خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اسرار گنجهای حضرت سلیمان

ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #1
اسرار گنجهای حضرت سلیمان
اسرار گنجهای حضرت سلیمان


اثر نویسنده بزرگ انگلیسی : رایدهاگارد

دوستان خوبم توصیه مبکنم این کتاب رو حتما بخونین . من از امروز شرع کردم به تایپ خیلی داستان جالب و هیجان انگیزی هستش . باید کمی صبر داشته باشین چون تعداد صفحاتش خیلیییییییییی زیاده DreamyeyesfDreamyeyesfDreamyeyesfDreamyeyesfDreamyeyesf
08-01-2013, 08:36 AM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #2
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل اول
نامه ای که با خون نوشته شده بود

در سپیده دم ، هفت فیل سپید و وحشی ، در حالی که درختان نورس و شعله های انبوه جنگلی را خرد میکردند ، به دسته شکارچیان حمله بردند ، و صدای نعره مدهش انان فضای جگلی را بلرزه دراورد .

یکی از این فیل ها که چند تیر خورده بود ؛ و خرطومش را از شدت خشم به چپ و راست تکان می داد به ناگهان به شکار چیان سفید پوست حمله کرد ، انچه در راه خود دید از میان برد اما یک خادم سیاه پوست با رشادت و تهور خود را در برابر این فیلها افکند ، نیزه ی بلند خویش را بر سردست گرفته بود ، و همین که به چند قدمی او رسید ، نیزه را با قوت و تهور تمام بسوی صورت فیل پرتاب کرد ، نیزه بر خرطوم فیل نشست ، حیوان وحشی از خشم و درد فریادی کشید ، با همه ی هیکل سنگین و نیرومندش به سوی خادم سیاه پوست حمله کرد ، در یک لحظه او را از زمین در ربود ، به بالای سر برد ، و او را چنان به شدت به زمین کوفت که خون از دهانش جستن کرد و انگاه پاهای ستبر و سنگینش را روی سینه او فشرد....

هیچ کس در این نقطه جنگل باقی نمانده بود ، به جز یک جوان سپید پوست ، با قامتی ورزیده و افراشته ؛ با سیمایی خونسرد و رزمجو ، و با دیدگانی پرفروغ که تفنگش را به میان پیشانی فیل بد مست نشانه گرفته بود و در انتظار حمله ی او بسر میبرد .
حیوان که به نهایت غضب رسیده بود با شتاب حمله ی سبعانه ی خود را اغاز کرد ، حمله یی که نفس ها در سینه فشرد ، حمله یی که بدنها را به لرزه دراورد ، حمله یی که فریاد ها را در گلو خاموش کرد .
جوان سپید پوست سر بالا گرفت ، ماشه را فشار داد ، صدای گلوله فضای جنگل را درید ، و فیل در چند قدمی او با صدای مهیبی به زمین غلتید .
این جوان ، بی باک ترن ، جسورترین و ماجراجوترین شکارچیان سفیدپوست افریقا بود ، و « الان کواترمن » نام داشت .
مردی که در سراسر افریقا از قبایل وحشی و ادمخوار ، تا شهرهای تازه به تمدن رسیده مشهور بود ؛ به دلیری و شجاعت ، به فهمیدگی و دانایی !
شکارچیان سپید پوست که از حمله فیل ها گریخته بودند همگی به دور «الان کواترمن » حلقه زدند اما او نگاه تحقیرامیزی به چهره ی انها افکند و در حالی که به جسد خادم سیاه نگاه میکرد گفت :
" شما جنایت میکنید ؛ جنایت ؛ ایا میدانید این سیاه باوفا یک زن جوان و یک بچه خردسال دارد ؟ ایا میدانید که پس از این من دیگر با شما در اینگونه جنایتها شریک نخواهم بود ؟
یکی از شکارچیان با اندوه فراوانی گفت :
الان کواتر من ... شما عمر و جوانی خود را در این سرزمین گذرانیده اید ...در سرزیمن پر حادثه افریقا ! صدهابار با مرگ روبرو شده اید ؛ در تمام ماجراهای جسورانه ای که لرزه بر اندام انسان ها میاندازد شرکت کرده اید ، حالا چطور از مرگ یک سیاه پوست اینقدر متاثر و غمناک شده اید که میخواهید دیگر با ما همراه نباشید ؟
الان کواترمن گفت :
تصمیم فعلی من این است و شما حق ندارید برای من تکلیفی معین کنید ....
او با یک قایق بادی از رودخانه گذشت ، قدم به دهکده ی کوچکی که در انسوی رودخانه بود گذارد ؛ و به خادم سیاه پوستی که همراهش بود گفت :
من اینجا باید استراحت کنم ، تو بگرد و خانه ی دوستت را پیدا کن باید به زن و بچه او کمک کرد ، این وظیفه ماست ...
کواتر من پیپ خود را روشن کرد انرا به لب نزدیک برد و در حالی که دوستان سیاه پوستش چادر او را بر پا میساختند بافق خیره شد .
چیز عجیبی بود ؛ در نخستین اشعه بامدادی ، وقتی جنگلهای انبود در زیر پرتو خورشید برقص درامده بودند ،مردی افتان و خیزان از دور به جلو میامد ، مردی بود که مثل ادمهای م س ت تلو تلو میخورد و به چپ و راست خم میشد ، گاهی به زمین میافتاد و باز برمیخواست .
این مرد کتی برتن داشت و از این رو میشد حدس زد که سفید پوست است ، چون در ان جنگل های مهیب تنها سفید پوستان بودند که جامه بر تن داشتند .
این مرد ، پس از اینکه چندین قدم با دشواری جلو امد ، روی زمین در غلتید ، باز با رنج فراوان دوباره برخاست و بر روی دست و پا خزیدن گرفت .
کواترمن بدون درنگ یکی از خادمین بومی شکارچی خود را برای کمکش فرستاد ، چند دقیقه بعد سیاه پوست ، با مرد ناتوان و ضعیفی مراجعت کرد .
این مرد به یک انسان سفید پوست شبیه نبود ، استخوان هایش روی پوست بدنش ، بدن افتاب زده اش ، دیده میشد .
رنگش به شدت زرد شده بود ، چشمان درشتش در حلقه یی فرو رفته بود ، و اثار بیماری و رنج توانفرسایی از چهره اش هویدا بود ....
این مرد از پا درامده ،این مرد افتان و خیزان ، همین که برابر الان کواترمن رسید ، با صدایی که گویی از اعماق چاهی ژرف در میاید این کلمه را تکرار کرد .
آب ! به خاطر خدا فقط یک قطره آب ... آب !
از دیدن قیافه پژمرده و حالت شگفت انگیز این سفید پوست قلب الان بشدت تپیدن گرفت ، حالت این مرد رقت انگیز بود ، قابل تاسف بود ، پر شکنجه بود ، ادمی را به رقت میاورد .
لبان خشکیده و زبان سیاه وسوخته اش گواهی میداد که مدت مدیدی است آب نیاشامیده است .
الان کواترمن فورا گیلاسی لبریز ار آب و شیر مهیا کرد و بلبان خشکیده او نزدیک ساخت .
مرد ، همین که سردی انرا بر لبانش احساس کرد ؛ چنانکه گویی قوه و نیروی نوینی در کالبدش دمیده باشند از جا جهید با حرص و ولع گیلاس را از دست او گرفت و تا آخرین قطره نوشید .
الان کواتر من گیلاس دوم را هم به لب او برد ، مرد با همان حرص فراوان آنرا نوشید اما الان از دادن گیلاس سوم دریغ ورزید واضح بود که آب وی را از پا درمیارود ، زیرا گیلاس سومی و مرگ همدوش بودند .
پس از اینکه مرد سفید پوست انرا نوشید دچار تب و هذیان شد ، کواترمن دستور داد او را به چادر ببرند ، و در بستری بخوابانند ، اما بیچاره مرد کجا میتوانست استراحت کند ؟
(آخرین تغییر در ارسال: 08-01-2013, 11:23 AM توسط sima.)
08-01-2013, 08:44 AM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #3
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
تب لحظه به لحظه شدید تر میشد و او را عذاب میداد تا آنکه در ساعت یازده اندکی تخفیف یافت .
کواتر من در چند قدمی او روی تختخواب سفری خود افتاد و اندکی بعد از شدت خستگی بخواب عمیقی فرو رفت .
در سرزمین افتاب ، وقتی از خواب برخاست، مرد با قیافه موحش و عجیبی در میان چادر نشسته بود و به سوی بیابان بی پایان خیره شده بود .
وقتی کواترمن بستر را ترک کرد نخستین اشعه افتاب یکی از بلند ترین کوههای افریقا را که میان مردم بنام « قلل کوههای سلیمان » نامیده میشد زرین کرده بود .
مرد از راه رسیده ؛ در حالیکه بوضع مخصوصی در میان چادر نشسته بود و همچنان به کوههای زرین مینگریست ؛ دست خود را بلند کرد و با صدای منقطع و لزرانی گفت :
آنجاست ! انجاست ان گنجهای عظیم وسرشار .. آن غارهای الماس ان ثروتی که میتواند تمام افراد بشر را بی نیاز و مستغنی سازد ؛ اما افسوس و هزاران افسوس که من به ان مکان نخواهم رسید ، نه تنها من ... بلکه ایمان دارم هیچ یک از افراد بشر توانایی رسیدن به انجا را نخواهند داشت .
مرد سفید پوست ناگهان رو به سوی کواترمن کرد و گفت :
اوه ! ای دوست ... ای مرد نازنین .. چشمانم تاریک میشود ...
اوه ! مثل این است که اخرین لحظه ی حیاتم روی پاشنه پایم میخزد ...
الان به سوی او رفت و با ملایمت تمام گفت :
بخواب دوست عزیزم ، خودت را ناراحت نکن ، من اینجا هستم ... استراحت برای شما ضروری است ؛ قدری بخوابید .
مرد سری تکان داد و گفت :
اری ! استراحت خواهم کرد ؛ اما برای همیشه ! و شما میتوانید یقین داشته باشید این اخرین استراحت ابدیست !
الان کواترمن با ناراحتی گفت :
نه ! دوست من ... اینطور نیست .
مرد پوزخندی زد ، صدای خود را تغییر داد و با لحنی که شبیه ادم سالمی نبود گفت :
گوش کن مرد ! گوش کن دوست سفید پوست من ...
من میمیرم ... من بزودی ، شاید تا چند ساعت دیگر ، چند دقیقه دیگر ، و حتی چند لحظه ی دیگر با زندگی وداع خواهم کرد ، اما تو حق بزرگی بگردن من داری . چون تو مردی هستی که در این محیط مرا به چادر خود پذیرفتی و در اخرین لحظه ی حیات بمن نیکی و مهربانی کردی .
من به همین سبب نوشته ی پر بهای خود را ، نوشته ای که با خون رقم زده شده است ، نوشته ای که به همه ثروت دنیا ارزش دارد بتو میسپارم . دقت کن ! اگر بتوانب از ان بیابان پهناوری که من و نوکر باوفایم را به اغوش عفریت مرگ انداخت بگذری ، ثروتمندترین و بی نیاز ترین و سعادتمندترین مردان روی زمین خواهی بود .
مرد سفید پوست ، دست در میان پیراهن خود برد ، کیسه یی را که از پوست گوزن ساخته شده بود بیرون اورد ، و انرا به سوی او دراز کرد ...
دهانه این کیسه با ریسمانی چرمی محکمی بسته شده بود ، او هر قدر کوشید بند را پاره کند نتوانست ، دستهایش میلرزید ، و قوایش به پایان رسیده بود . سرانجام انرا به سوی الان کواترمن دراز کرد و با صدای ضعیفی گفت :
بند را پاره کنید !
کواترمن با شتاب کیسه را از دست او گرفت . بند انرا برید ، درون این کیسه عجیب چیزی جز یکک قطعه پارچه زرد رنگ چیزی دیده نمیشد..
روی این پارچه خطوط کج و معوج سرخ رنگی دیده میشد ، و پهلوی این پارچه ی زرد رنگ یک ورقه کاغذ هم بود .
در همه این مدت مرد سفید پوست بیمار ، با لذت و ذوق فراوانی به چهره ی کواترمن مینگریست و یکنوع احساس ارامش و شادی در چهره پژمرده ی او دیده میشد . مرد ، پس از لحظه یی سکوت ، در حالیکه خیره خیره به شکارچی بزرگ افریقا مینگریست گفت :
گوش کن دوست من ... این نامه را که اکنون در دست داری من پس از سالها زحمت و شکنجه بدست اورده ام ، انرا به دقت نگهدار ، و بدان که از پدران من ، از نیاکانم ، به ارث مانده است ، بمن رسیده است .
مرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
من از اخلاف مردی هستم که«جوزف سیلوستر » نام داشت . او سیصد سال پیش برای تحصیل ثروت و جستجوی گنجهای حضرت سلیمان در ساحل افریقای جنوبی پیاده شد ، چندی نگذشت که به مقصد اصلی خویش رسید ، مقصدی که پای هیچ بشری به ان نرسیده بود .
او ، در سایه ی همت و پشتکار خویش به مکانی پای نهاد که ممکن نبود سپید پوستی حتی اندیشه انرا به مخیله ی خویش خطور دهد .
تو ، دوست من ، این پارچه ای را که میبینی یادگار اوست ، بازمانده اوست ، رهنمای اوست !
این نوشته را خادم باوفایش در نزدیکی نعش او یافت و انرا به خانواده من سپرد ، از ان پس این نامه عجیب در خانواده من باقی ماند ...
هیچ کس در صدد خواندن و استفاده یی از ان برنیامد ، تا انکه من پس از تحمل رنجهای بیشمار انرا خواندم ، انرا را که با خون نوشته شده بود ، انرا که رازی مهیب داشت ، انرا که زندگی مرا در بر گرفت و حاصلی بدستم نداد .
من اینک این نامه را به تو میسپارم و امیدوارم که توفیق باتو یار باشد ، و تو ثروتمندترین مردان عالم گردی .
نامه این بود :
نگارنده ی این سطور ، در حالی که از گرسنگی نزدیک به مرگ هستم این نامه را در غار کوچکی که در قسمت شمالی تپه یی واقع است به سال 1590 مینگارم :
غاری که اکنون به نگارش این نامه مشغولم در جنوب دو تپه قرار دارد که ان دو را به نام « سینه های سبا » نامیده ام ، قلم من یک استخوان است و مرکب من ... ایا میدانید چیست ؟ _ خون من است ... صفحه کاغذ نامه هم قطعه پارچه ایست که از پیراهن سفید خود پاره کرده ام ...
ایا اینقدر سعادت دارم که این نامه به دست شما برسد ؟
بدون تردید دیر یا زود غلام باوفایم این نامه را بدوستم ... که در «دلاگوا» مسکن دارد خواهد رساند ( نام رفیق او به خوبی خوانده نمیشد )
دوست عزیز من باید همه را از اسرار گنجهای حضرت سلیمان سازد و سپاهی بزرگ به انجا گسیل دارد ، اگر ابن سپاه بتواند بیابان ها را درنوردد ، با قبایل ادمخوار بجنگند ، و انها را مطیع خود سازد ، شاه محبوب من ، ثروتمندترین مردان جهان خواهد شد .
من هرگز از یاد نخواهم برد ان صحنه پرهیجان را ، ان دقیقه ی بی ارام را ، ان ذوق بیدار شده را ... اوه ! ایا من در خواب بودم ، خواب میدیدم ، یا در بیداری به سر میبردم ...
نه ! بیداری بود ، یقین دارم بیداری بود و خود را در برابر انهمه غارهای الماس یافتم ، میلیونها قطعه الماس یافتم ، میلیونها قطعه سنگ درخشنده رویهم انباشته بودند ، سنگهای الماسی که مثل چشم مهوشان اسپانیولی برق میزد ، و به قلب ادم نور و فروغی جاودان میبخشید...
اما افسوس ! من فریب خوردم ، من تنها یک چیز توانسم از ان غارها بیرون اورم ، تنها یک چیز ؛ و ان جان من بود ، جان عزیز من !
کسی که مرا فریب داد یک جادوگر بود ، یک جادوگر ملعون و پلید و تو ... ای مردی که پس از من برای یافتن این گنجهای سرشار به سوی «سینه های سبا » ره خواهی سپرد ، تنها وظیفه ات یک چیز است ، باید این ساحره ملعون را از پای دراوری ، لحظه ای در کشتن او تامل نورزی ، مبادا افسون او در تو درگیرد ، مبادا مانند من فریب خورده و مایوس بازگردی .
تو وقتی از کوههای سبا بگذری به فراز قله یی پربرف خواهی رسید و انگاه در برابر خویش جاده ی پهناوری خواهی دید ، جاده یی که به کاخ سلیمان میرسد ...
از کاخ سلیمان تا غارهای الماس فقط سه روز راه است ، و باز تاکید دارم وقتی به انجا رسیدی نباید لحظه یی درنگ کنی و در کشتن «گاگول » ان ساحره ی پلید دچار تردید شوی ، زیرا او تو را به سوی ورطه نیستی خواهد کشاند ، نابودت خواهد کرد .
پند مرا بشنو ، بکار بند ، به جانب پیروزی روانه گرد ، و مرا به دعایی خیر از یاد مبر «جوزوا سیلوستر »
این بود راز گنج های حضرت سلیمان که با نقشه پر بهای ان بدست ماجراجوترین مردان اروپایی ساکن افریقا رسید...
08-01-2013, 11:22 AM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #4
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل دوم
زنی می اید ...
سه ماه از این واقع گذشته بود ، در شبی تاریک که الان کواترمن در کلبه ی بزرگ خود کتاب میخواند و نوکر باوفایش «امبوبا » با پوست سیاه و جامه سپید جلو کبه ی مجلل او پاس میداد زنی از یک تخت روان زیبا پیاده شد و از «امبوبا » سراغ الان کواترمن را گرفت . نوکر باوفا نگاهی به سرتاپای زن افکند و با نهایت تعجب گفت :
با ارباب من کار داشتید ؟
زن که نیمی از چهره اش را پوشانده بود جواب داد :
اری ! مگر ارباب تو وقت ملاقات ندارد ...
سیاه پوست با شیرین زبانی گفت :
چرا ! اما او کمتر با خانم ها معاشرت دارد ، و خیال نمیکنم بتوانم او را راضی کنم شما را بپذیرد .
زن گفت:
تو فقط به او بگو یک خانم از همشهریان نزدیک اوست .
خادم باوفا زنگی به درون رفت و پس از لحظاتی زن جوان را به داخل کلبه ی زیبای کواترمن راهنمایی کرد.
شکارچی جسور و امیر جنگلهای افریقا پیپش را روشن کرده بود و در میان اتاق قدم میزد ؛ زن با عشوه یی ساحرانه بدرون رفت و در برابر او ایستاد . کواترمن با خونسردی سراپای ویرا ورانداز کرد و پرسید :
با من فرمایشی داشتید ؟
زن با لحن گلایه باری گفت :
اقای الان کواترمن ، گویا زیستن در میان قبایل وحشی اداب معاشرت را از یاد شما برده است و نمیدانید در برابر یک زن ادای احترام و دست کم یک سلام خشک وخالی لازم است !
کواتر من در حالیکه پیپ خود را خاموش میکرد گفت :
خانم ! من ادمی هستم وحشی و جسور ! زن ومرد در نظرم یکسان هستند ، حوصله ی ادا و ناز و عشوه زنان را ندارم و خوشم نمیاید برای هر کاری مقدمه یی بچینم . اگر با من کاری دارید حرفتان را بزنید ...
زن بدون تعارف روی صندلی بلندی نشست ؛ دستهای سپیدش را روی میز گذاشت و گفت :
اقای کواترمن به نظر شما من زن زیبایی هستم ؟
شکارچی دلیر لبخندی زد و گفت :
خیلی ! اما نه به اندازه یی که بتوانید نظر مرا جلب کنید ، اما مقصودتان از این سوال چیست ؟
زن گفت :
اسم من «آلین » است ... میخواهم خیلی خالصانه حرفم را با شما بزنم ...
و پس از لحظه یی سکوت ادامه داد :
آیا حاضر هستید ؟
الان گفت :
بفرمایید
الین بدون هیچگونه پروایی پیراهن خود را کمی جابجا کرد و در حالی که س ی ن ه ه و س پرور خویش را نشان میداد گفت :
من میخواهم همراه شما به سوی گجهای حضرت سلیمان بروم و شما را استخدام کنم که همراه من باشید .
ناگهان کواترمن در جای خود تکانی خورد و با شگفتی پرسید :
چه گفتید خانوم ؟
الین با یکنوع خونسردی ع ش و ه گرانه یی گفت :
میخواهم به طرف گنجهای حضرت سلیمان حرکت کنم نه به قصد تصاحب گنج ها ! بلکه به دنبال گمشده یی میگردم .
کواترمن پرسید :
چه گمشده یی ؟
زن جوان طناز گفت :
دنبال شوهرم !
کواترمن با تحیر دیده به چهره دلفریب زن دوخت و پرسید :
مگر شوهر شما به سوی گنجهای حضرت سلیمان رفته است ؟
این گفت :
اقا ! اجازه بدهید خیلی اشکار حرف بزنم ؛ شوهر من ادم عجیبی بود ، تصدیق میکنم ، یعنی اقرار میکنم که من او را اذیت می کردم ، به زیبایی خود غره بودم و سرانجام پایان کار بجایی رسید که او یکروز از خانه بیرون رفت و دیگر باز نیامد .
من چند شبانه روز در انتظار او بسر بردم ؛ نمیدانم چرا در ان لحظات احساس کردم که کار بدی انجام داده ام ! همه جا را گشتم و نشانی از او نیافتم تا اینکه یکروز از یک محضر رسمی بمن اطلاع دادند برای دریافت سفارشهای شوهرم به انجا مراجعه کنم ...
شوهرم در این سفارش نامه که بمنزله ی وصیت نامه اش بشمار میرفت همه ثروتش را بمن بخشیده بود . ثروت بیکرانش را ! و یاد اور شده بود چون عشق من ، وفا و عاطفه ی من نسبت به او ، انقدر نیست که او پس از زناشویی انتظار داشت و از من جز سردی و کم اعتنایی چیزی ندیده است بدنبال ماجراجویی میرود ، ماجراجویی خطرناک در قلب جنگل های افریقا !
من ابتدا تصور کردم که او برای ترساندن و متنبه ساختن من اینکار را کرده است .
اما بلافاصله خبر دار شدم که او از خاک اروپا هم گذشته است و اکنون در افریقا به سر میبرد .
ناگهان وجدان خفته من بیدار شد ، دیدم که چه بد زنی بوده ام ، چقدر به او بی اعتنایی و سردی نشان داده ام دیدم که گناهکارم ؛ مستحق و سزاوار سرزنشم ؛ دیدم که بد کردم و بایستی این بدی را جبران کنم ،تصمیم گرفتم به دنبال او بروم ، اگر چه تا ان سر دنیا باشد ، اگرچه دیگر نخواهد با من روبرو شود ...
این وظیفه ی من بود ، و وظیفه انسانی و زناشویی من بود ؛ و امروز به اینجا به خطرناکترین نقاط افریقا رسیدم ، تمام دارایی خود و او را به پول نقد تبدیل کرده ام ، و اکنون زن ثروتمندی هستم و باید او را بیابم . باید به او بگویم که مرا ببخشاید .
کواترمن پرسید :
شما از کجا میدانید که او به سوی گنجهای حضرت سلیمان حرکت کرده است ؟
زن جوان گفت :
باید بگویم که شوهر من نوبل نام دارد ، من مردی را که در سرزمین افریقا با او همراهی کرده بود دیدم ؛ این مرد بومی زیرک و باهوشی بود و شکارچی بی همتایی بشمار میرفت و جیم نامیده میشد روزی که شوهر من به سوی گنجهای حضرت سلیمان حرکت کرده است . این شکارچی زیرک در کنار عرابه ای او ایستاده و در اندیشه های دور و درازی فرو رفته بود ، یکی از بومیان به او نزدیک میشود و میپرسد :
ها ! جیم کجا میروید ؟
ایا امروز حرکت میکنید ؟
جیم گفته بود :
اری ، همین امروز ...
بومی پرسیده بود :
ایا میدانی ارباب تو کجا میرود ؟ سراغ فیل ها ... برای کشتار این حیواناتی که عاجهایشان قیمت گزاف دارد ؟
جیم پاسخ داده بود :
نه ! مقصود ارباب من بالاتر از این حرفهاست ،چیز گرانبهاتری میخواهد !
بومی با تعجب پرسیده بود :
پس ... لابد به سراغ طلا میرود ، انچه از عاج گرانبهاتر است فقط طلا میباشد و بس !
جیم خندیده بود :
نه ! رفیق اشتباه کردی ، بالاتر از طلا هم چیزی در این دنیا وجود دارد ...
بومی باز هم با شگفتی فراوان پرسیده بود :
مثلا ؟
و افزوده بود :
اخر غیر از عاج سپید و طلای زرد ، چه چیزی بالاتر هست ؟
جیم خنده کنان گفته بود :
رفیق ! گفتم که بالاتر از طلاست ، دیگر حرفی نپرس ، فضولی بس است !
این بومی ساده دل دیگر حرفی به زبان نیاورده بود ، اما پیش خود این معما را مطرح میکند : ان چیست که از عاج و طلا پر ارزش تر میباشد ؟
جیم که سرگردانی بومی و اندوه او را میبیند میگوید :
دوست من ! چون خیلی نسبت به مسافرت ارباب من اظهار علاقه میکنی و دوست دیرینه من هستی ، عیبی نداره که تو را از راز سفر خود اگاه کنم ، هر چند ارباب من به من سفارش کرده است یک کلمه در این باره حرفی نزنم . ما به جستجوی الماس میرویم 1
بومی از سخن جیم چنان دچار تعجب میشود که فریاد میزند :
الماس ؟ پس ارباب تو راه غلطی در پیش گرفته است ، زیرا راه معادن الماس از این طرف نیست .
جیم میگوید :
ایا تو درباره ی گنجهای حضرت سلیمان چیزی شنیده ای ؟
بومی پیر با تعجب جواب میدهد :
اری یک افسانه است ، یک افسانه که نه سر دارد نه انتها ! این افسانه در همه جا ، در همه افریقا دهان به دهان میگردد . و ارباب تو دنبال چیزی میگردد که هرگز نخواهد یافت !
جیم با اطمینان خاطر فراوانی گفته بود :
نه ... نه ! صحبت از افسانه مکن ، این گنجها ، گنجهای حضرت سلیمان وجود دارد ، ارباب من از کسانی که در کنار این گنج زندگی کرده اند دیدن کرده است ، ما به وسی این گنج ها میرویم ، میدانیم راه دشواری است . اما هیچ چیز نمیتواند ما را از رسیدن به ثروت و سعادت باز دارد .
بومی که از این تهور عجیب ارباب جیم در شگفت مانده بود به او میگوید :
جیم ! رسیدن به کوهها کار اسانی نیست ، اوه ! چه کسانی قدم در این راه نهاده اند و سر به نیست شده اند . تو و اربابت نیز سرنوشتی جز این نخواهید داشت ، تردیدی نیست که اجساد هر دوی شما طعمه کرکس ها خواهند شد . جیم به قهقهه خندیده و گفته بود :
دوست من ! هر بشری که محکوم به مرگ است . امروز نباشد فردا ! چه عیبی دارد ما هم در راه اسرار گنجهای حضرت سلیمان به مرگ پناه بریم ! بومی پیر که از سخنان جیم دچار تاثر شده بود میگوید :
جیم ! تو ادم متهور و ظیفه شناسی هستی ، تو را به خدا میسپارم ...
الین خاموش ماند، اهی طولانی کشید :
و چند لحظه بعد افزود :
حالا من به سراغ شما امده ام ، در سراسر افریقا همه جا نام شما بر سر زبان هاست ، راهنمایی به دلیری و سلحشوری شما به دست ما نخواهد امد ...
الان کواترمن گفت :
گفتید به دست ما ! پس شما تنها نیستید؟... الین جواب داد :
درست حدس زدید ، برادرم هنری نیز در این سفر همراه ما خواهد بود .
الان کواترمن پرسید :
اگر خواهش شما را رد کنم ، خیلی ناراضی خواهید بود ؟ حقیقت این است که من هیچ حوصله ی مسافرت و راهنمایی ندارم ، ان هم سفری به چنین پر خطری ! ...
الین گفت :
اقای کواتر من ! من میدانم نقشه کوههای سلیمان فقط در دست شماست ، من از این سفر قصد استفاده مادی ندارم ، شاید زنی ماجراجو به نظر شما برسم ، اما همانطور که گفتم جز یافتن شوهرم هدفی ندارم ، جز شما هم کسی قادر نیست ما را به سوی ان کوههای سربلند و پوشیده از برف ، به سوی گنجهای حضرت سلیمان رهبری کند ؟ من از شما تقاضا دارم از اینکار مهم شانه خالی نکنید .
الان کواترمن از جا برخاست و در حالی که در اتاق قدم میزد گفت :
کار بسیار مشکلی است .
الین جواب داد :
میدانم ، و برای همین منظور حاضرم مبلغ پنجاه هزار لیره به شما تقدیم کنم ...
کواترمن یکه یی خورد و گفت :
تصدیق میکنم که حق الزحمه هنگفتی پیشنهاد میکنید ، اما میدانید اگر ما به گنجهای حضرت سلیمان این پول چقدر بی مقدار و ناچیز است !
الین پاسخ داد :
همینقدر بدانید من کوچکترین علاقه ای به گنجهای الماس حضرت سلیمان ندارم . تنها میخواهم شوهرم را بیابم و ارگ دسترسی به این گنج ها یافتم مال شما باشد ، حالا حاضرید ما را راهنمایی کنید یا نه ؟
کواترمن پاسخ داد :
فردا صبح زود به تهیه مقدمات سفر خواهم پرداخت ، حالا میتوانید با اسودگی به خانه خود مراجعت کنید و بخوابید .
الین از جا برخاست ، دست سپید و قشنگش را به سوی کواترمن دراز کرد و با لحن یک شاهزاده خانم گفت :
شب بخیر دوست من !
الان کواترمن ،بدون اینکه تغییری در خطوط صورتش پدیدار شود گفت :
شب خوش ! خانم...
الین ؛ از در کلبه بیرون رفت ؛ و لحظه یی به پرتو درخشان ماه افریقا خیره شد ؛ ایا دیدار این جوان جسور و نامدار چه تاثیری در قلب حساس و پر عاطفه الین به وجود اورده بود !
معلوم نیست ...
08-01-2013, 02:37 PM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #5
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل سوم
سفری هولناک !
مقدمات سفر به زودی فراهم شد ، کواترمن چند غلام سیاه پوست را اجیر کرد ، یک ارابه که به وسیله گاو میش کشیده میشد برای الین اماده گردید ، و وقتی شکارچی جسور جنگل ها زن جوان را به سوی این ارابه راهنمایی میکرد با قرولند گفت :
خانم ! این لباس شما مخصوص سفر ما نیست . مگر میخواهید به مجلس مهمانی تشریف ببرید ، با این جامه های پر زرق و برق ! با این کلاه ، با این بالاپوش ، اوه ! خانم ، گرما شما را از پای در خواهد اورد.
الین با شم فریاد زد :
اقا ! به شما چه مربوط است ، به لباسهای من چه توجهی دارید ؟ من راحتم ... راحت هستم !
کواترمن خندید :
خواهیم دید خانم ! خواهیم دید که خورشید افریقا با شما چه خواهد کرد .
کاروان به راه افتاد ، گرما توانفرسا و عذاب دهنده بود ، الان کواترمن تفنگش را روی دست چپ خود تکیه داده بود و پیشاپیش کاروان جلو میرفت . در جلو دیدگان او افقی باز ، به رنگ زرد نارنجی ، خودنمایی میکرد .
الین ، در درون ارابه مانند مار زخم خورده به خود میپیچید ، عرق از تمام اندامش بیرونمیتراوید و نفس هایش بسختی بیرون میامد .
زن جوان میکوشید خونسردی خود را نگهدارد ، و با تمام نیرویش خویشتن داری میکرد ، اما دیگر کار از این حرفها گذشته بود، ناگهان حال الین از شدت گرما به هم خورد و فریادی کشید .
کواترمن به شتاب خود را به او نزدیک کرد و در حالیکه لبخند خونسردانه ای به لب داشت گفت :
حال شما چطور است خانم ؟
الین یا عصبانیت گفت :
اقای کوارترمن مسخره ام نکنید ، جانم به لب رسیده است .
کواترمن جواب داد :
میدانستم خانم ! حالا برخیزید از ارابه بیرون بیایید ، به پشت این بوته های وحشی بروید ، و بدون رودروایستی لباس خود را بیرون بیاورید . شما تنها به یک پیراهن استین کوتاه و یک دامن احتیاج دارید و بس ! الین از ارابه به زیر جست و به پشت یک بوته بلند پناه برد ، لباسهای اشرافی خود را یکی پس از دیگری از تن بیرون اورد ، و بدون اینکه توجهی داشته باشد ان را بر روی زمین افکند ، در این حال یک رطیل کشنده و پشمالوی افریقایی ، رطیلی که نیش ان کافی است کرگدنی را از پای دراندازد ، روی جامه ی الین خزید ، این اخرین تکه ی لباسی بود که الین میخواست بپوشد و به همین سبب از پشت بوته بیرون امد ، رطیل روی جامه او میخزید ، و در جستجوی گوشت بدن او بود ، در همین لحظه کواترمن متوجه اوشد ، رطیل به نقطه حساسی از بدن الین رسیده بود .
کواترمن معطل نشد ، با شتاب پیش دوید ، و با یک ضربه رطیل را از روی جامه ی الین بزمین افکند و پای سنگین خود را روی ان نهاد .
الین که از شدت ضربه ی دست کواتر من روی بدن خود ناراحت شده بود فریاد زد :
این کار چه معنایی دارد ؟ چرا با لباس من وررفتید ؟ و به سویی که کواترمن رطیل را افکنده بود نگریست . از دیدن این جانور خزنده و قتال فریاد هولناکی از دل برکشید و در اغوش کواترمن از هوش رفت .
یقین بود که اگر کواترمن لحظه یی در کشتن این جانور وحشتناک درنگ میکرد ، با نخستین نیش زهر الود رطیل افریقایی الین زیبا از پای درامده بود !
با کشتن این خزنده ی مهیب کواترمن نخستین قدم را برای رهایی جان الین برداشت در حالی که معلوم بود هنوز حوادث بیشماری در انتظار انان میباشد .
09-01-2013, 12:14 AM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #6
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل چهارم
بومیان فرار میکنند

رفته رفته پیمودن راههای پر پیچ و خم سلیمان مشقت بارتر میشد . بومیان سیاه پوست و اجیر بدون اینکه خبری به کواترمن بدهند راه خود را کج میکردند و فرار را بر قرار ترجیح میدادند . دیگر عده ی انها به پنج نفر رسیده بود . کواترمن و سیاه باوفایش امبوپا ، الین و برادرش ، و یک سیاه پوست دیگر ! اما یک روز واقعه ی عجیبی اتفاق افتاد و یک زنگی رشید و قوی هیکل به قافله کوچک انها پیوست .
اول غروب بود که کواترمن در کنار چادرش ، روی یک صندلی سفری لمیده بود ، پرتو افتاب با شکوه و جلال سحر انگیزی روی دشت و صحرا رقص مستانه ای داشت ، در این هنگام از درون درختان شبح بلند بالایی پیدا شد ، شبحی که نیز نوک تیزی بدست داشت و نوری پر اسرار و شجاعانه چهره او را روشن میساخت .
سیاه خوش قامت یکسر به جانب کواترمن امد و گفت :
ارباب ! شما به سوی ان کوهها ، به سوی سرزمین حضرت سلیمان میروید ؟
کواترمن سری تکان داد و با تعجب به سیاه پوست تازه رسیده خیره شد .
سیاه پوست گفت :
به یک همسفر خوب نیاز ندارید ؟ همسفری که بتواند جان شما را محافظت کند ، مثل یک دوست صمیمی کنار شما باشد ، و بالاتر از همه هیچگونه دستمزدی نخواهد ؟
کواترمن پرسید :
این دوست شما هستید ؟
مرد ناشناس سیاه پوست گفت :
من هستم با این نیزه پر قدرتم ! میخواهم همسفر شما باشم و در این سفر از وجود من استفاده فراوانی خواهید برد .
انگاه ، شولایی را که روی دوش خود انداخته بود برداشت ؛ و نیمه عریان در مقابل کواترمن ایستاد .
قامت این جوان سیاه پوست انقدر ورزیده ، انقدر زیبا ؛ انقدر پرجلال بود که کواترمن بی اختیار به تحسین درامد .
قامت افراشته و بلند جوان سیاه پوست ، بسان مجسمه های یونان قدیم بود ، با همان جلال . برازندگی . زیبایی !
کواترمن که نمیتوانست از اندام ورزیده این جوان چشم بردارد پرسید :
مقصود تو از امدن به سرزمین سلیمان چیست ؟ ایا میتوانی بمن جواب بدهی ؟ و بالاتر از همه نام خودت را به من بگویی ؟
مرد سیاه گفت :
من در سرزمین سلیمان خویشاوندانی دارم که مایل به دیدار انان هستم و خود من را گیوا بنامید ، این اسم برای شما خوب تلفظ میشود ، ایا نیست ؟
کواترمن گفت :
چرا... گیوا نام بسیار خوب و پرطنینی است ، من از همسفری با تو راضی و شادمانم .
گیوا نیزه اش را بالا گرفت و گفت :
من با این نیزه خیلی کارها میتوانم بکنم که برای شما اسبای تعجب خواهد بود ، حالا عیبی ندارد ، کمی هنرنمایی مرا تماشا کنید .
کواترمن از جا برخاست و در پرتو شامگاهی کنار گیوا به راه افتاد . چشمان گیوا مانند یک عقاب در جستجو بود و وقتی یک گله کوچک اهو از مسافت دور پدیدار شد گیوا با شادی فریاد زد :
ببینید دوست من این شکار پرسودی است ...
شکاری پر سود و پر سعادت ؛ پر سود از این حیث که امشب شام مهمان خواهید بود و پر سعادت بدین لحاظ که میتوانم نمونه یی از قدرت خود را بشما نشان بدهم .
گیوا ، بدون اینکه د رانتظار موافقت کواترمن باشد به چالاکی جلو دوید و نیزه بلند و پهن خود را بر سر دست اورد ، و با قدرتی فوق العاده به سوی اهوان گریزنده پرتاب کرد .
نیزه درست به هدف نشست و یک اهوی نر به زمین د رغلتید .
کواترمن با صدای بلند گفت :
افرین ! اقرار میکنم تا کنون کمتر مردی را به دقت و مهارت تو در تیراندازی دیده ام . با نیزه به شکار اهو رفتن کار هر کسی نیست .
گیوا بدون اینکه احساس غروری کند گفت :
و حالا ببینید ...
انوقت با شتاب به سوی اهوان صحرا دوید ، مسابقه یی شگفت انگیز و باور نکردنی بود ، گیوا میخواست با دو ، یکی از اهوان را بگیرد ، قامت بلند او در پرتو نارنجی خورشیدی که کم کم رو به افول میرفت نظیر پهلوانان افسانه یی بود .
او با سرعتی که گرفته بود به زودی به چند قدمی یکی از اهوان رسید و انوقت مانند یک پلنگ درنده از روی زمین خیز برداشت و به روی اهو جهید و گلوی او را گرفت .
حیوان تلاش میکرد اما رهاییش از دست گیوا محال بود .
کواترمن از دیدن این منظره ، در حالیکه دیدگانش را برق از شادی پوشانده بود گفت :
گیوا ! من خوشوقت خواهم شد که با تو همسفر باشم و حتم دارم دوستان من هم از دیدار تو شادمان خواهند بود .
گیوا با شادمانی و مسرت فراوان لبخندی زد ، دندانهای سپید و محکم او در چهره ی سیاهش ملاحتی بوجود اورده بود . و کواترمن که سرور و شعف او را میدید افزود :
حالا بیا برویم تا تو را به دوستانم معرفی کنم.
گیوا ، اهو را به دوش گرفت و دنبال کواترمن براه افتاد . قامت او یک سر و گردن از جوان سپید پوست بلندتر بود و گامهایی که برمیداشت استوار و محکم به نظر میرسید .
وقتی کواترمن به جلوی چادر الین رسید زن زیبا در حزن و اندوهی اندیشناک به سر میبرد ، اما از دیدن کواترمن لبخندی بر لب اورد و با تعجب به چهره ی گیوا نظر دوخت .
کواترمن گفت :
خانم ! اجاره بدهید همسفر جدیدمان را به شما معرفی کنم ، لزومی ندارد از قدرت و توانایی او چیزی بر زبان اورم ، زیرا انچه را که من دیدم باستی باور کردنی نبود .
گیوا لبخندی زد ، و الین که از دیدن قیافه ی او شادمان و مسرور بنظر میرسید پرسید :
گیوا ! ایا تو تمام این راهها را میناسی ؟
گیوا گفت :
راههای پر پیچ و خم سلیمان را هیچ بشری بدرستی نمیداند ، اما من با تمام قوا کوشش خواهم کرد شما را از راه امنی بسرزمین سلیمان برسان ، سعادت اینکار بزرگ را از خداوند بزرگ خواستارم .
کواترمن با تعجب گفت :
تو پرورش یافته محیطی غیر از این محیط هستی ، حتی بت پرست هم نمیباشی ، راستی که ادم مرموزی به نظر میرسی ، اما من عادت ندارم در زندگی خصوصی کسی دخالت کنم .
گیوا گفت :
شاید روزی برسد که شما مرا بهتر بشناسید ، اما حالا چه سودی دارد ؟ و افزود :
همینقدر که میان ما اطمینان متقابل باشد کافیست....
الین پرسید :
ایا تو به زبان بومیان این نواحی اشنا هستی ؟
گیوا ، سری تکان داد و خاموش به چهره ی الین نگریست .
الین گفت :
خیلی خوب خواهد بود که تو با بومیان این نواحی تماس بگیری و از انها بپرسی ایا یک مرد سپید پوست را که عازم سرزمین سلیمان بوده است ندیده اند ؟
گیوا گفت :
این کار را خواهم کرد ، اما من سراغ یک مرد سپید پوست را دارم .
الین با خوشحالی گفت :
آه ! از کجا ؟...
گیوا گفت : یک مرد سپید پوست در میان یک قبلیه ی بزرگ از سیاهان ادمخوار زندگی میکند ؛ یعنی رییس و فرمانروای انان است ؛ من نمیدانم او به چه وسیله توانسته است بر این قبله بزرگ تسلط یابد . این کار دشوار و پر مرارتی اسن ، اما همینقد راگاهم که همه سیاه پوستان وحشی و ادمخوار از این قبیله او را تا سر حد ترس و جنون دوست دارند . و هرچه بگوید بدون اندک تردیدی انجام میدهند !
کواترمن پرسید :
تو این مرد سپید پوست را دیده ای ؟
گیوا گفت :
نه تنها من ، بلکه هیچکدام از سیاهان این نواحی – غیر از افراد قبیله ای که او در انجا به سر میبرد – موفق به دیدار وی نشده اند ، گویا ادم پر دل و سفاکی است .
او ترس و رعب فراوانی در دل همه بوجود اورده است ، ترس و رعبی که هردم رو به فزونی میرود .
الین پرسید :
راه این قبیله را بلد هستی ؟
گیوا گفت :
باید به سمت مشرق رفت ، بیابان بی اب و علفی در راه ماست ، گذشتن از این بیابان – با همه ی جانوران درنده یی که دارد – کار سهل و اسانی نیست .
الین گفت :
ما باید به این قبیله برسیم ، همین فردا سحر حرکت خواهیم کرد . خدا تو را به سوی ما فرستاده است .
انگاه رو به سوی کواترمن گرداند و گفت :
اقای کواترمن ! از این جسارت خود پوزش میخواهم ما نباید بدون صلاحدید و مشورت شما حتی یکقدم هم برداریم . ایا شما با این سفر موافقت دارید ؟
کواترمن گفت :
دیدار این سپید پوست برای ما ضروری است ، امید است شوهر شما باشد ، و اگر نبود شاید بتوانیم از راهنمایی های او بهره مند گردیم ... الین حزن خود را فراموش کرده بود و در چهره اش اثار شادمانی دیده میشد و کواترمن که از نشاط او به وجد امده بود لبخندی زد و از گیوا پرسید :
خوب ! دوست من ... تو شب را در چادر من به سر خواهی برد یا بگویم جای دیگری برای تو اماده سازند ؟
گیوا گفت :
من در زیر ستارگان اسمان میخوابم ، این کار همیشگی من است !
کواترمن گفت :
پس حالا از شامی که برای ما تهیه خواهی کرد بهره مند خواهیم شد و انوقت هرطور میل داشتی به استراحت خواهی پرداخت .
گیوا سری در برابر ان دو فرود اورد و به سوی اتشی که در میان چاد رها افروخته بودند پیش رفت تا شام را اماده سازد ، کواترمن که با چشم او را بدرقه میکرد گفت :
همسفر شجاع و جسوریست و شاید اندیشه هایی در سر داشته باشد که من از ان غافل هستم ، سفر او به سوی حضرت سلیمان یک کار عادی نیست او منظوری دارد که شاید به زودی از ان با خبر شوم .
الین گفت :
در قیافه او اثار نجابت و بزرگ زادگی دیده میشود ؛ او از این افراد عادی سیاه پوست نیست .
کواترمن گفت :
راست میگویید من هم عقیده شما را تایید میکنم .
سکوت کوتاهی میان انها برقرار شد و کواترمن گفت :
اما شما ؟ میتوانید بگویید در این چند روز چرا در حزن و اندوه هستید ؟ و ان شادابی همیشگی را ندارید ؟
الین گفت :
سفر ما لحظه به لحظه خطرناکتر میشود و من هم چند شب است خوابهای پریشانی میبینم ، نمیدانم این حالت نا اشنا از کجا پدیدار شده است ؟
کواترمن گفت : اما امشب راحت و اسوده خواهید خوابید ، و فردا نیز با شادمانی و مسرت دمساز خواهید بود ، این ارزوی من است .
الین گفت :
از لطف شما سپاس فراوان دارم .
کواترمن افزود :
حاضر هستید کمی زیر نور ماه قدم بزنیم ؟ میبینید چه هوای خوبی است ؟ چه ماه درخشان و دلرباییست ؟
الین با طنازی گفت :
اوه ! حاضرم ...
کواترمن بازوی او را گرفت ، و هر دو با اهستگی از محوطه چادر ها بیرون رفتد ، برادر الین که روی یک صندلی سفری لمیده بود با صدای بلند داد زد :
اوهوی ! بچه ها ... نمیخواهید مرا همراه خود ببرید ؟
کواترمن گفت :
چرا ! اگر مایل هستید بفرمایید !...
هنری از جا برخاست و با شتاب به سویشان رفت ، اما هنوز چند قدم با انها فاصله داشت که فریاد بلندی کشید و چند قدم به عقب پرید .
کواترمن دست به اسلحه ی خود برد ، زبان برادر الین بند امده بود ، و با چشمان از حدقه در امده به زمین خیره شده بود .
یک مار ، یک مار عظیم بوآ در چند قدمی او چنبر زده و سر بزرگ خود را بالا افراشته بود ، زبان زهرالود و باریکش به سرعت از دهانش بیرون میامد و صدای سوتهای خفیفی به گوش میرسید ، بخوبی معلوم بود که حیوان خزنده قصد حمله دارد .
کواترمن فریاد زد :
هنری ! از جایت تکان نخور ...
و خود در میان فریاد الین که میخواست بازوی او را بچسبد به سوی حیوان رفت ، مار بوآ سر عظیم خود را به سوی او گرداند ، اما کواترمن کلاهش را بدست گرفت ، و انرا به سوی سر مار پرت کرد ، حیوان پیچ و تابی بخود داد و بسوی بالا جهید ، و در همین حال کواترمن بسرعت اسلحه خود را کشید و با دست چپ در میان زمین و اسمان گلوی مار را چسبید ، مار به سرعت برق دور بازوی او پیچید ، اما کواترمن اسلحه اش را محاذی سر حیوان گرفت و اتش کرد ، الین که از ترس چشمان خود را با دو دست پوشانده بود بصدای اسلحه دست از چهره اش برداشت ، جثه ی ترسناک مار را دید که پیش پای کواترمن بزمین افتاده بود ، و در چشمان راهنمای جوان و دلیر برقی میدرخشید که بدن الین را بلرزه دراورد .
نه الین و نه هنری ، هیچکدام از ترس نمی توانستند قدمی به جلو بردارند ، اما کواترمن با خونسردی به جثه ی مار مار نگا میکرد و دم نمیزد ...
سرانجام هنری جراتی به خود داد و گفت :
من که از گردش منصرف شدم اقای کواترمن ! و از اینکه جان مرا نجات دادید یکدنیا سپاسگزارم !
کواترمن گفت :
و این را هم میدانید که اگر شما دنبال ما نیامده بودید ممکن بود از پشت سر به ما حمله کند و انوقت ...
الین فریاد زد :
آه !
و کواترمن حرف خود را برید و به سوی او رفت و در حالیکه میخندید پرسید :
خیلی ترسیدید ؟
الین با لکنت زبان گفت :
نمیدانم ... نمیدانم چقدر ترسیدم !
کواترمن گفت :
میلیونها سال است که در اعماق این جنگلها یک جدال بدون متارکه وجود دارد ، همه ... حتی کرمهای مردابها در کوشش و تلاش هستند ، این جنگل ها میدان تنازع بقاست ، میکشند و کشته میشوند ، میدرند و پاره پاره میگردند ، میزنند و ضربه میخورند ، برای این که اصل تنازع بقا را ثابت کنند ، و در این میان شاید هوش و سرعت انتقال افراد بشر است که میتوانند جان خود را حفظ کنند و سلامت باشند و زندگی را با جرات و جسارت ، با برتری و توانایی ، حفظ کنند و سلامت باشند و زندگی را با جرات و جسارت ، با برتری و توانایی ، با شادی و کامیابی بگذرانند ، و اینگونه زندگی ها نباید با ترس و واهمه توام باشد .
الین که با تحسین و سکوت به سخنان جوان بی باک گوش میداد گفت :
اقای کواترمن ! شما نه تنها یک شکارچی جسر و بی پروا هستید بلکه مطالعه عمیقی در روحیه ی افراد دارید و وقتی سخن میگویید انسان یک نوع ارامش و تحسین در وجود خود احساس میکند .
کواترمن گفت :
این لطف شماست ، و گمان میکنم شما هم مانند هنری از قدم زن در زیر نور ماه انصراف یافته اید ؟
الین گفت :
هرگز ! من وقتی در کنار شما هستم از هیچ چیز و هیچ کس پروایی ندارم .
کواترمن گفت :
پس میتوانیم تا اماده شدن شام کمی گردش کنیم ؟
الین گفت :
با کمال میل !
و دست زیر بازوی کواترمن افکند ، اما هنری از اندو رو گرداند و به سوی چادر خود رفت .
09-01-2013, 05:32 PM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #7
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل پنجم
پشت یک چادر !
در نیمه شب ، وقتی اتش افروخته میان چادر ها زبانه میکشید ، و افراد قافله کوچک به خواب رفته بودند ، صدای پای حیوانی چوبهای نازک جنگلی را خرد میکرد و جلو میامد الین را از خواب پراند.....

برای یک لحظه تصور کرد که باز دچار کابوس شده است اما همینکه بدقت گوش فرا داد و صدای پاهای سنگین حیوان را شنید ، با ترس از تخت پایین جست و دست زیر بالش خود برد ، معلوم بود که حیوان درست پشت چادر الین رسیده است ، زیرا چند بار پنجه های تیز و برنده خود را به پارچه چادر فرو برد ، و تنه ی بزرگ خود را به چادر کوبید .
فریادی در گلوی الین خاموش شد و طپانچه اش ارا به سویی که تصور میکرد حیوان درنده ایستاده است نشانه گرفت ، اما در همین هنگام جانور وحشی با یک ضربه پنجه چادر را شکافت و سر بزرگ خود را بدرون چادر فشار داد .
در پرتو نور فانوس کوچکی که درون چادر میسوخت ، الین حیوانی دید که سراسر بدن او را به رعشه دراورد .پاین یک یوزپلنگ سبع و سیاه رنگ بود ، چشمان درشت و ترسناکش مانند دو چراغ پرنور میدرخشید ، دهان بزرگش باز بود و دندانهای تیز و بلندش ادم را به لرزه درمیاورد...
الین دیگر تحمل خود را از دست داد ، فریادی کشید و طپانچه اش را اتش کرد .
فریادش انقدر بلند . لرزاننده بود که صدای طپانچه را تحت الشعاع قرار داد .در یک لحظه تمام افراد کاروان کوچک از ج جستند و به سوی چادر الین دویدند .
اما زودتر از همه ی انها ، از فراز درختی که بالای چادر الین شاخه هایش را اویخته بود شبحی به پایین پرید ، و به سرعت به داخل چادر الین خیز برداشت ... او در یک چشم بهم زدن میان الین و جانور درنده حائل شد و نیزه تیز و برنده یی را که بدست داشت به میان سینه ی یوزپلنگ فرو برد ، و بعد بروی گردن حیوان پرید و با دشنه ی بلندش چند ضربه ی کاری وارد اورد .
وقتی جانور سیاهرنگ و درنده در میان خون غوطه میخورد و بدنش در تشنج محتصرانه بود ، کواترمن و افراد کاروان بچادر الین ریختند . الین به گوشه چادر پسبیده بود و رنگ بچهره نداشت ، و چند قدم دورتر از او مرد سیاه پوستی با قامت افراشته ایستاده بود و به الین مینگریست .
کواترمن که با یک نظر همه چیز را دریافته بود با تعجب گفت :
آه ! گیوا ... تو چطور خودت را زودتر از من به چادر الین رساندی ؟
براستی این شبح ، شبحی که جان الین را از یک مخاطر قطعی نجات داده بود ، گیوا بود ...
الین که از دیدار کواترمن و برادرش اندکی به حال امده بود با لحن بریده یی گفت :
گیوا از اسمان به میان چادر من پرید ، نمیدانم او چطور در چند لحظه ی کوتاه این حیوان را از پا دراورد ، من که نمیتوانم باور کنم ، هنوز هم خیال میکنم خواب دیده ام ، دچار کابوس هولناکی شده ام ، زیر انچه را که من دیدم به خواب بیشتر شبیه بود ! چطور از او تشکر کنم ؟
کواترمن رو به جوان دلیر سیاه پوست کرد و تبسم پر جذبه یی گوشه ی لبان او دید ، در این تبسم هیچ چیز جز صفای باطن و خرسندی انجام وظیفه ی انسانی دیده نمیشد ، حتی کوچکترین نشانه یی هم از غرور در چهره مردانه او نبود ، شاید نوعی تواضع و فروتنی در چشمانش خوانده میشد .
کواترمن رو به جانب الین برگرداند و گفت :
شما حق دارید باور نکنید ، منهم از او چالاکی و مهارتی دیده ام که برایم جز تعجب و شگفتی پیزی به بار نیاورد ، راستی باید از او امتنان فراوان داشت .
گیوا ، سر بزیر افکند و بسادگی گفت :
من کار فوق الاده ی انجام ندادم ، این وظیفه من بود ، پیمانی بود که با شما داشتم .
کواترمن گفت :
نه ! گیوا ... جسارت و جانفشانی تو فراموش شدنی نیست ، راستی بگو ببینم تو در کجا به خواب رفته بودی ؟
گیوا با همان لبخند شیرین ، لبخندی که شعاعی بر چهره او میافشاند ، گفت :
من فرزند این جنگل ها هستم ، روح من ار جنگل جدا نیست ، و شبها برای استراحت جایی را بهتر از فراز شاخسار درختان نمیابم ، اما امشب کوشیدم روی درختی بخوابم که بالا چادر خانم باشد ، من نزدیک شدن این یوزپلنگ را احساس کردم ، اما فکر نمیکردم اینقدر گرسنه و وحشی باشد که به چادر خانم حمله کند .
کواترمن رو به الین کرد و گفت :
نگفتم گیوا همسفر خوبی است ، حالا میبینید که حدس من به خطا نرفته است .
الین که دست خودش را روی قلبش فشار میداد پاسخ داد :
حق با شما بود اقای کواترمن !
کواترمن از چادر بیرون رفت ، و لحظه یی بعد افراد کاروان در میان بسترهای خود بودند ، جز گیوا که نیزه اش را از سینه ی یوزپلگ بیرون کشیده بد و نعش حیوان را از کنار چادر ها دور میکرد ... تا روز بعد حتی خاطره یی هم در قلب افراد قافله ی سرزمین سلیمان باقی نماند .
در سپیده دم روز بعد ، کواترمن زودتر از بقیه از خواب برخاست تا تدارک سفر به سوی قبیله مجهول ببیند .
گیوا گفته بود که در سر راه انها سرزمین هایی خشک و بی اب و علف و ریگزارهای مدهشی وجود دارد ، سرزمین هایی که گذشتن از ان کار سهل و اسانی نیست ...
کواترمن دستور داد که هریک از افراد کاروان مقدار زیادی اب اشامیدنی با خود بردارند ، اسلحه های خود را امتحان کنند ، و تا جایی که امکان دارد جامه های سبک و راحت بپوشند .
وقتی کاروان اماده حرکت شد ، الین به سوی شکارچی جسور افریق رفت و با لحن دلفریبی گفت :
امروز ، برای من روز خوبی است ، تصور میکنم سرانجام به ارزوی قلبی خود برسم ، و دیگر برای شما اسباب زحمت نباشم ، ایا میدانید که در این مدت با همه همه ی مخاطراتی که در راه ما وجود داشت من خود را یکی از خوشبخت ترین ، شادمان ترین ، و سرافراز ترین زنان جهان میدانستم !
سعادت و شادکامی من در این روزها وصف شدنی نیست ! شما نمیدانید وقتی یک زن جوان در کنار مرد جسور و متهوری مانند شما باشد چقدر احساس غرور و رضایت دارد.
کواترمن ، کوچکترین تغییری در خطوط چهره ی خود نداد ، با یکنوع خونسردی لجوجانه به چشمان الین خیره شد و اهسته زیر لب گفت :
عجیب ! هیچ نمیدانستم ...
الین از این پاسخ کوتاه کواترمن جا خورد ، و با حالتی که از او بعید بنظر میرسید از کواترمن روی گرداند و به سوی برادرش هنری رفت ...
هنری به دیدار او قهقهه یی زد و در حالی که عیک خود را جابجا میکرد پرسید :
ها ! خواهر ...باز هم نتوانستی این مرد را به بازی بگیری ؟ خیال میکنی من از اعماق قلب تو خبر ندارم ؟
الین براشفت :
بیخود حرف نزن ! من هیچ احساسی نسبت به او ندارم ، او را استخدام کرده ام که راهنمای ما باشد ، همین و بس ؛ دیگر لازم نیست تو ر لحظه فکری درباره ی ما داشته باشی .
هنری بدون اینکه خنده خود را قطع کند گفت :
به ! چشمم روشن ، چه حرفهای تازه یی میشنوم ، حرفهایی که در نظر من پشیزی ارزش ندارد ، چه میگویی الین ؟ من حتی از نگاه های تو ، از نگاه هایی که به کواترمن میکنی میتوانم بفهمم چه احساساتی در دل سودایی تو وجود دارد ، راستی میخواهی مرا گول بزنی ؟ مگر من امروز تو را شناخته ام ؟
الین گفت :
ول میکنی یا نه ؟ یک بار گفتم این ادم خونسرد و لجوج ، این ادم یکدنده و ومغرور ، این ادمی که همیشه سر و کارش با یک مشت وحشیان دور از تمدن بوده است نمیتواند در دل من جایی داشته باشد ، سعادت زندگی من بالاتر از این حرفهاست ...
هنری شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
خواهیم دید الین ... بالاخره روزی خواهد رسید که من روبروی تو بایستم و بپرسم کدام یک از ما راستگوتریم ؟
الین با همه خشمی که داشت لبخندی به لب اورد:
عیبی ندارد ، من هم در انتظار چنین روزی هستم !
27-01-2013, 11:12 AM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #8
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل ششم
بیابانی که دل شیر میخواست !


[عکس: 20130128123551_DESERT1.JPG]

کاروان کوچک کواترمن کم کم از جنگل بیرون میرفت ، دیگر نشانه یی از درختان انبوه جنگلی ، از درختانی که سر در گوش هم گذارده بودند و گویی با یکدیگر نجوا میکردند ، دیده نمیشد ، رفته رفته زمین به صافی میگرایید و تک درختانی به طور پراکنده ، اینجا و انجا بچشم میرسید ...
کواترمن به عادت همیشگی خود تفنگش را روی دست چپ انداخته بود و پیشاپیش کاوان راه مسپرد .
در برابر انها بیابان بی انتهایی دامن گسترده بود ، و افتاب با بی رحمی و قساوت هر چه تمامتر روی این بیابان اتش میپاشید .
دیگر حتی تنفس برای مسافران سرزمین های مجهول ناراحت کننده شده بود ، و عطش شدید و افزونی بر جان انها استیلا یافته بود .
کواترمن ، همچنان در بیابان ریگزار پیش میرفت ، و پشت سر او گیوای جوان راه میسپرد ، اما هر چند قدم یکبار برمیگشت و به کوه های پوشیده از برف سلیمان نظر میافکند .
کواترمن رو به سیاه پوست دلیر کرد و گفت :
باید تا ظهر نشده پناهگاهی بیابیم و در انجا استراحت کنیم ، این راه را فقط باید رد شب پیمود .
گیوا ، با دست به تپه های دور افتاده یی که در سمت جنوب قرار داشت اشاره کرد و جواب داد :
مگر در دامنه ی ان تپه ها غاری یافت شود تا ما ار از گزند افتاب در امان بدارد ، والا تا چشم ما کار میکند غیر از بیابان خشک و عبوس چیزی در برابرمان نیست .
کواترمن گفت :
حق با توست ، باید یکی از ما دونفر جلوتر از سایر افراد به سوی ان تپه ها برویم و جای مناسبی برای استراحت پیدا کنیم ، والا شک ندارم اگر دو ساعت دیگر به این راهپیمایی ادامه دهیم همگی از پای د رخواهیم افتاد .
هنوز گیوا جوابی به کواترمن نداده بود که صدای فریاد الین هر دو را به لرزه دراورد :
شیر ! ... شیر !
کواترمن در جای خود میخکوب شد و با صدای خفیفی دستور داد :
از جای خود حرکت نکنید .
براستی یک جفت شیر نر و ماد با سه بچه خود از سمت چپ روی به انها میامدند ، انگار افراد این کاروان کوچک را نمیدیدند ، خیلی با تانی راه میسپردند .
کواترمن تفنگ خود را اماده کرد و با همان صدای اهسته گفت :
هیچ از جای خود نجنبید ، این حیوانات سیر هستند ، و به ما کاری نخواهند داشت ، البته این در صورتی است که ما با انها کاری نداشته باشیم یا حرکتی نکنیم که به وحشت دچار شوند .
هر دو شیر با بچه های خود امدند ، و درست از جلوی پای کواترمن و گیوا گذشتند ، بدون اینکه حتی سر بالا کنند و به انها بنگرند ... تمام افراد این کاروان ، بسان یک مجسمه در جای خود ایستاده بودند ، و حتی صدای ضربان شدید قلب خویش را میشنیدند...
شیرها به راه ادامه میدادند و در اندک مدتی از چشم انها دور شدند .
هنری با دستمالی عرق پیشانیش را پاک کرد و گفت :
عجیب است ! راستی عجیب است !
کواترمن گفت :
هیچ تعجبی ندارد ، شیر حیوان جس.ریست ، تا وقتی که سیر باشد و کسی مزاحمش نشود ، هرگز حمله یی نمیکند و هرگز قصد ندارد کسی را بدون جهت از پای دراندازد ، بخصوی وقتی بچه های او همراهش باشند ، در این هنگام حتی یک حالت بردباری و رضا دارد حالتی که کمتر در انسان ها هم یافت میشود !
الین که باز دستش را ، دست سپید و خوشتراشش را روی قلبش فشار میداد – و این حالت ترس و واهمه ی او بد – گفت :
اقا ، من دیگر نمیتوانم حتی یکقدم هم بردارم ،گرمای شدید از یکطرف ! این افتاب بی رحم از طرف دیگر ، و بالاتر از همه ترس و وحشتی که قلب مرا از کار انداخته است نمیگذارد من قدم از قدم بردارم .
کواترمن گفت :
هرطور شده باید تا دامنه ی ان تپه ها بیایید ، در انجا محل امنی پیدا خواهیم کرد و پس از این شبها براه خواهیم افتاد .
الین گفت :
نمیتوانم اقا ! نمیتوانم...
و روی ریگهای داغ صحرا نشست !
کواترمن جلو رفت ، دست زیر بازوی او گرفت از زمین بلندش کرد و همچنان که تکی او را به خود داده بود به گیوا گفت :
برو دوست من ... و زودتر ما را خبر کن .
گیوا ، سرش را تکان داد ؛ و ناگهان در ان گرمای مدهوش کننده به چالاکی رو به تپه نهاد . او چنان به سرعت راه میپیمود که به زودی قامت او مانند لکه سیاهی به چشم مسافران میرسید .
الین که تکیه گاه خوبی یافته بود ، لنگ لنگان جلو میامد ، اما حتی یک کلمه هم با کواترمن گفتگو نمیکرد . حالا دیگر هنری و امبوپا و سیاه مزدور جلوتر از این دونفر حرکت میکردند و به سویی که یوا رفته بود چشم داشتند . راه براستی مشقت بار بود گرمای هوا رو به کشندگی میرفت . جامه ی مسافران خیس عرق شده بود و بهمین زودی مقدار زیادی از اب ذخیره شده را نوشیده بودند ، و باز هم احساس تشنگی میکردند .
این راهپیمایی خرد کننده وحشت انگیز یک ساعت دیگر به طول انجامید و وقتی قامت گیوا از مسافت خیلی دور پدیدار شد دیگر هیچ رمقی در جان هیچکدام نمانده بود .
الان کواترمن ، الین را که در حالت شبیه بیهوشی بسر میبرد بدوش افکنده بود ، هنری افتان و خیزان قدم برمیداشت ، و دم به دم مانند ادم های دیوانه یقه ی لباس خود را میگرفت و به پایین میکشید . امبوپا و سیاه مزدور چند بار به زمین در غلطیدند و باز از جای خود برخاستند ، گویی خورشید میخواست جسارت این ادمیزادگان را گوشمالی دهد و به انها بفهماند که هنوز قادر نیستند در برابر طبیعت عطیم و لایتناهی ایستادگی ورزند .
الان کواترمن که با یکنوع رضایت خاطر به قامت برجسته ی گیوا مینگریست ناگهان ایستاد و گفت :
صبر کنید ! مثل اینست که گیوا با نیزه ی خود اشاره میدهد و فریاد میکشد .
براستی گیوا ، در حالی که به سرعت جلو میامد با نیزه ی خود به سوی جنگل اشاره میکرد و داد میزد کواترمن ، با تعجب برگشت و به چشت خود سرخود نگریست ، دامنه ی بیابان با تک درختانی که در مسافت دور قرار داشتند برنگ خونی در امده بود ، و در میان این رنگ هول انگیز غبار تیره رویی رو به اسمان میرفت ...
ایا چه اتفاقی افتاده بود ؟
28-01-2013, 03:06 PM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #9
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل هفتم
اتش در جنگل ها !

[عکس: 20130128193222_58332_897.jpg]
طبیعت
مانند مادر مهربان و دلسوز است ، چهره یی خندان و گشاده رو دارد ، ادمیان را نوازش میکند ، دست شفقت بر سر انها میکشد ، نیروی خود را به کار میاندازد تا ارامش عظیم برر فرزندان خود مبذول دارد . اما این مادر مهربان و پرنشاط وقتی چهره ی عبوس به خود میگیرد وقتی به خشم و فغان در میاید دیگر هیچ قدرتی تاب ایستادگی در برابر وی را ندارد ، قهار و ستمگری میشود ، همه چیز را میکوبد ویران میکند از میان برمیدارد و با شتابی هراس انگیز پیش میاید.
و انروز یکی از روزهای خشم و عصبانیت طبیعت بود .
در میان این صحرای سوزان و گداخته وقتی شش مسافر گنجهای حضرت سلیمان در زیر اشعه نابود کننده ی خورشید دیگر رمقی در جان خود نداشتند ، فریاد هول انگیز گیوا فضا را شکافت :
فرار کنید ... فرار کنید جنگل اتش گرفته است !
هنگامی که جنگل دچار اتش میشود ، دیگر فرزندان بشر باید دست از جان خود بردارند زیرا این اتش نیست که انها را تهدید میکند ، بلکه حیوانات هستند که از هول اتش سر به بیابان میگذارند و انقد روحشت زده و هراسان هستند که به هیچ چیز و هیچ کس و هیچ جا نظری ندارند ، انها از اتش میترسند ، و این ترس جنونی عجیب و وصف ناپذیر در انان بوجود میاورد .
دسته های بزرگ حیوانات از جنگل میگریزند ، و راه بیابان را در پیش میگیرند ، فریاد ها و غغرشهای انان انقدر هراس اور است که انسان ارزو میکند زمین دهان بگشاید و او را پنهان سازد .
عجیب است که در این هنگامه ی بلاخیز حیوانات فقط با همجنسان خود فرار میکنند ، هر دسته مانند یک لشکر شکست خورده بدامان صحرا میدوند و انوقت انسان میبیند که دسته های انبوهی از شیرهای درنده ، از گورخرهای تیزرو ، از فیلهای عظیم ، از اهوان بیگناه ، از زرافه های گردن دراز ، از پلنگهای مغرور و حتی مورچه های بزرگ و سرخ رنگ ، صحرا را زیر پای خود گرفته اند و به وسی مقصد مجهولی میدوند ! انروز شش نفر مسافر دیار حضرت سلیمان ناگهان خود را با چنین منظره یی که خستگی و فرسودگی و تشنگی انها را از یادشان برد ، منظره یی که قلبی به قدرت قلب شیر میخواست تا بتواند ان را ببیند و مقاومت کند !
فرار از جلوی این دسته های انبوه و وحشتناک محال بود زیرا بدون تردید در زیر دست و پای این حیوانات بیک قطعه گوشت له شده تبدیل میشدند .
حیوانات وحشی و ترسنده ی جنگل چنان به سرعت پیش میامدند که حتی غبار تیره رنگ اتش هم به پای انها نمیرسید و بدینگونه در مدتی کمتر از ده دقیقه به مسافران درمانده بیابان یورش میبردند .
چشمان کواترمن ، مانند دیدگان تیزبین یک عقاب به گوشه و کنار بیابان دوخته میشد ، و گیوا که نفس زنان به او رسیده بود جرات نداشت بپرسد دلاور جنگلهای افریقا به چه میاندیشد و چه نقشه یی برای رهایی انان از این دام مهیب و شکننده دارد ؟
ناگهان کواترمن فریاد زد :
همه به دنبال من بدوید ، اسبابهای خود را رها کنید ؛ زودتر ... زود !
و خود به سوی شکافی که در فاصله ی صدمتری بود دویدن گرفت ، این شکاف مانند یک سنگر کمعمق بود ، بطوری که اگر مردی درون ان مینشست سرش بالاتر از شکاف قرار میگرفت کواترمن خود را به این گودال کم عمق رساند و فرمان داد :
همه بروید توی گودال دراز بکشید و سرتان را در لبه ی شکاف پنهان کنید .
و خود دست به شانه ی الین افکند ، سر ار را پایین کشید بطوریکه نیمی از تنه ی او روی سر و گردن و پشت الین قرار گرفت ! کنار این دو نفر هنری و گیوا و امبوپا و سیاه پوست مزدور دراز کشیدند ، و در همین لحظه یک دسته اهو بکنار گودال کم عمق رسیدند .
حیوانات چالاک ، در کنار یکدیگر و در حالی که به هم فشرده میشدند ، از روی گودال خیز برمیداشتند ، بطوری که گاهی پاهای ظریف انها به سرو گردن کواترمن میخورد .
بدنبال اهوان ، یک دسته گورخر و زرافه ار روی گودال پریدند ، اما چیزی نگذشت که این دو دسته حیوانت دوباره بازگشتند و به سوی مغرب صحرا دویدن گرفتند .
کواترمن با تعجب سر برداشت و به بیابان نگاه کرد ...
گرد و غبار عظیمی که میتوانست حتی ییلاق را از روی زمین برکند در سمت جنوب وزیدن گرفته بود ، و حیوانات اسیب دیده ی جنگل که خطر را زودتر از انسان ها درک میکنند مسیر خود را عوض کردند و به وسی دیگر صحرا میگریختند .
کواترمن ، همانطوریکه دستش را روی بدن الین انداخته بود گفت :
نجات یافتیم ...
و افزود :
اگر جانوران بزرگ جنگل به این گودال میرسیدند معلوم نیست کار ما به کجا میرسید ، زیرا کافی بود فقط پای یک فیل به بدن ما برسد و جز یک لخته گوشت خون الود چیزی از ما باقی نماند .
انوقت سر خود را بالا گرفت و گفت :
برخیزید بچه ها ، خدا با ما همراه بود ...
زودتر از همه گیوا در میان گودال قد برداشت و به سینه ی گشوده بیابان چشم دوخت ، و به بیابانی که از یک غبار کدر و تیر پوشیده شده بود ، و از دور سایه حیوانات گریزان جنگلی به پشم میخورد.
امبوپا ، که از درون گودال بیرون امد بود اه دردمندانه ای از دل کشید :
اه! ارباب ... دیگر هیچ چیز نداریم ! همه به باد رفت ، همه نابود شد .
کواترمن داد زد :
چه میگویی امبوپا ...
امبوپا ، با انگشت به سویی که اسباب های خود را ریخته بودند اشاره کرد :
انجا ... انجا ! دیگر هیچ چیز نیست !
مهابت این خطر بزرگ را بیش از همه گیوا درک کرد ، زیرا ناگهان به این حقیقت تلخ برخورد :
تمام ذخیره اب معدوم شده است !
دیگر هیچ راهی بر انها باقی نمانده بود ، در این بیابان خشک و سوزنده ، با لبهای تشنه و بدن گداخته ، باید به کدام طرف میرفتند ؟
کواترمن ، دست به جیب خود برد . قطعه کاغذی بیرون کشید .
این نقشه یی که راههای سرزمین حضرت سلیمان را نشان میداد ، و چون بیابان درست در سمت جنوب این نقشه نشان داده شده بود ، کواترمن انگشت بروی نقطه یی گذارد و گفت :
این نقشه یادگار جورا سیلوستر بزرگ است ، درست سیصد سال از کشیدن این نقشه میگذرد .
در این مدت چقدر این کوهها ، این بیابان ها ، این جنگل ها و حتی این ریگزارها دستخوش ستیز و دگرگونی شده است ؟ هیچکس نمیداند .
اما در این نقشه ، در سمت راست ان تپه های دور افتاده ، یک چاه اب دیده میشود . ایا پس از سیصد سال هنوز این چاه پابرجا مانده است ؟
الین که ترس و تشنگی تمام وجودش را دچار رعشه ساخته بود گفت :
مگر گیوا به سوی ان تپه ها نرفته بود ؟
گیوا جواب داد :
من در انجا به جز یک غار بی انتها چیزی ندیدم ، حتی فرصت نکردم بدرون غار هم سرکشی کنم ، این غار انقدر مرا شادمان کرد که همه چیز را فراموش کردم و برای اینکه زدوتر به شما خبر بدهم بازگشتم ، اما در سر راه من و در کنار تپه هایی که من دیدم چاه ابی نبود .
کواترمن گفت :
هیچ چاره یی نیست ، باید به سوی ان تپه ها برویم ، عجله کنید .
امبوپا پرسید :
اخر ارباب ! اثاثیه ما چه میشود ؟
کواترمن پاسخ داد :
هر چه سالم مانده با خود بردارید ، خدا رو شکر که اسلحه های ما اسیب ندیده است .
28-01-2013, 10:02 PM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول
ناظم خانوم گل

*******
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,772
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 5,339


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #10
RE: اسرار گنجهای حضرت سلیمان
فصل هشتم
انجا که اب حکم کیمیا را دارد !
لحظه یی بعد شش نفر مسافران دیار سلیمان براه افتادند ، افتاب همچنان سوزنده و توانفرسا بود . عطش حاد و مفرطی بر همه مستولی شده بود .
تپه هایی که در زیر یک طبقه ریگ روان پنهان بودند از دور مانند اینه صیقلی برق میزدند .
مثل این بود که از زمین داغ صحرا بخار برمیخاست ، و این بخار نامطبوع و رنج دهنده زانوان هر شش نفر را بلرزده دراورده بود . یکی دو بار الین به روی زمین در غلتید و هربار کواترمن پیش رفت و او را در اغوش گرفت و از زمین بلند کرد .
دیگر راه رفتم ، ایستادن ، به صحرا نگریستن ، نفس کشیدن برای انها عذاب دهنده بود ، گویی اسیران محکوم به مرگی بودند که انان را در میان یک بیابان به پیش میراندند تا روی ریگهای روان جان بسپارند ، جان سپردنی که با شکنجه توام بود .
هر شش نفر در پای تپه به زمین غلتیدند ، و در همین هنگام یک دسته کرکس مردار خوار بالای سر انها به پرواز درامدند ، و صدای کریهه و تکان دنده این لاشخوران گاه کواترمن را به بالا کشید .
کواترمن لبخند تلخی بر لب اورد و در حالیکه نفس نفس میزد گفت:
هیچ تصور نمیکردم روزی بدن من طعمه کرکس های صحرایی شود ؛ اما این سرنوشت چه کارها که با ادم نمیکند !
الین با همه ناتوانی سربرداشت و به دیدگان خسته کواترمن نگریست :
مرا ببخشید ! من باعث اینهمه رنج و مشقت شما شدم ، من باعث شدم که شما به این صحرای کشنده بی پایان کشانده شوید ، و حالا ... شرمنده ام اقای کواترمن !
جوان دلیر سری تکان داد :
نه ! خانم ... من از شما گله یی ندارم ، ادمی همواره اسیر سرنوشت خود میباشد و این سرنوشت بود که مرا به اینجا کشاند ، شما چه تقصیری دارید ؟
الین دیگر نتوانست حرفی بزند و تنها یک کلمه گفت :
متشکرم ...
گیوا که تا انوقت خاموش مانده بود از جا برخاست ؛ و در حالی که تلو تلو میخورد گفت :
چه فایده دارد که اینجا بنشینید ؟ مگر نباید به جستجوی چاه اب بپردازیم ؟
باید از این تپه ها بالا رفت ؛ کمی جرت به خود بدهید !
و خود به روی زمین افتاد و چهار دست و پا ، در حالیکه روی زمین میخزید ، شروع به بالا رفتن از تپه کرد ، گاهی ریگها از زیر بدن او در میرفت و چند قدم به عقب رانده میشد ، اما این سیاه پوست جوان تمام نیروی خود را در دستها و پاهایش متمرکز ساخته بود و بسان ماری میخزید و پیش میرفت .
گاهی سیاه پوست جوان ، به سینه روی ریگهای داغ میافتاد ، نفسی تازه میکرد ، و باز چنانکه گویی در پی انجام وظیفه ی مقدسی است کار دشوار خود را دنبال میکرد .
هنوز گیوا ببالای تپه نرسیده بود که کواترمن به سوی الین خزید و دست او را گرفت و پرسید :
خیلی ناراحت هستید ؟ ممکن نیست بتوانید دنبال من به بالای تپه بیایید ؟
الین گفت :
کوشش میکنم بتوانم ... من در این دم باز هم اعتراف میکنم که در کنار شما از هیچ چیز پروایی ندارم !
کواترمن گفت :
پس برخیزید ! دستتان را به شانه ی من تکیه دهید ، اگر به چاه اب برسیم به غاری که گیوا یافته بود پناه خواهیم برد ، و ... در انجا استراحت خواهیم کرد .
انوقت رو به هنری و سیاه پوست کرد و با صدایی اهسته گفت :
اگر اب میخواهید دنبال ما بیایید ، فقط چند دقیقه جرات و نیرو داشته باشید ...
در این هنگام نسیم خفیفی وزیدن گرفت ، و ناگهان امبوپا از جا جهید و فریاد زد :
ارباب ! من بوی اب میشنوم ... چاه اب در همین نزدیکی هاست !
کواترمن گفت برای یک لحظه تصور کرد که خادم باوفای او دچار جنون شده است ، اما امبوپا افزود :
ارباب ! من از قبیله زولو هستم ، و در سرتاسر افریقا تنها زولو ها هستند که هرگز شامه انها و نگاه انها اشتباه نمیکند .
کواترمن گفت :
راست میگویی ؟ اما کجاست این چاه اب ؟
زولوی جوان گشتی به دور خود زد و در حالیکه نفس های عمیقی میکشید گفت :
دنبال من بیایید ...
و بلافاصله از سویی که گیوا بالا رفته رفته بود شروع به خزیدن کرد ، اما در میان تپه به سوی راست پیچ خورد و افتان و خیران ده پانزده قدم دیگر برداشت ، و انوقت حتی گیوا که تقریبا به بالای تپه رسیده بود فریاد او را شنید که با شادی داد میزد :
اب ! ... اب !... اب
در یک لحظه همه مسافران دیار سلیمان به وسی او دویدند ، دیگر خستگی خود را از یاد برده بودند ، و تمام نیروی انها باز امده بود .
در سینه کش تپه ، در یک زمین نیمه مسطح ، چشمه کوچکی میجوشید و اب گل الودی بالا میامد .
همه ی سرها بدرون این چشمه فرو رفت !
02-02-2013, 10:42 PM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد