تبلیغات

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی
#1
تمام اندامش به شدت می لرزید حتی با فشار دندان هایش نمی توانست لرزش محسوس
لبهایش را مهار کند .انعکاس کلمه ی برگشته همچنان در مغزش میپیچید و سرش را به دوران می انداخت.به زحمت بر خود مسلط شد و ارام و لرزان به سوی اتاقش رفت در را گشود و خود را روی تخت انداخت.چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرداو واقعا در اتاقش بود.نه خواب بود و نه خیال و جمله ای که شاید بار ها در شیرین ترین رویاهایش میشنید و لذت می برد اکنون در بیداری ودر عالم واقع می شنید"یعنی واقعا او برگشته بود:" هر چند نمی توانست باور کند ولی حقیقت داشت.او بالاخره برگشته بود ولی چرا حالا؟وایا این بازگشت انگونه که پیش از این ها تصورش را می کرد او را خوش حال می نمود؟مدتها بود که دیگر انتظارش را نمی کشید.شاید درست از اولین روزی که رفته بود
اما اکنون این بازگشت ناگهانی و غیر مترقبه چون زلزله ای ارامش شیرین زندگیش را بار دیگر به ویرانی می کشید و این اغاز فصل جدیدی بود که پایانش نا پیدا بود و مه الود.
خودش را روی تخت مچاله کرد.اعصابش چنان در هم ریخته بود که احساس می کرد فکرش از کار افتاده و مغزش را خوابی عمیق و سنگین ربوده است.به زحمت از جا برخاست و خود را به مقابل پنجره اتاق کشاند.پنجره ای که روز های بسیار در انتظار یک خبر خوش مقابلش می نشست و با ابر های دلگیر اسمان پنجره اشک میریخت.امروز هم باران می بارید و اسمان پنجره پر از ابر های دلگیر و سیاه بود و ذهن اشفته ی او به جای پیشروی در زمان حال به مرور گذشته ها می پرداخت و پلک های خسته اش را روی هم میکشاند.
چشمانش را که گشود باز همان تصویر کهنه و تکراری در اینه جا گرفت.
چقدر دلش میخواست به جای این تصویر کهنه که سال ها از تکرار ان در اینه می گذشت تصویر چهره دیگری در قلب ارام و صاف اینه جا می گرفت.چهره ای لبخندی بر لب نشاطی در چهره و شوری در نگاه داشت.شاید چهره خود او سال ها پیش از این و یا یک چهره تازه.
تصویر در که دراینه از هم گشوده شد چهره اش در هم رفت .می توانست حدس بزند چه کسی وارد اتاق خواهد شد ولحظه ای بعد تصویر پدر با همان قامت متوسط و چهره همیشه نگران در حالی که با انگشت مو های سپیدش را مرتب می کرد در کنار تصویر او در دل اینه جا خوش کرد.لحظه ای سکوت برقرار شد .گویا پدر برای تسلط بر خود به این سکوت نیاز داشت.سپس در حالی که سعی می کرد کاملا خوددار باشد در اینه نگاهی به چهره دختر جوان انداخت و گفت:
_هنوز حاضر نشدی بابا؟
دختر جوان پوزخندی زد و بی حوصله پاسخ داد:
- تا چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه.شما برو من خودم میام.
_زود باش دختر...نمیشد امروز یکم زود تر کلاس رو تعظیل می کردی ؟
دختر جوان با حالتی عصبی از جا جست مقابل پدر ایستاد و با خشم گفت:
-نه نمی تونستم زود تر بیام.حالا چی شده؟اسمون به زمین رسیده ما خبر نداریم؟اصلا چرا باید عجله کنم؟این دو تا معلوم نیست چند ساله دارن با هم زدنگی می کنن حالا راه افتادن اومدن این جا واسه ما جشن عروسی راه انداختن که مارو مسخره کنن یا خودشون رو؟
پدر لحظه ای به سیاهی عمیق چشمان دخترش که برق خشم گیرایی عجیبی به انها بخشیده بود نگریست و با ان که می دانست حق با اوست قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد:
_ تو حق نداری راجع به عموت این طوری حرف بزنی کیمیا.
- مگه دروغ میگم؟
_ هر حرف راستی رو باید هورا کشید؟حالا بحث رو کنار بذار و زود تر حاضر شو.بعد از این همه گوشه نشینی حالام که بالاخره از لاکت بیرون اومدی نمی خوام مردم فکر کنن...

کیمیا با عصبانیت حرف پدر را قطع کرد و گفت:نه...اصلا ...منم نمی خوام...البته که نمی خوام مردم بگن از وقتی که شوهرش ولش کرده رفته سراغ یه دختر بلوند امریکایی
داره دق می کنه ...نمی خوام فکر کننن از وقتی شوهرم هر جا نشسته علنی گفته که از اولم منو نمی خواسته و به زور پدرش با من ازدواج کرده منزوی شدم...می فهمی پدر؟
من خوب می دونم که شما ابرو دارید و نمی خواید تو جنگی که با پدر اردلان به راه انداختید بازنده باشید.شما می خواید من بزنم برقصم و هورا بکشم که خوشحالم زندگیم بر باد رفته .خوشحالم از شادی تو پوست خودم نمی گنجم که کلمه مبارک مطلقه کنار اسمم نشسته و تو این جامعه ی لعنتی همه جا جای منه.شادم از این که توی این چند ماه جرات نکردم حتی با پسر باغبون خونه مون سلام و علیک کنم...چرا دست از سرم بر نمی دارید؟از جون من چی می خواین ؟ یعنی چی مونده که بخواین؟یه روزی روی من معامله کردین و مجبور شدم با پسری ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و فرداش گفتین معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگی ما هم باید به هم بخوره تا تقاص کار شما رو پس بدیم...حالا دیگه چی میگین پدر عزیزم؟چرا نمی ذارین با درد خودم بسوزم و بسازم و بمیرم؟
درست زمانی که اخرین فریاد کیمیا در اتاق پیچید یک بار دیگر در باز شد و زنی سراسیمه خود را داخل اتاق انداخت و گفت:
- باز اشوب به پا کردی کمال؟خدا ازت نگذره.چرا دست از سر این بچه بر نمی داری؟
پدر دستپاچه پاسخ داد:
_ به جون خودت...به جون خودش من چیزی نگفتم اختر.نمی دونم چرا یه دفه عصبانی شد.
اختر چشم غره ای به شوهرش رفت به سوی کیمیا دوید و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد دلسوزانه گفت:
- چیه مادر ؟چرا گریه می کنی؟مثلا اومدی عروسی ها.این طوری که فریاد می کشی صدات میره پایینوکیمیا گوشه چشمانش را با دستمال خشک کرد وپاسخی نداد.مادر نگاه پررنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت:
-زود باش مادر جون اماده شو.الان عروس رو میارن...بیا پایین ببین چه خبره.جوونا دارن خودشونو خفه می کنن .فقط تو تک و تنها نشستی این بالا و غصه می خوری... همه سراغت رو می گیرن.
کیمیا بغضش را به زحمت فرو داد و بریده بریده گفت:
-می دونم ...می دونم ...الان میام.
بعد دوباره جلوی اینه نشست و در ان مادرش را دید که با عصبانیت با پدر نجوا می کرد.پدر سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد.وقتی حرف های مادر تمام شدهر دو اهسته از اتاق خارج شدند.کیمیا باز به تصویر خود در اینه نگاه کرد و پوزخندی زود گفت:گل بود به سبزه نیز اراسته شد .فقط این گریه لعنتی رو این صورت مات و رنگ پریده کم داشت تا همه فکر کنن روحم رو احضار کردن.
بعد با بی میلی کیف لوازم ارایشش را روی میز خالی نمود و سعی کرد با وسایل ارایش
رنگ و جلای تازه ای به چهره بدهد.وقتی کارش تمام شد دوباره نگاهی خریدارانه به صورتش کرد و لبخندی از سر رضایت زد و در حال برخاستن زمزمه کرد:خدا بیمارزه پدر اونی که رنگ و روغن رو اختراع کرد.
و بعد از اتاق خارج شد .روی اولین پله که ایستاد ارزو کرد که این جشن کذایی هر چه زود تر خاتمه یابد.بعد به ناچار پله ها را طی کرد و به سمت حیاط بزرگ خانه ی مادر بزرگ به راه افتاد.حق با مادر بود.بچه ها حسابی سر و صدا راه انداخته بودند و این به نظر کیمیا خیلی بی معنی و مسخره می امد.وقتی به جمع نزدیک شد اولین کسی که به استقبالش امد مادر بود و بعد از او عمه و زن عمو ها و دیگر اعضای فامیل که با نگاه های موشکافانه حلاجی اش می کردند.
کیمیا از نگاه هایشان احساس تنفر می کرد.گویا ان ها منتظر بودند بعد از متارکه ظاهرش هم تغییر کرده باشد.شاید روی سرش دنبال شاخ و کنار پاهایش دنبال یک دم بلند و به جای کفش هایش منتظر سم بودند.از این تصور لبخند تمسخر امیزی لبانش را گشود و در حالی که سعی می کرد خود را کاملا بی تفاوت نشان دهد همراه دختر عمو هایش و به اصرار ان ها به سوی میز جوان ها رفت.در همان حال فتانه دختر عمویش با همان شیطنت همیشگی کنار گوشش زمزمه کرد:
کیمیا با من بیا تا یه چیز جالب بهت نشون بدم.
کیمیا با تعجب به چشمان او که از شیطنت برق می زدد نگاه کرد و گفت:
- یه چیز جالب ؟!مثلا چی؟

_ تنها قوم و خویش عروس خانم که در جشن شرکت فرمودند.

کیمیا خنده اش گرفت اما با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و سوال دیگری نکرد و همراه فتانه به سوی میزی که او اشاره می کرد حرکت کرد.از ان فاصله خشایار و اشکان پسر عموهایش و الهام و امیر عموزاده هایش و دو نفر دیگر را که پشت به نشسته بودند دید.
مو های زیتونی و بلند یکی از ان ها که با حالتی خوش فرم پشت گردنش را پوشانده بود
توجه کیمیا را به خود جلب کرد و حدس زد او باید غریبه ای باشد که فتانه از او حرف می زد.با این حال تا رسیدن به سر میز حرفی نزد.
وقتی نزدیک میز رسیدند همه از جا برخاستند حتی غریبه مو بلند.کیمیا با تک تک ان ها احوال پرسی کرد.وقتی به خشایار رسید او نگاه دلجویانه اش را به کیمیا دوخت و گفت:
_ بابت اون موضوع واقعا متاسفم. هیچ کدوم از ما باور نمی کردیم که...
کیمیا بلافاصله حرف خشایار را قطع کرد و گفت:
- اره می دونم ...از لطفت ممنونم.
خشایار حرف دیگری نزد و کیمیا نگاهش را به مرد غریبه دوخت.او جوانی بود با قد کمی بلند تر از حد معمول و اندامی ورزیده .چشمانی یکدست ابی تیره داشت و نگاهش پر از شیظنت های کودکانه بود که با سنش که شاید 27/28ساله می نمود سنخیتی نداشت.
در همان حال فتانه رو به کیمیا کرد و گفت:
- ایشون هم همون اقایی هستن که داشتم تعریفشون رو می کردم...رابین خواهر زاده زن عمو.
کیمیا با تعجب نگاهی به صلیب طلایی رنگی که با زنجیری پهن و کوتاه به گردن رابین متصل شده بود انداخت و گفت:
- رابین؟اهان همون رابین هود معروف منتهی بدون کلاه و تیر کمون .نه؟

صدای خنده جمع به هوا خاست.رابین هم با بیخیالی جالبی با صدای بلند شروع به خنده کرد.بعد دستش را پیش اورد .کیمیا نگاهی به چشمان درخشان و صورت ظریف و بچه گانه رابین انداخت و در حالیکه خود را عقب می کشید گفت:
- معذرت می خوام.

رابین باز با همان حالت بی تفاوت لبخند ملیحی زد و گفت:

_ نه...من مذرت می خوام.فراموش کرده بودم که شما...

کیمیا لحظه ای به او که حرفش را نیمه کاره گذاشته بود خیره ماند.فارسی را با لهجه انگلیسی و طرز شیرینی صحبت می کرد ولی از این که با به کار بردن کلمه شما خود را از دیگران جدا ساخته بود خنده اش گرفت و زیر لب نجوا کرد:"روشن فکر اروپا رفته...شما"

بعد اهسته روی صندلی نشست ولی هنوز کاملا جا به جا نشده بود که هلهله ی ورود عروس و داماد در گوشش پیچید.با بی میلی از جا برخاست و به در باغ نگاه کرد.
عروس و داماد شانه به شانه هم وارد شدند و کیمیا از همان فاصله تشخیص داده بود که عروس خانم لااقل پانزده سال از داماد مسن تر است.او پیراهن سفید ساده و کوتاهی بر تن داشت به گونه ای که اگر تور روی مو هایش را بر می داشت مسلما هیچ شباهتی به یک عروس نداشت . ولی صورتش را ارایش غلیظی پوشانده بود که کیمیا فکر می کرد باز برای پوشاندن چین و چروک های عروس خانم چهل و چند ساله کافی نبود و با هر خنده عروس خانم هزاران چین و چروک چون
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#2
چاله های عمیق از هر گوشه ی صورتش سر بر می اورد و لب هایش با ان روژ لب سرخ اتشین به پهنای تمام صورتش باز می شد."واقعا سلیقه عمو نادر نادر بود."

وقتی عروس و داماد مقابل میز ان ها قرار گرفتند عمو نادر پیش از همه دست کیمیا را گرفت.او را به سوی خود کشید و رو به همسرش گفت:

_اینم کیمیا برادر زاده بسیار عزیز من ... کیمیا جان همسرم ایزابل .

عروس خانم یکی از همان لبخند های خوفناکش را نثار کیمیا کرد و با لهجه بسیار وحشتناکی گفت:
- خوشوقتم عزیزم .

کیمیا با سر از ان ها تشکر کرد و ارزوی خوشبختی نمود.بعد در حالی که به صحبت های او و بقیه گوش می کرد به نظرش رسید برعکس ان چه پیش از این عمو گفته بود زبان فارسی ایزابل نه تنها خوب نبود بلکه افتضاح هم بود.بیچاره زبان فارسی.

عروس و داماد پس از ان که عروس خانم چندین بار خواهرزاده اش را بوسید از کنار میز ان ها رد شدند .کیمیا اهسته از فتانه پرسید:
-مگه عمو نگفته بود خانمش ایرانیه ...؟مادر بزرگشون ایرانی بوده.
فتانه شانه هایش را بالا انداخت و پا سخ داد:
- چه میدونم .اینا که همه اسماشون خارجیه.
کیمیا زیر چشمی نگاهی به رابین انداخت و گفت:
-اینم که صلیب گردنشه...چه جور مسلمونیه؟!اون موقع که عمو زنگ می زد خونه ما و
بابا مخالفت می کرد می گفت دختره ایرانیه .مسلمونه و از این حرفا .حالا چطور شده؟

_ کیمیا تو راستی حرفای عمو نادر رو باور می کنی؟مگه نگفته بود یه فارسی حرف می زنه که نگو ؟این قدر خوشگله که حساب نداره؟پس کو؟چرا به چشم ما نمیاد؟می دونی به نظر من اگه خواهرزاده اش رو می گرفت خیلی بهتر از خودش بود.

کیمیا با تعجب به فتانه نگاه کرد و گفت:

- خواهرزاده اش دیگه کیه؟
-
فتانه به رابین اشاره کرد و گفت:

_خب این دیگه...ترو خدا نگاش کن عین عروسکه.پسر به این قشنگی دیده بودی؟

کیمیا در حالی که نمی توانست خنده اش را مهار کند گفت:

- خجالت بکش فتانه !حالام دیر نشده عموت که عرضه نداشت شما ها اقدام کنید.

فتانه با چشم به الهام اشاره کرد و گفت:

_ اگه فرصت بدن چشم.

کیمیا باز به خنده افتاد و در همان حال نگاهش با نگاه رابین که بچه ها دسته جمعی سرش ریخته بودند و دستش می انداختند تلاقی کرد .او واقعا بیش تر به پسر بچه ها شباهت داشت تا مردان.نگاهش ساده و بی الایش بود و خنده هایش از ته دل و کودکانه و با شیطنت خاصی از پس همه بچه ها بر می امد.کیمیا با ان که از او خوشش امده بود ولی هر بار که او دوشیزه خانم صدایش می کرد دلش می خواست با مشت به فرق سرش بکوبد.ضمن ان که باید اعتراف می کرد زبان فارسی او واقعا بهتر از خاله اش بود.

ارنج فتانه را که روی پهلو خود حس کرد سرش را به طرف او خم کرد.فتانه اهسته گفت:
_ بیا یه خورده از این اطلاعات بگیریم.
کیمیا خنده ای کرد و پاسخ داد:
- حالا که کار از کار گذشته .اطلاعات به چه دردی می خوره؟

_باشه از هیچی که بهتره .بذار سر از کار این عمو نادر در بیاریم
کیمیا بلخندی زد و گفت :
- عجب شیطونی هستی.خیلی خب بگیریم.
فتانه چشمکی زد و رو به رابین پرسید:
- اقا رابین شما تا حالا ایران اومده بودید؟

رابین کاملا به طرف ان ها برگشت اما به جای ان که به فتانه نگاه کند به کیمیا نگاه کرد.طوری که کیمیا تصور کرد صدای فتانه را با او اشتباه گرفته .اما برعکس تصورش
وقتی رابین لب باز کرد نگاهش را به فتانه دوخت و گفت:
_بله یک بار با دوستام اومدم .
فتانه سری تکان داد و این بار پرسید :
- هیچ شده دلتون برای این جا تنگ بشه؟
رابین لحظه ای با تعجب به فتانه نگاه کرد و گفت:

_باید برای این جا دلتنگی می کردم؟

- خب اره .هر چی باشه ریشه خونواده شما تو این کشوره.

رابین این بار با تعجب بیش تری به فتانه نگاه کرد و پس از لحظه ای مکث که به اعتقاد کیمیا صرف جمله بندی فارسی شد گفت :

_کی یه همچین حرفی زده؟

به جای فتانه الهام پرسید:
- مگه مادر بزرگ شما ایرانی نیست؟
رابین خنده بلندی کرد و بعد چند بار سرش را تکان داد و قاطعانه پاسخ داد:
_نه!

بچه ها با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و فتانه دوباره پرسید:
- جدی میگید؟
_بله کاملا.مادر بزرگ من ایرانی نبود.اما پدر بزرگم مدتی در ایران کار می کرده برای همین هم خاله ایزابل در ایران متولد شده .فقط همین.

خشایار نگاهی به کیمیا کرد و با خنده گفت:
_دختر دایی جان!معنی ایرانی بودن هم فهمیدیم.

کیمیا با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و الهام در حالی که از جا بر می خاست گفت:
- خیلی خب بچه ها حالا که وقت این حرفا نیست.
بعد رو به رابین کرد و ادامه داد:
- خب شاید شما ایرانی نباشین ولی مسلما به رقص ایرانی علاقه دارین ...پس بهتره که بلند شین.
رابین سری تکان داد وبا لبخند گفت:
_ معذرت می خوام خانم .من با رقص فارسی اشنایی ندارم ولی تماشا کردن خوب بلدم.
الهام خنده ای کرد و گفت:
- قبوله ولی بعد نوبت شماست .غیر فارسی هم باشه پذیرفته میشه.
رابین باز لبخند زد و الهام خیلی زود بچه هارا از صندلی هایشان جدا کرد .وقتی به کیمیا رسید نیشخندی زد و گفت :
_بلند شو خانم شما که دیگه ازادی.
کیمیا با خشم نگاهش کرد و پاسخی نداد.خشایار پا درمیانی کرد وگفت:
_ دختر دایی افتخار نمیدی؟
کیمیا نگاهی به خشایار و نگاهی به الهام کرد و گفت:
- من فعلا قصد ندارم ازادیمو جشن بگیرم.
الهام وقیحانه باز گفت:
- ولی من شنیدم اردلان جشن گرفته .اونم تو هیلتون.

کیمیا احساس کرد قلبش در تماس با اهن مذاب به سوزشی دردناک افتاد.با این حال با زحمت بسیار بر خود مسلط شد و پاسخ داد:
- منم گذاشتم برای زمانی که یه زوج خوش قیافه فرانسوی پیدا کردم.
خشایار با تعجب به کیمیا نگاه کرد ولی او با بی تفاوتی از هردوی انها روی گرداند.اما الهام که ظاهرا دست بردار نبود دوباره گفت:
_ا...پس بیخود نیست که می خوای تشریف ببری سوربن.می خوای ازادانه دنبال الن دلن بگردی.
کیمیا با خشم دندانهایش را به هم سایید ولی قبل از ان که پاسخی بدهد صدای رابین افکارش را در هم ریخت:
_ کی می خواد بره سوربن؟
فتانه بلافاصله پاسخ داد:
- کیمیا خانم.دانشجوی ترم اینده ی دانشگاه سوربن.
رابین چند لحظه ای به کیمیا نگاه کرد.بعد لبخندی پر شیطنت زد و نگاهش را از او گرداند.کیمیا که اصلا متوجه منظور رابین نشده بود با تعجب به او نگاه کرد.ولی او هیچ عکس العمل دیگری از خود نشان نداد
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#3
وقتی بچه ها از میز دور شدند کیمیا جهت صندلی را طوری تغیرر داد که ان ها را نبیند.حالا او رابین و اشکان تنها بودند.رابین خلاف انچه به الهام قول داده بود اصلا تماشاگر خوبی نبود و بی هیچ توجهی به بچه ها با اشکان مشغول به صحبت بود.در همان حال اقای الوند پدر اشکان به میز ان ها نزدیک شد.او با همان نگاه مهربان همیشگی چند جمله ای با کیمیا صحبت کرد و بعد به اشکان گفت:
_بابا پاشو ماشینت رو از سر راه بردار.اقای مرتضوی می خواد بره بیرون کار داره.

اشکان بلافاصله از جا برخاست و با گفتن جمله ی "عذرت می خوام الان برمیگردم"همراه اقای الوند به طرف درباغ رفت .
کیمیا که با رابین تنها مانده بود بلافاصله از جا برخاست و با خود اندیشید "حالا زوده که خاله زنک ها شروع کنن به وراجی"
رابین لحظه ای نگاهش کرد و با لحنی کودکانه پرسید:
_ شما دیگه کجا میرید من تنها میمونم.
کیمیا خنده اش گرفت و پاسخ داد:
- میرم یه تلفن ضروری بزنم.
رابین باز با همان حالت بچه گانه گفت:
_ حالا صبر کن یه نفر بیاد بعد برو.
کیمیا این بار نتوانست خنده اش را مهار کند و در حالی که می خندید بی اختیار نشست و در همان حال گفت:
- خیلی خب مامان میشینم تا تنها نمونی.
رابین لحظه ای متفکرانه به او خیره ماند و بعد گفت:
_ منظورتون از مامان چی بود؟یعنی من مادر شما هستم؟
کیمیا به زحمت خنده اش را فرو داد و گفت:
- نخیر اقا یعنی این که من مادر شما هستم.
این بار رابین با صدای بلند خندید و بعد بی ان که از کیمیا رنجیده باشد پاسخ داد:
_ حالا که این طوره لطفا برای من میوه پوست بکن مادر.
کیمیا با تعجب به او نگاه کرد و پاسخ داد:
- عجب رویی داری بچه امریکایی.
رابین باز هم با صدای بلند خندید و گفت:
_خب پوست نکن.چرا دعوا داری؟امیدوارم سه ترم پشت سر هم تو سوربن مشروط بشی.
کیمیا چشمان گرد شده از تعجبش را به رابین دوخت و گفت:
- تو چی گفتی؟
_هیچی گفتم سه ترم مشروط بشی.
- واقعا که...
_عصبانی نشو حالا چی میخوای بخونی بچه شرقی؟
- چه کار داری؟
_ بازپرسم.
- ما یه اصطلاح بهتری هم داریم.
رابین لحظه ای متفکرانه به کیمیا نگاه کرد و بعد گفت:
_خودم بلدم.ولی بهتر نیست یکم مودب باشی؟
کیمیا بی اختیار لبخند زد و بعد اهسته گفت:
- معذرت می خوام .راستش فکر نمی کردم فارسی تو این قدر خوب باشه.
رابین که حالا باز همان حالت بی تفاوت را به خود گرفته بود گفت:
_خیلی خب.یادم باشه اگه یه روز یه بچه شرقی رو تو غرب دیدم با فحش هایی که معنیشون رو نمی دونه ازش پذیرایی کنم.

کیمیا باز خندید و گفت:
- گفتم که معذرت می خوام...در ضمن بناست شیمی بخونم .

رابین سری تکان داد و پاسخی نداد و کیمیا از زیر چشم نگاهی به ابی دریایی چشمان او کرد و بی اختیار لبخندی تحسین امیز زد .در همان لحظه صدای رابین به گوشش خورد که گفت:
_ dous fracais pavlez? (بلدید فرانسه حرف بزنید؟)
کیمیا لحظه ای حیرت زده به او نگاه کرد و بعد گفت:
- اهان فرانسه .اره کلاس میرم.
بعد دوباره با تعجب به رابین نگاه کرد و گفت:
- شما فرانسه بلدید؟
رابین لبخند پر شیطنتی زد و پاسخ داد:
_ نه چندان.
کیمیا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- ما که بالاخره نفهمیدیم شما ها کجایی هستیدعمو میگه ایرانی.خودت فرانسه حرف می زنی.خاله ات که جدید ترین نوع زبان فارسی رو حرف میزنه .ما که راستی راستی گیج شدیم.
رابین لبخندی زد و گفت:
_چیه مرموزیم؟می ترسی؟یا شاید هم فارسی حرف زدن ما ناراحتتون کرده؟

- فارسی شما که نه.ولی خاله تون روح همه ادبا و شعرای ایرانی رو از حافظ و سعدی گرفته تا پروین و بهار اشفته می کنه.
رابین خنده ی بلندی سر داد و گفت:
_شما خیلی رک و راحت حرف میزنید .من از جانب خاله به خاطر لهجه افتضاحش از شما معذرت می خوام.تازه خبر ندارید قبل از این مراسم من و عموی شما کلی باهاش تمرین کردیم تا این چهار تا کلمه فارسی رو یاد گرفته .بی استعداده .چه کار کنیم؟
کیمیا سری تکان داد و در همان لحظه چشمش به الهام افتاد که غضب الود به سوی ان ها می امد.لبخندی زد و از جا برخاست.رابین با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
_راستی این که می پرسید اهل کجا هستیم خودم هم درست نمیدونم.ولی شناسنامه میگه متولد بالتیمور هستم.
کیمیا در حالی سعی می کرد بحثش را با رابین قبل از رسیدن الهام تمام کند گفت:
- ممنون.
رابین متعجب نگاهش کرد و پرسید :
_بابت چی؟
کیمیا که تمام حواسش متوجه الهام که چند قدمی بیس تر با او فاصله نداشت بود سرسری گفت:
- همون چیزی که گفتی دیگه.
رابین جهت نگاه کیمیا را دنبال کرد و با خنده معنی داری گفت:
_نترس.انقدر رقصیده که نفس نداره.
کیمیا بی اختیار دوباره نشست و گفت:
- منظورت چیه؟
رابین مو های قشنگ زیتونی رنگش را در هوا تکان داد و گفت:
_هیچی یعنی این که فعلا جنگ فیزیکی صورت نمی گیره.
کیمیا که از تیزهوشی رابین حیرت کرده بود بی اختیار به رویش لبخند زد.رابین یکی از ابروهایش را به زیبایی بالا انداخت و در حالی که زیبا ترین نگاه هایش را پیشکش کیمیا می کرد پرسید:
- شما خندیدن هم بلدید؟
رسیدن الهام به کنار میز فرصت پاسخ را از کیمیا سلب کرد و او ترجیح داد سکوت کند.الهام همان طور ایستاده نفس زنان گفت:
- مزاحم که نیستم؟
به جای کیمیا رابین پاسخ داد:
_از نظر من که زیاد نه.
الهام طعنه رابین را نشنیده گرفت و صندلی کنار او را اشغال کرد.کیمیا که در رفتن مردد بود همچنان بر جای نشست.الهام لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:
-خب نظرتون راجع به هنر ایرانی چیه؟
رابین چشمکی به کیمیا زد و گفت:
_عالی بود خانم.واقعا عالی !
الهام نگاه معنا داری به کیمیا کرد و به طعنه گفت:
- البته هنر مند تر از منم این جا هست.منتهی امروز نمی دونم چرا حوصله اش رو نداره.
کیمیا به الهام چشم غره ای رفت ولی رابین با نگاهی تحسین امیز به کیمیا لبخند زد و گفت:
_ فکر می کنم این دیگه از بد شانسی ماست.
کیمیا با عصبانیت پاسخ داد:
- جای شما بودم هر چرندی رو که میشنیدم باور نمی کردم.
رابین متواضعانه لبخندی زد و پاسخ داد:
_ هر چی شما بگید.اگه اصرار دارید باور نکنم خب نمی کنم.چرا دیگه عصبانی میشید؟
کیمیا که سعی می کرد بر خود مسلط شود لبخندیزد و پاسخ داد:
- نه عصبانی نیستم.
به جای رابین الهام که از برخورد رابین با کیمیا هم شاکی بود پاسخ داد:
- میدونی رابین خان.. دخترعموی من تازگی ها خیلی بد اخلاق شده.البته نه با همه...تا جایی که من میدونم امشب هم به این مجلس زورکی اومده.از وقتی پذیرش دانشگاه رو گرفته خیلی کلاسش رفته بالا.دیگه هیچ کس رو تحویل نمی گیره.

کیمیا با عصبانیت به الهام نگاه کرد ولی او بی اعتنا ادامه داد:
- عمو جان میگه کیمیا می خواد بره نتردام راهبه بشه.
رابین با تعجب به کیمیا نگاه کرد و گفت:
_مگه شما هم راهبه میشید؟
قبل از ان که کیمیا پاسخی بدهد الهام گفت:
- نه به اون نحو که شما فکر می کنید.منظورم اینه که می خواد ترک دنیا کنه.شما باورتون میشه اونم تو یه کشور ازاد بدون مزاحم....
کیمیا که تحملش را از دست داده بود با عصبانیت تقریبا فریاد کشید:
- ساکت شو.به تو هیچ ربطی نداره که من می خوام چه کار کنم.من برای خودم زندگی می کنم.
و بعد از جا بلند شد.الهام خنده ای کرد و گفت:
- چی شده؟چرا عصبانی شدی؟باهات شوخی کردم.بی جنبه واقعا که...میدونی کیمیا بهت برنخوره ولی با این اخلاقی که تو داری اگه منم جای اردلان بودم همون کاری رو می کردم که اون کرد.

بغض راه گلوی کیمیا را سد کرد.نگاهش را هاله ای از غمدر خود گرفت و بی انکه پاسخی بدهد از میز انها دور شد.


*******

- گوش کن کاوه جان !تو بهتره برای زندگی خودت تصمیم بگیری و به دیگران هم کاری نداشته باشی.من به اندازه کافی برای خانواده ام فداکاری کردم.بهتره به جای نصیحت کردن من دست اون شازده خانوم رو بگیری و سری به خانوادت بزنی.تو اگه واقعا تا این حد نگران اونا هستی احداقل نه سالی یکبار دوسال یکبار بهشون سر بزن .

_من این جا گرفتارم دختر.تو که اون جا هستی ولشون نکن برو.تو نمی دونی مادر و پدرمون چقدر ناراحتن.حق هم دارن اگه تو بری حسابی تنها میشن.

- خب این که مشکل بزرگی نیست اقا.تا حالا من پیششون بودم حالا تو بیا.

_این چه حرفیه؟خودت بهتر میدونی که من نمی تونم بیام.من این جا خونه زندگی دارم.تو که بی خود و بی جهت می خوای خودت رو اواره کنی این کار رو نکن.تو چطور می خوای چند سال تک و تنها تو یه مملکت غریب زندگی کنی؟اصلا رفتن تو به فرانسه درست نیست.من اگه جای پدر بودم هیچ وقت این اجازه رو بهت نمی دادم.

کیمیا با عصبانیت فریاد کشید:
- اولا من از کسی اجازه نگرفتم که بخواد بده یا نده.ثانیا چطور واسه خودت خوب بود واسه من ایراد داره.

_تو چرا نمیفهمی؟واسه من این چیزا عیب نیست.من مردم ولی تو یه زنی.اونم یه زن مطلقه.

چشمان کیمیا برای لحظه ای سیاهی رفت.بالاخره از ان چه می ترسید به سرش امد و این جمله شوم را شنید.چقدر شکیبایی کرده بود که این جمله را نشنود.ولی حالا...لرزش محسوسی لب هایش را به حرکت در اورد و نگاهش رنگی از غم به خود گرفت.تمام خشمش را در صدایش جمع کرد و بر سر برادرش فریاد کشید:
- لطفا خفه شو ! لازم نکرده برای من تصمیم بگیری.مردی به جنسیت نیست به غیرته که تو نداری.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#4
صدای کاوه از ان سوی خط بلند شد:
_چرا عصبانی میشی خواهر؟من...من که منظوری نداشتم.برای خودت میگم.فردا مردم برات هزار جور حرف در میارن.میگن ازاد شد رفت پی عیاشی...
کیمیا با عصبانیت سخن کاوه را قطع کرد و فریاد کشید:
- گفتم خفه شو.
و بعد گوشی را محکم روی دستگاه کوبید.سعی کرد بغضش را مهار کند.خودش را روی میز تلفن رها کرد و چشمانش را محکم به روی هم فشرد.در همان حال صدای باز شدن در را شنید
اما حوصله باز کردن چشم هایش را نداشت.از صدای پاها ورود مادرش را تشخیص داد ولی باز هم بی صدا به همان حال باقی ماند.صدای گام های مادر لحظه به لحظه نزدیک تر میشد و بالاخره دست های نوازشگر او را روی مو هایش احساس کرد.چشم های پر از اشکش را لحظه ای از هم گشود.نگاهش را به مادر دوخت و اهسته زمزمه کرد:
- مادر یعنی من واقعا یه زن مطلقه هستم؟
مادر او را در اغوش کشید و پاسخ داد:
_به حرف های کاوه گوش نکن.اون عقل درست و حسابی نداره.تو نباید از دستش ناراحت بشی.
کیمیا نگاه پر درد مادر را که دید به زحمت لبخندی زد و گفت:
- ولی حق با اونه مادر.کاوه همون حرفایی رو زد که همه پشت سرم میزنن.حتی گاهی جلوی روم هم با گوشه کنایه می گن.مادر چرا باید سرنوشت من این طوری بشه؟

اختر خانم به زحمت بغضش را فرو داد و با لبخندی اندوهناک پاسخ داد:
_نگران نباش عزیزم.همه چیز درست میشه.من اطمینان دارم.فقط باید یه کم حوصله کنی .وقتی از این جا بری کم کم همه چیز یادت میره.تو دختر مقاومی هستی این طور نیست؟من مطمئنم که این مشکلات کوچیک هیچ وقت نمی تونه شیر زنه منو از پا در بیاره.بهم بگو دخترم...بگو که من درست می گم.بگو که تو می تونی از پس مشکلات بر بیای.

کیمیا لحظه ای به چشمان نگران و منتظر مادر خیره ماند و بعد گفت:
- اره مادر مطمئن باشید.حق با شماست.به زودی همه چیز درست میشه.هیچ کس نمیتونه گریه منو ببینه.
اختر خانم لبخندی از روی رضایت زد و گفت:
_افرین دخترم تو باعث افتخار من هستی.
کیمیا غصه دار پرسید:
- مادر از این که می خوام ترکت کنم از من دلخوری؟

_نه عزیزم.تو اون کاری رو بکن که فکر می کنی درسته.اصلا هم به این چیزا فکر نکن.من و پدرت به نبودن تو هم مثل نبودن کاوه عادت می کنیم.من به انتظار اون روز که دخترم خانم مهندس بشه و برگرده و دهن همه حرف مفت زنهای فامیل رو ببنده جلوی همین پنجره میشینم و منتظر می مونم تا ببینم دخترم کی چمدون به دست با یه مدرک مهندسی با درجه عالی تو این کوچه دوباره پیداش میشه.

کیمیا چند لحظه ای به مادر خیره ماند و بعد اهسته زمزمه کرد:
- مطمئن باشید مادر .مادر قول میدم شما رو به ارزوتون برسونم و سربلندتون کنم.
مادر باز دستی به مو های دخترش کشید و گفت:
_من به تو اطمینان دارم عزیزم.ولی تو هم باید من و پدرت رو ببخشی.ما ندونسته ونا خواسته زندگی تو رو سیاه کردیم.باور کن دخترم که هیچ کدوم از ما نمی خواستیم که این اتفاق پیش بیاد و حالا که داری از این جا میری دلم میخواد یه زندگی تازه رو شروع کنی.بدون عذاب و ناراحتی چیز هایی که این جا داشتی و از دست دادی....تو که ما رو می بخشی نه؟

کیمیا به نشانه تایید سر تکان داد و مادر دو باره گفت:
_افرین عزیز دلم.اینم یادت باشه که پدرت به هر حال یع پدره.هر چند که درمورد زندگی تو مرتکب اشتباه بزرگی شد و شاید برای همینم هست که این بار در مقابلت سکوت کرده تا اون کاری رو که به نظرت درست میاد انجام بدی.رفتن تو برای من و پدرت اسون نیست.مات ارزو داشتیم که تو این جا در نزدیکی ما زندگی کنی و ما شادی در اغوش کشیدن نوه هامون رو حتی برای یک بار هم که شده تو زندگی احساس کنیم .ولی ظاهرا سرنوشت خواب های دیگه ای برای ما دیده.ما هم قصد کردیم تسلیم اون چیزی که پیش میاد بشیم.دختر قشنگم ! دعای خیر من و پدرت همیشه با توئه و همین برای موفقیت تو کافیه فقط سعی کن عاقل باشی و خودت رو خیلی عذاب ندی .مطمئن باش ما همه ترو دوست داریم خیلی بیش تر از همیشه.
ما به روح بزرگ تو وقدرت تحملت افتخار می کنیم.حتی کاوه هم در مورد تو همین نظر رو داره.تو پیروز این میدون هستی من بهت قول میدم.

کیمیا ناباورانه به مادر نگاه کرد ولی دلش نیامد با او مخالفت کند.لبخندی زد و گفت:
- من تمام سعی ام رو می کنم.
_ افرین دخترم.دلم می خواد کاری کنی که اردلان و خونوادش به خاطر از دست دادن گوهری مثل تو تا اخر عمر حسرت بخورن. دلم می خواد همه بفهمن دختر من یه شیرزن واقعیه.

کیمیا دلسوزانه اشک های مادر را پاک کرد و در دل گفت:"بیچاره مادر! چقدر به خاطر من باید اشک بریزه"و بعد سعی کرد حالتی بی تفاوت و شاد به خود بگیرد و در همان حال گفت:
- خانم ببخشید.میگن رسم نیست پشت سر مسافر گریه کنی شگون نداره.
مادر بار دیگر کیمیا را در اغوش کشید و گفت:
_ مادر فدای این مسافر چشم سیاه.
کیمیا لبخندی زد و از جا برخاست.مادر گفت:
_ من که هر چی به ذهنم می رسید چپوندم تو چمدونای تو.خودت چیز دیگه ای تو نظرت نیست؟
- نه مادر جون.باور کن اون جا قحطی نیومده.همه چیز هست.
_میدونم هست ولی به خوبی این جا نیست.
- باشه دست شما درد نکنه .ولی ترو خدا خیلی خودتون رو به زحمت نندازین.
_ نه مادر جون.چه زحمتی؟واسه تو نکنم واسه کی بکنم؟من که غیر از تو کسی رو ندارم.

کیمیا نگاهی به اسمان ابری چشمان مادر کرد و گفت:
- ترو خدا دوباره شروع نکن مامان.کم کم داری از رفتن پشیمونم می کنی ها.
اختر خانم به زحمت خنده ای کرد و پاسخ داد:
_بی خود می کنی.تو باید بری و با یه دنیا افتخار برگردی.

کیمیا نزدیک مادر امد با خنده گفت:
- به شرط این که شما این قدر بی تابی نکنی.ا
اختر خانم به سختی بغضش را فروخورد و گفت:
_من و بی تابی؟حرفا میزنی کیمیا ها؟خانم مهندس! من که گفتم کلی به رفتن تو امید بستم پس دیگه از این حرفا نزن.این فکر ها رو هم دور بریز.

کیمیا لحظه ای به چشمان مادر خیره شد و با خود اندیشید"چشمان همه ی مادر ها وقتی دروغ می گویند این حالت را به خود می گیرند."
مادر که خیره خیره به کیمیا نگاه می کرد با نعجب پرسید:
_چیه چرا این جوری منو نگاه می کنی؟
- علت خاصی نداره.فقط می خوام سیر نگاهتون کنم.ایرادی داره؟
مادر در حالی که از جا بر می خواست لبخندی زد وگفت:
_ایرادی نداره دختر کوچولوی احساساتی.
کیمیا به طرف مادر برگشت.لبخندی زد وگفت:
- بهم قول بدید وقتی من این جا نیستم خیلی خودتون رو اذیت نکنید.باشه؟
_باشه عزیزم.ولی در مقابل دلم می خواد تو هم به من قول بدی که مواظب خودت باشی.
- منم قول میدم مادر جون.شما اصلا نگران نباشید.

مادر برای پنهان کردن اشک هایش از کیمیا روی گرداند و به سوی در اتاق رفت و د رهمان حال گفت:
_زرشک و زعفرون و سبزی خشک برات گذاشتم.چهار مغز هم یه کیسه برات پر کردم ولی نبات یادم رفته.برم بذارم نکنه اون جا سردیت بشه.

کیمیا در حالی که خروج مادر رو نگاه می کرد با صدای بلند خندید و گفت:
این همه سال توی تهرون سردیم نشده.حالا حتما اون جا سردیم میشه.
مادر از بیرون در با صدای بلند پاسخ داد:
_ کار از محکم کاری عیب نمی کنه.

و در همان حال اندیشید این بدترین زمانی است که ممکن است دختری خانواده اش را ترک کند.از متارکه پرجنجال او و شوهرش فقط چند ماه می گشذت و مادر احساس می کرد دختر جوانش هنوز به پرستاری روحی و جسمی نیاز دارد.با این حال بی هیچ اعتراضی صبورانه خود را به دست بیرحم تقدیر سپرده بود...
تا ان جا که به یاد داشت واژه مسافر همیشه در ذهنش بازتاب غریبی ایجاد می کرد ولی اکنون که به خودش اطلاق می کند معنای تازه تری می یافت .او اکنون مسافر راهی ناشناخته بود و سفر برایش معنایی جز گریز نداشت.گرچه نمی دانست از چه کسی یا چه چیزی می گریزد
ولی خوب می دانست که توان گریز از خود را ندارد.چشمانش با برق ستارگان اسمان پر ستاره ان شب پیوند خورده بود و نگاهش لحظه ای از ان جدا نمی شد.در وجودش غوغایی بر پا بود.غوغایی که ظاهر رنگ پریده و مضطربش حتی یک هزارم ان هم نبود.دست هایش را در هم قلاب کرد و باز همان احساس عجیب دلهوره چون خوره به وجودش یورش برد.به زحمت نگاهش را از اسمان گرفت وبه چهره ساکت و غمگین مادر دوخت .لبخند تلخی زد وگفت:
- چرا ساکتین ؟نصیحتاتون ته کشیده؟دیگه سفارشی چیزی ندارین؟
مادر با تمام وجود سعی کرد لبخند بزند و بعد اهسته گفت:
_چرا مادر یه دریا حرف دارم.فقط نمی دونم چه جوری بگم.
و بعد دستش را دور گردن دختر انداخت او را به سوی خود کشید و به سینه فشرد و در حالی که سعی می کرد بغضش را پنهان سازد در گوش او زمزمه کرد:
_ خیلی زود همه چیز برات عاد ی میشه.گذشته های تلخ رو فراموش می کنی.تا چشم رو هم بذاری درست تموم شده و برگشتی ایران.
و بعد چانه کیمیا را بالا کشید و در حالی که پوستش را نوازش می داد گفت:
_ تو که بر می گردی مگه نه؟
کیمیا چشمان اشکالودش را به مادر دوخت.چند بار پیاپی سرش را تکان داد و گفت:
- معلومه که بر می گردم.
پدر از داخل اینه نگاهی به مادر و دختر کرد و در حالی که سعی می کرد لحنی عادی به صدایش بدهد گفت:
_ اگه مشکلی برات پیش اومد بهمون زنگ بزن.حواست باشه ادرس اقای توکلی رو گم نکنی ها.توکلی از دوستای خیلی خوب منه.هر کاری اتز دستش بر بیاد برات انجام میده .هر وقت هم که تونستی بیا و بهمون سر بزن.فکر هزینه رفت و امدت هم نباش.
کیمیا در اینه نگاه غم الود پدر را دید.لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:
- خیالتون راحت باشه که من از شما فرار نمی کنم.میرم که درس بخونم.هر وقت هم که تونستم بهتون سر می زنم.
کمال نگاهی از سر تاباوری به دخترش کرد و گفت:
_ ما فقط خوشبختی تو رو می خوایم .گرچه تو بعد از اشتباه بزرگی که من در مورد ازدواجت با اردلان مرتکب شدم دیگه به من به چشم یه پدر نگاه نمی کنی ولی برای من تو هنوز دختر گلم هستی.یکی یه دونه و عزیز.
کیمیا پاسخی نداد ولی لحظه ای بعد صدای گریه پدر در فضای بسته ماشین پیچید.
کیمیا دستش را روی شانه او گذاشت و در حالی که شانه اش را می فشرد گفت:
- ترو خدا گریه نکن بابا.
_نه دخترم.اجازه بده گریه کنم.چندین ماهه که این بغض لعنتی تو گلوم مونده.حالا بذار به بهونه رفتن تو هم که شده عقده هامو خالی کنم.
کیمیا اهسته گفت:
- من از شما دلخور نیستم.
کمال در میان گریه به تلخی لبخند زد و گفت:
_ میدونم دخترم.روح تو بزرگ تر از اونه که نبخشی ولی من هرگز خودمو نمی بخشم.چطور می تونم فراموش کنم که زندگی تنها دخترم رو با ندونم کاری تباه کردم.
کیمیا لبخندی از سر بی تفاوتی زد و پاسخ داد:
- این چه حرفیه ؟منتو اون زندگی چیزی نداشتم که از دست بدم.الان هم میرم که یه زندگی تازه رو بسازم.مسبب بدبختی منم هیچ کس نیست جز تقدیر شومم.من هیچ گله ای از هیچ کس ندارم.نه از اردلان نه از شما و نه از هیچ کس دیگه.
لحظه ای سکوت برقرار شد .کیمیا برای این که جو خشک حاکم بر جمع را بشکند لبخندی زد و گفت:
- فکر نمی کنم اگه رئیس جمهور بخواد بره یه کشور دیگه این قدر مشایعت کننده داشته باشه که من دارم.تقریبا همه فامیل اومدن حتی اونایی که چشم دیدن منو ندارن.
مادر خنده ای کرد و پاسخ داد:
_ کور شه هر کی که چشم نداره دختر منو ببینه.
کیمیا خنده بلندی کرد و گفت:
- مادر از این نفرین ها نکن وگرنه برای برگشتنم نیمی از فامیل با عصای سفید میان فرودگاه.
این بار کمال هم با صدای بلند خندید و گفت:
_اینم فرودگاه.

باز سایه هایی از وحشت و اضطرابچشمان مادر را تیره کرد و با صدای لرزان گفت:
_چقدر زود رسیدیم.
- چیه مامان جون؟امید وار بودی دو سه سال تو راه باشیم؟
لحظه ای وحشت و مهر مادری در هم امیخت و اختر نگران و مضطرب بی اختیار پرسید:
_یعنی حالا واقعا تو باید بری؟
همسر و دخترش با تعجب به او نگاه کردند.کمال بلافاصله گفت:
_اختر این حرفا چیه می زنی؟الان که وقت این حرفا نیست.باز شروع کردی؟
مادر که از گفته خود پشیمان شده بود دستپاچه پاسخ داد:
- نه من منظوری نداشتم .همین طور ی گفتم از دهنم پرید.
کیمیا با لبخندی کلام مادر را قطع کرد و گفت:
- عیبی نداره مادر جون.خودت رو ناراحت نکن.
اختر باز با پشیمانی به کیمیا نگاه کرد و دوباره گفت:
_ تا رسیدی اگه سرد بود لباس گرم بپوش.
- چشم مادر جون.با این دفعه شد هزار و صد و بیست و پنج مرتبه.چقدر می گین؟
کمال در حالی داخل پارکینگ فرودگاه می پیچید باخنده گفت:
_ می ترسه یادت بره بابا .هی تاکید می کنه.
- خب من میگم شاید
-- بله مادر جون . می دونم.شما می گید شاید هوا سرد باشه من باید لباس گرم بپوشم .باور کنید می فهمم.
هر سه نفر به خنده افتادند و اختر خانم در حالی که به کیمیا چشم غره می رفت گفت:
_اتیش پاره ور نپریده! حالا دیگه منو مسخره می کنی؟
کیمیا همان طور که می خندید بریده بریده پاسخ داد:
- من غلط کنم شما رو مسخره کنم.

پدر ماشین را خاموش کرد و به طرف کیمیا برگشت و برای لحظه ای به چشمان او خیره شد.کیمیا سرش را پایین انداخت و بدون مکث در ماشین را باز کرد و خارج شد و کنار ماشین منتظر خروج ماد روپدرش ایستاد.در همان لحظه پسر عمه هایش از کنار ان ها رد شدند.اشکان چند بوق ممتد زد و خشایار سرش را از پنجره بیرون اورد و با صدای بلند گفت:
_ زنده باد شاهزاده خانم کیمیا!
کیمیا لبخندی زد و دست تکان داد.اشکان با یک ماشین فاصله از پدر توقف کرد.بعد از ان عمو و احسان خان شوهر خاله ستاره ماشین های خود را پارک کردند و چند لحظه بعد حلقه فامیل وجود مضطرب کیما را چون نگینی در بر گرفت.خشایار و اشکا ن چمدان هایش را روی زمین می کشیدند و امید کیف دستی و ساکش را حمل می کرد.فتانه دسته گلی در دست در کنارش قدم بر می داشت و هر بار که به او نگاه می کرد چشمانش پر اشک می شد و کیمیا را به خنده می انداخت.هیچ وقت فکر نمی کرد که فتانه تا این حد به او علاقه داشته باشد.

وقتی وارد سالن انتظار شدند دیگر زمان چندانی تا ساعت پرواز کیمیا باقی نمانده بود و همه اخرین صحبت هایشان را با عجله به گوشش میخواندند.
_ببین کیمیا برای من فقط عطر های بدون الکل بیار.
کیمیا نگاهی به صورت ظریف و دخترانه اشکن کرد و پاسخداد:
- زنونه یا مردونه؟
اشکان با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:
دو تاش دیگه.حاج خانم هم سهمی داره.
همه خندیدند و این بار اقای الوند با همان وقار و متانت همیشگی نزدیک کیمیا امد دلجویانه گفت:
_ عمو یه وقت غصه نخوری ها.پاریس عروس شهر های دنیاست.مهد هنر و عشق.سعی کن از فرصتی که داری خوب استفاده کنی.تو پاریس به کسی بد نمی گذره.
کیمیا از سر قدر شناسی سری تکان داد و پاسخی نداد و این بار صدای فتانه توجه هاش را جلب کرد:
_ برای من حتما از کریستین دیور خرید کن.
- دیگه فرمایشی نیست؟
_چرا چرا منم هستم.
- بفرمایید خشایار خان.
_برای من هفته ای یه دونه مک دونالد با سس و نوشابه بفرست.
- چشم شکمو .دیگه چی .امید جان تو بگو.
_ دختر عمو جان برای من در اسرع وقت عطر دلن بفرست.
- پس هیچی .من کار دیگه ندارم.از صبح تا شب برم شانزه لیزه برای شما خرید کنم.بابا شما هم بی زحمت هر چی دم دستت هست بفروش فرانک کن بفرست اون ور.من می خوام سوغاتی بخرم.
همه با صدای بلند خندیدند و پدر گفت:
_الهام جان شما چیزی نمی خوای؟
الهام لبخند پر کرشمه ای زد و گفت:
_برای امید عطر دلن برای من الن دلن.
باز صدای خنده جمع برخاست.کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:
- نه بابا.مثل این که توقعات داره میره بالا.تا نفر بعدی رئیس جهور فرانسه رو تقاضا نکرده من برم.
در همین لحظه صدای بلند گو ی سالن انتظار شماره پرواز کیما را اعلام کرد و از مسافرین درخواست کرد برای انجام تشریفات گمرکی به سالن مخصوص مراجعه کنند.در یک لحظه نگاه او با نگاه مادر در هم امیخت و رنگ از چهره هر دو پرید.حالتی خاص به دل کیمیا چنگ انداخت و نگاهش را موجی از التهاب پر کرد.باحالتی وحشت زده به صورت تک ت افراد فامیل نگاه کرد وبا تمام وجود سعی کرد حالتی عادی به خود بگیرد.صدای بلندگو گویا فرمان سکوت به جمع ان ها را داه بود.تنها نگاه ها بود که با هم درامیخته و سخن می گفت.بلخره خشایار سکوت را شکست و گفت:
_چیه همه ساکت شدین؟مگه کجا داره میره؟میره سوربن.دور که نیست همین بغله.چشم به هم بزنی بر می گرده.شما ها دیگه زیادی دارید شلوغش می کنید ها.
کمال دستی به پشت کیمیا زد و گفت:
_راست می گه این که غصه نداره.
کیمیا لبخندی زد و به زحمت بغضش را فرو داد.الهام نگاهی به او کرد وگفت:
_ خوش به حالت کاش من جای تو بودم...بابا از عمو کمال یاد بگیر.
عمو بهرام نگاهی با تحسین به کیمیا کرد وگفت:
_ تو هم هر وقت واسه درس خوندن خواستی بری برو ولی واسه قرتی بازی من پول بده نیستم.
الهام پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- اونایی هم که میرن واسه درس خوندن اسمش درسه.قرتی بازی هاشونم می کنن.

قبل از ان که کیمیا فرصتی برای پاسخ بیابد بلندگو بار دیگر شماره پروازش را اعلام کرد و کیمیا به ناچار اماده خداحافظی شد.پیش از همه مادرش را بوسید.مادر چند لحظه ای او را در اغوش فشرد و به تلخی و با صدای بلند گریه کرد.گریه مادر ان چنان سوزناک بود که اشک زن عمو ها و خاله را هم دراورد.حتی پسر ها هم پنهانی گوشه مرطوب چشمهایشان را پاک می کردند.بعد نوبت پدر شد.کیمیا به زحمت خود را از اغوش مادر بیرون کشید و چشمان خیسش را به شانه های مردانه پدر فشرد.کمال بی هیچ خجالتی با صدای بلند گریه می کرد.پس از پدر عمو نادر کیمیا را در اغوش کشید و باز هم صدای گریه بلند شد.کیمیا کمی خود را عقب کشید و گفت:
- گوش کنید.نگفتم نیاید فرودگاه؟از خدافظی اشک الود هیچ خوشم نمیاد.دلم نمی خواد وقتی خاطره امروز رو تو ذهنم مرور می کنم یاد اشک های شما بیفتم .ترو خدا بخندید.همه با سرعت اشک هایشان پاک و سعی کردند لبخند بزنند.کیمیا به طرف عمو بهرام رفت با او و سپس عمه ملیحه خداحافظی کرد.بعد از ان نوبت خاله و زن عمو ها رسید.سپس چند لحظه ای روبه روی اقا ی الوند و احسان ایستاد و با انها نیز خدافظی کرد و بعد نوبت به جوان ها رسید.ان ها دور کیمیا حلقه زدند.فتانه با وجود توصیه های کیمیا خود را به اغوش او انداخت و با صدای بلند گریه کرد.کیمیا در حالی که او را اهسته نوازش می کرد گفت:
- اروم باش فتانه جون.خواهش می کنم.
فتانه در میان گریه بریده بریده گفت :
_دلم برات خیلی تنگ میشه.
کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:
- منم دلم براتون تنگ میشه.برای همتون.

و بعد با پسر عمو ها و پسر عمه ها و بقیه خداحافظی کرد وبه سوی سالن کنترل بلیط حرکت کرد.خشایار هر دو چمدان را به دست گرفت و ساک دستی کیمیا را روی شانه انداخت.کیمیا تشکر کنان گفت:
خودم می برم.
خشایار لبخندی زد گفت:
_ نترس انعام نمی خوام .
و تا محل تحویل چمدان ها همراهش رفت.بقیه مراحل کار در سکوت انجام شد.وقتی خشایار به طرف بقیه برگشت کیمیا به سوی او روی برگرداند و برایش دست تکان داد و بعد از راهروی شیشه ای خارج شد و داخل ناشین حمل مسافرین گردیدو برای ان که کسی اشک هایش را نبیند پلک هایش را محکم بست و زمانی که چشم باز کرد جلوی پلکان هواپیما بود.
ناگهان به شدت احساس دلتنگی کرد..تمام اشتیاقش برای سفر در یک لحظه از بین رفت و احساس پشیمانی کرد.اصلا او چرا باید می رفت؟دلش می خواست دوان دوان به سوی خانواده اش باز گردد.باز با تردید به پلکان هواپیما نگاه کرد.صدای مردی که پشت سرش ایستاده بود رشته افکارش را از اهم گسیخت:
_ بفرمایید خانم.
کیمیا شتاب زده نگاهی به صورت تازه اصلاح شده و گوشتی مرد انداخت و پاسخ داد:
- معذرت می خوام .الان.
و بعد به ناچارو با بی میلی پله های هواپیما را طی کرد.وقتی روی صندلیش جا گرفت سرش را به پشتی تکیه داد چشمانش را بست و اجازه داد اشک از زیر پلک بسته اش سرازیر شود.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
گوناگون از وب
loading...
#5
تا ان جا که به یاد داشت واژه مسافر همیشه در ذهنش بازتاب غریبی ایجاد می کرد ولی اکنون که به خودش اطلاق می کند معنای تازه تری می یافت .او اکنون مسافر راهی ناشناخته بود و سفر برایش معنایی جز گریز نداشت.گرچه نمی دانست از چه کسی یا چه چیزی می گریزد

ولی خوب می دانست که توان گریز از خود را ندارد.چشمانش با برق ستارگان اسمان پر ستاره ان شب پیوند خورده بود و نگاهش لحظه ای از ان جدا نمی شد.در وجودش غوغایی بر پا بود.غوغایی که ظاهر رنگ پریده و مضطربش حتی یک هزارم ان هم نبود.دست هایش را در هم قلاب کرد و باز همان احساس عجیب دلهوره چون خوره به وجودش یورش برد.به زحمت نگاهش را از اسمان گرفت وبه چهره ساکت و غمگین مادر دوخت .لبخند تلخی زد وگفت:

- چرا ساکتین ؟نصیحتاتون ته کشیده؟دیگه سفارشی چیزی ندارین؟

مادر با تمام وجود سعی کرد لبخند بزند و بعد اهسته گفت:

_چرا مادر یه دریا حرف دارم.فقط نمی دونم چه جوری بگم.

و بعد دستش را دور گردن دختر انداخت او را به سوی خود کشید و به سینه فشرد و در حالی که سعی می کرد بغضش را پنهان سازد در گوش او زمزمه کرد:
_ خیلی زود همه چیز برات عاد ی میشه.گذشته های تلخ رو فراموش می کنی.تا چشم رو هم بذاری درست تموم شده و برگشتی ایران.

و بعد چانه کیمیا را بالا کشید و در حالی که پوستش را نوازش می داد گفت:

_ تو که بر می گردی مگه نه؟

کیمیا چشمان اشکالودش را به مادر دوخت.چند بار پیاپی سرش را تکان داد و گفت:

- معلومه که بر می گردم.

پدر از داخل اینه نگاهی به مادر و دختر کرد و در حالی که سعی می کرد لحنی عادی به صدایش بدهد گفت:

_ اگه مشکلی برات پیش اومد بهمون زنگ بزن.حواست باشه ادرس اقای توکلی رو گم نکنی ها.توکلی از دوستای خیلی خوب منه.هر کاری اتز دستش بر بیاد برات انجام میده .هر وقت هم که تونستی بیا و بهمون سر بزن.فکر هزینه رفت و امدت هم نباش.

کیمیا در اینه نگاه غم الود پدر را دید.لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:

- خیالتون راحت باشه که من از شما فرار نمی کنم.میرم که درس بخونم.هر وقت هم که تونستم بهتون سر می زنم.

کمال نگاهی از سر تاباوری به دخترش کرد و گفت:

_ ما فقط خوشبختی تو رو می خوایم .گرچه تو بعد از اشتباه بزرگی که من در مورد ازدواجت با اردلان مرتکب شدم دیگه به من به چشم یه پدر نگاه نمی کنی ولی برای من تو هنوز دختر گلم هستی.یکی یه دونه و عزیز.

کیمیا پاسخی نداد ولی لحظه ای بعد صدای گریه پدر در فضای بسته ماشین پیچید.

کیمیا دستش را روی شانه او گذاشت و در حالی که شانه اش را می فشرد گفت:

- ترو خدا گریه نکن بابا.

_نه دخترم.اجازه بده گریه کنم.چندین ماهه که این بغض لعنتی تو گلوم مونده.حالا بذار به بهونه رفتن تو هم که شده عقده هامو خالی کنم.

کیمیا اهسته گفت:

- من از شما دلخور نیستم.

کمال در میان گریه به تلخی لبخند زد و گفت:

_ میدونم دخترم.روح تو بزرگ تر از اونه که نبخشی ولی من هرگز خودمو نمی بخشم.چطور می تونم فراموش کنم که زندگی تنها دخترم رو با ندونم کاری تباه کردم.

کیمیا لبخندی از سر بی تفاوتی زد و پاسخ داد:

- این چه حرفیه ؟منتو اون زندگی چیزی نداشتم که از دست بدم.الان هم میرم که یه زندگی تازه رو بسازم.مسبب بدبختی منم هیچ کس نیست جز تقدیر شومم.من هیچ گله ای از هیچ کس ندارم.نه از اردلان نه از شما و نه از هیچ کس دیگه.

لحظه ای سکوت برقرار شد .کیمیا برای این که جو خشک حاکم بر جمع را بشکند لبخندی زد و گفت:

- فکر نمی کنم اگه رئیس جمهور بخواد بره یه کشور دیگه این قدر مشایعت کننده داشته باشه که من دارم.تقریبا همه فامیل اومدن حتی اونایی که چشم دیدن منو ندارن.

مادر خنده ای کرد و پاسخ داد:
_ کور شه هر کی که چشم نداره دختر منو ببینه.

کیمیا خنده بلندی کرد و گفت:

- مادر از این نفرین ها نکن وگرنه برای برگشتنم نیمی از فامیل با عصای سفید میان فرودگاه.

این بار کمال هم با صدای بلند خندید و گفت:

_اینم فرودگاه.



باز سایه هایی از وحشت و اضطرابچشمان مادر را تیره کرد و با صدای لرزان گفت:

_چقدر زود رسیدیم.

- چیه مامان جون؟امید وار بودی دو سه سال تو راه باشیم؟

لحظه ای وحشت و مهر مادری در هم امیخت و اختر نگران و مضطرب بی اختیار پرسید:

_یعنی حالا واقعا تو باید بری؟

همسر و دخترش با تعجب به او نگاه کردند.کمال بلافاصله گفت:

_اختر این حرفا چیه می زنی؟الان که وقت این حرفا نیست.باز شروع کردی؟

مادر که از گفته خود پشیمان شده بود دستپاچه پاسخ داد:

- نه من منظوری نداشتم .همین طور ی گفتم از دهنم پرید.

کیمیا با لبخندی کلام مادر را قطع کرد و گفت:
- عیبی نداره مادر جون.خودت رو ناراحت نکن.

اختر باز با پشیمانی به کیمیا نگاه کرد و دوباره گفت:

_ تا رسیدی اگه سرد بود لباس گرم بپوش.

- چشم مادر جون.با این دفعه شد هزار و صد و بیست و پنج مرتبه.چقدر می گین؟

کمال در حالی داخل پارکینگ فرودگاه می پیچید باخنده گفت:

_ می ترسه یادت بره بابا .هی تاکید می کنه.

- خب من میگم شاید

-- بله مادر جون . می دونم.شما می گید شاید هوا سرد باشه من باید لباس گرم بپوشم .باور کنید می فهمم.

هر سه نفر به خنده افتادند و اختر خانم در حالی که به کیمیا چشم غره می رفت گفت:

_اتیش پاره ور نپریده! حالا دیگه منو مسخره می کنی؟

کیمیا همان طور که می خندید بریده بریده پاسخ داد:

- من غلط کنم شما رو مسخره کنم.



پدر ماشین را خاموش کرد و به طرف کیمیا برگشت و برای لحظه ای به چشمان او خیره شد.کیمیا سرش را پایین انداخت و بدون مکث در ماشین را باز کرد و خارج شد و کنار ماشین منتظر خروج ماد روپدرش ایستاد.در همان لحظه پسر عمه هایش از کنار ان ها رد شدند.اشکان چند بوق ممتد زد و خشایار سرش را از پنجره بیرون اورد و با صدای بلند گفت:

_ زنده باد شاهزاده خانم کیمیا!

کیمیا لبخندی زد و دست تکان داد.اشکان با یک ماشین فاصله از پدر توقف کرد.بعد از ان عمو و احسان خان شوهر خاله ستاره ماشین های خود را پارک کردند و چند لحظه بعد حلقه فامیل وجود مضطرب کیما را چون نگینی در بر گرفت.خشایار و اشکا ن چمدان هایش را روی زمین می کشیدند و امید کیف دستی و ساکش را حمل می کرد.فتانه دسته گلی در دست در کنارش قدم بر می داشت و هر بار که به او نگاه می کرد چشمانش پر اشک می شد و کیمیا را به خنده می انداخت.هیچ وقت فکر نمی کرد که فتانه تا این حد به او علاقه داشته باشد.



وقتی وارد سالن انتظار شدند دیگر زمان چندانی تا ساعت پرواز کیمیا باقی نمانده بود و همه اخرین صحبت هایشان را با عجله به گوشش میخواندند.

_ببین کیمیا برای من فقط عطر های بدون الکل بیار.

کیمیا نگاهی به صورت ظریف و دخترانه اشکن کرد و پاسخداد:

- زنونه یا مردونه؟

اشکان با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:

دو تاش دیگه.حاج خانم هم سهمی داره.

همه خندیدند و این بار اقای الوند با همان وقار و متانت همیشگی نزدیک کیمیا امد دلجویانه گفت:

_ عمو یه وقت غصه نخوری ها.پاریس عروس شهر های دنیاست.مهد هنر و عشق.سعی کن از فرصتی که داری خوب استفاده کنی.تو پاریس به کسی بد نمی گذره.

کیمیا از سر قدر شناسی سری تکان داد و پاسخی نداد و این بار صدای فتانه توجه هاش را جلب کرد:

_ برای من حتما از کریستین دیور خرید کن.

- دیگه فرمایشی نیست؟

_چرا چرا منم هستم.

- بفرمایید خشایار خان.

_برای من هفته ای یه دونه مک دونالد با سس و نوشابه بفرست.

- چشم شکمو .دیگه چی .امید جان تو بگو.

_ دختر عمو جان برای من در اسرع وقت عطر دلن بفرست.

- پس هیچی .من کار دیگه ندارم.از صبح تا شب برم شانزه لیزه برای شما خرید کنم.بابا شما هم بی زحمت هر چی دم دستت هست بفروش فرانک کن بفرست اون ور.من می خوام سوغاتی بخرم.

همه با صدای بلند خندیدند و پدر گفت:

_الهام جان شما چیزی نمی خوای؟

الهام لبخند پر کرشمه ای زد و گفت:

_برای امید عطر دلن برای من الن دلن.

باز صدای خنده جمع برخاست.کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:

- نه بابا.مثل این که توقعات داره میره بالا.تا نفر بعدی رئیس جهور فرانسه رو تقاضا نکرده من برم.

در همین لحظه صدای بلند گو ی سالن انتظار شماره پرواز کیما را اعلام کرد و از مسافرین درخواست کرد برای انجام تشریفات گمرکی به سالن مخصوص مراجعه کنند.در یک لحظه نگاه او با نگاه مادر در هم امیخت و رنگ از چهره هر دو پرید.حالتی خاص به دل کیمیا چنگ انداخت و نگاهش را موجی از التهاب پر کرد.باحالتی وحشت زده به صورت تک ت افراد فامیل نگاه کرد وبا تمام وجود سعی کرد حالتی عادی به خود بگیرد.صدای بلندگو گویا فرمان سکوت به جمع ان ها را داه بود.تنها نگاه ها بود که با هم درامیخته و سخن می گفت.بلخره خشایار سکوت را شکست و گفت:

_چیه همه ساکت شدین؟مگه کجا داره میره؟میره سوربن.دور که نیست همین بغله.چشم به هم بزنی بر می گرده.شما ها دیگه زیادی دارید شلوغش می کنید ها.

کمال دستی به پشت کیمیا زد و گفت:

_راست می گه این که غصه نداره.

کیمیا لبخندی زد و به زحمت بغضش را فرو داد.الهام نگاهی به او کرد وگفت:

_ خوش به حالت کاش من جای تو بودم...بابا از عمو کمال یاد بگیر.

عمو بهرام نگاهی با تحسین به کیمیا کرد وگفت:

_ تو هم هر وقت واسه درس خوندن خواستی بری برو ولی واسه قرتی بازی من پول بده نیستم.

الهام پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- اونایی هم که میرن واسه درس خوندن اسمش درسه.قرتی بازی هاشونم می کنن.



قبل از ان که کیمیا فرصتی برای پاسخ بیابد بلندگو بار دیگر شماره پروازش را اعلام کرد و کیمیا به ناچار اماده خداحافظی شد.پیش از همه مادرش را بوسید.مادر چند لحظه ای او را در اغوش فشرد و به تلخی و با صدای بلند گریه کرد.گریه مادر ان چنان سوزناک بود که اشک زن عمو ها و خاله را هم دراورد.حتی پسر ها هم پنهانی گوشه مرطوب چشمهایشان را پاک می کردند.بعد نوبت پدر شد.کیمیا به زحمت خود را از اغوش مادر بیرون کشید و چشمان خیسش را به شانه های مردانه پدر فشرد.کمال بی هیچ خجالتی با صدای بلند گریه می کرد.پس از پدر عمو نادر کیمیا را در اغوش کشید و باز هم صدای گریه بلند شد.کیمیا کمی خود را عقب کشید و گفت:

- گوش کنید.نگفتم نیاید فرودگاه؟از خدافظی اشک الود هیچ خوشم نمیاد.دلم نمی خواد وقتی خاطره امروز رو تو ذهنم مرور می کنم یاد اشک های شما بیفتم .ترو خدا بخندید.همه با سرعت اشک هایشان پاک و سعی کردند لبخند بزنند.کیمیا به طرف عمو بهرام رفت با او و سپس عمه ملیحه خداحافظی کرد.بعد از ان نوبت خاله و زن عمو ها رسید.سپس چند لحظه ای روبه روی اقا ی الوند و احسان ایستاد و با انها نیز خدافظی کرد و بعد نوبت به جوان ها رسید.ان ها دور کیمیا حلقه زدند.فتانه با وجود توصیه های کیمیا خود را به اغوش او انداخت و با صدای بلند گریه کرد.کیمیا در حالی که او را اهسته نوازش می کرد گفت:

- اروم باش فتانه جون.خواهش می کنم.

فتانه در میان گریه بریده بریده گفت :

_دلم برات خیلی تنگ میشه.

کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:

- منم دلم براتون تنگ میشه.برای همتون.



و بعد با پسر عمو ها و پسر عمه ها و بقیه خداحافظی کرد وبه سوی سالن کنترل بلیط حرکت کرد.خشایار هر دو چمدان را به دست گرفت و ساک دستی کیمیا را روی شانه انداخت.کیمیا تشکر کنان گفت:

خودم می برم.

خشایار لبخندی زد گفت:

_ نترس انعام نمی خوام .

و تا محل تحویل چمدان ها همراهش رفت.بقیه مراحل کار در سکوت انجام شد.وقتی خشایار به طرف بقیه برگشت کیمیا به سوی او روی برگرداند و برایش دست تکان داد و بعد از راهروی شیشه ای خارج شد و داخل ناشین حمل مسافرین گردیدو برای ان که کسی اشک هایش را نبیند پلک هایش را محکم بست و زمانی که چشم باز کرد جلوی پلکان هواپیما بود.

ناگهان به شدت احساس دلتنگی کرد..تمام اشتیاقش برای سفر در یک لحظه از بین رفت و احساس پشیمانی کرد.اصلا او چرا باید می رفت؟دلش می خواست دوان دوان به سوی خانواده اش باز گردد.باز با تردید به پلکان هواپیما نگاه کرد.صدای مردی که پشت سرش ایستاده بود رشته افکارش را از اهم گسیخت:

_ بفرمایید خانم.

کیمیا شتاب زده نگاهی به صورت تازه اصلاح شده و گوشتی مرد انداخت و پاسخ داد:

- معذرت می خوام .الان.

و بعد به ناچارو با بی میلی پله های هواپیما را طی کرد.وقتی روی صندلیش جا گرفت سرش را به پشتی تکیه داد چشمانش را بست و اجازه داد اشک از زیر پلک بسته اش سرازیر شود.

















توقف فرودگاه که کامل شد کمربندش را باز کرد.حدود پنج ساعت پرواز پرواز خسته و کلافه اش کرده بود.کیف دستی اش را برداشت و وقتی از جا برخاست از پنجره نگاهی به فرودگاه بزرگ اورلی انداخت و بی اختیار یاد اخرین لحظات در فرودگاه مهراباد افتاد و چشمانش از اشک لبریز شدند.وقتی مقابل در خروجی رسید کریدور متحرکی را دید که به دهانه خروجی هواپیما وصل گردیده بود.اهسته قدم در کریدوری نهاد که انتهای ان به محل بازرسی فرودگاه می رسید برگه پذیرش و پاسپورتش را در دست گرفت.فرمی را هم که در هواپیما گرفته بود و پر کرده بودضمیمه انها کرد و به سوی قسمت کنترل گذرنامه به راه افتاد.نوبتش که رسید افسر گمرک که مرد جوانی با صورت اصلاح کرده و لباسی مرتب بود به رویش لبخند زد و گفت:

) Bonsoir-شب به خیر)

کیمیا با تردید به مرد نگاه کرد.این اغاز سفر بود و این بار زبان و لهجه فرانسوی به نظرش هیچ دلچسب نیامد.با بی حوصلگی و حرکت سر پاسخ مامور را داد و مدارکش را به دست او سپرد.مامور گمرک نگاهی به کیمیا و نگاهی به گذرنامه کرد و چند لحظه ای را هم صرف بررسی بقیه مدارک کرد ودر حالی که به کیمیا لبخند می زد مدارکش را مهر کرد .وقتی انها را تحویل میداد گفت:

) Soyezle bienvena-خوش امدید)

کیمیا تشکر کرد و مدارکش را پس گرفت و به سرعت به سوی قسمت جلوی سالن رفت و منتظر تحویل چمدان هایش از قسمت بار ایستاد.تا نوبت به چمدان های او رسید شاید حدود یک ساعتی طول کشید.انها را که تحویل گرفت به کمک باربری از فرودگاه خارج شد و به سوی تاکسی های مخمصوص فرودگاه رفت.راننده اولین تاکسی با دیدناو جلو امد.ساک دستی و چمدان هایش را گرفت و به سوی اتومبیل بنزی که تابلوی تاکسی روی سقف ان خودنمایی می کرد به راه افتاد.

خیلی سریع چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و وقتی بر گشت مقصد کیمیا را پرسید.کیمیا در حالی که تمام سعی اش را به کار می برد تا کلمات را با لهجه درست ادا کند کاغذ مچاله شده در دستش را باز کرد و به ان نگاهی کرد و ادرس را برای راننده بازگو کرد.راننده سری تکان داد و گفت:

- بله مادموازل.

و بعد به را ه افتاد.کیمیا کاملا به طرف پنجره برگشت و به تماشای بیرون مشغول شد.راننده تقریبا با سرعت می راند و کیمیا با تعجب به خیابان های یک شک و ساختمان های شبیه به هم نگاه می کرد و تصور می کرد راننده در یک مسیر به دور خود چرخیده است .ولی بالاخره ماشین متوقف شد و راننده به خیابانی اشاره کرد و گفت:

- این همون خیابونه.

کیمیا به فرانسه دست و پا شکسته شماره ساختمان را گفت.و از افتضاحی لهجه اش تعجب کرد.راننده خیلی زود ساختمان مورد نظر را پیدا و با انگشت به ان اشاره کرد.کیمیا تشکر کنان با سرعت پیاده شد.راننده چمدان ها را مقابل او روی زمین گذاشت و پرسید:

- کمک می خواین ؟

کیمیا لبخندی زد و باز تشکر کرد و پس از پرداخت کرایه و انعام به راننده به سختی چمدان هایش را به سوی ساختمان منزل اقا ی توکلی کشید.چند لحظه ای ایستاد و نگاهی خریادارانه به ساختمان منزل دوست پدر کرد که هیچ تفتوتی با صد ها خانه داخل ان خیابان نداشت .

همان نمای قدیمی با پنجره های کوچک که پشت ان ها پر بود از گلدان ها گل .بعد دستش را رو ی زنگی که نام توکلی رو ی ان دوشته شده بود فشرد و در دل ارزو کرد که منزل صاحبخانه در طبقه چهارم این ساختمان قدیمی و دودخورده نباشد.چند لحظه بعد صدای مردی را شنید که به فرانسه نه چندان خوب سوال می کرد:

_ کیه؟

کیمیا از همان لحظه اول با اشتیاق به زبان فارسی پاسخ داد:

- سلام اقا ی توکلی.منم کیمیا ختر اقا کمال .فکر کنم پدر قبلا باهاتون صحبت کرده بود.

صدا دوباره و این بار به فارسی مشتاقانه گفت:

_ سلام خانم خیلی خوش اومدین.بفرمایین بالا.بعد در باز شد. کیمیا لحظه ای به پله های باریک مقابلش و بعد به چمدان های بزرگ خودش نگاه کرد و با تاسف سر تکان داد .اما هنوز اولین چمدان را از روی زمین برنداشته بود که سر و کله اقا ی توکلی پیدا شد.کیمیا چند لحظه ای به او نگاه کرد و بی اختیار به یاد پدر افتاد.صورت گرد ومو های سفید و لبخند مهربان اقای توکلی او را شبیه پدر می کرد ولیوقتی به کیمیا نزدیک شد از ان شدت شباهت به میزان قابل توجهی کاسته شد.اقای توکلی چشمانی ریز و روشن داشت .صورتی تازه اصلاح شده و ریش های پروفسوری جوگندومی.کیمیا با حالتی قدر شناسانه به او نگاه کرد وگفت:

- خیلی زحمت کشیدید .می اومدم خدمتتون.

توکلی خنده ای کرد و گفت:

_ حدس میزدم بارو بنه همراهت باشه.چرا زود تر خبر نکردی بیام فرودگاه؟

- اخه اونجوری دیگه خیلی شرمنده میشدم.همین که مزاحمتون شدم کافیه.

_اختیار داری عزیزم.این حرفا چیه؟خیلی خوش حالمون کردی.

اقای توکلی نگاهی به بار و بنه کیمیا انداخت و بعد یکی از ساک ها را روی شونه انداخ و دو چمدان بزرگتر را به دست گرفت و پرسید:

_ عمو جون تهرون رو بار کردی اوردی؟

کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:

- چی بگم...مادر ها رو که خودتون بهتر میشناسید!

با یاداوری نام مادر باز شدیدا احساس دلتنگی کرد و بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد.اقای توکلی نگاهی پدرانه به او کردو گفت:

_ چیه دخترم؟از همین حالا؟

کیمیا به سرعت گوشه چشمانش را پاک کرد و لبخندی ساختگی زد و گفت:

- نه...نه چیز مهمی نیست.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#6
توکلی باز لبخند زد و گفت:

_می فهمم عزیزم حالا بیا بریم بالا.

کیمیا بی هیچ حرف دیگری پشت سر اقای توکلی به راه افتاد .خوشبختانه اپارتمان اقای توکلی در طبقه دوم قرار داشت و انها ناچار نبودند بیش از این پله های باریک ساختمان را طی کنند.

اقای توکلی وقتی در را باز کرد با صدای بلند گفت:

_ خانم ما اومدیم.مهمون عزیز ما تشریف اوردند.

خانم اقای توکلی که زنی حدودا چهل و پنج شش ساله به نظرمی امد بلافاصله به استقبال ان دو امد و با لبخندی گرم و صمیمی کیمیا را دراغوش کشید و گفت:

_ خوش اومدی دخترم .این جا خونه خودته.بیا بشین حتما خیلی خسته ای.

کیمیا تشکر کرد و خود را روی مبلی که خانم توکلی به ان اشاره می کرد رها کرد.خانم توکلی رو به روی کیما نشست و به او چشم دوخت.زنی ساده ولی مرتب بود و در نگاهش مهر مادری موج می زد.

درست مثل نگاه مادر کیمیا.اقای توکلی که سکوت کیمیا را دید جلو امد وگفت:

_خب چرا ساکتی دخترم ؟تعریف کن.ایران چه خبر؟

- به شکر خدا امن وامان.

_پدر چطورن ؟مادر که خوبن؟

-خیلی سلام رسوندن خدمتتون.

خانم توکلی به جای شوهرش پاسخ داد :

_بزرگوارند...لابد برای مادرتون دل کندن از دختر گلی مثل شما خیلی سخت بود.

کیمیا یاداخرین نگاه مادر افتاد و چشمانش از اشک لبریز شد و برای این که مانع ریزش اشک هایش شود به سقف اتاق خیره شد.خانم توکلی از جای خود بلند شد.کنار کیمیا قرار گرفت و او را مادرانه در اغوش کشید و کیمیا که بوی مادر را ازاغوش او احساس می کرد به بغضش اجازه شکستن داد.خانم توکلی در حالی که او را نوازش می کرد گفت:

_ غصه نخور دختر گلم .به همه چیز خیلی زود عادت می کنی.

کیمیا در میان گریه اهسته گفت:

- به همه چیز جز نبود مادرم.

خانم توکلی اشک هایش را پاک کرد و بالبخند تلخی گفت:

_ این که اره.هیچ چیز جای مادر رو نمی گیره.

اقای توکلی به همسرش چشم غره ای رفت و گفت:

_فرانسه اومدی رسم مهمون نوازی یادت رفته؟با اشک از مهمون ما پذیرایی می کنی؟بلند شو خانم...یه چای گرم برای مهمون عزیز ما بیار که حتما بهش مزه می ده.

خنم توکلی بلافاصله از جا برخاست و به اشپزخانه رفت.کیمیا فرصتی پیدا کرد تابا نگاهش اپارتمان ان ها را وارسی کند .اقای توکلی در حالی که جعبه ای گز اصفهان بر ای کیمیا می اورد گفت:

_ پدر می گفت به امید خدا دانشجوی سوربن هستی.کدوم دانشکده؟

- علوم.می خوام شیمی بخونم.

_افرین افرین

خانم توکلی که با سینی چای از اشپزخانه خارج میشد گفت:

- ما هم د وتا پسر داریم.

کیمیا لبخند زد و پاسخی نداد و اقای توکلی گفت:

_امشب رو خوب استراحت کن فردا با هم میریم دانشگاه و کار های ثبت نام روانجام میدیم.

-نمی خوام زیاد مزاحم شما بشم.

_باز که شروع کردی .دختر جون مزاحمت یعنی چی؟این جا ثبت نام تو دانشگاه کار چندان مشکلی نیست .همه کارا با کامپیوتر انجام میشه.زیاد معطلی نداره.فعلا چایی رو بخور.بعد بلند شو برو تو اتاق پسر ها یه لباس راحت بپوش که باید کلی از ایران برامون تعریف کنی.



کیمیا فنجان چایش را از رو میز برداشت و در حالی که لبخند می زد خدا رو شکر کرد که این زوج مهربان را در این شهر غریب دارد.

حق با آقاي توكلي بود. ثبت نام دانشگاه به مدد استفاده از تكنولوژي پيشرفته، كار بسيار آساني بود و سوربن دانشگاه بسيار بزرگي با نمايي قديمي و زيبا در خيابان ژوسن ژاك.
كيميا تمام اطلاعات لازم را در اختيار دانشگاه گذاشت و بنا شد براي بردن مدارك و ثبت نهايي از سوي دانشگاه به او اطلاع داده شود. ضمن آن كه قرار بر آن شد كه او در خوابگاه دانشجويي يا به اصطلاح فرانسويها سيت يونيور سيته اقامت گزيند. اما تا آن زمان بنا شد در آپارتمان آقاي توكلي و اتاق پسرهايش منزل گزيند. گرچه اين كار برايش چندان ساده نبود، ولي هرچه بود از سرگرداني در شهر و دنبال هتل گشتن آسان تر بود.
خوشبختانه خيلي طول نكشيد تا از دانشگاه به او اطلاع داده شد كه همراه مداركش براي ثبت نهايي به دانشكده علوم مراجعه نمايد و پس از آن با سرعت كارت اقامت در خوابگاه برايش صادر گرديد و او شادمان از رفع زحمتش، با خانواده توكلي خداحافظي و به سوي سيته نقل مكان كرد. سيته در فاصله اي نه چندان دور از دانشگاه در محوطه اي وسيع در ميان چمنزار ها و فضاي سبز زيبايي قرار گرفته بود. ساختمانهاي چند طبقه پر از اتاقهاي 7،6 متري كه هر كدام مختص يك دانشجو بود، ساختمانهاي دختران و پسران از هم مجزا، ولي همگي در يك محل قرار داشت. مسئول خوابگاه دختران اتاق كيميا را به او نشان داد و با عجله به محل كار خود برگشت. كيميا چند لحظه اي داخل اتاق به دور خود چرخيد. يك تخت، يك ميز، يك كمد ديواري و در گوشه اتاق يك دستشويي كوچك و خوشبختانه پنجره اي كه رو به محوطه باز مي شد. كيميا به طرف پنجره رفت و قبل از هر كار ديگري آن را گشود. هواي سرد و تازه به داخل اتاق هجوم آورد. نفسي تازه كرد و به سقف اتاق خيره ماند. مسلماً اين اتاق جايي بود كه او مي بايد روزها و ماهها و سالها از عمرش را در آن صرف مي كرد. اين اتاق كوچك تنها پناهگاه او در اين شهر غريب بود و ديوارهاي آن مونس شبها و روزهاي آينده اش. از اين تصور باز هم بغض راه گلويش را سد و چشمانش را مرطوب كرد.
***
كيميا تقريباً تمام آنچه را كه نياز داشت خريده بود و اكنون با دو بسته ي بزرگ به زحمت از پله هاي خوابگاه بالا مي آمد. درست در دومين پاگرد وقتي به كمك نرده ها خود را بالا مي كشيد، بشدت با دختري كه از پله ها پايين مي آمد برخورد كرد و بسته ها از دستش به زمين افتاد. دختر كه گويا چنان عجله داشت كه اصلاً او را نديده بود، با شرمندگي با جملاتي كه مخلوطي از فرانسه و انگليسي بود، عذرخواهي كرد و با سرعت شروع به جمع آوري خريدهاي كيميا از روي زمين كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و دختر كه از سكوت كيميا متعجب شده بود، همان طور كه با سرعت خوراكيها را درون كيسه مي ريخت، سرش را بالا آورد و به او نگاه كرد. كيميا با تعجب به دختر موبور و كك مكي مقابلش كه چشمان ريز و سبزش را تا آخرين حد گشوده بود نگاه كرد . گفت:
- خودم جمع مي كنم. لطفاً از اين خرابترش نكنيد.
دخترك لحظه اي دست از كار كشيد و از روي زمين بلند شد و آهسته گفت:
- واقعاً معذرت مي خوام. من كمي عجله داشتم.
- خب بريد به كارتون برسيد.
- ولي آخه...
- آخه نداره. من خودم اينا رو جمع مي كنم. فقط شما بيشتر مواظب باشيد كه دفعه بعد با سر از پله ها پايين نريد.
دختر جوان لبخند شيريني زد و گفت:
- حتماًً.
و بعد دوباره از پله ها پايين دويد، ولي هنوز چند پله بيششتر نرفته بود كه دوباره بالا دويد. رو به روي كيميا ايستاد و گفت:
- راستي نگفتي تو كي هستي؟
كيميا كه از نحوه ي سؤال كردن او خنده اش گرفته بود با خنده پاسخ داد:
- بايد مي گفتم؟
دخترك كمي جا خورد و با خنده پاسخ داد:
- نمي دونم، شايد. مي دوني من فرانسه ام زياد خوب نيست. فقط به خاطر نامزدم ديويد به اين دانشگاه اومدم. قبول كن كه فرانسه حرف زدن خيلي كار سختيه.
كيميا كه از سادگي دختر خوشش آمده بود، به رويش لبخندي زد و ئر حالي كه دستش را پيش مي برد گفت:
- من كيميا هستم. دانشجوي سال اول شيمي.
دختر جوان هيجان زده دستهايش را به هم كوفت و گفت:
- چه عالي! پس با هم همكلاسي هستيم.
كيميا كه از رفتار دختر خنده اش گرفته بود، با سر حرف او را تأييد كرد و بعد پرسيد:
- تو هم دانشجوي همين خوابگاه هستي؟
- بله طبقه دوم اتاق 28، نه نه 29.
كيميا باز خنديد و گفت:
- ظاهراً ما خيلي به هم نزديكيم، من هم طبقه ي دوم اتاق 25 هستم.
- از اين بهتر نمي شه. حالا كه اينطور شد، بايد كمكت كنم و خريدهاتو تا اتاقت ببريم.
كيميا چيزي نگفت و اجازه داد تا دخترك او را تا اتاقش همراهي كند.
دختر جوان بسته ها را روي ميز گذاشت و گفت:
- حالا خيالم راحت شد.
و بعد بي آنكه منتظر تعارف كيميا بماند روي صندلي نشست. ايميا لبخندي زد و گفت:
- من فكر مي كردم تو خيلي عجله داري.
دختر يك باره از جا جست و گفت:
- واي ديويد پايين منتظرمه.
و به طرف در دويد. كيميا چند گام به سويش برداشت و گفت:
- هي صبر كن... نگفتي اسمت چيه؟
و دختر همان طور كه در راهرو مي دويد، فرياد زد:
- الين... الين استار...
و همچنان كه از پله ها مي پيچيد براي كيميا دست تكان مي داد.

****
شايد بعد از اولين برخورد، كيميا هرگز فكر نمي كرد كه الين اين طور به او وابسته شود. او دختر انگليسي شيطان و شلوغي بود كه به قول خودش صرفاً به خاطر همسر آينده اش ديويد به اين دانشگاه آمده بود و و قصد درس خواندن داشت. و نامزدش ديويد پسري خجالتي، آرام و متين بود و هر بار كه كيميا آن دو را با هم مي ديد از اين همه تناقض، واقعاً خنده اش مي گرفت، اما با اين حال آن دو در ظاهر كاملاً خوشبخت بودند و از زندگي خود لذت مي بردند. الين تمام واحدهاي كيميا را گرفت و حتي ساعتهاي رفت و آمدش را با كيميا هماهنگ مي كرد. گرچه بين او و الين تفاوتهاي بسياري بود، اما كيميا از بودنش راضي و خشنود بود، زيرا او در هر حال دوست خوبي به حساب ميآمد و كيميا با او احساس راحتي مي كرد.
آن روز هم چون روزهاي ديگر همراه الين از ساختمان دانشگاه خارج سد و در حالي كه به يكي از همان جوك هاي بي مزه و تكراري او گوش ميكرد، به محوطه ي دانشگاه قدم گذاشت. الين آنچنان تند حرف مي زد كه گاهي انگليسي و فرانسه را با هم مخلوط مي كرد و كيميا بيشتر به حرف زدن او مي خنديد تا جوكهايش. همان طور كه پيش مي رفتند، كيميا ناگهان در جاي خود متوقف شد و با چشماني گرد شده از تعجب به نقطه اي از حياط دانشكده خيره ماند. الين بعد از آن كه همان طور در حال حرف زدن چند گام به جلو برداشت، متوجه توقف كيميا شد و حيرتزده به سوي او بازگشت و پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
كيميا كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود، با دستپاچگي پاسخ داد:
- نه. چيز مهمي نيست. فقط مي خواستم بدونم تو اون مرد رو مي شناسي؟
و با دست به يكي از چند پسر جواني كه در گوشه حياط با صداي بلند مشغول گفتگو بود، اشاره كرد. الين امتداد انگشت كيميا را با نگاه دنبال كرد و وقتي به مقصد رسيد با حالت خاصي لبخند زد و گفت:
- اون چشم آبي قد بلنده؟
كيميا با سر تأييد كرد و الين باز با خنده گفت:
- فكر مي كنم تمام دختر هاي دانشگاه يا نه، تقريباً تمام دخترهاي پاريس رابين رو مي شناسن.
كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و بعد گفت:
- تو همين دانشگاه درس مي خونه؟
- آره. همكلاسي ديويده. فقط دو ترم از ما جلوتره. ممكنه تو بعضي از كلاسها باهاش همكلاسي باشيم.
بعد به عادت هميشه كك مكهاي روي بيني اش را خاراند، لبخندي پر شيطنت زد و گفت:
- نكنه تو هم مي شناسيش؟
- تقريباً.
- از كجا؟ نكنه شهرت اين زيباي مريخي به كشور شما هم رسيده.
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- شهرتش كه نه، ولي خودش آره.
اين بار الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- چطور؟
كيميا حالتي بي تفاوت به خود گرفت و پاسخ داد:
- اين آقا، خواهر زاده ي زن عموي منه.
الين با تعجب پرسيد:
- يعني خاله رابين با يه ايراني ازدواج كرده؟
- آره. البته ايراني مقيم لس آنجلس.
- خيلي جالبه.
كيميا شانه هايش را بالا انداخت و همراه الين از مقابل جمع پسرها عبور كرد، ولي رابين با ديدن او بي آنكه تعجب كند، قدمي به جلو برداشت و مؤدبانه گفت:
- بن ژور مادموزل.
كيميا كه از ديدن حالت با مزه اي كه رابين به خود گرفته بود به سختي خنده اش را مهار مي كرد، به فارسي جواب داد:
- سلام آقا.
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد. رابين گ.يا تازه متوجه حضور او شده بود، دستش را دراز كرد و اين بار با زبان انگليسي با الين به گفتگو پرداخت. بعد دوباره رو به كيميا كرد و اين بار با همان لهجه ي فارسي جالبش گفت:
- خوشحالم كه شما رو اينجا مي بينم.
- به من نگفته بوديد اينجا درس مي خونيد.
رابين با بي تفائتي زيبايي، يكي از شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- فكر نمي كردم لازم باشه، ولي به هر حال فعلاً اينجا هستم و اگه به كمك احتياج داشتيد مي تونيد روي من حساب كنيد.
و بعد بي آن كه منتظر پاسخ كيميا بماند در حالي كه براي الين سر تكان مي داد، با گفتن كلمه (( روز بخير)) به عقب برگشت. وقتي از او فاصله گرفتند، الين خنده اي كرد و گفت:
- مي بيني پسر خيلي جالبيه. به قول ديديد بيحساب و كتابترين زندگي دنيا رو داره. اما با اين حال آدم خيلي موفقيه. راستي اون به تو چي گفت:
- گفت كه اگه كمك بخوام مي تونم روي اون حساب كنم.
الين چشمان ريزش را تا آخرين حد گشود و گفت:
- اين خيلي خوبه كه مردي مثل رابين از تو حمايت مي كنه.
كيميا اخمي كرد و پاسخ داد:
- كي گفت كه اون از من حمايت مي كنه؟
- خودش گفت. همين الان.
كيميا مي خواست به الين بفهماند كه حرفهاي رابين فقط تعارف بوده، اما هرچه در ذهنش جستجو كرد معادلي براي كلمه ي ((تعارف)) در زبان انگليسي يا فرانسه پيدا نكرد. به ناچار گفت:
- رابين فقط حرف زد. من هيچ نيازي به كمك اون يا كس ديگه اي ندارم.
الين در حاليكه نگاه تحسين آميز خود را به كيميا دوخته بود، گفت:
- تو دختر شجاعي هستي كيميا، اما اگر من به جاي تو بودم كمك رابين رو رد نمي كردم. اون مرد خيلي مقتدريه و كارهاي زيادي از دستش برمياد كه از ديگران ساخته نيست.
كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد:
- از راهنماييت واقعاً متشكرم، ولي همان طور كه گفتم من نيازي به كمك ندارم. تو هم نگران نباش، مي تونم از خودم مراقبت كنم.
الين در حالي كه براي كيميا دست مي زد، هيجانزده گفت:
- عاليه! خيلي عاليه دختر ايراني.
كيميا مانند اينكه چيزي را به خاطر آورده باشد، ناگهان پرسيد:
- راستي نگفتي، رابين توي خوابگاه پسرهاست؟
الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
- اوه نه. اون يه آپارتمان فوق العاده توي پاريس داره.
كيميا تنها سر تكان داد و الين دوباره گفت:
- اون خيلي پولداره. پدرش يه كارخونه بزرگ ماشين سازي داره و رابين تنها پسرشه.
كيميا لبخندي زد و زير لب زمزمه كرد:
- مثل اينكه عمو نادر تو تمام حرفاش اين يكي رو راست گفته بود.
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- چيزي گفتي؟
كيميا در حالي كه مي دانست الين فرانسه را هم به سختي حرف مي زند تا چه رسد به فهم كلمات فارسي، با خنده گفت:
- نه چيز مهمي نبود.
***
از در دانشكده كه خارج شد باران ريز و زيبايي بر سر و روي درختان و چمنزار وسيع محوطه دانشگاه مي باريد. چند لحظه اي جلوي پله ها ايستاد و به آسمان پر از ابر خيره ماند و احساس كرد دلش براي آسمان آفتابي و دود آلود تهران پر مي كشد. باز همان احساس يأس و نااميدي به دلش چنگ انداخت و نگاهش را غم آلود ساخت. به ديوار تكيه داد و به قطرات باران خيره ماند و بي اعتنا به كساني كه از كنارش با تعجب رد مي شدند در افكار خود غرق شد.
ناگهان صداي آشنايي را از پشت سرش شنيد:
- Pardon (ببخشيد)
به پشت سر نگاه كرد و باز نگاهش با همان درياي آرام آبي تلاقي كرد. حالتي شبيه لبخند به خود گرفت و بي آنكه حرفي بزند خود را كنار كشيد. رابين باز با همان لهجه ي سليس فرانسوي ادامه داد:
- اتفاقي افتاده دوشيزه خانم؟
كيميا در حالي كه سعي مي كرد حالتي عادي به خود بگيرد، شانه هايش را بالا انداخت و به تبعيت از رابين به فرانسه گفت:
- نه. مسأله اي نيست.
- ولي اينطور به نظر نمياد.
كيميا تكاني به خود داد، صاف ايستاد و گفت:
- گفتم كه چيزي نيست.
رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
- همون دلتنگي معروف شرقي ها. نه دختر شرقي؟
كيميا پاسخي نداد و رابين دوباره گفت:
- شنيدم شما شرقي ها براي حشرات موذي وطنتون هم دلتنگي مي كنين. همين طوره؟كيميا كه از طعنه رابين هيچ خوشش نيامده بود، چيني به پيشاني انداخت و پاسخ داد:

- نه، براي سگهامون قلاده ي طلا مي خريم و براي گربه هامون ارث مي ذاريم.

رابين در حالي كه از حاضر جوابي كيميا لذت ميبرد، دوباره گفت:

- چطور مي شه به عضويت جامعه ي حشرات موذي ايران در اومد؟

كيميا كه بشدت خنده اش گرفته بود، به سختي بر خود مسلط شد و پاسخ داد:

- متأسفم آقا. فعلاً عضو جديد نمي پذيرن.

رابين با همان بي تفاوتي ذاتي خود خنديد و در همان حال كلاسورش را باز كرد و رو به كيميا پرسيد:

- شما با دكتر فرانسوا ميشلان درس داريد؟

كيميا به علامت تأييد سرش را تكان داد. رابين از داخل كلاسورش برگه اي بيرون كشيد و گفت:

- اگه دوست داري آخر ترم بالاترين نمره رو از دكتر بگيري، اين برگه رو بهش بده. خوشحالش مي كنه



بعد برگه تا شده را به دست كيميا داد و قبل از آن كه اوو بتواند پاسخي بدهد با گفتن جمله ي "Aurevoir" (به اميد ديدار) به راه افتاد. كيميا كه با تعجب دور شدن او را نظاره مي كرد، با ترديد ورقه تا خورده را باز كرد و با كمال تعجب كاريكاتور بسيار مضحكي از دكتر ميشلان را روي ورقه ديد. هنوز نگاهش به نقاشي خيره بود كه صداي الين مجبورش كرد ه عقب برگردد. او كه همراه ديويد زير نم نم باران روي چمنها قدم ميزد، به طرف كيميا دويد و در همان حال گفت:

- بن ژور كيميا.

كيميا لبخندي زد و برايش دست تكان داد. الين همين كه به كيميا نزديك شد، نگاهي كنجكاوانه به كاغذ كرد و گفت:

- اين چيه؟

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- يه هديه براي دكتر ميشلان.

و بعد برگه اي را رو به او باز كرد. الين از ديدن كاريكاتور دكتر به شدت خنده افتاد و در همان حال پرسيد:

- كار رابينه

.- از كجا فهميدي؟
- تعجب نكن. اون بهترين كاريكاتوريستيه كه در تمام عمرم ديدم.
كيميا سر تكان داد و گفت:

- اين پسره ديوونه اس. اگه اين كاغذ رو به دكتر مي دادم خيلي بد مي شد.

- ولي من مطمئنم كه رابين مي دونسته تو كاغذ رو باز نكرده به دكتر نمي دي

. كيميا كه نمي خواست خود را از تك و تا بيندازد، با وجود آن كه مي دانست حق با الين است، دوباره گفت:

- ولي قبول كن كه كار اشتباهي كرده.

الين دلجويانه دست كيميا را در دست خود فشرد و گفت:

- مطمئن باش كه اين فقط يه شوخي بوده و تو نبايد ناراحت بشي... راستي كيميا، ديويد منو براي شام به يك مك دونالد دعوت كرده. تو دوست داري با ما باشي؟

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- نه متشكر. ترجيح مي دم مزاحمتون نشم.

الين مصرانه دوباره گفت:

- نه باور كن ما هر دو از بودن تو خوشحال ميشيم.

كيميا چون اصرار الين را ديد از طرفي هم حوصله تحمل اين غروب دلتنگ و ابري را نداشت، همراه الين به راه افتاد. ديويد همين كه آن دو را با هم ديد، چند گام بلند برداشت و وقتي مقابلشان قرار گرفت، دستش را به سوي كيميا دراز كرد و گفت:

- عصر بخير!ا

الين نگاهي به كيميا و نگاهي به ديويد انداخت و بعد به جاي كيميا دست او را در دست گرفت و گفت:

- مگه نگفته بودم كه كيميا مسلمانه؟

ديويد خنده اي كرد و گفت:

- متأسفم. فراموش كردم...مذرت مي خوام.

- اصلاً مهم نيست.

الين مثل هميشه هيجانزده گفت:

- ديويد! كيميا همراه ما مياد.

ديويد مؤدبانه لبخندي زد و پاسخ داد:

- اين خيلي خوبه... خواهش مي كنم بفرماييد.

كيميا به هر دوي آنها لبخند زد و همراهشان به رها افتاد. جلوي در دانشگاه چند لحظه اي توقف كردند و ديويد به بالا و پايين خيابان نگاه كرد و كيميا احساس كرد او در تعيين مسير مردد است. درست در همين لحظه يك BMW مشكي با شيشه هاي تيره چند متر جلوتر از آنها توقف كرد. ديويد كه گويا راننده اتومبيل را مي شناخت، بلافاصله به طرف پنجره جلو ماشين رفت. چند لحظه اي سرش را از پنجره داخل كرد و بعد دوباره صاف ايستاد و رو به دخترها گفت:

- لطفاً سوار شيد. دوستم ما رو مي رسونه.

كيميا در حالي كه با تحسين ماشين شيك و مدل بالاي دوست ديويد را نگاه مي كرد، به طرف ماشين رفت. ديويد در عقب را براي آنها باز كرد و كيميا بي معطلي سوار شد و بي آنكه به راننده نگاه كند با گفتن كلمه (( بن سواغ)) بر جاي خود نشست. الين هم در كنار او قرار گرفت و ديويد روي صندلي جلو نشست. همين كه ديويد در را بست، راننده آينه را به طرف پايين كشيد و با همان لهجه شيرين فارسي هميشگي اش لبخند زنان گفت:

- چطوري دختر شرقي؟

كيميا بي آنكه بخواهد دستپاچه و سريع به آينه نگاه و احساس كرد از ديدين آن دو بركه آرام و رويايي در آينه ماشين دچار حالتي عصبي ميشود. با اين حال با لحني متفاوت پاسخ داد:

- شمائين؟

- اشكالي داره؟

- نه، براي من فرقي نمي كنه.

الين و ديويد كه چيزي از صحبتهاي آن دو نميفهميدند، با تعجب به آنها نگاه مي كردند. رابين به ديويد لبخندي زد و به انگليسي چنان با سرعت جمله اي را بر زبان راند كه كيميا حتي يك كلمه از آن را هم نفهميد. فقط وقتي جمله اش پايان يافت، ديويد به سوي او برگشت و لبخند زد.كيميا چشم غره اي به رابين رفت و با حالتي عصبي پرسيد:

- چي بهش گفتي؟

رابين لبخندي زد و پاسخ داد:

- زياد مهم نيست.

كيميا نيز حالتي بي تفاوت به خود گرفت و چيزي نگفت. ديويد و رابين با زبان انگليسي با هم مشغول صحبت شدند و رابين چنان گرم گفتگو بود كه كيميا احساس كرد وجود او را كاملاً فراموش كرده. با بي حوصلگي شيشه را پايين زد و به تماشاي خيابانها مشغول شد. رابين از داخل آينه نگاهي به او كرد و گفت:

- سرما نخوري مادموازل كوچولو.

كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:

- شما نگران من نباشين سخنراني تونو تموم كنين.

رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:

- ما كه راجع به تو حرف نمي زنيم.

كيميا به تندي گفت:

- اولاً تو نه، شما. ثانياً براي من هيچ اهميتي نداره كه شما چي مي گين.

رابين سعي كرد كلمه اولاً را تكرار كند ولي چون نتوانست در پاسخ گفت:

- اول اينكه بايد منو ببخشيد چون دستور زبان فارسي رو به خوبي شما بلد نيستم. دوم اينكه كنجكاوي شما زنهاي شرقي رو تو هيچ جاي ديگه از چهار قاره نمي شه پيدا كرد. اين طور نيست؟

كيميا باز سكوت كرد و رويش را كاملاً به طرف بيرون گرداند. رابين با استفاده از شيشه بالابر جلو، شيشه سمت او را تا نيمه بالا كشيد و با حنده گفت:

- دلم نمي خواد امشب ازت ويروس آنفولانزا بگيرم.

كيميا چنان عصباني شده بود كه حتي نميتوانست پاسخ مناسبي براي مفهومي كه در جمله رابين بود، بيابد. بغض گلويش را فشرد و با عصبانيت ناخنهايش را در كف دستش فرو كرد و ديگر چيزي نگفت. با آن كه در تمام طول راه بنا به درخواست رابين، بچه ها خصوصاً الين با زحمت فرانسه صحبت مي كردند، اما كيميا كوچكترين دخالتي در گفتگوي آنها نكرد و هر لحظه آرزو ميكرد از اين ترافيك خلاص شوند و به مقصد برسند تا هرچه زودتر رابين آنها را ترك كند، ولي وقتي مقابل رستوران قرار گرفتند، كيميا متوجه شد كه رابين به دنبال جايي براي پارك اتومبيلش ميگردد. با تعجب پرسيد:

- مگه نمي خواين برين؟

رابين لحظه اي كاملاً به عقب برگشت، لبخندي زد و گفت:

- چه عجب! زبونت باز شد.

كيميا اخمي كرد و پاسخي نداد. رابين لبخندش را عميق تر كرد و گفت:

- نه خانم كوچولو. فعلاً شام رو با هم هستيم.

كيميا با بيزاري از او روي گرداند و رابين با لودگي پرسيد:

- چيزي شما رو ناراحت مي كنه؟

كيميا كه از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد، پاسخ داد:

- بله، وجود شما.

رابين پوزخندي زد و گفت:

- اگه اينطوره چرا سوار ماشين من شديد؟

كيميا لبش را گزيد و پاسخ داد:

- اگه حتي يك درصد احتمال مي دادم اين ماشين مال شما باشه، هرگر سوار نمي شدم.

- چرا فكر نمي كرديد راننده اين ماشين من باشم؟ چون پدرم كارخونه ماشينهاي آمريكايي داره، توقع داشتيد منو تو يكي از ماشينهاي ساخت كارخونه پدرم ببينيد، نه...؟ ولي من هيچ وقت اون ماشين ها رو سوار نمي شم، چون جونم رو دوست دارم.

بعد نگاه خاصي به كيميا كرد كه از او احساس چندش كرد و در همان حال در حالي كه به لبهاي او اشاره كرد، ادامه داد:

- ديگه هم اون كار رو نكن. به زيبايي صورتت ضربه مي زنه...

و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد، با سرعت از ماشين خارج شد. كيميا نيز در حالي كه بعد از الين ماشين را ترك مي كرد، زير لب غريد:

- هرزه ي كثيف!

وقتي هر چهار نفر وارد رستوران شدند، كيميا سعي كرد حتي الامكان نگاهش را از نگاه رابين بدزدد، اما او بي تفاوت مشغول همان لودگيهاي هميشگي بود و با خنده و مسخره بازي رفتار تكتك استادان دانشكده را تقليد مي كرد. بعد ناگهان رو به كيميا كرد و به زبان فرانسه گفت:

- هي شرقي بد اخلاق! امانت دكتر ميشلان رو فراموش نكن. حتماً فردا بهش بده.

كيميا لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد:

- ولي شما فراموش كرديد زيرش رو امضاء كنيد.

رابين خنده ي بلندي سر داد و پاسخ داد:-

اصلاً اشكالي نداره. مي توني بهش بگي از طرف منه، البته چندان نيازي نيست، چون او كارهاي منو خوب مي شناسه.

كيميا در مقابل وقاحت بيش از حد رابين چاره اي جز سكوت نداشت. به جاي پاسخ، خود را با سالاد روي ميز مشغول كرد.چند لحظه بعد گارسون میز میز را از خوراکی ها پر کرد اما كيميا به همان مك دونالد بسنده كرد و در مقابل اصرار بيش از حد ديويد و الين، فقط تشكر كرد. بعد از شام، رابين صورت حساب را با چند اسكناس درشت كه تشكر فراوان گارسونها را به دنبال داشت، پرداخت كرد و همه خارج شدند. اما به جاي رفتن به اتومبيل، مقابل رستوران ديگري درست روبه روي رستوران اول براي صرف نوشيدني توقف كردند. همين كه دوباره سر ميز جاي گرفتند، رابين لبخندي زد و گفت: - خب دختر شرقي! دلم مي خواد امشب تو رو به بهترين هاي فرانسه مهمون كنم. فقط بگو نوشيدني مورد علاقه ات چيه؟

كيميا با همان چهره ي درهم پاسخ داد:

- يه فنجون قهوه اسپرسو

رابين چيني به پيشاني انداخت و با خنده گفت:

- هوم! فكر مي كردم خيلي با سليقه تر از اين حرفا باشي... فقط يه قهوه؟

كيميا بي حوصله جواب داد:

- بله آقا. فقط همين.

و رابين كه چهره درهم كيميا را ديد، بيش از اين اصرار نكرد و سفارش همه را براي گارسون تكرار كرد و در اين ميان خودش را بيش از همه تحويل گرفت. كيميا كه با تعجب به بطريهاي روي ميزش نگاه مي كرد، بي اختيار پرسيد:

- همه اينا رو مي خواي بخوري؟

الين و ديويد كه باز هم با مشكل عدم فهم زبان فارسي مواجه بودند، با تعجب به كيميا نگاه كردند. رابين خيلي سريع سؤال كيميا را به انگليسي ترجمه كرد. ديويد نگاهي به كيميا كرد و با خنده گفت:

- كجاش رو ديدي كيميا؟ اين آقا عادت نداره كوچكترين رحمي به خودش بكنه.

كيميا سري تكان داد و گفت:

- خودش كه مهم نيست، ولي كي بايد ما رو برسونه؟

همه خنديدند، حتي خود رابين و او بيش از همه. بعد رو به كيميا كرد و گفت:

- اگه اجازه بدين من همه اينا رو مي خورم و قول مي دم تصادفي در كار نباشه.

كيميا عليرغم ميل باطني، چند لحظه اي نگاهش را به چشمان رابين دوخت و بعد آهسته گفت:

- و اگه اجازه ندم...؟

رابين لبخندي زد و گفت:

- همه رو ميريزم دور!

كيميا چند لحظه اي از گوشه چشم به او نگاه كرد و در چهره رابين تغيير محسوسي را احساس كرد. بعد لبخندي چاشني نگاه زيباييش كرد و گفت:

- اجازه نمي دم.

رابين به سرعت از جا برخاست و تمام بطريها را در دست گرفت و از در رستوران خارج شد. الين و ديويد با تعجب به كيميا نگاه كردند و كيميا كه واقعاً نمي دانست چه بايد بگويد، تنها سر تكان داد. وقتي رابين دوباره وارد دستوران شد، كيميا در عين ناباوري متوجه شد كه هر دو دست او خالي است. لحظه اي با تعجب نگاهش كرد. رابين در حالي كه مي نشست با خنده گفت:

-خيلي خوب. اگه تو هوشياري منو بيشتر از مستيام دوست داري، حرفي نيست، چون در هر حال ملكه ي امشب تويي.

كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود، برآشفته از جا برخاست و تقريباً فرياد كشيد:

- تو يه هرزه ي پست بيشتر نيستي... ديگه نميخوام ببينمت.

و بعد به سرعت از رستوران خارج شد.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#7
الين باز با اصرار گفت:
- تو واقعاً نمي خواي بگي چي شده؟ من كه امروز از درسهامون هيچي نفهميدم. همه حواسم به تو و كار ديشبت بود... مي دوني بيچاره رابين اون قدر دنبال تو دويده بود كه از سر تا پاش آب مي چكيد.
كيميا تنها شانه بالا انداخت و چيزي نگفت. الين دوباره گفت:
- وقتي برگشت خيلي ناراحت بود. تا آخر شب هيچ حرفي نزد. باور كن برات نگران بود... يعني هر سهمون نگران بوديم.
كيميا كه هنوز از دست رابين عصباني بود، با غيظ گفت:
- و شما نمي دونين چي شد؟ رابين هم چيزي بهتون نگفت. نكنه توقع داري باور كنم؟
- من و ديويد از حرفهاي شما اصلاً سر در نياورديم. وقتي هم كه از رستوران خارج شدي، فكر كرديم زود برمي گردي. البته رابين برامون توضيح داد كه همه شرقيها خصوصاً ايراني ها زود براي خونه شون احساس دلتنگي مي كنن... گفت كه تو زود بر مي گردي، اما وقتي چند دقيقه اي گذشت و تو نيومدي، همه نگران شديم. اون وقت بود كه رابين اومد دنبالت ولي تو رو پيدا نكرد.
كيميا زير لب غريد:
- موجود مسخره ي بي شعور! دلتنگي براي خونه. چه چرندياتي از خودش درمياره.
الين كه هنوز با تعجب به كيميا نگاه مي كرد، پرسيد:
- تو چي گفتي؟
كيميا در دل خدا را شكر كرد كه الين فارسي نميداند و پاسخ داد:
- هيچي. چيز مهمي نبود.
الين دوباره گفت:
- بالاخره مي گي يا نه؟
كيميا لحظه اي متفكرانه ايستاد. مسلماً توضيح آنچه اتفاق افتاده بود براي الين بي حاصل بود و شايد مسخره. بنابراين ترجيح داد در اين مورد سكوت كند و براي آن كه الين را راضي كرده باشد، آهسته گفت:
- مي دوني؟ به گمونم حق با رابينه. آخه من خيلي دلم براي خونه تنگ شده بود. يعني اون رستوران منو ياد تهران انداخت.
الين با حالتي دلسوزانه به كيميا نگاه كرد، دست او را ميان دستهاي خود فشرد و لبخند زنان در حالي كه سرش را به طرفين تكان مي داد گفت:
- مي فهمم... مي فهمم عزيزم.
كيميا پاسخ لبخند الين را با لبخندي دوستانه داد و براي اولين بار احساس كرد به اين دختر بي هيچ وجه تشابه و تفاهمي، علاقمند است. الين دست كيميا را گرفت و او را به سوي در خروجي كشيد و با خنده گفت:
- ديگه ناراحتي بسه. بيا بريم هواخوري.
و بعد او را به حالت دو به حياط كشيد. كيميا كه از حركات كودكانه الين بشدت خنده اش گرفته بود، در ميان خنده گفت:
- دستم كنده شد الين. آرومتر.
الين ناگهان بر جاي خود ايستاد و كيميا قبل از آن كه بتواند خود را كنترل كند، محكم به پشت الين خورد. الين خيلي جدي به دست كيميا نگاه كرد و او دانست كاربرد كلمه (( كنده شد)) باعث تعجب بيش از حد الين گرديده است. بعد هر دو با صداي بلند شروع به خنده كردند. در همين حال كيميا سنگيني نگاهي را احساس كرد و بلافاصله به سوي نگاه سر گرداند و رابين را در چچند قدمي خود ديد كه خيره خيره به آن دو نگاه مي كرد. اما همين كه خواست از نگاه او بگريزد، الين متوجه رابين شد و با چند گام بلند، فوراً خود را از جمع دوستانش جدا كرد و به آنها نزديك شد و گفت:
- ببخشيد! مهد كودك تعطيل شد؟
الين با صداي بلند خنديد و گفت:
- براي چي:
رابين قيافه اي كاملاً جدي به خود گرفت و گفت:
- راستش من يه دختر چهار، پنج ساله دارم مي خواستم ببينم با شما همكلاسي نيست؟
الين باز خنديد و كيميا كه از فرط عصبانيت دندانهايش را به شدت روي هم مي سائيد، پاسخ داد:
- دختر شما رو مادرشون بردند. البته اگه شما بدونيد منظورم كدوم مادرشه؟
رابين لبخندي زد و با آرامش پاسخ داد:
- هنوز عصباني هستي؟
كيميا با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- اون قدر برام ارزش نداري كه روش فكر كنم.
رابين ببا همان لبخند زيبا سري تكان داد و گفت:
- بله خانم. مي فهمم، ولي... ولي مي خواستم بگم كه من واقعاً منظوري نداشتم....
كيميا به سرعت كلام رابين را قطع كرد و گفت:
- نمي خوام چيزي بشنوم.
بعد با سرعت كيف پولش را در آورد و از داخل آن يك اسكناس صد فرانكي بيرون كشيد و به طرف رابين پرت كرد و در همان حال گفت:
- بگير، بابت شام ديشبت.
چشمان رابين لحظه اي از خشم درخشيد، ولي خيلي زود بر خود مسلط شد و همان چهره ي بي تفاوت هميشگي را به خود گرفت و در حالي كه براي برداشتن اسكناس خم مي شد، با لبخند گفت:
- كار خوبي كردي، منم به پولام احتياج دارم.
كيميا گرچه از برخورد خونسردانه ي رابين جا خورده بود، ولي به روي خود نياورد و در حالي كه دست الين را مي كشيد، از كنار رابين دور شد. تنها در آخرين لحظه يك بار برگشت و به او نگاه كرد. رابين كه همچنان در جاي خود ايستاده بود، اسكناس را كاملاً باز كرد، آن را بوسيد و در جيب گذاشت.
***
روزهاي ابري و دلگير پائيز با آرامشي طلايي رنگ در خوابگاه دانشگاه و در اتاق كوچك كيميا بي هيچ وقفه اي سپري مي شد در حالي كه او همچنان به انزواي خود ادامه مي داد. سكوت سنگين اتاق را جز رفت و آمدهاي گاه گاه الين، چيزي نمي شكست و كيميا تمام اوقات فراغتش را پشت پنجره سپري مي كرد و به پاييز دلتنگ و آسمان غالباً ابري و باراني پاريس خيره مي ماند. اكثر روزهاي زندگيش بدون هيچ هيجاني سپري ميشد. تنها گاهي اوقات حضور كمرنگ رابين به روزهايش هيجاني زودگذر مي بخشيد. اما اين تغيير هم كششي در وجودش نسبت به زندگي فعلي ايجاد نمي كرد و او همچنان بي هيچ ميل و رغبتي، زمان را در خود مي كشت و تنها پيوندش با زندگي گذشته و خانواده، مكالمات كوتاه مدت گهگاهي با مادر و ندرتاً با پدرش بود و نامه هايي كه با بي حوصلگي تمام و با خطي خرچنگ قورباغه نوشته مي شد.
كيميا و رابين تنها در درس ادبيات عمومي با هم همكلاس بودند، ولي او غالباً رابين را همراه زيباترين دختران دانشگاه در محوطه و يا خيابانهاي اطراف مي ديد و اغلب چنانچه رابين اجازه مي داد، بي تفاوت از كنارش مي گذشت.
روزهاي دانشگاه سوربن، براي كيميا همان روزهاي ايران بود و او كم كم به اين نتيجه مي رسيد كه از اين مهاجرت نيز آنچه طالبش بود، عايدش نگرديده و در اين گريز از خود، همچنان ناموفق مي نمود. با تمام اينها همچنان راسخ بود كه درسش را در دانشگاه ادامه دهد و شايد تنها دليل آن لجاجت با اطرافيانش بود.
***
باز كلاس ادبيات و باز همكلاسي با رابين ككه كيميا بايد اعتراف مي كرد از شيرين ترين كلاسهاي درس بود. از طرفي وجود رابين با آن لودگيهاي واقعاً شيرينش و از طرف ديگر كلاس زنده و جالب دكتر ژوستين استاد بامزه ي ادبيات. دكتر تقريباً جوان ولي بسيار با معلومات بود و بر حسب اتفاق، علاققه شديدي به ادبيات ايران خصوصاً فردوسي و خيام داشت. به همين علت در كلاس با كيميا بيش از ساير شاگردانش بحث و گفتگو مي كرد و گاهي حتي چند كلمه اي با شيريني خاصي و با لهجه فرانسوي، فارسي صحبت مي كرد و كيميا و رابين را به خنده مي انداخت. گرچه استاد با لباسهاي جين و اسپرت و خصوصاً موتورسيكلتي كه هر روز با آن به دانشكده مي آمد، چندان شباهتي به اساتيد سوربن نداشت، ولي از نظر معلومات، انسان قابل توجهي بود كه علاقه كيميا را از همان ابتدا به خود جلب كرد.وقتي استاد چون هميشه با همان موهاي ژوليده وارد كلاس شد، رابين با صداي بلند اعلام كرد: (( زيباترين استاد سوربن)) و چند لحظه بعد در ميان خنده بچه ها، استاد بر جاي خود نشست و همان لبخند مضحك هميشگي را بر لب راند. لحظاتي به دانشجويان نگاه كرد و بعد از جا بلند شد و قدم زنان طول و عرض كلاس را چند بار طي كرد و بعد مقابل كيميا ايستاد. لبخندش عميقتر گرديد. چند لحظه اي به او خيره ماند، بعد كتاب خيام چهار زبانه اي را كه در دست داشت باز كرد و دنبال صفحه اي، چند بار آن را ورق زد و بعد در حالي كه با رضايت مي خنديد، صفحه اي را تا آخر باز كرد و نقاشي مينياتوري داخل آن را به كيميا نشان داد و گفت:
- كيميا!
و بعد در حالي كه سعي مي كرد فارسي حرف بزند، ادامه داد:
- شبيه... خيلي زياد.
كيميا آرام سر تكان داد و به فارسي تشكر كرد. دكتر ذوق زده چند بار سرش را تكان و با زحمت ادامه داد:
- خيام هم كيميا داشت، مثل شبيه تو!
كيميا خنده اش را به سختي فرو خورد، ولي رابين از ته كلاس با صداي بلند خنديد و گفت:
- مثل شبيه، دستور زبان تازه فارسي.
استاد نگاهي به رابين كرد، ولي گويا منظورش را نفهميده باشد باز به كبمبا لبخند زد و در حالي كه خيره خيره به عكس نگاه مي كرد، از او گذشت و بر جاي خود نشست. قبل از آن كه استاد درس را شروع كند، رابين از او اجازه خواست تا كتاب را ببيند. بعد به سرعت از جا برخاست و براي ديدن كتاب، كنار استاد ايستاد. چند لحظه اي به كيميا خيره ماند. بعد به استاد چيزي گفت كه كيميا نشنيد. تنها ديد كه دكتر سرش را بالا آورد و با تحسين به او نگاه كرد.
***
تمام شب قبل باران باريده بود و آن روز شنبه ي تعطيل و آرامي بود و لطافت و پاكي هوا، كيميا را به قدم زدن در بيرون خوابگاه تشويق مي كرد. محوطه در سكوتي عميق فرو رفته بود و دختران و پسران دانشجو با استفاده از يك روز تقريباً آفتابي به گردش رفته بودند. كيميا گرچه بدش نمي آمد در اين هواي خوش كمي قدم بزند، ولي چندان حوصله اين كار را، آن هم تنها نداشت. در يك كشمكش كوتاه با خود، بالاخره تصميم گرفت كه براي قدم زدن از اتاقش خارج شود. با سرعت باراني اش را بر تن كرد و شالش را محكم بست. زماني كه قدم به داخل محوطه گذاشت، با نگاهي به آسمان احساس كرد نمي توان به پايداري وضعيت آن اميد چنداني داشت. با اين حال و از آنجا كه حوصله بازگشت و برداشتن چترش را نداشت، احساس كرد كنار رودخانه سن بهترين مكان براي پياده روي است. دستهايش را در جيب فرو كرد و در حالي كه سعي مي كرد با روحيه بيشتري تفريح كند، بزحمت لبخند بسيار خفيفي بر لب راند و همچنان كه به ياد دكتر ژوستن، سعري از خيام را زير لب زمزمه مي كرد به سوي سن حركت كرد.
به كناره سن كه رسيد، بي اختيار متوقف شد و به آبي آرام آبها خيره گشت و دلش بشدت به هواي ساحل ناآرام خزر پر كشيد و نگاهش رنگي از غصه به خود گرفت و قبل از آنكه بتواند بر احساس خود تسلط يابد، قطرات اشك بر روي گونه هايش سر خوردند. ياد آن ماه عسل كذايي در آن ويلاي مجلل و در كنار مردي كه برايش غريبه بود تا هميشه غريبه ماند، دلش را به آتش كشيد. مي خواست فرياد بكشد، (( زندگي! از تمام زشتيها و زيبائيهايت متنفرم.)) اما صدا در گلويش و در ميان بغضي پر درد گره خورد و از دهانش بيرون نيامد. حتي از خودش هم به خاطر آن كه هنوز نتوانسته بود خاطرات كهنه و پوسيده اش را دور بريزد، احساس تنفر مي كرد.
چند بوق ممتد اتومبيلي كه از كنارش مي گذشت او را از دنيايي كه در آن غرق بود بيرون كشيد. در حالي كه به سوي صدا سر بر مي گرداند، زير لب با غيظ گفت: (( زهرمار))، ولي ناگهان نگاهش بر روي ماشين سياه رنگ رابين متوقف گرديد و قبل از آن كه بتواند از آن چشم بردارد، چهره خندان و شيطان رابين به رويش لبخند زد. او با همان فرانسه ي سليسش گفت:
- چه عجب مادموازل! از دير بيرون اومديد!
كيميا بي حوصله نگاهش كرد و پاسخ داد:
- بايد از شما اجازه مي گرفتم؟
رابين لبخند زد و كيميا اين بار به همراه او چشم دوخت كه طبق معمول دختري زيبا و جذاب بود و وقتي نگاه كيميا را ديد، سر تكان داد و لبخند زد. رابين دوباره گفت:
- اگه مقصد خاصي دارين مي تونم برسونمتون.
كيميا با چشم اشاره اي به دختر جوان كرد و گفت:
- فعلاً همين يه نفر رو برسون.
رابين با شيطنت خنديد و پاسخ داد:
- هر دوتون رو هم مي تونم برسونم.
كيميا كه كم كم عصباني مي شد، گفت:
- من جايي نمي رم، فقط مي خواستم كمي گردش كنم.
رابين چند بار به علامت تفهيم سر تكان داد و بي آن كه حتي يك كلمه ديگر بگويد با سرعت از كنار او گذشت. كيميا باز به سوي رودخانه چرخيد و با عصبانيت غريد، (( مرتيكه ي مزخرف!)) سپس دستش را ستون چانه كرد و به قايق هاي تفريحي كه بر روي سن در تردد بودند خيره ماند. هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه باز صداي آشناي همان بوق در گوشش پيچيد، اما اين بار به سوي صدا برنگشت. رابين باز چند بوق ممتد زد و كيميا ناچار به سوي او چرخيد. و باز همان آبي آرام و شاد با تمام وجود به سويش لبخند زد. كيميا بلافاصله متوجه شد كه صندلي كنار رابين خاليست، بنابراين به طعنه گفت:
- از كي توي آژانس اتومبيل استخدام شدي؟
برعكس كيميا، رابين با لهجه ي زيباي فارسي- انگليسي اش پاسخ داد:
- از همون وقتي كه دختراي تهران كنار سن دنبال ماشين مي گردن.
كيميا بي اختيار لبخند زد و رابين بي حوصله و عجولانه گفت:
- مياي بالا يا بيام پايين؟
كيميا لحظه اي مكث كرد و بعد پاسخ داد:
- هيچ كدوم.
رابين چند لحظه به او خيره ماند و بعد به عقب برگشت و چيزي گفت كه كيميا نفهميد. از جايي كه او ايستاده بود، فقط مي توانست صندلي جاو را ببيند، ولي بدون ترديد كسي پشت سر او نشسته بود.
انتظار كيميا چندان به طول نينجاميد. در عقب ماشين باز شد و كيميا در كمال ناباوري الين را ديد كه با يك جهش سريع، خود را به او رساند و هر دو دستش را در ميان دستان خود گرفت. كيميا با خوشحالي خنديد و گفت:
- چطور منو پيدا كردي؟
الين به رابين كه همراه ديويد به سوي آنها مي آمد اشاره كرد و گفت:
- فكر نمي كردم راست بگه... چطور شد تصميم گرفتي گردش كني؟
كيميا خنديد، ولي قبل از آن كه پاسخي بدهد، صداي رابين در گوشش طنين انداخت:
- بفرما! اينم دوست شما. تمام پاريس رو دنبال اين دوتا گشتم.
كيميا نگاهي به ساعتش كرد و گفت:
- تمام پاريس؟ اونم تو كمتر از يك ساعت؟
به جاي رابين، ديويد پاسخ داد:
- اين شيطون تمام جاهايي رو كه ممكنه من و الين بريم، مي شناسه.
رابين با خنده گفت:
- فكر كردم قايق سواري اين طوري براتون دلچسبتره.
كيميا با تعجب تكرار كرد:
- قايق سواري؟!
رابين اجازه نداد او حرف ديگري بزند و با عجله گفت:
- خب ديگه بريم اسكله.
الين چون بچه ها ذوق زده به هوا پريد و گفت:
- عاليه بريم
و كيميا ناچار در سكوت همراه آنها به راه افتاد. رابين خيلي سريع بليط تهيه كرد و هر چهار نفر سوار يك قايق تفريحي كوچك شدند. كيميا نگاهي به رديفهاي چهارتايي صندلي ها كرد و بلافاصله روي اولين صندلي كنار بدنه ي قايق نشست و الين و ديويد را در انتخاب صندليهايشان مردد گذاشت، ولي رابين بلافاصله الين را در كنار كيميا نشاند، بعد از او ديويد و در آخر هم خودش چهارمين صندلي را اشغال كرد. وقتي تمام صندليها پر شد، قايق به راه افتاد. كيميا كاملاً صورتش را به طرف كناره هاي رود گرداند و غرق تماشا شد. تنها گاه گاه با جملات كوتاه، پاسخ هايي به الين مي داد. وقتي قايق به نزديكي كليساي نتردام رسيد، در حالي كه هيجان زده به سوي الين مي چرخيد، گفت:
- نمي دونم چرا هنوز گاهي اوقات به نظرم مياد كه زندگي زيباست، گرچه هيچ وقت...
كلمات در زبانش ماسيدند و با حيرت به صورت مخاطبش نگاه كرد. رابين لبخند زد و خونسردانه پاسخ داد:
- هيچ مي دوني تو يكي از زيباترين مظاهر زيبايي طبيعت هستي؟
كيميا كه همچنان متعجب به او نگاه مي كرد، با غيظ پرسيد:
- تو كي جاتو با الين عوض كردي كه من نفهميدم؟
رابين تنها لبخند زد و خودش را در جا كمي جمع كرد. كيميا باز با عصبانيت گفت:
- چرا اينجا نشستي؟
رابين مظلومانه سر تكان داد و گفت:
- معذرت مي خوام. فكر نمي كردم اشكالي داشته باشه. اگه ناراحتت مي كنه الان مي پرم توي رودخونه.
كيميا نگاهي به الين كرد كه با ديويد غرق گفتگو بود و بعد با همان عصبانيت رو به رابين كرد و پاسخ داد:
- اگه مي تونستم خودم پرتت مي كردم.
رابين بي آن كه پاسخي بدهد، دستش را در جيب فرو برد و كيف پولش را از داخل آن بيرون كشيد و گفت:
- فقط اينها رو نگه دار خيس نشه.
و بعد از جا برخاست. كيميا با نگراني پرسيد:
- چي كار مي خواي بكني؟
رابين با همان خونسردي هميشگي پاسخ داد:
- چون نمي خوام شما كارهاي سخت بكنين، ميپرم توي رودخونه.
كيميا كه حرف رابين را جدي نگرفته بود، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت. رابين كنار لبه قايق ايستاد و به ديويد كه با تعجب نگاهش مي كرد، گفت:
- هوس كردم يه كم شنا كنم.
الين وحشتزده پرسيد:
- توي اين هوا؟
رابين تنها لبخند زد و آماده پريدن شد. در آخرين لحظه كيميا كه او را در پريدن ميان آبهاي سرد سن مصمم مي ديد، گوشه لباسش را به سوي خود كشيد و گفت:
- نپر ديوونه.
رابين به سويش خم شد و آهسته به زبان فارسي گفت:
- نه كاري كه تو خواستي بايد انجام بشه خانم كوچولو.
و در يك چشم به هم زدن به داخل آب پريد.
در يك لحظه ولوله اي ميان مسافران قايق افتاد و همه خيره خيره به آن قسمت از آب كه رابين در آن فرو رفته بود نگاه كردند و چون دقايقي گذشت و از او خبري نشد، هيجان بيشتري تماشاگران را در خود گرفت. كيميا كه تمام اندام نحيفش از شدت هيجان و سرما مي لرزيد، با آشفتگي بسيار از جا برخاست و ملتمسانه به ديويد نگاه كرد. ديويد و الين چنان غافلگير شده بودند كه هنوز هم نميتوانستند آنچه را كه ديده بودند، باور كنند. لحظات براي كيميا به سختي و كشدار ميگذشت و نگاهش هر لحظه مضطرب تر مي شد، از داخل وجودش با تمام قوا نام رابين را فرياد مي كشيد، بي آنكه حتي كلمه اي از حنجره اش خارج شود.
بالاخره بعد از چند دقيقه جسم بي حركت رابين روي آب شناور شد. كيميا كه نفسش از شدت هيجان بالا نمي آمد، لحظاتي به جسم شناور رابين روي آب خيره ماند و بعد ناگهان بغضش تركيد و در ميان گريه چندين مرتبه ناليد:
- نه... نه...
تمام مسافران با تعجب به او نگاه مي كردند. الين به زحمت كيميا را روي صندلي نشاند و سعي كرد او را آرام كند، اما خودش نيز چنان آشفته بود كه هيچ كاري از دستش برنمي آمد. حتي ديويد هم گيج شده بود و نمي دانست چه بايد بكند. كيميا همچنان كه گريه مي كرد، فرياد زد:
- چرا هيچ كس كمكش نمي كنه؟ كمكش كنيد.
زبان فارسي كيميا گرچه براي همه ي نظاره گران نامفهوم و عجيب مي نمود، اما ديويد را به خود آورد. او ناگهان از جا جست و با سرعت كاپشنش را از تن در آورد و به سوي الين پرت كرد و ه سوي لبه قايق دويد. وقتي ديويد خود را براي پريدن در آب آماده مي كرد، ناگهان جسم بي حركت رابين تكاني خورد، لحظه اي زير آب رفت و دوباره بيرون آمد و در حالي كه تمام تن و سرش زير آب بود دستش را در هوا تكان داد و بعد صداي هميشه شادش به گوش رسيد كه فرياد مي كشيد:
- براوو! شرقي زيبا براي من نگران مي شه... خودت بيا كمكم كن... بپر... بپر.
كيميا چند لحظه اي بي آنكه بتواند حتي دهانش را باز كند، همان طور وحشتزده به رابين نگاه كرد. سرنشينان قايق به افتخار او و شيرجه ي موفقش برايش دست مي زدند، اما كيميا همچنان مي لرزيد و نمي توانست حركت سريع چانه اش را مهار كند. چند لحظه اي بعد رابين به سوي قايق شنا كرد و با كمك خدمه از آب بيرون كشيده شد و يكراست به سوي كيميا آمد، ولي به جاي آن كه روي صندلي بنشيند جلوي پاي كيميا، كف قايق زانو زد و گفت:
- من فقط از امر تو اطاعت كردم. باور كن نميخواستم ناراحت بشي.
كيميا لحظه اي به او نگاه كرد. از موهاي زيتونياش قطره قطره آب مي چكيد و لبهايش به سفيدي گرائيده بود و به شدت مي لرزيد كه البته در آن هواي سرد چيز عجيبي نبود. كيميا كه هنوز هم نمي توانست حرف بزند، به زحمت بر خود مسلط شد و با عصبانيت گفت:
- تو واقعاً فكر مي كني ترسوندن من موفقيت بزرگيه...؟ تو فكر مي كني اين كه من برات نگران شدم، جز حس همنوع دوستي، معناي ديگه اي داره؟
رابين چند لحظه اي متفكرانه سكوت كرد و بعد با تأسف سري تكان داد و گفت:
- حقق با توئه كيميا. شما دختراي شرقي احساسات عجيب و غريبي داريد. من مطمئنم كه اگه به جاي من يه مورچه هم تو آب غرق مي شد، تو بازم همين كار رو مي كردي.
كيميا فاتحانه لبخند زد و نگاهش را از نگاه نافذ و بي قرار رابين دزديد.
حرارت گرم و مطبوع بخاري ماشين، خيلي زود سرما را از بدنهاي بي حس آنها دور كرد. رابين با كمك ديويد، لباسهاي خيسش را از تن به در كرد. كيميا كاملاً سرش را پايين انداخته بود و اصلاً به آنها نگاه نمي كرد. تنها يك بار وقتي رابين چند بار پياپي عطسه كرد، سرش را بالا آورد و اندام ورزيده او را در حالي كه خود را با كاپشن ديويد مي پوشاند، ديد و از ديدن عضلات محكم و پيچيده او تعجب كرد.
***
صبح روز بعد كيميا بدون آنكه بخواهد، تمام كلاسهاي دانشكده را در جستجوي رابين بازرسي كرد ولي از او خبري نبود. با اين حال سراغش را از كسي نگرفت، حتي از ديويد و يا مايكل كه از دوستان نزديك او بودند و خود را به اين كه او يكي از همان غيبتهاي تفريحي اش را خارج از دانشگاه مي گذراند، قانع كرد. با اين حال احساس عجيبي داشت و نگران بود. وققتي غيبت او سه روز متوالي به طول انجاميد، براي يافتن اطلاعات از او دست به دامان الين شدو الين با تعجب نگاهي به كيميا كرد و گفت:
- يعني تو واقعاً نمي دوني رابين چرا نيومده؟
- از كجا بايد بدونم؟
الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:
- خب معلومه، با اون بلايي كه تو سرش آوردي اون اگه بتونه يه هفته ديگه از توي رختخواب بيرون بياد خيلي شانس آورده.
كيميا چشمهايش را تا آخرين حد گشود و گفت:
- يعني اون مريضه؟
- كسي كه توي اون هوا به خواست شما توي سن شنا كنه، نبايد مريض بشه؟
كيميا در پاسخ به لبخند پر معناي الين، چيني به پيشاني انداخت و گفت:
- من ازش نخواستم بپره توي رودخونه، خودش خواست.
- خيلي خوب، ناراحت نشو. منظوري نداشتم... دوست داري به ديدنش بريم:
- به ديدن كي؟
- خوب معلومه ديگه، رابين.
- نه، اصلاً... من دوست دارم ديگه هيچ وقت نبينمش.
الين چند لحظه اي با شيطنت به كيميا نگاه كرد و بعد گفت:
- البته اون چندان نيازي به من و تو نداره. پرستارهاي خوب، مهربون و زبده زياد داره.
كيميا كه كاملاً متوجه كنايه الين شده بود، با بي تفاوتي شانه بالا انداخت و گفت:
- به من چه زبطي داره؟
الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
- حالا چرا چشمات شبيه چشماي گربه اي شده كه مي خواد موش شكار كنه؟
كيميا در حالي كه سعي مي كرد قيافه اي كاملاً عادي به خود بگيرد، با عصبانيت فرياد كشيد:
- الين بس كن.
الين باز بشدت خنديد و بعد گفت:
- چرا از عذاب دادن دوست من لذت مي بري؟ شما شرقي ها هميشه دوست داريد از قسمت سخت كار، وارد بشيد و اين طوري هم خودتون رو عذاب مي ديد هم طرف مقابلتون رو.
كيميا چند بار پياپي و با عصبانيت سر تكان داد و پاسخ داد:
- مطمئنم كه اين چرنديات رو رابين بهت ياد داده، نه؟
الين با زيركي شانه بالا انداخت و گفت:
- بالاخره نگفتي به ديويد بگم بعد از ظهر بياد دنبالمون؟
كيميا دسته ورقه هايي را كه در دست داشت لوله كرد و به آرامي بر سر الين كوبيد و گفت:
- تو ديوونه شدي دختر.
و بعد به نرمي از كنار او رد شد.
***
تا آنجا كه او مي دانست قرار بر اين بود كه رابين لااقل يك هفته استراحت كند، بنابراين براي اولين بار كلاس درس ادبيات عمومي بددون حضور فعال و پر شيطنت رابين برگزار مي شد. تنها كلاس مشترك كيميا و رابين كه امروز بشدت سرد و بيروح مي نمود. دقايقي از شروع كلاس گذشته بود و دكتر ژوستن چون هميشه با اشتياق تدريس مي كرد كه چند ضربه به در خورد و بعد باز شد. اول صداي چند سرفه ي خشن در فضا پيچيد و بعد اندام كشيده رابين در كلاس ظاهر شد. دكتر با تعجب به رابين نگاه كرد و او ضمن عذرخواهي به سوي اولين صندلي خالي حركت كرد. كيميا چند لحظه اي به او كه هنوز آثار بيماري در زير چشمهاي به گودي نشسته و رنگ مهتابي صورتش به خوبي عيان بود خيره ماند. رابين در اولين گردش چشمانش در كلاس، گمشده اش را يافت و به روي كيميا لبخند زد و كيميا چشمان تبدارش را در ميان هاله اي سرخ رنگ، بي قرار و بيمار ديد. برافروختگي تب، چشمان زيباي او را، جذابيتي صد چندان بخشيده بود و نگاهش را داغتر از هميشه مي نمود، آنچنان ه كيميا سوزندگيش را با تمام وجود احساس مي كرد. در سراسر طول مدت كلاس، صداي سرفه هاي شديد رابين لحظه اي قطع نمي شد و حالش چنان وخيم بود كه حتي دكتر ژوستن را نيز متوجه كرد. او همچنان كه هنگام گفتگو در كلاس راه مي رفت، نزديك رابين شد و چند كلمه اي با او صحبت كرد. كيميا حدس زد كه از او مي خواهد اگر توانايي ادامه كلاس را ندارد، آن را تعطيل كند. چند لحظه اي در انتظار پاسخ رابين گوش خواباند ولي صدايي نشنيد، تنها ديد كه او با لبخند سر تكان داد و دكتر دستي به پشتش زد و از كنارش گذشت. وقتي زمان كلاس تمام شد، كيميا بي توجه به رابين، لوازمش را جمع كرد و آماده خروج از كلاس شد كه رابين او را به نام خواند. چند لحظه اي مردد ماند، ولي بالاخره به سوي صندلي رابين حركت كرد. وقتي كنار او رسيد، رابين به سختي سعي كرد به احترام او از جا برخيزد، اما كيميا او را دعوت به نشستن كرد و آهسته گفت:
- شنيده بودم يك هفته اي رو استراحت مي كني.رابين سر تكان داد و گفت:
- - آره غيبت مي كنم اما نه از كلاسي كه تو همكلاسيم باشي. تمام دلخوشي من توي دانشكده همين يه درسه.
كيميا خونسردانه خود را به ناداني زد و به خنده گفت:
- شايد قصد داري شاعر بشي.
رابين چند لحظه اي با دلخوري به كيميا نگاه كرد ولي بعد با همان خونسردي هميشگي پرسيد:
- مثل خيام؟
كيميا سر تكان داد و رابين دوباره گفت:
- اونم بدون داشتن كيميا.
كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:
- دست از سر من بردار. تو كه كيميا زياد داري.
و بعد از او روي گرداند. رابين دوباره صدايش كرد و كيميا احساس كرد گرفتگي سينه، صداي بم او را جلايي تازه بخشيده است. بعد بي اختيار به سوي او برگشت و گفت:
- من خيلي كار دارم. لطفاً حرفت رو زودتر بزن.
- ديشب به عموت زنگ زدم.
- عموي من يا شوهر خاله ي خودت؟
رابين در حالي كه سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند، گفت:
- عموي شما و شوهر خاله ي من؛ خوبه؟
- خب كه چي؟
- هيچي. راجع به رسومات شرقي ها در ارتباط با عيادت از مريضها پرسيدم... ظاهراً شما به يه چيزايي در اين مورد خيلي معتقديد.
كيميا شانه بالا انداخت و بي حوصله گفت:
- قصه نگو، حرفت رو بزن.
رابين كه حالا صدايش به نحو عجيبي غمگين و گرفته به نظر مي رسيد، پاسخ داد:
- توقع داشتم توي اين چند روز براي يك بار هم كه شده بهم سري بزني.
كيميا لبخندي زد و با لحن مأيوس كننده اي پاسخ داد:
- چرا بايد اين كار رو مي كردم؟
- اگه همكلاسي و دوست نيستيم، به گمونم به نوعي فاميل هستيم.
كيميا با حالت خاصي گفت:
- فاميل؟! مسخره است.
قبل از آنكه رابين پاسخي بدهد، بشدت به سرفه افتاد. كيميا نگاه تخقير آميزي به او كرد و گفت:
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#8
- واجب بود با اين حالت بياي دانشگاه؟
رابين مظلومانه نگاهش كرد و آهسته پاسخ داد:
- فكر كردم شايد دوست داشته باشي بيمارت رو توي تب چهل درجه ببيني.
با آن كه از حالت نگاه و تُن صداي رابين دل در سينه كيميا لرزيد، اما زبانش همچنان تيز و برنده پاسخ داد:
- من ديگه مثل جراح ها شدم. ديدن مريض توي تابوت هم برام تازگي نداره.
لبهاي رابين به آهستگي لرزيد و بي آنكه حرفي بزند از جا برخاست و در حالي كه پاهايش را روي زمين مي كشيد، از كلاس بيرون رفت. براي لحظه اي كيميااحساس كرد دلش مي خواهد به دنبال رابين بدود، او را با تمام وجود فرياد بزند و تب سوزاش را در وجود سرد خود مدفون كند، اما احساس يخزده اش به او اجازه ي برداشتن حتي يك گام را هم نداد.
***
در اتاق زده شد، از آن حالت خواب و بيداري با نارضايتي خارج شد و بي حوصله پرسيد:
- بله؟
- منم مادر، برات شام آوردم.
- ممنون مادر جون، من ميل ندارم... اصلاً گرسنه نيستم.
- چطور گرسنه نيستي مادر جون؟ تو كه از وقتي اومدي چيزي نخوردي.
- گفتم كه ميل ندارم... مي خوام بخوابم.
- پس لااقل در رو باز كن، اجازه بده چند لحظه ببينمت. تو كه مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود.
كيميا به سنگيني از جا بلند شد و با بي ميلي در را باز كرد. مادر سيني غذا در دست وارد شد. سيني را روي ميز تحرير گذاشت و گفت:
- چيه دختر گلم؟ نكنه غذاهاي سنتي ما از چشمت افتاده؟
كيميا لبخند كجي زد و پاسخ داد:
- اين حرفا چيه مامان؟ تو هيچ جاي دنيا غذايي بهتر از دستپخت شما وجود نداره.
مادر نزديكتر آمد و دستي روي موهاي سياه و بلند كيميا كشيد و گفت:
- اگه ميي خواي حرفت رو باور كنم، تا اينجا هستم چند قاشق بخور.
- مامان؟
- ديگه مامان نداره... زود باش.
كيميا پشت ميز نشست و با بي ميلي قاشق در دست گرفت و شروع به بازي با غذا كرد. مادر كه از زير چشم او را مي پاييد، با لحني چون هميشه مهربان گفت:
- كيميا تو چت شده؟
كيميا دستپاچه به زور لقمه اش را فرو داد و گفت:
- هيچي... چيزي نيست...
- ولي من احساس ديگه اي دارم. مثل اينكه يه چيزايي هست كه تو از من پمهون مي كني.
- اشتباه مي كنين.
- مطمئن باشم؟
- آره...آره مطمئن مطمئن.
- تو چشاي مادر نگاه كن و حرفت رو تكرار كن.
كيميا بلافاصله نگاهش را از مادر دزديد و سر به زير انداخت. مادر كنارش نشست و مصرانه پرسيد:
- نمي خواي بگي چي شده؟
- آخه وقتي چيزي نيست چي بگم؟
- ولي چشات اينو نميگه.
- مي شه شما بگين چشاي من چي مي گه كه خودم نمي دونم؟
- چشات مي گه تو داري يه چيزايي رو از مادرت پنهون مي كني... حرف بزن دختر گلم... حرف بزن و خودت رو سبك كن. اينقدر خودت رو عذاب نده.
چشمان كيميا پر از اشك شد و بغض آلود پاسخ داد:
- ببين مار جون! من خوب مي دونم كه شما، پدر، كاوه و بقيه از من چي مي خوايد، ولي خواهش مي كنم كمي به من مهلت بديد. من بايد فكر كنم.
- تو مطمئني كه مي دوني من از تو چي ميخوام؟
كيميا چند لحظه اي با ترديد به مادر نگاه كرد و پاسخي نداد. مادر اين بار حالتي جدي به خود گرفت و گفت:
- ببين دخترم! تو در مورد هر كس اشتباه نكني در مورد من داري اشتباه مي كني. من بر عكس اون چيزي كه تو فكر مي كني، دلم مي خواد تو اون كاري رو بكني كه صلاحت در اونه.
لبخند كمرنگي چهره غم زده كيميا را زينت بخشيد و او لحظه اي به چشمان مهربان مادر خيره ماند و بعد آهسته گفت:
- چرا مادر؟ چرا همه ي بلاهاي دنيا بايد سر من بياد؟ تازه داشتم به اين وضع عادت مي كردم، تازه چند ماهي بود كه اعصابم آروم شده بود، تازه خيالم راحت شده بود، يه كم احساس آرامش ميكردم، اون وقت دوباره بايد اين وضع پيش بياد؟
مادر با تأسف سري تكان داد و پاسخ داد:
- عزيز دلم، با قسمت كه نميشه جنگيد. تقدير هر كس يه چيزه.
- و تقدير من همه اش سياهه، نه؟
- ناشكر نباش دخترم.
- ناشكر نيستم مادر، خسته ام، داغونم. دارم منفجر مي شم. عين موش توي تله افتادم.
- كيميا... كيميا! دختر عزيزم! مادر جون يه كم آروم باش. آخه چته؟ چرا اين طوري فرياد مي كشي؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده.
كيميا كه حالا با تمام وجود سعي مي كرد بر خود مسلط شود، به طرف پنجره رفت و آن را گشود. ريههايش را از هواي سرد و تازه پر كرد، لحظاتي به همان حالت ايستاد. بعد روي پاشنه پا چرخيد و رو به مادر ايستاد و گفت:
- معذرت مي خوام مادر جون... واقعاً معذرت ميخوام.
- عيبي نداره دخترم. بيا اينجا پيش مامان بشين غذات سرد مي شه، از دهن مي افته. بيا هم غذات رو بخور هم با مامان يه كم صحبت كن. بگو ببينم تو اون دل كوچيك و مهربونت چي مي گذره كه اينطوري اون چشماي سياهت رو به آتيش كشونده.
كيميا لبخندي زد و به سوي مادر آمد و گفت:
- مادر جون! قرار شد چند روزي بهم فرصت بدي كه فكر كنم.
- خيلي خب عزيزم. فكر كن ولي هم غذات رو بخور، هم غصه نخور.
- چشم. ديگه چي؟
- سلامتي نازنينم.
- اونم به چشم.
- خب، حالا براي اين كه حسن نيتت رو نشون بدي، شروع كن.
كيميا دوباره پشت ميز نشست و قاشق را در دست گرفت. مادر از جا بلند شد و پرسيد:
- چاي يا قهوه؟
- هيچ كدوم مادر. فعلاً غذام رو بخورم.
- باشه، ولي هر وقت چاي خواستي منو صدا كن.
- خودم ميام پايين مي ريزم.
- باشه عزيزم. فقط يادت باشه زود بخواب، چون قيافه ات نشون مي ده كه خيلي خسته اي.
كيميا با حركت سر تأييد كرد، مادر جلوي در كه رسيد، باز ايستاد و گفت:
- يادت نره كه به مادر قول دادي.
- حتماً خيالتون راحت باشه.
مادر باز مردد ايستاده بود و كيميا حدس زد كه در گفتن جمله اي دچار ترديد است، بنابراين گفت:
- مادر جون، سفارش ديگه اي هم مونده؟
- نه عزيزم، فقط...
جمله اش را نيمه تمام گذاشت و كيميا را مجبور كرد بپرسد:
- فقط چي؟
- من... من فكر مي كنم توي دلت يه راز داري كه از من پنهونش مي كني.
- دوباره كه شروع كردي مادر جون.
- يعني هيچ كمكي از دست من بر نمياد؟
- چرا.
- بگو.
- لطفاً بريد و استراحت كنيد، نگران منم نباشيد.
مادر يرس تكان داد و گفت:
- باشه شيطون بلا، ولي بدون كه نمي توني چيزي رو از من پنهون كني.
كيميا خنده اي كرد و مادر در را پشت سر خود بست و كيميا دوباره تنها شد. چند بار طول و عرض اتاق را پيمود. هواي سرد ناچارش كرد پنجره را ببندد. وقتي دوباره برگشت ناخودآگاه در مقابل ميز ايستاد، نگاهي به سيني غذا كرد و با تصور آن كه مادر براي تهيه ايين چند نوع غذاي مورد علاقه او چقدر زحمت كشيده، پشت ميز نشست و به اجبار چند قاشق از غذا را فرو داد.
بعد به طرف تختخوابش رفت و روي آن دراز كشيد و چشمانش را بست. چقدر اين حالت خلسه را دوست داشت، حالتي كه در آن به آنچه كه دوست داشت، به راحتي و بدون مزاحمت فكر مي كرد.
***
يك هفته بعد از زماني كه رابين پس از يك بيماري طولاني به دانشگاه بازگشت، در نظر كيميا چنان تغيير كرده بود كه گويا شخص ديگري به جاي او پا به دانشگاه گذاشته بود. البته كيميا خيلي زود فهميد كه تغيير رفتار رابين تنها در مورد او صادق است و جز آن، رابين همان رابين هميشگي بود.
آن روزها كيميا ديگر در رفتار او هيچ اصراري در برقراري ارتباط با خود نمي ديد و به جاي آن ميديد كه رابين تا آنجا كه امكان داشت ا او دوري مي كرد و حتي در اكثر مواقع در تنها كلاس مشتركشان حاضر نمي شد. ديگر از آن سر به سر گذاشتنهاي پر شيطنت و آن اداهاي كودكانه خبري نبود و از آنچه بين آندو گذشته بود تنها يك چيزي باقي مانده بود و آن احترام عجيبي بود كه رابين براي كيميا قائل بود، احترامي كه كيميا به جرأت مي توانست قسم ياد كند كه براي هيچ كس ديگري- حتي پدرش- قائل نبود.
او ديگر هيچ علاقه اي به رديابي گردشهاي الين و ديويد كه غالباً كيميا نيز همراهيشان مي كرد، نشان نمي داد و كيميا هر روز او را مي ديد كه با دوست مؤنث تازه اي به دنبال تفريح و خوشگذراني به گوشه اي از پاريس مي رفت. بي تفاوتي رابين چنان برايش آزار دهنده بود كه حتي خودش هم نمي توانست باور كند. به همين خاطر پيوسته مترصد فرصتي بود تا به هر صورت ممكن او را آزار دهد- كه البته در غالب موارد رابين يا اين فرصت را به او نمي داد و يا با بي اعتنايي كسل كننده اش از آن مي گذشت- كيميا كم كم عواقب عقب نشيني حمايتي رابين را با تعجب مي ديد. تك و توك پسراني كه پيش از اين به نحوي قصد آزار كيميا را داشتند، ولي از ترس رابين كنار كشيده بودند، اكنون با شجاعت تمام او را به انحاء مختلف آزار مي دادند و كيميا تازه مي فهميد آن روز كه الين به او گفت:، (( حمايت رابين از او نعمت بزرگي است))، چه مفهومي داشت. در اين ميان رفتار مايكل، بيش از همه عذابش مي داد و اين در حالي بود كه خوب مي دانست مايك كه يك دانشجوي آمريكائيست، از نزديكترين دوستان رابين است، با اين حال او صبورانه تحمل مي كرد. اما خيلي بيش از گذشته احساس تنهايي مي كرد و خيلي دلش مي خواست همزباني داشته باشد تا با او به زبان شيرين فارسي درد دل كند. اما هر بار كه جمله اي با رابين هم كلام مي شد، او با سرعت پاسخش را به فرانسه يا انگليسي مي داد و كيميا ناچار بود به شنيدن گاه گاه كلمات فارسي با لهجه ي افتضاح دكتر ژوستن دل خوش كند.
در يكي از روزهاي باراني نزديك سال نو كه بچه هاي دانشگاه در تدارك جشن سال نو در دانشكدههايشان مشغول بودند، كيميا بيش از هر روز ديگري احساس تنهايي مي كرد و دلش به هواي سفر به وطن در تعطيلات كريسمس پر ميكشيد، ولي با توجه به مدت كوتاه تعطيلات و هزينه رفت و برگشت، اين تصميم تقريباً غير معقول به نظر مي رسيد و او را مجبور مي كرد راه بهتري را انتخاب كند. شايد در آن شرايط بهترين كار ديدار با خانواده خونگرم توكلي بود. هم صحبتي با هموطنان مسلماً مي توانست اندوه غربت را كاهش دهد. با اين فكر بلافاصله لباس پوشيد، چترش را برداشت و از اتاقش خارج شد. در بين راه روي پله ها الين را ديد كه چون هميشه خندان به سوي اتاقش مي رفت. با ديدن او ناچار لبخند زد. الين به سويش دويد و گفت:
- كجا كيميا؟
- مي رم به ديدن يكي از دوستان پدرم.
- آهان. همون آقايي كه روزهاي اول خونه شون مي رفتي؟
- بله، اسمش آقاي توكليه.
- پس مهموني چي ميشه؟
- برمي گردم عزيزم. نمي رم كه تا سال ديگه اونجا بمونم.
- باشه برگرد... آهان راستي كيميا تو ميدونستي مراسم جشن اينجا برقرار نميشه؟
كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و گفت:
- اينجا برقرار نمي شه؟
- نه، بچه ها يه جاي ديگه رو براي اين كار در نظر گرفتن. اونا دوست دارن راحت باشن.
كيميا كه قصد شركت در جشن را نداشت، بيتفاوت شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- مگه اينجا راحت نيستند؟
الين لبخند پر شيطنتي زد و پاسخ داد:
- خب نه كاملاً.
كيميا سري تكان داد و زمزمه كرد:
- خيلي خب، هر قبرستوني كه دلشون مي خواد جشن بگيرن.
الين كه باز هم با مشكل زبان مواجه شده بود، با خنده گفت:
- كيميا من بازم نفهميدم چي گفتي.
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- گفتم پس كجا مي خوان جشن بگيرن؟
- يه جاي ديگه. گمون كنم يه ويلاي بزرگ.
كيميا با بي حوصلگي گفت:
- خيلي خوبه. موفق باشيد. من فعلاً عجله دارم.
- موفق باشيد؟ يعني تو نمي خواي بياي؟
كيميا كه هيچ حوصله بحث با الين را نداشت، دستپاچه پاسخ داد:
- من گفتم نميام؟
- نه، ولي طوري حرف زدي كه من فكر كردم...
- گرچه اين عيد، عيد من نيست، ولي باشه ميام.
الين نفس راحتي كشيد و گفت:
- خب حالا برو، ولي مطمئن باش من نمي ذارم تو نياي.
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- باشه. گفتم كه ميام. فعلاً باي.
الين دستي تكان داد و با خنده گفت:
- باي.
و كيميا همچنان كه سر تكان مي داد از كنار او رد شد. اما هنوز چند گامي نرفته بود كه صداي گامهاي الين كه به حالت دو پشت سرش مي آمد ناچارش كرد بايستد.
ه پشت سر نگاه كرد و چون الين را ديد گفت:
- ديگ چي شده؟
الين كمي اين پا و آن پا كرد و گفت:
- تو ديديش؟
كيميا با تعجب به او نگاه كرد و گفت:
- تو حالت خوبه؟ چه كسي رو بايد ديده باشم؟
- اونو ديگه.
- اونو ديگه، كيه؟
الين باز هم سكوت كرد و كيميا كه كم كم كلافه مي شد، با عصبانيت پرسيد:
- بالاخره مي گي يا نه؟ عجله دارم ها!
الين به جاي آن كه پاسخ سؤال كيميا را بدهد، گفت:
- تو كه ناراحت نمي شي؟ هان؟
- ديگه داري عصبانيم مي كني. اصلاً تو چي ميگي؟ از چي بايد ناراحت بشم؟
الين سر به زير انداخت و گفت:
- اون دختره رو ديگه.
كيميا كه كمي خيالش راحت شده بود، با خونسردي پرسيد:
- كدوم دختره؟
- همون كه تازگيها با رابين مياد و ميره.
كيميا خنده اي كرد و گفت:
- كدوم يكيشون؟ من رابين رو با چهره هاي مختلفي مي بينم... تو منظورت كدومه؟
الين به سرعت پاسخ داد:
- نه اين يكي فرق داره. پس تو نديديش، نه؟
پيش از آنكه منتظر پاسخ كيميا بماند دوباره گفت:
- خداي من! نمي دوني چيه! يه مانكنه، خيلي قشنگه، خيلي.
كيميا چند لحظه اي سكوت كرد و بعد با عصبانيت پاسخ داد:
- خب اينا كه تو مي گي به من چه ربطي داره؟ اين پسره هر روز با يك نفر مياد، با يك نفر ديگه ميره، به من چه؟
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- هيچي، فقط مي خواستم بدوني. معذرت ميخوام اگه ناراحتت كردم. ولي... ولي كيميا اين يكي ديگه فرق داره... نمي دونم از كجا پيداش كرده، اما من در تمام عمرم دختري به اين زيبايي نديدم. بچه ها مي گن دختره سوئديه.
كيميا به آرامي سر تكان داد و بعد گفت:
- خواهش مي كنم ديگه در مورد رابين با من حرف نزن... خواهش مي كنم.
الين لبخندي زد و پاسخ داد:
- باشه عزيزم. هر طور كه تو بخواي ولي من هنوزم مطمئنم كه رابين تو رو دوست داره.
كيميا دستش را روي شانه الين فشرد و گفت:
- ازت ممنونم، ولي نوع دوست داشتن اون اصلاً به درد من نمي خوره. من يه دختر ايراني هستم كه اومدم فرانسه فقط درس بخونم بعدم برگردم به كشورم.
- آخه...
- ديگه آخه نداره... خدانگهدار.
و بعد بي آنكه منتظر پاسخ الين بماند، سالانه سالانه از راهرو خارج شد و به طرف منزل آقاي توكلي رفت.
هنوز به منزل او نرسيده بود كه باران شروع به باريدن و شيشه هاي ماشيني را كه او سوار بود خيس خيس كرد. وقتي از ماشين پياده شد، بلافاصله چترش را باز كرد تا از بارش تند باران در امان بماند. با عجله به سوي در خانه آقاي توكلي دويد و انگشتش را دو بار پياپي روي زنگ فشرد. چند لحظه اي مكث كرد و چون خبري نشد، دوباره زنگ زد، اما باز هم پاسخي نشنيد. اين بار به ناچار زنگ طبقه بالا را زد. لحظه اي بعد صدايي از آيفون برخاست. كيميا ضمن غذرخواهي از گوينده، سراغ آقاي توكلي را گرفت و زن پاسخ داد آقاي توكلي و همسرش براي ديدن پسرشان به تولوز رفته اند.
كيميا نااميدانه دستش را از روي زنگ انداخت و قدم زنان راه خوابگاه را در پيش گرفت. خيلي زود سوار ماشين ديگري شد تا زودتر به خوابگاه برسد، اما وقتي به كناره سن رسيد، بي اختيار از راننده خواست او را پياده مند. كنار رودخانه ايستاد و به نرده ها تكيه كرد و به رودخانه خيره ماند. قطرات باران بر روي آب امواج كوچك و زيبايي مي آفريدند و موج دوار هر قطره با دايره هاي ديگر تداخلي تماشايي ايجاد مي كرد. و كيميا را به عمق دفتر خاطرات مدفون شده اش مي كشاند. به ياد روزهايي مي افتاد كه روي درياچه زيباي خزر، سنگ اندازي مي كردند و در كناره ي ساحل به دنبال هم مي دويدند، لحظه اي با خود انديشيد، (( راستي آن روزها خوشبخت بود؟)) اما براي خودش هم پاسخي نيافت. ياد روزهاي مجردي، خاطرات خوشش با مادر و ياد تمام اندوهي كه در دل نهفته داشت وجودش را به آشوب كشاند و بعد قطرات اشك، چشمانش را سوزاند. باز از آن كه پايش را به ديار غربت نهاده بود احساس پشيماني كرد. دلش مي خواست مادرش اينجا بود و او سر بر زانوهايش مي گذاشت و عاجزانه چون كودكي مي گريست. دلش به شدت هواي مادر را كرده بود. در همان لحظه تصميم گرفت با مادرش تماس بگيرد و به او بگويد دلتنگيش براي او به وسعت تمام قاره آسياست.
آهسته به راه افتاد و با خود انديشيد از روزي كه قدم به خاك فرانسه گذارده هر روز غصه اش بيشتر گشته و غم غربت سياهتر از غمهاي ديگر روحش را تيره ساخته بود. البته مسلماً خودش نخواسته بود در اين شهر زيبا، شاد و خوشبخت زندگي كند. او همه كس و همه چيز را از خود مي راند. دوستان و همكلاسهايش را، اساتيد دانشگاهش را و از همه مهمتر رابين را. با به ياد آوردن او ناگاه خاطره قايق سواري روي سن در ذهنش زنده شد و لبهايش را به لبخندي بي اختيار باز كرد. گرچه احساس خاصي نسبت به او نداشت، اما نميدانست چرا فكر كردن به اين پسرك لاابالي و بي حساب و كتاب، غصه هايش را كم مي كرد.
صداي ناگهاني پارس سگي او را از جا پراند. گرچه از روزي كه به پاريس آمده بود هميشه سگها را در نزديكي خود ديده بود، اما هنوز هم از آنها ميترسيدباز صداي پارس سگ به گوشش خورد ولي اين بار از فاصله اي كمتر. به عقب نگاه كرد و درست در چند قدمي خود سگ سفيد و بزرگي با خالهاي درشت سياه و قهوه اي و چهره اي كه بيشتر به گرگها شباهت داشت ايستاده بود و با چشمان براقش خيره خيره او را نگاه مي كرد. با ترس يك قدم به عقب برداشت. نه قدرت حركت داشت و نه مي دانست چه بايد بكند. باز به سگ خيره ماند. دلش مي خواست فرياد بكشد و از كسي كمك بخواهد. سگ درشت اندام يك قدمي را كه او به عقب رفته بود، با يك گام بلند تلافي كرد. كيميا احساس كرد زانوهايش شل شده و توان فرار ندارد. سگ آهسته آهسته جلو آمد و كيميا فكر كرد تمام پاريس را دويده تا فقط او را گاز بگيرد. وقتي كاملاً به كيميا نزديك شد، غرشي كرد كه قلب او در سينه فرو ريخت، اما در همان حال صداي سوتي بلند شد و پس از آن سگ در مقابل پاهاي كيميا زانو زد. كيميا با خوشحالي به سوي صاحب صدا نگاه كرد، ولي با ديدن چهره او از اينكه كنار رودخانه ايستاده بود پشيمان شد. در فاصله چند متري از او، رابين همراه دختر جواني ايستاده بود. كيميا با دقت به همراه رابين كه دستش را در بازوي او حلقه كرده بود نگاه كرد، اما نيمي از صورت او را كلاه باراني و شال گردنش پوشانده بود. رابين و همراهش چند گام نزديكتر شدند و رابين سگش را با نام (( هميلتون)) صدا كرد. سگ مطيعانه به سوي او برگشت و رابين با خوشرويي نوازشش كرد. بعد سرش را بالا آورد و چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و بعد با احترام سر خم كرد و گفت:
- روز بخير دوشيزه خانم.
دختر جوان نيز كه حالا كاملاً نزديك كيميا ايستاده بود، شالش را كمي پائين كشيد و سرش را بالا آورد، با حركت سر، كلاهش به عقب رفت و كيميا توانست صورت زيبا و ريز نقش او را ببيند. مسلماً اين عروسك زيبا همان دختري بود كه الين از او حرف مي زد. دهان ظريف دختر جوان تكان آرامي خورد و از ميان لبهاي خوشرنگش كلمه (( روز بخير)) با صدايي لطيف روان شد. بعد چشمان درشت و سبزش را به كيميا دوخت و نگاه پر عشه اش را سخاوتمندانه نثار او كرد. كيميا نگاهي به بيني ظريف و سر بالاي او كه از شدت سرما سرخ شده بود و چهرا اش را بامزه تر كرده بود كرد و گفت:
- روز بخير!
رابين با دست به كيميا اشاره كرد و گفت:
- همكلاسي بسيار محترم بنده دوشيزه خانم كيميا.
و بعد نيمرخش را به سوي دختر جوان گرداند و دوباره گفت:
- دوست خوب من... اريكا.
كيميا با بي تفاوتي پاسخ داد:
- دوست خيلي زيبايي داريد بهتون تبريك ميگويم.
- اريكا يه دختر سوئدي انگليسي الاصله. اريكا كيميا ايرانيه.
اريكا چنان چيني به پيشاني انداخت كه كيميا مطمن شد او هرگز در تمام عمرش حتي يك بار هم نام ايران را نشنيده. چند لحظه به سكوت گذشت. سپس كيميا گفت:
- خب ترجيح مي دم مزاحمتون نشم.
دختر جوان لبخندي مسحور كننده زد. رابين چند لحظه اي اين پا و آن پا كرد. شايد دلش نميخواست به اين زودي ملاقاتش با كيميا پايان يابد و كيميا فكر كرد او به زمان بيشتري احتياج دارد تا دوست جديدش را به رخ او بكشد، به همين علت به سرعت به راه افتاد. اما در همان حال صداي رابين را شنيد كه سگش را صدا مي كرد و چند لحظه بعد دوباره سگ جلوي پايش ظاهر شد و با عصبانيت خرناسه كشيد. كيميا به ناچار باز متوقف شد و نگاه استمداد كننده اش را به رابين دوخت. رابين چند قدم پيش آمد و وقتي مقابل كيميا قرار گرفت، لبخند زنان گفت:
- نمي دونم چرا دست بردار نيست؟... مثل صاحبش احمقه.
كيميا كه مطمئن بود رفتار سگ به دستور رابين است بي حوصله پاسخ داد:
- لطف كنيد سگتون رو صدا كنيد من عجله دارم... اصلاً مگه نمي دونين بيرون آوردن سگ بدون قلاده غير قانونيه آقا؟
رابين خنده ي بلندي كرد و جواب داد:
- خب مي توني ازم شكايت كني.
كيميا اين بار به فارسي گفت:
- لوس نشو من عجله دارم.
رابين لبخندي زد و به فرانسه پاسخ داد:
- به من ربطي نداره. بهش بگين بره كنار.
كيميا اين بار با لحني آرام تر و به فرانسه گفت:
- من بايد با خونمون تماس بگيرم.
رابين بي آنكه به او نگاه كند رو به سگش كرد و گفت:
- نشنيدي هميلتون؟ خانم بايد با منزل پدرشون تماس بگيرن.
سگ پارسي كرد. رابين دستش را در جيب باراني فرو برد و گوشي تلفن همراهش را بيرون كشيد و گفت:
- هميلتون مي گه از همين جا تماس بگيرين.
كيميا كمي به طرف سگ خم شد و گفت:
- خب ظاهراً اين اسم پر آب و تاب به عقل و شعورت مي خوره.
سگ پوزه اش را پايين آورد و با صدايي آرام پاسخ كيميارا داد. رابين دوباره گوشي را به طرف كيميا گرفت و در حالي كه به اريكا نگاه مي كرد گفت:
- يه كار ضروري... مي فهمي كه؟
اريكا لبخندي زد و پاسخ داد:
- مشكلي نيست، منتظر مي مونم.
كيميا با تعجب نگاهي به رابين و بعد به اريكا انداخت و در حالي كه پيشنهاد رابين را رد مي كرد، گفت:
- شما مي تونيد بريد، من با اين تلفن تماس نميگيرم.
- چرا؟ مي ترسي ورشكست بشم؟
- نه فقط نمي خوام مزاحم بشم.
رابين دوباره گوشي را به سوي كيميا گرفت و گفت:
- بگير.
كيميا ناراضي و بيشتر به8 آن خاطر كه بحثشان در حضور اريكا بالا نگيرد، گوشي را از دست رابين گرفت و شروع به شماره گيري كرد. رابين لبخند رضايتمندي زد و يك قدم به عقب رفت، كنار اريكا ايستاد و هر دو به سوي رودخانه چرخيدند. چند لحظه بعد كيميا گوشي را به طرف رابين گرفت و گفت:
- ظاهراً اشغاله.
رابين نگاه پر معنايي به او كرد و بي آنكه حرفي بزند گوشي را گرفت و شروع به شماره گيري كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد ولي چند لحظه بعد در كمال حيرت متوجه شد كه رابين با زبان فارسي شروع به صحبت كرد:
- متشكرم شما خوب هستيد.
- ...
- بله، بله ايشون كم لطفند.
- ...
- منم خوشحال شدم ايشون رو ديدم.
- ...
- من كه... بله كيميا خانم رو ديدم داشتن ميرفتن به شما تلفن كنن، براي همين مزاحم شدم. دختر خانمتون مي خوان صحبت كنن.
كيميا مطمئن بود اين هم يكي از شوخيهاي بيمزه رابين است، چرا كه او حتي شماره منزلشان را هم نداشت. بنابراين وقتي رابين گوشي را مقابل او گرفت، در گرفتن آن مردد بود. با اين حال با نارضايتي گوشي را گرفت و گفت:
- الو...
ناگهان صداي پدر را از آن سوي خط شنيد:
- سلام دخترم. چقدر خوب كردي زنگ زدي. دلمون برات خيلي تنگ شده بود.
كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و پاسخ پدر را داد. در تمام طول مدت صحبت كيميا با خانواده اش، رابين با اريكا گرم گفتگو بود. گرچه كيميا سعي مي كرد صحبتهايش را خلاصه كند، اما سر صحبت مادر باز شده بود و بسرعت براي كيميا توضيح مي داد كه پريسا همكلاسي و دوست قديمي اش با يك پسر مصري ازدواج كرده كه در حال تحصيل در فرانسه است و بعد آدرسي را كه از پريسا گرفته بود، براي كيميا تكرار كرد و از او خواست تا به ديدن فؤاد برود. كيميا ضمن آنكه به مادر قول مساعد ميداد خداحافظي كرد. وقتي ارتباط قطع شد با چند گام بلند خود را به نزديكي رابين رساند و گفت:
- ببخشيد...
رابين به سوي كيميا برگشت و او را ديد. اريكا خود را چنان به رابين چسبانده بود كه به نظر مي رسيد انساني با دو سر در مقابل او قرار گرفته است. با اين فكر لبخندي زد . گفت:
- بفرمائين. ببخشيد كه طول كشيد.
رابين زهر خندي زد و پاسخ داد:
- به نظر من و اريكا به اندازه چشم بر هم زدن بود.
- خب به شما زيادي خوش مي گذره... در هر حال ممنونم.
رابين دستش را براي گرفتن گوشي پيش برد كه كيميا پرسيد:
- نگفتي شماره خونه ما رو چطور مي دونستي؟
رابين خنده اي كرد و گفت:
- خب شما قبل از من شماره رو گرفته بودي. من از حافظه ي گوشي استفاده كردم.
كيميا كه خود خوب مي دانست اصلاً شماره اي با گوشي رابين نگرفته به زحمت لبخندي زد و گفت:
- آه! بله حق با شماست.
رابين چند لحظه اي نگاه نافذش را به كيميا دوخت و بعد گفت:
- روز بخير دوشيزه خانم.
و با همراهش از كنار او گذشت. و اين در حالي بود كه هميلتون همچنان خيره خيره به كيميا نگاه ميكرد. كيميا با عصبانيت دستش را در هوا تكان داد و گفت:
- تو ديگه چي مي گي؟ برو ديگه... دلم نميخواست با تلفن صاحبت تماس بگيرم. فضولي؟
هميلتون در حالي كه به چشمان كيميا زل زده بود پارسي كرد و بعد به دنبال رابين دويد. كيميا زير لب غريد:
- مثل صاحبش پرروئه.
و بعد خلاف جهت آن دو حركت كرد چند گام كه پيش رفت براي لحظه اي به عقب برگشت و متأسفانه اين دقيقاً همان زماني بود كه رابين هم پشت سرش را نگاه مي كرد. چند لحظه اي از همان فاصله دور نگاهشان به يكديگر خيره ماند بعد رابين فرياد زد:
- گوش كن شرقي وحشي! بعضي از شماره ها ارزش حفظ كردن رو دارن.
لهجه ي زيباي فارسي رابين در گوش كيميا پيچيد و بر گوش دلش نشست
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
گوناگون از وب
loading...
#9
صداي در ناگهان كيميا را از جا پراند نگاهي به ساعت كرد نزديك يك بامداد بود دوباره چند ضربه به در خورد و صداي مهربان مادر به گوشش رسيد كه مي گفت:
- مي دونم بيداري مامان، خودت رو به خواب نزن برات چاي آوردم.
لبهايش به خنده باز شد و گفت:
- بفرمائيد سركار خانم. در بازه.
مادر با سيني اي كه دو فنجان چاي و ظرفي كه شكلات داخل آن بود وارد اتاق شد. به كيميا لبخندي زد و گفت:
- بدجنس مي خواستي در رو وا نكني.
- نه به جون مامان. راستش اول اصلاً صداي در رو نشنيدم.
- كجا سير مي كردي خانم؟
- خودمم نمي دونم... مادر يه جورايي گره خوردم.
مادر لبخند معنا داري زد و گفت:
- خب شايد اگه اوني رو كه از اون سر دنيا پاشده اومده اينجا تو رو ببينه بپذيري يه جورايي گره هات واشه.
كيميا چيني به پيشاني انداخت و زير لب غريد:
- آخه چرا حالا؟
مادر با تعجب نگاهش كرد و پرسيد:
- چيزي گفتي؟
- نه مادر ج.ن. لبام بيخودي تكون خورد.
- آره جون خودت. بچه گول مي زني؟
كيميا حنده بلندي سر داد و مادر دوباره گفت:
- حالا بيا چائيت رو بخور تا سرد نشده.
كيميا رو به روي مادر نشست و در حالي كه فنجانش را بر مي داشت گفت:
- چي از جون من مي خواي مامان؟... مي خواي زير زبون منو بكشي؟
- تو زير زبون درازت انقدر حرف قايم كردي كه به اين سادگي آدم به نتيجه نمي رسه.
كيميا حبه قند كوچكي در دهانش گذاشت و در حالي كه چايش را مزه مزه مي كرد با خنده گفت:
- مامان كوتاه بيا.
- تا نگي تو اون مخ كوچيكت چي مي گذره كوتاه نمي يام... مثلاً بگو ببينم از سر شب تا حالا نشستي جلوي اين پنجره چه كار مي كني؟
- فكر مادر جون، فكر.
- به چي عزيز دلم كه اينقدر ذهنت رو مشغول كرده؟
- به هيچي.
- هيچي اينقدر وقت مي گيره، همه چي چقدر زمان مي خواد؟
كيميا چنان به خنده افتاد كه چاي به حلقش پريد و به شدت به سرفه افتاد مادر به سرعت چند ضربه به پشت او زد و گفت:
- خدا مرگم بده بچه ام رو چشم كردم.
كيميا به كه زحمت سرفه اش را مهار مي كرد پرسيد:
- چشم كردي؟
- آره مامان سر شب برات شام آوردم گفتم ايندفعه كه اومدي ماشاالله خيلي رو آوردي. بيخود نيست كه خاطر خواهات تو سراسر دنيا سينه چاك مي كنن.
كيميا لبخندي زد و از جا بر خاست پشت به مادر و رو به پنجره ايستاد و پرسيد:
- شما امشب خواب نداري؟
- تو چي؟
- من آخه يه مهمون تو اتاقم دارم وگرنه الان خوابيده بودم.
مادر پشت سر كيميا ايستاد. شانه اش را با دستهاي مهربانش فشرد و گفت:
- تو كه راست مي گي.
كيميا رو به مادر برگشت لبخندي زد و گفت:
- نگراني شما بي جهته. من حالم كاملاً خوبه. دلواپس من نباشيد.
- مي خوام نباشم، ولي مگه مي شه؟ اين دل وامونده از اون روزي كه تو به دنيا اومدي رنگ آرامش به خودش نديده. خدا ايشاا... بهت يه دختر بده تا بفهمي مادر خوب بودن يعني چي؟
- مامان! شما قبل از اين كه منو داشته باشيد اينو مي دونستيد؟
- نه عزيزم. منم مثل تو هيچ وقت نمي فهميدم مادرم به خاطر من چي مي كشه. مادر از چشماي دخترش مي خونه چه غصه اي تو دلشه. غصه يك گرمي تو دل تو، به اندازه يك تُن روي دوش من سنگيني مي كنه. روشني چراغ اتاق تو، خواب رو از چشمهاي من مي دزده. من تو اتاقم صداي قدمهاي سرگردن تو رو خيلي راحت مي شنوم. كيميا به من بگو مادر، بگو و راحتم كن. آخه درد تو چيه؟
كيميا كه تحت تأثير حرفهاي مادر قرار گرفته بود، بي آنكه پاسخي دهد خود را در آغوش مادر انداخت و با صداي بلند شروع به گريه كرد. مادر دستي روي موهاي سياهش كشيد و گفت:
- گريه كن عزيزم. بذار سبك بشي.
كيميا چند دقيقه اي در آغوش مادر گريه كرد. بعد سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان مادر نگاه كرد و گفت:
- كاش مي تونستم يه جوري اين همه محبت شما رو جبران كنم.
- مي توني عزيزم، مي توني.
- چطوري؟ جونم رو بدم كافيه.
- جونت مال خودت و هميشه سلامت عزيز دلم. تو اگه شادي منو مي خواي اين همه خودت رو اذيت نكن. اين يه خواستگاري ساده ست. خواستي مي گي آره، نخواستي مي گي نه.
كيميا مستقيماً به چشمان مادر نگاه كرد و بعد گفت:
- كاش اينطوري بود كه شما مي گيد، ولي خودتون بهتر مي دونيد كه قضيه به اين سادگي هم نيست. من دارم لاي اين منگنه له مي شم.
- مگه من مي ذارم؟ يه بار گذاشتم پشيمونم. اين بار ديگه نه. دختر من، اون كاري رو مي كنه كه دلش مي خواد.
كيميا سرش را پايين انداخت و قدر شناسانه گفت:
- متشكر مادر، به خاطر همه چيز.
مادر به طرف ميز برگشت. سيني فنجانهاي خالي را برداشت و گفت:
- خيلي خب عزيزم، مي دونم كه ترجيح مي دي تنها باشي، ولي راستش دلم طاقت نياورد گفتم يه سري بهت بزنم. حالا من مي رم تا تو فكرات رو بكني، ولي خيلي به خودت فشار نيار حالا حالا ها وقت داري. به نظر من اگه استراحت كني بهتره، تو خيلي فرصت داري.
كيميا لبخندي زد و از مادر تشكر كرد. و وقتي او را تا دم در مشايعت مي كرد گفت:
- شما هيچ مي دوني كه من بهترين مادر دنيا رو دارم؟
مادر گونه كيميا را نيشگون آرامي گرفت و گفت:
- زبون نريخته هم عزيزي پدر سوخته... برو استراحت كن.
كيميا در اتاق را پشت سر مادر بست و به طرف تختش رفت. روي تخت دراز كشيد و سعي كرد بخوابد، اما گويا خواب تنها بهانه اي براي مرور خاطراتش بود، چرا كه به محض آنكه چشمانش را روي هم مي گذاشت باز لحظه لحظه روزهايش در پاريس مقابل چشمانش جان مي گرفت. ياد روزهايي كه شايد خودش هم نمي توانست تصور كند كه بهترين روزهاي زندگيش تلقي شوند. خوب به خاطر داشت در آن روزها در اوقاتي كه حجم درسهايش كمتر بود دو سه مرتبه پياپي براي ديدن فؤاد به آدرسي كه مادر داده بود رفت، ولي هر بار دست خالي برگشته بود و كيميا ناچار آدرس خوابگاه و دانشگاهش را به وستان فؤاد داده بود. آن روز وقتي از در دانشگاه خارج شد مرد جواني مقابلش ايستاد و خيره خيره نگاهش كرد. كيميا لحظه اي به پوست قهوه اي و چشم و ابروي سياه رنگ مرد خيره شد و بعد بي اختيار لبخند زد. مرد كه با ديدن لبخند كيميا جرأت يافته بود ققدمي به جلو برداشت و با لهجه عربي، اما به فرانسه پرسيد:
- شما كيميا خانم هستيد؟
لبخند كيميا عميق تر شد و گفت:
- با اين حساب شما هم آقا فؤاد هستيد، نه؟ چطور منو شناختيد؟
- عكس شما رو توي آلبوم پريسا ديده بودم. رفتم خوابگاه گفتند ساعت چهار كلاستون تموم ميشه. گفتم بيام دانشگاه منتظرتون وايستم.
- خيلي كه معطل نشديد؟
- نه، زياد نه... خب اگه دوست داشته باشيد مي تونيم كمي با هم قدم بزنيم و بيشتر صحبت كنيم.
كيميا با خرسندي سري تكان داد و گفت:
- كاملاً موافقم.
و بعد به همراه فؤاد به راه افتاد. فؤاد 28 ساله بود. متولد قاهره و مسلماني روشنفكر و آن طور كه خودش مي گفت پريسا را براي اولين بار در امارات ديده بود. آن هم در يك سفر سياحتي. او در رشته اقتصاد و در سال سوم درس مي خواند و قرار بود بعد از اتمام تحصيلاتش به ايران برود. آنها ساعتها با هم قدم زدند و صحبت كردند. فؤاد كيميا را به صرف قهوه اي دعوت كرد و پس از آن او را به خوابگاه رساند و برگشت. زيرا خودش همراه دوستانش در يك آپارتمان استيجاري زندگي ميكردند.
وقتي وارد ساختمان خوابگاه شد طبق معمول اولين كسي را كه ديد الين بود كه مسلماً قصد خروج داشت. كيميا لبخندي زد و گفت:
- كجا عازميد خانم؟
- با ديويد شام ميريم بيرون.
- خوبه، خوش بگذره. پس من مزاحمت نميشم.
اما همين كه كيميا قصد رفتن كرد الين با خنده گفت:
- خبراي تازه اي به دستم رسيده.
- از كدوم خبر گذاري؟
- از يه خبرگذاري خيلي معتبر.
- راجع به كدوم بيچاره هست؟
- راجع به خودت.
- من؟!
- آره شنيدم با آدماي پر رنگ مي گردي.
- چي؟
- هيچي، گفتم شنيدم با آدماي پر رنگ ميگردي.
- اين چرنديات چيه كه مي گي؟
- ببين من امروز بعد از ظهر دنبالت مي گشتم، از رابين سراغت رو گرفتم گفت با يه پسر پر رنگ رفتي هواخوري.
كيميا خنده بلندي سر داد و با خود انديشيد، (( بايد فكر مي كردم اين كلمات قصار مال رابينه، پسر پررنگ!)) بعد رو به الين كرد و گفت:
- آره يكي از آشناها بود... ولي اين پسره براي چي منو تعقيب مي كنه؟
- اون تو رو تعقيب نكرده فقط جلوي دانشگاه ديده كه با اون آقا به گردش رفتي.
- خيلي خب، ققبول كردم. تا ديرت نشده برو.
الين دهانش را كج كرد و گت:
- خيلي خب رفتم
بعد چند قدم به طرف در برداشت و دوباره برگشت و گفت:
- راستي تو نمياي.
- نه، متشكرم بايد يه كم استراحت كنم.
- باور كن ما خوشحال مي شيم.
- مي دونم ولي خيلي خسته ام. حالا برو ديگه.
الين دوباره به راه افتاد. اما كيميا همچنان بر جاي خود ايستاده بود، چون حتم داشت او باز هم برميگردد و همينطور هم شد. او چند گام ديگر برداشت و دوباره به سوي كيميا چرخيد. وقتي كيميا را همچنان بر جاي خود ثابت ديد با تعجب گفت:
- تو چرا وايستادي؟!
- چون مي دونستم بر ميگردي، نمي خواستم دنبالم بدويي.
الين خنديد و گفت:
- تو واقعاً باهوشي.
- مرسي. حالا چي مي خواي بگي؟
- ... اوم...
- دختر! ديويد رفت، زود باش.
- مي خواستم بگم رابين بدجوري اسير اين دختره شده.
- خب به من چه ربطي داره؟
- اين روزها همش با هم اند.
- خب به تو چه ربطي داره؟
- فكر مي كني رابين بهش قول ازدواج داده؟
كيميا لحظه اي سكوت كرد و الين گفت:
- لابد الان ميگي به ما چه ربطي داره؟
- دقيقاً.
- كيميا، تو واقعاً مي خواي بذاري اين دختره ي مسخره رابين رو از چنگت درآره؟
كيميا پوزخندي زد و گفت:
- مگه رابين تو چنگ من بوده كه اون بخواد از چنگم در بياره؟
- نه، ولي هر چي اون دختره به رابين نزديكتر بشه رابين از تو دورتر مي شه.
- خب بشه.
الين كه از بي تفاوتي بيش از اندازه كيميا تعجب كرده بود گفت:
- گرچه مطمئنم خيلي راست نمي گي، ولي وظيفه ام بود بهت بگم.
- خب حالا كه گفتي مي توني بري.
الين كه حالا كم كم عصبي مي شد با عصبانيت گفت:
- اصلاً به جهنم! حقت همينه كه رابين بسپاردت دست سگهاي هاري مثل مايكل.
با شنيدن نام مايكل كيميا باز در وجود خود احساس چندش كرد. حالا خوب مي دانست كه در ماههاي گذشته مايكل تنها به خاطر رابين او را راحت گذارده بود. ولي اين روزها بارها و بارها نگاههاي وحشتناك و نافذ او را ديده بود كه تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد. سعي كرد حالتي طبيعي به خود بگيرد بنابراين گفت:
- قبلاً هم بهت گفتم، من هيچ احتياجي به حمايت رابين ندارم. مايكل هم هيچ غلطي نمي تونه بكنه. حالا ديگه برو.
الين ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بيهيچ حرف ديگري رفت و او را كه غرق در افكار مبهم خود بود تنها گذارد.
هرچه به آغاز سال نو نزديكتر مي شدند جنب و جوش بچه ها بيشتر مي شد. آنچه مسلم بود آنها قصد داشتند جشن مفصلي به راه بياندازند، كه براي كيميا هيچ اهميتي نداشت. آن روز بعد از ظهر كمي ديرتر از معمول از دانشكده خارج شد. غروب سردي بود و سوز عجيبي مي آمد. اما بارشي در كار نبود. سرماي خشك و سوزنده تا مغز استخوانش نفوذ كرد. هنوز چند قدم نرفته بود كه صداي آشنايي او را به نام خواند.
- صبر كنيد مادموازل.
ايستاد و به عقب برگشت و رابين را در چند قدمي خود ديد.
- عصر بخير.
- عصر بخير، با من كاري داشتي؟
- مي دوني امروز يه نفر اومده بود دنبالت. من فكر كردم رفتي، گفتم رفته.
- كي؟
- فكر كنم آلن دلن يا شايدم پسرش.
- آلن دلن با من چيكار داشت؟
- من چه مي دونم! شايد مي خواست بهت پيشنهاد بازي تو يكي از فيلمهاش رو بده.
- من وقت براي شوخيهاي بي مزه ي شما ندارم. چه كسي با من كار داشت؟
رابين خونسردانه شانه بالا انداخت و گفت:
- مي دوني دوشيزه خانم، تو حسابي منو تو دردسر انداختي. آخه محض رضاي خدا انگشت رو كسي مي ذاشتي كه من بيچاره از پس رقابت باهاش بربيا... ببينم اين پسره رو كره مريخ سفارش دادي؟
كيميا كه ديگر كلافه شده بود با عصبانيت گفت:
- راجع به كي حرف مي زني؟
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}
#10
- بابا همين پسر پر رنگه كه همش مياد دنبالت.
- آه فؤاد... چطور از تو سراغ منو گرفت؟
- از من سراغ شما رو نگرفت،من ديدم داره تو محوطه دانشگاه سرگردون مي گرده ازش پرسيدم با كي كار داره، اونم گفت. منم فكر كردم رفتي خوابگاه.
- خيلي خب مرسي.
رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و كيميا بي آنكه حرفي بزند راه افتاد. رابين نيز به ناچار با چند گام بلند خود را به او رساند و گفت:
- صبر كن.
- ديگه چيه؟
- مي خواي برسونمت؟ دير وقته.
- نه، نيازي نيست دلم نمي خواد كسي منو توي ماشين تو ببينه.
رابين ناگهان بر آشفت و گفت:
- مگه ماشين من چه ايرادي داره؟
- اين ديگه به خودم مربوطه... گفتم مي خوام تنها برم.
- ولي من نمي خوام بذارم.
كيميا يك گام به طرف رابين برداشت و با لحني تهديد آميز گفت:
- اگه فقط يك قدم ديگه پشت سر من بياي مجبور مي شم پليس رو خبر كنم.
رابين چند لحظه اي ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بعد گفت:
- خيلي خب اين آخرين پيشنهادي بود كه بهت كردم. تو خيال كردي چي هستي؟ تو هم يه زني مثل همه زنهاي ديگه، فقط بد اخلاق تر از بقيه. من مثل تو زياد ديدم، زياد دارم و زياد هم دور و برمه.
- اگه اينطوره چرا دست از سر من بر نمي داري؟
رابين پوزخندي زد و گفت:
- دست من اگر هم بود فقط براي يك هفته رو سر تو مي موند.
چشمان سياه رنگ كيميا از برق خشم جلا بخشيد و با عصبانيت گفت:
- تو خيلي هرزه و پستي.
- گوش كن دختر شرقي من از اين پارسائيهاي شرقي زياد ديدم. دختراي ژاپني، دختراي هندي، دختراي عرب و حتي دختراي ايراني. بهت قول مي دم اين ادا اطوارها حتي يك سال هم دووم نياره.
- اين به خودم ربط داره آقا.
- باشه، هر كاري دلت مي خواد بكن. ولي فقط يه جمله به من بگو... اون پسره... گفتي اسمش چي بود؟... آهان فؤاد چه امتيازي نسبت به من داره كه براي اولين بار اونو انتخاب كردي؟
كيميا با عصبانيت فرياد كشيد:
- اون پسر، شوهر دوست منه و هيچ ارتباطي بين ما وجود نداره.
رابين باز همان پوزخند مسخره را زد و گفت:
- حتماً انتظار داري باور كنم؟ تو داري مي ري خوابگاه يا آپارتمان اون پسره؟
- به تو هيچ ربطي نداره. برو گمشو.
و بعد شروع به دويدن كرد در حالي كه صداي رابين را مي شنيد كه فرياد مي كشيد:
- خوش بگذره خانم.
بغضش تركيد و همچنان كه مي دويد به شدت به گريه افتاد. به پيچ خيابان كه رسيد احساس كرد ديگر نمي توتند ادامه دهد، به ديوار تكيه داد و در حالي كه به شدت نفس نفس مي زد سعي كرد گريه اش را مهار كند. هنوز نفسش كاملاً بالا نيامده بود كه صداي پاي چند نفر در كوچه پيچيد. فوراً اشكهايش را پاك كرد و سعي كرد ظاهرش را عادي كند، اما درست در همان لحظه كه مي خواست صاف بايستد چشمش به صورت كريه مايكل افتاد كه با آن چشمان دريده خيره خيره نگاهش ميكرد. فوراً به راه افتاد. مايكل دنبالش دويد و گفت:
- صبر كن خانم كوچولو. مشكلي پيش اومده؟
كيميا بي آنكه بايستد پاسخ داد:
- نه، لطفاً تنهام بذار.
اما مايكل با سماجت او را تعقيب كرد و دوباره گفت:
- گوش كن عروسك قشنگ من مي تونم آرومتكنم، البته با راههاي مخصوص خودم.
كيميا بي آنكه نگاهش كند پاسخ داد:
- ازت متنفرم.
مايكل با يك حركت ناگهاني بازويش را كشيد و او را به سمت خود برگرداند و در حالي كه فشار دستش تا استخوان بازوي كيميا پيش رفته بود با خنده اي چندش آور گفت:
- ببينم از اين كه رابين ولت كرده و رفته سراغ اون مانكن خوش اندام سوئدي عصباني هستي؟
كيميا در حالي كه سعي مي كرد بازويش را از دست مايكل بيرون بكشد، با عصبانيت گفت:
- به تو هيچ ارتباطي نداره.
- گوش كن كوچولو، من به اندازه رابين براي بدست آوردن چيزي كه مي خوام حوصله ندارم، پس بهتره منو عصباني نكني وگرنه بد مي بيني.
كيميا با يك حركت ناگهاني بازويش را از ميان پنجهي استخواني مايكل بيرون كشيد و در حالي با وحشت به دوستان مايكل كه با فاصله ي اندكي از آن دو ايستاده بودند نگاه مي كرد با خشم گفت:
- بهتره به اندازه دهنت حرف بزني وگرنه مجبور ميشم دندونات رو خرد كنم.
و بعد با سرعت از او فاصله گرفت در حالي كه صداي خنده دسته جمعي دوستان مايكل را مي شنيد و صداي فرياد او را كه با خشم به زبان انگليسي جمله اي را ادا مي كرد كه كيميا از تفهيم معناي آن عاجز بود، ولي با خود انديشيد كه حتماً يك ناسزاي آمريكائيست.
سه روز متوالي باران و آسمان پر ابر و تيره، كيميا را به شدت دلتنگ كرده بود خصوصاً آن كه مي دانست رابين به همراه مانكن زيبايش به مارسي رفته تا تعطيلات آخر هفته را خوش بگذراند. كيميا احساس مي كرد به اندازه روزهايي كه تازه با اردلان متاركه كرده بود تنها و بي كس است. دلش براي تنها يكربع گفتگو اما به زبان فارسي لك زده بود. احساس شديد بي پناهي و يأس او را بيهدف به خيابانهاي خيس پاريس مي كشاند و چون هميشه در كناره سن به قدم زدن وا ميداشت آن غروب دلگير نيز چون غروبهاي ديگر صرف قدم زدن در كناره ي سن شد. حتي خودش هم نفهميد كه چگونه به طور ناگهاني مقابل كليساي مشهور نتردام قرار گرفت. دو قطره اشك از چشمانش به روي گونه سر خورد و به نظرش رسيد كه تنهايي و غربت كاريموتو كوژپشت نتردام بغض سر خورده اش را آشكار نموده. دلش مي خواست او اكنون هم در اين كليسا بود تا تنهاييشان را با هم تقسيم مي كردند. بي اختيار قدم به درون كليسا گذارد و آهسته آهسته پيش رفت. تمام در و ديوار كليسا با نقاشيهاي زيبايي از مسيح و مادرش مريم مقدس زينت يافته بود و كيميا در همه جا پاكي و معصوميت نگاه مسيح را در وجود خسته و دل آزرده خود احساس مي كرد. خيره خيره به گوشه اي از كليسا كه شمعهاي افروخته جلايي زيبا به آن بخشيده بود نگاه كرد. بي آن كه بخواهد پاهايش او را به شمعها نزديك و نزديك تر كردند و دو نفر با لبخند دو شمع بلند را به دستش دادند، كيميا به زحمت لبخند زد و بي جهت با تمام كساني كه درون كليسا بودند احساس يگانگي كرد و به آرامي شمعها را روشن نمود. در حالي كه دقيقاً نميدانست چه آرزويي بايد بكند. بعد روي يكي از نيمكتهها نشست و در حالي كه به چهره ي مظلوم و معصوم مسيح خيره گشته بود به بغضش اجازه خودنمايي داد.
وقتي از كليسا خارج شد احساس سبكي خاصي مي كرد. گويا بار سنگيني را از روي دوشش ميكشيد، به مسيح سپرده بود و حالا احساس راحتي مي كرد. چقدر كليسا و مسجد به هم نزديك بودند و اين چيزي بود كه هرگز پيش از اين كيميا آن را احساس نكرده بود. از كليسا يكراست به باغ بزرگ لوكزامبورگ رفت كه در آن سرما و هواي باراني از هر وقت ديگري خالي تر مي نمود. آرامش پارك آرامشي خاص به وجودش بخشيد ساعتي روي يك نيمكت با آسودگي نشيت و بعد چون با تاريك شدن هوا از درجه حرارت آن هم به شدت كاسته شده بود ناچار پارك را ترك كرد و به خوابگاه برگشت.
وقتي در اتاق لباسهايش را عوض مي كرد صداي در، در گوشش پيچيد به سرعت لباس پوشيد و در را باز كرد پشت در الين ايستاده بود، تنها كسي كه گاه گاه كيميا انتظارش را مي كشيد. به محض ديدن كيميا با لهجه اي بسيار مضحك و به زحمت به زبان فارسي گفت:
- سل لام.
كيميا با تلاش بسيار جلوي خنده اش را گرفت و پاسخ داد:
- سلام.
الين باز با همان فرانسه افتضاحش گفت:
- درست گفتم؟
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- البته. عالي بود. از كجا ياد گرفتي؟
- رابين يادم داد و گفت هر وقت مي خواي لبخند كيميا رو ببيني بهش بگو، سل لام.
كيميا باز خنديد و كنجكاوانه و ناگهاني پرسيد:
- مگه رابين برگشته؟
الين لبخند پر شيطنتي زد و گفت:
- الان كه نگفت، قبلاً گفته بود.
كيميا نااميدانه سر تكان داد و گفت:
- اوهوم، فهميدم.
الين باز خنديد و خونسردانه گفت:
- چرا برگشته.
كيميا كه در عالم خود سير مي كرد با تعجب گفت:
- كي برگشته؟
الين خنده اي كرد و پاسخ داد:
- همون كه سراغشو گرفتي.
- رابين؟!
- آره ديگه/
كيميا بي اختيار لبخندي زد و الين با شيطنت گفت:
- يادم باشه به رابين بگم غير از اون كلمه اي كه يادم داده يك كلمه ديگه هم لبخند روي لبهاي كيميا مي ياره.
كيميا پرسشگرانه به الين نگاه كرد و لين گفت:
- رابين.
كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:
- تو خودت هم مي دوني كه اين واقعيت نداره.
الين شانه هايش را بالا انداخت و پاسخ داد:
- راستش خيلي هم مطمئن نيستم... به هر حال من نيومدم اينجا كه با تو بحث كنم. اومدم بپرسم اول اين كه كجا رفته بودي؟ دوم اين كه چرا اينقدر دير اومدي؟ و سوم اينكه شام خوردي يا نه؟ و چهارم اينكه اگر شام نخوردي من يه شام دو نفره آماده كردم بيا به اتاق من.
كيميا لبخندي صميمانه زد و گفت:
- اول اين كه تو دوست خيلي خوبي هستي. دوم اين كه چون حال ندارم به همه ي سؤالات جواب بدم، فقط به آخري جواب مي دم. دعوتت رو ميپذيرم.
الين با رضايت لبخندي زد و گفت:
- پس بزن بريم.
كيميا در اتاقش را بست و همراه الين به راه افتاد. به محض ورود نگاهي به دور و برش كرد و به الين گفت:
- تو واقعاً دختر نامرتبي هستي. تو اين اتاق چه خبره؟
الين لبخندي زد و پاسخ داد:
- باور كن كه منم اگه مثل تو حوصله داشتم كه تو يه اتاق تك و تنها بشينم، حتماً مرتبش مي كدم. ولي راستش من اصلاً حوصله ي تو اتاق حبس شدن رو ندارم.
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- حالا تو مطمئني تو اين هرج و مرج مي شه ميز شام رو پيدا كرد؟
و بعد شروع به جمع كردن لباسهاي الين از گوشه و كنار اتاق كرد. الين با ديدن اين صحنه به سرعت به سويش آمد و گفت:
- باور كن تو رو نياوردم اينجا اتاقم رو مرتبب كني. بگير بشين شام آماده استهيچ عيبي نداره تا تو ميز رو بچيني من يه كم اينجاها رو جمع مي كنم.
الين در حال چيدن ميز رو به كيميا كرد و گفت:
- مي دوني كيميا، رابين هميشه مي گه زنهاي شرقي منظم ترين زنهاي دنيان و مردهاشون برعكس.
كيميا كه از تعبير رابين به خنده افتاده بود با سر تأئيد كرد و توضيح داد:
- نه، باور كن مردها هم نامرتب نيستند، مگه اين كه زن داشته باشند. در اون صورتت همه كارهاشون رو براي زنهاشون مي ذارند.
الين چند لحظه اي دست از كار كشيد خيره خيره به كيميا نگاه كرد و گفت:
- ولي اين خيلي خودخواهيه... زنها چه كار ميكنند؟
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- هيچي، با علاقه وافر كارهاي شوهرشون رو انجام مي دن.
الين ناباورانه شانه بالا انداخت و بعد گفت:
- ديگه بسه، بيا غذا حاضره.
كيميا به طرف ميز آمد و تشكر كنان نشست. نگاهي به ميز غذاي ساده ي الين كرد و قطعه اي نان از توي سبد برداشت. الين خنده اي كرد و گفت:
- معذرت مي خوام كيميا، من واقعاً حوصله ي تو رو در چيدن ميز ندارم.
- همينطوري هم خيلي خوبه.
- پس شروع كن.
وقتي هر دو شروع مشغول شدند الين آهسته گفت:
- يه خواهشي بكنم رد نمي كني؟
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- تا خواهشت چي باشه؟
الين حالت بچه هاي لوس را به خود گرفت و گفت:
- مياي بعد از شام يه كم قدم بزنيم؟
كيميا نگاهي عميق به او كرد ولي نتوانست منظورش را بفهمد بنابراين پرسيد:
- براي چي قدم بزنيم؟
- ببين آسمون حسابي صاف شده. هوا جون مي ده براي قدم زدن.
- تو اين سرما؟
- خب آره، مهم اينه كه بارون نمياد.
- خب كجا بريم؟
- بريم شانزليزه قهوه بخوريم. قبوله؟
- گنج پيدا كردي؟
- كييميا خواهش مي كنم.
- خيلي خب، باشه مي ريم.
الين با ناباوري به كيميا نگاه كرد و گفت:
- واقعاً مي ريم؟
- خب آره.
- خيلي خوب شد. مرسي.
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
}


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 12,647 ۱۴-۰۷-۱۳۹۱, ۰۴:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sara jon joni