تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعارنجمه زارع
#1
[عکس: 20140526103610_yew9pky9im5g16vi1ne.jpg]

نجمه زارع و اشعار منتشر نشده اش:

نجمه زارع در 29 آذرماه 1361 در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. وی شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزیمت نمود و در آنجا ساکن شدند. دوران دبستان را در مدرسه‌ی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سال‌های 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت.
فارغ التحصيل رشته عمران دانشگاه همدان بود و در 20 كنگره سراسري شعر كشور به عنوان نفر برگزيده انتخاب و معرفي شده بود. ويژگي هاي غزل او از زبان آقاي مرزبان چنين است:

"غزل وی از نگاه غزل سرایی که در منطقه مرکزی کشور رایج است، اثر می پذیرفت. غزل زارع با ویژگی های خاصش مثل: سپید خوانی ردیف یا چینش کلمات یا استفاده از دایره واژگانی که بیش تر می توان گفت فضایش به فضای شعر مدرن تر می خورد، در چارچوب شعر کلاسیک به بهترین وجه، خود را نشان می داد زبان ویژه و دایره واژگانی مخصوص خود را داشت. اگر بیش تر زنده می ماند، به سبک خاص شخصی اش تبدیل می شد.. باید درباره خصوصیات اخلاقی و تاثیر آن در شعرش گفت. وی بسیار باوقار بود و محجوب و سنگین که این ویژگی ها به کلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصیان می کرد، ولی شعر زارع هیج وقت از دایره وقار خارج نمی شد. "

و بالاخره در 31 شهريور 1384 در بيمارستان گلپايگاني قم پس از آن كه در اثر تزريق داروي بيهوشي چند روز دچار مرگ مغزي بود در اوج جواني درگذشت .

وی در دوران کوتاه زندگی خود با حدود 30 عنوان برگزیده در کنگره‌های شعر و سرایش 4 دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ی ادبی ایران ثبت نمود.
[عکس: 20170426093538_421917649_63529-.jpg]
پاسخ }
#2
از نجمه زارع تا كنون دو عنوان كتاب با نام‌هاي «عشق قابيل است» و «يك سرنوشت سه حرفي» به چاپ رسيده‌است.

كتاب «عشق قابيل است» توسط انتشارات فرهنگ مردم(اصفهان) به انتخاب خود شاعر صورت گرفته و طرح جلد را علي داوودي كار كرده‌است. گفتني‌است كه پشت جلد اين كتاب عكسي از نجمه زارع درج شده با غزل نام‌آشناي او: «خبر به دورترين نقطة جهان برسد...». و آنچه كه حسرت مخاطب را مي‌افزايد اين‌است كه متأسفانه ايشان نتوانست حتي شاهد چاپ اين كتاب باشد كه شرح مختصري از ماوقع و مراحل و وقفه‌هاي چاپ كتاب مذكور در مقدمة همان كتاب كه به قلم عباس محمدي مي‌باشد آمده‌است.

اما در خصوص كتاب دوم «يك سرنوشت سه حرفي» توسط نشر شاني(مجيد صالحي) چاپ شده كه تمامي اشعار زنده ياد نجمه زارع را در برمي‌گيرد و جالب اينكه عنوان اين كتاب قرار بود عنوان كتاب اول باشد كه خود اين تغيير نام هم جالب است و در مقدمه عشق قابيل است آمده‌است بي‌شك مخاطبان جدي شعر امروز بالاخص غزل جوان با خواندن كتاب‌هاي زارع طراوت و پويايي را حس خواهند كرد و نگاهي نو به زندگي خواهند داشت.
Flowerysmile
پاسخ }
#3
غزل شماره 1

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه

گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم....
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه

بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد میکشند
باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه

غزل شماره 2

یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم
مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم

بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند
باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم

با زبان لال خود حس میکنم این روزها
هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم

هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این
این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم

عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای
می کشم خود را و سر فصل خبرها می شوم!

غزل شماره 3

غم که می آید در و دیوار، شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار، شاعر می شود

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی: چه طور این گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می شود

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

غزل شماره 4

من خسته ام، تو خسته ای آیا شبیه من؟
یک شاعر شکسته ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده ام از این کلاغها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می شود
اینگونه روزگار تو - فردا - شبیه من

ای هم قفس بخوان که ز سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می شود
مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده ام به شایعه ها اعتنا نکن
در شهر کشته اند کسی را شبیه من
Flowerysmile
پاسخ }
#4
غزل شماره5
من ، میز قهوه خانه و چایی که مدتی ست ...
هی فکر می کنم به شمایی که مدتی ست ...

" یک لنگه کفش " مانده به جا از من و تویی
در جستجوی " سیندرلایی " که مدتی ست ...

با هر صدای قلب تو تکرار می شود
ها ! گوش کن به این اُپرایی که مدتی ست ...

هر روز سرفه می کنم اندوه شعر را
آلوده است بی تو هوایی که مدتی ست ...

دیگر کلافه می شوم و دست می کشم
از این ردیف و قافیه هایی که مدتی ست ...

کاغذ مچاله می شود و داد می زنم :
آقا ! چه شد سفارش چایی که مدتی ست ...


غزل شماره6
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هر چه کردم - هر چه - آه انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد ، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی را هم نبرد
درد دل با سایه ی دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد ، این کار آرامم نکرد

سوختم آن گونه در تب ، آه از مادر بپرس
دستمال تب بر نم دار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا برد ؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#5
غزل شماره 7

.. و ای بهانه ی شیرینتر از شکر قندم
به عشق پاک کسی جز تو دل نمی بندم

به دین این همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه ای که می گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گامهای زمین
نمی برند و به مقصد نمی رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه! هیچ کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه ی این شعر خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم

غزل شماره 8

کدخدا می گوید از اینجا نرو - یک ناشناس؟
با بهار و گل می آید سال نو یک ناشناس

با خودم می گویم ای شاعر! تو تنها نیستی
توی دنیا هست حتما مثل تو یک ناشناس

با صدای ساعت قلبم از این پس مایلم
بشمرم این لحظه ها را تا سه! دو! یک! ... ناشناس

می رسد می پرسم ای خوب جنوبی کیستی؟
خیره می ماند و می گوید که: مو؟ یک ناشناس

آه می دانم که روزی روزگاری می رسد
می رویم آن سوتر از غمها من و ... یک ناشناس
Flowerysmile
پاسخ }
#6
غزل شماره 9

به یک پلک تو می بخشم تمام روزها و شبها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تبها را

بخوان! با لهجه ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لبها را

به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را

دلیل دل خوشیهایم! چه بغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ ... نمی فهمم سببها را

بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم
که دارم یاد می گیرم زبان با ادبها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را

غزل شماره 10

خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته - بی گمان - برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند ... نه! نفرین نمی کنم ... نکند
به او - که عاشق او بوده ام - زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
Flowerysmile
پاسخ }
#7
غزل شماره 11

همین دقیقه، همین ساعت ... آفتاب، درست
کنار حوض، کمی سایه داشت روز نخست

تو کنج باغچه، گلهای سرخ می چیدی...
پس از گذشتن یک سال یادم است درست

ببین چگونه برایت هنوز دلتنگ است
کسی که بعد تو یک لحظه از تو دست نشست

چقدر نامه نوشتم ... دلم پر است چقدر
امید نیست به این شعرهای ساده ی سست

دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است
چه خلوت است در این روزها اداره ی پست!


ترانه شماره12


چگونه می رود به سمت بیکرانه ها
که ابر گریه می کند برای رودخانه ها

پرنده غافل است از اینکه تندباد می رسد
وگرنه باز هم بنا نمیشد آشیانه ها

و این چنین که این همه ز عشق رنج می برند
مرا غم تو می کشد در آتش بهانه ها

چراغ و چشم آسمان! ستاره ها تو، ماه،تو
پس از تو تار می شود شبِ تمامِ خانه ها

اگر چه زخم می زنی ولی ترا نوشته اند
به روی صفحه ی دلم خطوطِ تازیانه ها

خلاصه بر درختِ دل، تو باید آشیان کنی
وگرنه می سپارمش به دست موریانه ها
راهی جز سقوط ندارد
برگ پاییزی...
وقتی می داند درخت
عشق برگ تازه ای در سر دارد Hanghead
پاسخ }