خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 31 رأی - میانگین امتیازات: 2.94
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

اعترافات تکان دهنده !

مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,175
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 1800


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
Ksmiletris اعترافات تکان دهنده !
اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریهام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!!!!


اعتراف میکنم تا سنه 13-12 سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری میشستم جلوي تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!

اعتراف يكي از دوستان: مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ... یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی ... یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد!!

یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم!!


اعتراف میکنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو میکردم تو دماغم!!

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری 3-2 بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم 5 بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!

اعتراف ميکنم راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت. يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام. رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد، منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!


احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!

تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش، اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!! مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست! طرف باباي بچه بود!!

اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!

اعتراف ميكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.

اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!

اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گل منگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نماز خوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....>>>آقای راننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده....
laflaflaf:loudlaff::loudlaff:
امضای یاسی
[تصویر:  20140316174952_1017704_627334297340215_966572318_n.jpg]
۳۱-۶-۱۳۹۰, ۰۹:۴۹ صبح
یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
457
تاریخ عضویت:
شهريور ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 285


محل سکونت : شمال
ارسال: #2
RE: اعترافات تکان دهنده !
منم اعتراف میکنم وقتی خواهرزاده ام 1سالش بودو من خیلی دوسش داشتم؛صبح زودبیدارمیشدم بچه رو نیشگون میگرفتم که گریه کنه و بیدار بشه که من بعدش باهاش بازی کنم ........laf
امضای سحرناز
1172 سال است که یک مرد منتظر 313 مرد است ؛ چقدر مرد شدن زمان می برد !
۳۱-۶-۱۳۹۰, ۱۰:۰۶ صبح
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,175
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 1800


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: اعترافات تکان دهنده !
قتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن


اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که واسه روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان...؟20 ساله؟نام پدر....؟هستید؟دیروز واکسن سرخک-سرخجه زدید؟با تعجب گفت بله!منم گفتم اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا 72 ساعت دیگه باعث بروز علایمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی!طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعد با آمبولانس بردنش بیمارستان هنوزم عذاب وجدان دارم


اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن... بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم!

دوم دبستان بودم معلم داشت با معلم کلاس سومیا از شوهرش بد مگفت منم گوش میدادم همشو گوش کردم شوهرش ظهر که اومد دنبالش من رفتم هرچی گفته بودو به شوهرش گفتم
فرداش که خانوم معلممون اومد مدرسه فقط گریه میکرد
بعد منو گرفت حسابی زد
بعد بهم تو دفتر نمرش منفی داد
گفت بیچاره میشی منفی بگیری
منم اینقد ترسیدم
فرداش کبریت بردم مدرسه تو حیاط زنگ تفریح تو اون همه شلوغی دفتر نمرو آتیش زدم
ناظممون تا میخوردم منو زد
بابامو دعوت کردن، بابام تو دفتر مدیر میخندید
این باعث شد سوم دبستان یه مدرسه غیر انتفایی منو اخراج کنه


اعتراف ميكنم بچه كه بودم يه روز تومدرسه يكي از دوستام(خدا بگم چيكارش كنه)،بهم گفت هركي توخونشون پاسور(ورق) داشته باشه و پاسوربازي كنن،باباشو ميگيرن اعدام ميكنن!
ماهم كه ازترس مرده بوديم تا رسيديم خونه پاسورامونو سربه نيس كرديم و به خيالمون جون بابامونو نجات داديم.
تازه بعداز اونم تايه مدت توكوچه خيابون،خونه فاميلا،دوست،آشنا،خلاصه هرجا پاسور ميديديم سربه نيس ميكرديم و جون آدمارو نجات ميداديم...


آقا ما یک روز رفته بودیم آرایشگاه دوستمون تا وقتی اصلاحش تموم شه ما دم در آرایشگاه واستاده بودیم یکدفعه یک دختر ناز اومد تو کوچه منم گفتم آرمان(اآرایشگره) چه دخترای سک*ی داره کوچتون شاگرد نمی خوای؟ آرمانم خندید اومد ببینه کیو میگم نگو این دختره خواهرش بوده!!! تو عمرم دیگه نزدیک آرایشگاشم نرفتم

اعتراف میکنم پارسال تابستان خونه خالم روضه بود زنا جوگیر شده بودن .منم رفتم تو کولرشون گلاب ریختم .وقتی بوی گلاب پیچید تو خونه فکر کردن امام زمان اومده .خونه رفت تو هوا


اعتراف می کنم اعتیادم به خوردن سرلاک از بچگیم تا 3 سال پیش یعنی 26 سالگیم ادامه داشت . وقتی از سر کار با کت و شلوار و ریش پرفسوری می رفتم داروخانه برای خرید سرلاک و یارو می پرسید کوچولوتون چند وقتشه احساس حماقت خاصی بهم دست می داد

کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم مشقاشو مینوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه میگیم بارون اما کتابیش میشه باران پس صابون هم لابد صابانِ اصلش!!! از این نبوغ خودم خرکیف شدم همه مشقامو نوشتم صابان!!! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال

اعتراف می کنم واسه مصاحبه ی دانشگاه رفته بودم ، یارو گفت اصول دین رو بگو منم شرو کردم به خوندن : اصول دین پنج بود دانستنش گنج بود ... : دی


اعتراف میکنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم از ترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.

اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون،(حالا تصور کنید تو کلاس پر دختر) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند،ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید


اعتراف میکنم 5 ساله بودم خیلی شیطون بودم و مامانم یاد گرفته بود منو بندازه تو حموم چراغ رو هم نزنه مثلا بترسم تنبیه شم،دو سه بار انداخت من تنبیه نشدم،بار چهارم که منو انداخت تو حموم دیدم حوصلم سر میره شیر رو باز کردم و دوش گرفتم بعد زنگ حمومو زدم..مامانم فکر کرد تنبیه شدم..باید میدیدینش تو اون حال وقتی درو باز کرد بجای اینکه بگم ببخشید،گفتم حوله بیار برام!!!

اعتراف میکنم تا همین 2-3 سال پیش نمیدونستم انگشت وسطیو که نشون میدن فا... یعنی چی فک میکردم یعنی خیلی باحالیو اینا یه روز رفتم دانشگاه خواهر حراست بهم گفت آفرین کریمی امروز مقنعت جلوئه آآآآآآآفرین! منم اینقد حال کرده بودم با این حرفش رفتم اونورتر برگشتم نگاش کردم با لبخند انگشتمو با کمال احترام ردم بالا بهش نشون دادم....خلاصه که 1 ماه درگیر کمیته انضباطی بودم

اعتراف می کنم یه سری داشتم چایی می خوردم، قندم تموم شد ..یهو داداشم واسم قند پرت کرد..هول شدم چایی رو ول کردم، قند رو گرفتم


اعتراف می کنم که وقتی که خیلی بچه بودم،به اصرار برادرم مدت زیادیو در دستشویی مشغول به پاک کردن و شستن رنگهای سبزی بودم که روی دستم از آرنج تا مچ بودند،بودم...در حالی که اونها رنگ نبودند....رگ بودند

بچه بودیم می رفتیم تو پارک خاله بازی.تعداد پسرا خیلی کمتر از دخترا بود به همه شوهر نمی رسید هر روز.مجبور بودیم نوبتی نقش زنیو بازی کنیم که شوهرش شهید شده!یعنی خنده بازاری بوداااااا


اعتراف ميکنم يک بار به يه افغانی پول دادم که به جای بابام بياد مدرسه تا ناظم مدرسه منو اخراج نکنه
ناظم مدرسه وقتی حال و روزه من و بابام رو ديد دلش به حالم خيلی سوخت و از اون به بد ديگه کلی هوامو داشت و هميشه بهم ميگفت درس بخون تا مثله بابات نشی....


براي اولين بار كه كامپيوتر گرفتم ديدم روي كيبوردش حرف "پ" حك نشده. منم از توي اينترنت يه دونه "پ" كپي كردم و انداختم توي يك فايل وورد و گذاشتمش روي دسكتاپم. هر موقع نياز به "پ" ميشد فايل وورد رو باز مي كردم و حرف رو كپي مي كردم. بعد از حدود يك ماه به جاي اينتر شانسي دستم خورد به كليد بالاييش. يه "پ" خوشكل و گنده نوشته شد!!!
اولش خواستم خودكشي كنم!!!


اعتراف میکنم صبح ها ساعت 6/30 که میخوام برم سر کار و میبینم زنم خوابه و حرصم میگیره
یواشکی دختر یک ماهه خودمو بیدار میکنم که زنم تا 3 ساعت بعدش هم نتونه بخوابه ...
امضای یاسی
[تصویر:  20140316174952_1017704_627334297340215_966572318_n.jpg]
۱۷-۷-۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ صبح
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,175
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 1800


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: اعترافات تکان دهنده !
يه بار نون خريده بودم داشتم با چاقو از وسط نصفشون ميكردم كه يهو سفره پاره شد منم صداشو در نياوردم داشتيم غذا ميخورديم كه پارچ دوغ از دستم افتاد همه گوشه سفره رو گرفتن كه دوغ نريزه رو فرش! ولي ...

رفته بودیم مشهد به رفیقم میگم: وای محمد کفشام کو؟ الا که دستم بود؟
گفت؟ پاته!!!!!!



یه روز مادر یکی از دوستام که خیلی رو ما حساب میکرد امد مغازه
در مورد پسرش داشت حرف میزد وبه من میگفت:سلمان جان تو با علی حرف بزن بگو بهش که دختر بازی ادمو از کارو زندگی میندازه..من همش بهش میگم از شما یاد بگیره و از این حرفا..حالا دوست دختر منم راه به راه زنگ میزنه منم واسه حفظ ابرو جواب نمیدادم.
در حال صحبت بودیم که یه دفعه از در اومد تو..خجالت نمیکشی؟؟چرا جواب تلفن نمیدی؟؟
مردم دوست پسر دارن ما هم داریم..معلومه چه غلطی داری میکنی؟؟
مادر دوستم گفت خوب من دیگه مزاحم نمیشم.با علی هم نمی خواد حرفی بزنی

یه شب رفتم خونه یکی از دوستام چند تا نقشه بگیرم گفت چند دقیقه صبر کن اومدم نیم ساعت یه ساعت نه... خبری نیس که نیس دوباره زنگ زدم آیفونو برداشته میگم چی شد چرا نیومدی میگه شما؟! گفتم بابا منم بهروزم چی شد؟ تازه دو زاریش افتاده که چی شده من پشت در بودم آقا سریالو دیده اخبارم دیده وسط برنامه سومی زنگ زدم یادش اومده من پشت درم!!....... .

خونمون بعضی وقتها به جا تلفن شبکه خبر زنگ میخوره
یبار یه پیرمردی زنگ زد و بعد از سلام شروع کرد گفتن شما چرا به حرف ما گوش نمیدین و چرا درد مارو نمیبینین و این چیزا منم تا اومدم بگم اشتباه ...باز اومد گفت بزار من حرفهامو تموم کنم ... منم نامردی نکردم بعد از 2 دقیقه که حرفهاش تموم شد گفتم شماره و اشتباه گرفتید .. بنده خدا قطع کرد..

‎10سال پیش یه بار من دوست دخترمو دعوت کردم خونه..سیگار میکشید..
2ساعتی پیش هم بودیم ...بعد با هم رفتیم بیرون..یهو یادم افتاد جا سیگاریو برنداشتم..
به محض اینکه رسیدم خونه دیدم ماشین بابا در خونه پارکه..رفتم خونه بابام با عصبانیت بهم گفت تو خخالت نمیکشی ..؟گفتم خوب حالا مگه چی شده با یه دختر اشنا شدم بیرون گیر میدن گفتم بریم خونه..حالا 2 نخ سیگارم اون کشید..بابام خندش گرفت گفت
به به چه خبر بوده اینجا..ولی من اینا رو نمی دونستم من از این ناراحت بودم که چرا صدا ضبط رو زیاد کردی و رفتی بیرون..یادش بخیر خیلی ماه بود
امضای یاسی
[تصویر:  20140316174952_1017704_627334297340215_966572318_n.jpg]
۱۷-۷-۱۳۹۰, ۱۱:۰۶ صبح
یافتن
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,175
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 1800


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: اعترافات تکان دهنده !
مروز رفتم باشگاه بعد یه خانوم مسنی اومده میگه چن وقته میای باشگاه میگم یه یه سال و خورده ای میشه..میگه چاق بودی میگم ااای نه خیلی..گفت چقدر؟مثلا اندازه این لباس گوجه ای گفتم نه دیگه انقدرام غول و ضایع نبودم..زنه دیگه هیچی نگفت بعد چن دقیقه دیدم همون خانوم لباس گوجه ای اومد بش گفت بریم مامان!!!وااای دلم میخواس میمردم اون لحظه....


شش سالم بود سوار هواپیما شدم دستشوییم گرفت...بابام منو برد سمت دستشویی منم که تا اونموقع توالت فرنگی ندیده بودم دیدم بابام داره روش کلی دستمال میذاره منم تعجب کردنم اما چیزی نگفتم فکر کردم بابام داره دستمال میذاره که ته کفشم کثیف نشه بعدش خیلی شیک رفتم با پا روش نشستم تازه کلی هم حال کردم که بابام اینارو گذاشته بخاطر ته کفش من!!


فکر کن بری جلوی مدیر عاملت 2 ساعت از نظم و انضباط صحبت کنی.
بعد بیای بیرون ببینی زیپ شلوارت بازه........


خاله ام قرار بود بیادخونمون منم بشدت ازش متنفرم!!
زنگ زد به گوشیم کجا هستی منم گفتم کار داشتم رفتم بیرون!!
گفت خاک تو سرت حداقل آیفونو درست بزار سر جاش صدات داره میاد تو کوچه!!
خالم پشت در بود آبروم رفت


اقا دیروز روز سوتی من بود عجیب
داشتم با دوستم با موتور میرفتیم قالپاق یه سمنده باز شد افتاد صدا رو انداختم تو حنجره عربده زدم داداااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااش گلگیر ماشیننننننننننننننننننننن ننت افتاد


ماشینو پارک کردم، رفتم یه چیزی بخرم برگردم، دیدم یه نفر نشست تو ماشینم داره ماشینو می دزده،با سرعت نور خودمو به ماشین رسوندم، طرفو کشیدم بیرون، خوابوندمش رو کاپوت مشتو کشیدم رو سر و صورتش، بعد از کلی زدن یارو فهمیدم که ماشین من، ماشین پشت سری بوده.....
طرف میخواست شکایت کنه، به خیر گذشت


با دوستم دارم حرف میزنم ( که خدای سوتیه ) میگه این 3 روز تعطیلی میخوایم بریم شهر کرد.. میخوام یه دل سیر " کوه سواری "!!!!!!!!!!!!! کنم..... ( منظورش کوه پیمایی بود بیچاره


دیروز دو ساعت گشتیم یه نفر رو پیدا کنیم ازش آدرس بگیریم! از خوشحالی هول شدم به یارو میگم کوچه شهید 8متری کجاست؟ اونم فکر کرد دارم مسخرش میکنم محل بهمون نداد مجبور شدیم یه 1ساعتی پیاده روی الکی کنیم!
امضای یاسی
[تصویر:  20140316174952_1017704_627334297340215_966572318_n.jpg]
۱۷-۷-۱۳۹۰, ۱۱:۰۷ صبح
یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,175
تاریخ عضویت:
ارديبهشت ۱۳۹۰
مدال ها
مدال برنده مسابقه آشپزی

اعتبار: 1800


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: اعترافات تکان دهنده !
رفته بودم دکتر ، دکتر ازم پرسید شما آذری هستید؟؟؟
منم با اعتماد به نفس کامل گفتم نه من فروردینی هست

برادر رفیقم عروسیش بود رفته بودم اونجا ...
وسط عروسی به همین دوستم گفتم :
اون دختره رو نیگا چه آماری میده خیلی هم تیکه ست و رقصی هم میکنه ..
چپ چپ نیگام کرد و گفت:
اون دختر خاله منه ....
منم که دیدم گند زدم گفتم :
اون رو نمیگم که. بغلیشو میگم...
یه نگاه غضب آلود بهم انداخت و با حالتی عصبی گفت :
اونم خواهرمه....
منم با یه نگاه معصومانه خیلی با شرمندگی تو چشاش زل زدم و گفتم :
گهه خوردم ...


يه دوست داشتم خيلي سوتي ميداد يه بار كل كل بود سر اينكه كي كچل ميشه و اينا گفتم: تو كچل ميشي
گفت: نه!!
گفتم:داييت كچله؟
گفت:آره
گفتم:بيا ديگه حلال زاده به داييش ميره...
گفت:من كه حلال زاده نيستم

از کنار خیابون میرفتم که یه پسره با ماشینش قدم به قدم دنبالم کرده بود و ولم نمیکرد، عصبانی شدم بهش گفتم میری پی کارت یا زنگ بزنم ۱۱۸ !!!!!! پسره خندش گرفته بود فوری گفت باید زنگ بزنی ۱۱۰ ......


دوستم از رو فضولی گوشی داداشش رو برداشته بود و مسیجهاش رو چک کرده بود یک مسیج از بانک مسکن براش اومده بوده :آیا میدانید چه خبری در راه است؟؟؟ گویا داداشش هم جواب داده بود : سلام،نه نمیدانم !



با چند تا از دوستام رفته بودیم کوه...
چوسطای راه یه پسره خواست تیکه بندازه گفت:
بخورمتون..
دوستم اومد جوابشو بده که نذاشتیم..
دو دقیقه بعد دوستم گفت خوب شد نذاشتین بگما...
... گفتیم چی مگه میخواستی بگی؟
گفت :
میخواستم بگم آشغال خوری دیگه....
امضای یاسی
[تصویر:  20140316174952_1017704_627334297340215_966572318_n.jpg]
۱۷-۷-۱۳۹۰, ۱۱:۱۱ صبح
یافتن
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد