلم ميخواست بگم منم راضي نيستم.... منو انطوري نگاه نكنيد.... حداقل ده دفعه هم تو ذهنم جمله بندي
ميكردم و با خودم حرف ميزدم كه به خاله بگم چي به چيه.... اما باز نهيب ميزدم به خودم كه بذار يه وقت ديگه....
بذار وقتي كه هامين اومد.... اما اگه واقعا اونم به گفته ي خاله دلباخته باشه من چه خاكي بر فرق سرم كنم؟!
بعد از صرف شام كه زير اون نگاه هاي شمرگونه و زنانه هيچي از گلوم پايين نرفت و با تيكه هاي ندا ونسرين كه
ميگفتن:چرا هيچي نميخوري... تا برگشتن هامين رژيمي... هي چرت وپرت بارم ميكردن... منم فقط احترام خاله رو
نگه داشته بودم وهيچي نميگفتم... وگرنه تا الان كف سالن افتاده بودن...
بعد از شام ... خاله با يه صندوق كوچولوي نقره اي كنار من نشست و گفت: خوب حالا كه همه اينجا جمعن... من
دوست دارم نامزدي ميشا جون وپسرم هامين و اعلام كنم...
نسرين با لودگي گفت: زن عمو.. اصل كاري كه نيست...
خاله توروش يه لبخند مكارانه زد وگفت: اصل كاري دختر گلمه كه موافقت كرده...
صداي بنفشه خانم و شنيدم كه به زهره گفت: اين گدا گدولا از خداشونم باشه...
لبامو فشار ميدادم كه خاله دست راستمو گرفت و ميخواست انگشتر و دستم كنه كه مانعش شدم.ديگه نميتونستم
صبر كنم... تند گفتم: خاله جون اگه اشكالي نداشته باشه.... صبر كنيم تا پسر خاله هم بياد بعدا... دير كه نميشه...
خاله دلخور گفت: اخه چرا خاله جون.. هامين كلي به من سفارش كرده.. التماس كرده.... من كه نميتونم حرف پسرمو
زمين بذارم... پس فردا زنگ بزنه بپرسه دلگير ميشه... بعدشم تو بايد يه چيزي از ما داشته باشي.... تو رو ببرن من
جواب بچمو چي بدم؟
اينطوري كه خاله ميگفت يعني به هامين هم اعتباري نيست.. يعني همه ي اينا خواسته هاي هامينه؟؟؟ خدا به دور...
من چه غلطي بكنم؟؟؟
خاله باز ميخواست انگشتر و دستم بكنه كه گفتم: اما من دوست دارم پسرخاله هم حضور داشته باشه...
مهرنوش خانم فوري از اب گل الود ماهي گرفت وگفت: حالا چه اصراريه مستانه جون... صبر داشته باش هامين
برگرده بعد.... دير نميشه كه...
خاله:همين الانشم دير شده... خواستگارا لنگه ي در خونه ي خواهرمو از جا كندن.... تا وقتي اسم اين دختر به نام پسر
من نباشه نه من ... نه هامين دلمون اروم نميگيره... نه رسول؟
عمو رسول لبخند ي زد. جرات نداشت رو حرف زنش حرف بياره... اما با اين حال گفت: حالا كه خود ميشا جان هم
اصرار داره تا هامين برگرده... بهتره صبر كنيم...
ميدونستم عمو رسول هم به اين وصلت راضي نيست... هرچي باشه مسلما اونم دختراي برادرشو به من ترجيح
ميده...!نسبت خوني يه چيز ديگه است.
با اصرار من و كل جمع خاله پذيرفت كه تا بازگشت هامين صبر كنيم.
امضای afsoon_b82
۱۱-۶-۱۳۹۱, ۰۸:۳۸ صبح
یافتن سپاس نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
774
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 485


محل سکونت : لرستان
ارسال: #6
RE: آنتي عشق
ببخشید میدونم اسپمه ولی بهتر نیست اسم نویسنده رو همون اول داستان بنویسید؟
من این داستان رو خوندم و میخوام لطف کنید اسم نویسنده رو توی همون پست اول یا توی عنوان تاپیک بنویسید تا خانم گلها بدونن
امضای پروانه سیاه
[تصویر:  20120609172119_love29_078.jpg]
۱۱-۶-۱۳۹۱, ۰۹:۳۹ صبح
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد