تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 78 رای - 3.49 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اشعار دلتنگی......
#1
Xeyes 
لطفا اشعار ومتن های زیبای دلتنگی را در اینجا قرار دهید
چشمی تمام شوق تماشا

شب های انتظار تورا صبح میکنند

تا پر کشد سوی تو وبوسه های تو

هر روز از نسیم تا سحر بیقرارتر!


فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
[گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم
تا نگویی که دلم غافل از ان عهد ووفاست
خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند
خوب من.....باهمه خوبان حساب تو جداست:anwei:

اینم ادرس وبلاگمه سری بزنید خوشحال میشم:
http://www.parvaneh64.blogfa.com
}
#2
مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
[گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم
تا نگویی که دلم غافل از ان عهد ووفاست
خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند
خوب من.....باهمه خوبان حساب تو جداست:anwei:

اینم ادرس وبلاگمه سری بزنید خوشحال میشم:
http://www.parvaneh64.blogfa.com
}
#3
میروم بازار و تنهایی برایت میخرم

گوشه ای آواز شیدایی برایت میخرم

قلک من پر تر از چشم پر از رویای توست

هرچه دارم چشم رویایی برایت میخرم

قلکم مانند نای عاشقان بی نواست

بینوای من بیا ! نایی برایت میخرم

عاشقی بودم رها از غصه ی سود وزیان

تاجری می گفت:سودایی برایت می خرم

در کف غوغا ببین امروزها را باختی

ای دل بیچاره فردایی برایت میخرم

شب برای شعر کوتاه است و داغ دل بلند

صبر کن ای سینه ! یلدایی برایت می خرم...
در ذهن الهی از دست دادن وجود ندارد!
پس محال است چیزی را که حق الهی من است از دست بدهم!
چون تنها یک قدرت وجود دارد وآن هم قدرت خداست.
}
#4
هنوز دلخوشم به " دوستت دارم " هایت
میدانی که
عادت " ساده بودنم " از میان نمی‌رود
به همین سادگی‌ ها
بگو
......باز هم بگو
من باور می‌کنم
crying


فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
عمق نگرانيهاي ما به اندازه ي فاصلهي ما تاخداست...:bighug:
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود ٬ فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت.
هوس به مرکز زمين راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.
ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.
بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نمي تونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...!!![/
}
#6
از گل واشده در دور ترین بوته دشت ....
به تو ای دوست سلام ....
حالت آیا خوب است ؟؟
روزگارت آبیست ؟؟
}
#7
این روزها چشم هایم را که می بندم
فکرت دیوانه ام می کند...

چشم هایم را باز می کنم
سراب نگاهت دیوانه ترم می کند...
آمدن…
رفتن…
فراموش کردن…
چ زود گذشت آمدن و رفتنت و چ دیر میگذرد روزگار فراموش کردنت.
:::
:::
چرافراموش نمیشوی؟!
یادمن راتنها بگذار…
بگذارنفسی تازه کندتازندگی کند
:::
:::
من داغونم …
.
}
#8
بغض ابر می شکند
هیاهوی قطره ها
تلنگر می زند سکوت کوچه را
و تکه های شکسته اش پخش میشود روی سنگفرش
مثل وقتی آیینه می شکند
وخاطرم لبریز" تو " می شود
باران تندتر ببار
این جا همه ی بیدها مجنون اند....
عمق نگرانيهاي ما به اندازه ي فاصلهي ما تاخداست...:bighug:
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
هرچند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم.


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
}
#10
رو به قبله می نشینم خسه با حال غریبی
از ته دل می سرایم انت عشقی یا حبیبی


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
}