تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعاررضاکاظمی
#1
[عکس: 20140526144846_ArezaB.jpg]

نام: رضاکاظمی


تاریخ تولد: چهارشنبه، ٤ آذر ۱۳٤٩

:::کتابهاي منتشر شده:::

قرار بعدی پای گهواره ی شعرهام
یک فرشته ی مچاله شده
هنوز بوی عاشقی می دهم
پا برهنه تا ماه
می رویم گل انار بچینیم نمی آیی؟!
گپی با فروغ فرخ زاد در غروب های ظهیر الدوله
غزل مویه های زنی در باد
پستچی جای نامه ،تنهایی آورد
یک سبد خاطره یک سینه حرف
بیا تا کمی بارانی تر شویم بانو
ماه در حوض بی ماهی
وقتی پروانه ها آمدند
زنی که کشتم اسم نداشت
بانوی قصه های مادر
کودکان ستاره و اندوه
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#2
1-
مرزها
زبانِ فاصله را نمی فهمند.
هرچه دورتر میروم
نزدیکتر میشوی!

2-
تو رفتهای
و من از تنهایی
کَکَم هم نمیگزد دیگر!
*
حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!

3-
هرکجای جهان که میروم،
آسمانْ
رنگِ چشمهای توست.

4-
مرزی در میان نبود.
هرچه دورتر رفتم؛
نزدیکتر شدم.
انگار تمامِ پلِّه برقی های جهان را
عکسْ سوار شده باشم!


ساده نیست دل کندن؛ به تریج قبات برنخورد!

1-
عاشقانه هام
به دردِ لای جِرز هم نمی خورند دیگر؛
وقتی تو نیستی.
2-
اینقدر کووک نزن!
جای بخیه ندارد دیگر
این دلِ لاکردار!
3-
با چشم هات زنده گی کرده اَم
وقتی هنوز می تابیدند.
ولی حالا ؛
این ابرهای لعنتی
دارند دست به خودکُشی اَم میزنند!
4-
کم از کلاغ نیستی که!
نگاه کن؛
هرچه سنگ میپرانم
نمیرود![/size][/color]
پاسخ }
#3
اتفاق تازه ی منی
خدا هم اگر خواست نیفتی
بیُفت!

( رضا کاظمی /89)
من زنم اما نه تنها زرنگ و سیاستمدار نیستم بلکه آنقدر ساده م و ساده لوحانه عمل میکنم که میتونم روزی شیش بار از کسانی که دوستشون دارم ضربه بخورمHanghead
پاسخ }
#4
هرچه گفتنی بود، گفتیم

هرچه شنیدنی، شنُفتیم

باقی‌اَش دیگر

با بوسه‌هایی که بهتر از ما

زبانِ هم را می‌فهمند!




داستانِ بلندِ تو را

کوتاه ‌‌می‌نویسم،

" تو خود حدیثِ مُفصَّل بخوان از این مُجمَل " :

آمدی. ماندی. رفتی!





چه حس غم‌انگیزی دارد

دری که جای " آمدن "

به " رفتن " باز شده باشد!
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }
#5
گاهی چتر را باید دستِ باران داد

روی سرِ خودش بگیرد

و ما

جایش بباریم!




بیا به هم اعتماد کنیم
من به چشم‌های تو
تو به پا‌های من
و قول بدهیم هم‌دیگر را به جاهای خوبی ببریم...


حوّا هم که باشی
من آدم نمی شوم
پس بی خودی جای بوسه
سیب تعارفَم نکن!




بی تو هم می شود زندگی کرد
قدم زد،
چای خورد،
فیلم دید،
سفر رفت؛ ...
فقط
بی تو
نمی شود به خواب رفت
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#6
-خورشید

گرفته‌تر از آن است که بشود گفت: غروب.

حتمن مردی از رفتن مانده است

یا زنی از آمدن!






-بیا با هم حرف بزنیم

مثل خورشید با گل آفتاب‌گردان

تو بگویی وُ

من دورت بگردم!







-اگر می‌توانی

مرا با نگاه‌اَت گرم کن

وگرنه در رخت‌خواب

از روسپی‌ها هم برمی‌آید!







-می‌آیی

خانه روشن می‌شود

می‌روی

خانه خراب.



به رعد و برق می‌مانی مگر؟!







-می‌گریزی از من

درستْ مثلِ اسبی وحشی

رَمَنده از هر جنبشی در علف‌زار.

بمان!

قول می‌دهمْ نفس‌درسینه‌حبسْ

فقط نگاه‌اَت کنم







-تنها رازِ منی
تو را
به خدا هم فاش نمی‌کنم!
[عکس: 20150110115938_556647_170650043137657_980350727_n.jpg]
پاسخ }
#7
درها و پنجره‌ها را بسته‌ام ولی

هنوز سردم است.

یا تو رفته‌ای، یا...

نه، گزینه‌ی دیگری نیست

حتمن تو رفته‌ای!




غزل
چشم های توست
کاش حافظ چشم های تو بودم



تنهایی
خیابانی ست که هر روز قدم می زنم
ته ندارد لاکردار



راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }
#8
برف می بارد

همه خوش حالند...

من غمگین،

ردپاهات را دارد می پوشاند برف




غم انگیز است پاییز

و غم انگیز تر،

وقتی تو باشی و

من برگ ها را با خیالت

تنها قدم بزنم!




گل‌های باغچه

همه دیشب شکفته‌اند.

از کوچه‌ی ما گذشته بودی؟!






قایقت می شوم، بادبانم باش

بگذار هر چه حرف پشتمان میزنند مردم

باد هوا شود

دورترمان کند !
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }
#9
تو رفتهای
و من از تنهایی
کَکَم هم نمیگزد دیگر!

حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!


گووشِ فلک را کَر کردهای با سکوت هات!

"هایی" بزن،
"هوویی" بگو
بگذار دوباره بچرخد فلک!



مي آيي
با انار و آينه دردست هايت
يك دنيا آرامش درچشم هايت
وقناري كوچكي درحنجره ات
كه جهان را
به ترانه هاي عاشقانه ميهمان مي كند.

مي دانم تاپلك به هم بزنم
مي آيي
و بانگاهت
دشت هاراكوه
كوه هارا
پرنده مي كني.

به قول فروغ:
من خواب ديده ام!



باران میبارد
و من
تمامِ روز را بدونِ چتر
به تو فکر می کردم.


راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }
#10
مرا ببوس
روزهای سختی در پیش است
بگذار تو را
کمی پس انداز کنم!


هر روز برایت نامه می نویسم
و تو،
همه را "برگشت" می زنی.
سپاس گزارم
هیچ کس تا به حالْ اینهمه نامه برایم نفرستاده بود!


دارند تکراری می شوند عاشقانه هام

بیا دوباره اتفاق بیفتیم!



برای ماندن،
بهانه می خواستی
یاری اَم نکرد آسمان؛ بارید.
بدم می آید از باران!


من و باران و خیابان های شهر
چه قدم زنانِ عاشقانه ای!

سپاس گزارم بانوی من
اگر نرفته بودی
این شب این قدر زیبا نمی شد!
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...