خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی
تمام اندامش به شدت می لرزید حتی با فشار دندان هایش نمی توانست لرزش محسوس
لبهایش را مهار کند .انعکاس کلمه ی برگشته همچنان در مغزش میپیچید و سرش را به دوران می انداخت.به زحمت بر خود مسلط شد و ارام و لرزان به سوی اتاقش رفت در را گشود و خود را روی تخت انداخت.چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرداو واقعا در اتاقش بود.نه خواب بود و نه خیال و جمله ای که شاید بار ها در شیرین ترین رویاهایش میشنید و لذت می برد اکنون در بیداری ودر عالم واقع می شنید"یعنی واقعا او برگشته بود:" هر چند نمی توانست باور کند ولی حقیقت داشت.او بالاخره برگشته بود ولی چرا حالا؟وایا این بازگشت انگونه که پیش از این ها تصورش را می کرد او را خوش حال می نمود؟مدتها بود که دیگر انتظارش را نمی کشید.شاید درست از اولین روزی که رفته بود
اما اکنون این بازگشت ناگهانی و غیر مترقبه چون زلزله ای ارامش شیرین زندگیش را بار دیگر به ویرانی می کشید و این اغاز فصل جدیدی بود که پایانش نا پیدا بود و مه الود.
خودش را روی تخت مچاله کرد.اعصابش چنان در هم ریخته بود که احساس می کرد فکرش از کار افتاده و مغزش را خوابی عمیق و سنگین ربوده است.به زحمت از جا برخاست و خود را به مقابل پنجره اتاق کشاند.پنجره ای که روز های بسیار در انتظار یک خبر خوش مقابلش می نشست و با ابر های دلگیر اسمان پنجره اشک میریخت.امروز هم باران می بارید و اسمان پنجره پر از ابر های دلگیر و سیاه بود و ذهن اشفته ی او به جای پیشروی در زمان حال به مرور گذشته ها می پرداخت و پلک های خسته اش را روی هم میکشاند.
چشمانش را که گشود باز همان تصویر کهنه و تکراری در اینه جا گرفت.
چقدر دلش میخواست به جای این تصویر کهنه که سال ها از تکرار ان در اینه می گذشت تصویر چهره دیگری در قلب ارام و صاف اینه جا می گرفت.چهره ای لبخندی بر لب نشاطی در چهره و شوری در نگاه داشت.شاید چهره خود او سال ها پیش از این و یا یک چهره تازه.
تصویر در که دراینه از هم گشوده شد چهره اش در هم رفت .می توانست حدس بزند چه کسی وارد اتاق خواهد شد ولحظه ای بعد تصویر پدر با همان قامت متوسط و چهره همیشه نگران در حالی که با انگشت مو های سپیدش را مرتب می کرد در کنار تصویر او در دل اینه جا خوش کرد.لحظه ای سکوت برقرار شد .گویا پدر برای تسلط بر خود به این سکوت نیاز داشت.سپس در حالی که سعی می کرد کاملا خوددار باشد در اینه نگاهی به چهره دختر جوان انداخت و گفت:
_هنوز حاضر نشدی بابا؟
دختر جوان پوزخندی زد و بی حوصله پاسخ داد:
- تا چند دقیقه دیگه کارم تموم میشه.شما برو من خودم میام.
_زود باش دختر...نمیشد امروز یکم زود تر کلاس رو تعظیل می کردی ؟
دختر جوان با حالتی عصبی از جا جست مقابل پدر ایستاد و با خشم گفت:
-نه نمی تونستم زود تر بیام.حالا چی شده؟اسمون به زمین رسیده ما خبر نداریم؟اصلا چرا باید عجله کنم؟این دو تا معلوم نیست چند ساله دارن با هم زدنگی می کنن حالا راه افتادن اومدن این جا واسه ما جشن عروسی راه انداختن که مارو مسخره کنن یا خودشون رو؟
پدر لحظه ای به سیاهی عمیق چشمان دخترش که برق خشم گیرایی عجیبی به انها بخشیده بود نگریست و با ان که می دانست حق با اوست قیافه ای حق به جانب به خود گرفت و پاسخ داد:
_ تو حق نداری راجع به عموت این طوری حرف بزنی کیمیا.
- مگه دروغ میگم؟
_ هر حرف راستی رو باید هورا کشید؟حالا بحث رو کنار بذار و زود تر حاضر شو.بعد از این همه گوشه نشینی حالام که بالاخره از لاکت بیرون اومدی نمی خوام مردم فکر کنن...

کیمیا با عصبانیت حرف پدر را قطع کرد و گفت:نه...اصلا ...منم نمی خوام...البته که نمی خوام مردم بگن از وقتی که شوهرش ولش کرده رفته سراغ یه دختر بلوند امریکایی
داره دق می کنه ...نمی خوام فکر کننن از وقتی شوهرم هر جا نشسته علنی گفته که از اولم منو نمی خواسته و به زور پدرش با من ازدواج کرده منزوی شدم...می فهمی پدر؟
من خوب می دونم که شما ابرو دارید و نمی خواید تو جنگی که با پدر اردلان به راه انداختید بازنده باشید.شما می خواید من بزنم برقصم و هورا بکشم که خوشحالم زندگیم بر باد رفته .خوشحالم از شادی تو پوست خودم نمی گنجم که کلمه مبارک مطلقه کنار اسمم نشسته و تو این جامعه ی لعنتی همه جا جای منه.شادم از این که توی این چند ماه جرات نکردم حتی با پسر باغبون خونه مون سلام و علیک کنم...چرا دست از سرم بر نمی دارید؟از جون من چی می خواین ؟ یعنی چی مونده که بخواین؟یه روزی روی من معامله کردین و مجبور شدم با پسری ازدواج کنم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم و فرداش گفتین معاملات شما دو تا پول پرست به هم خورده و زندگی ما هم باید به هم بخوره تا تقاص کار شما رو پس بدیم...حالا دیگه چی میگین پدر عزیزم؟چرا نمی ذارین با درد خودم بسوزم و بسازم و بمیرم؟
درست زمانی که اخرین فریاد کیمیا در اتاق پیچید یک بار دیگر در باز شد و زنی سراسیمه خود را داخل اتاق انداخت و گفت:
- باز اشوب به پا کردی کمال؟خدا ازت نگذره.چرا دست از سر این بچه بر نمی داری؟
پدر دستپاچه پاسخ داد:
_ به جون خودت...به جون خودش من چیزی نگفتم اختر.نمی دونم چرا یه دفه عصبانی شد.
اختر چشم غره ای به شوهرش رفت به سوی کیمیا دوید و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد دلسوزانه گفت:
- چیه مادر ؟چرا گریه می کنی؟مثلا اومدی عروسی ها.این طوری که فریاد می کشی صدات میره پایینوکیمیا گوشه چشمانش را با دستمال خشک کرد وپاسخی نداد.مادر نگاه پررنج و نگرانش را به او دوخت و دوباره گفت:
-زود باش مادر جون اماده شو.الان عروس رو میارن...بیا پایین ببین چه خبره.جوونا دارن خودشونو خفه می کنن .فقط تو تک و تنها نشستی این بالا و غصه می خوری... همه سراغت رو می گیرن.
کیمیا بغضش را به زحمت فرو داد و بریده بریده گفت:
-می دونم ...می دونم ...الان میام.
بعد دوباره جلوی اینه نشست و در ان مادرش را دید که با عصبانیت با پدر نجوا می کرد.پدر سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد.وقتی حرف های مادر تمام شدهر دو اهسته از اتاق خارج شدند.کیمیا باز به تصویر خود در اینه نگاه کرد و پوزخندی زود گفت:گل بود به سبزه نیز اراسته شد .فقط این گریه لعنتی رو این صورت مات و رنگ پریده کم داشت تا همه فکر کنن روحم رو احضار کردن.
بعد با بی میلی کیف لوازم ارایشش را روی میز خالی نمود و سعی کرد با وسایل ارایش
رنگ و جلای تازه ای به چهره بدهد.وقتی کارش تمام شد دوباره نگاهی خریدارانه به صورتش کرد و لبخندی از سر رضایت زد و در حال برخاستن زمزمه کرد:خدا بیمارزه پدر اونی که رنگ و روغن رو اختراع کرد.
و بعد از اتاق خارج شد .روی اولین پله که ایستاد ارزو کرد که این جشن کذایی هر چه زود تر خاتمه یابد.بعد به ناچار پله ها را طی کرد و به سمت حیاط بزرگ خانه ی مادر بزرگ به راه افتاد.حق با مادر بود.بچه ها حسابی سر و صدا راه انداخته بودند و این به نظر کیمیا خیلی بی معنی و مسخره می امد.وقتی به جمع نزدیک شد اولین کسی که به استقبالش امد مادر بود و بعد از او عمه و زن عمو ها و دیگر اعضای فامیل که با نگاه های موشکافانه حلاجی اش می کردند.
کیمیا از نگاه هایشان احساس تنفر می کرد.گویا ان ها منتظر بودند بعد از متارکه ظاهرش هم تغییر کرده باشد.شاید روی سرش دنبال شاخ و کنار پاهایش دنبال یک دم بلند و به جای کفش هایش منتظر سم بودند.از این تصور لبخند تمسخر امیزی لبانش را گشود و در حالی که سعی می کرد خود را کاملا بی تفاوت نشان دهد همراه دختر عمو هایش و به اصرار ان ها به سوی میز جوان ها رفت.در همان حال فتانه دختر عمویش با همان شیطنت همیشگی کنار گوشش زمزمه کرد:
کیمیا با من بیا تا یه چیز جالب بهت نشون بدم.
کیمیا با تعجب به چشمان او که از شیطنت برق می زدد نگاه کرد و گفت:
- یه چیز جالب ؟!مثلا چی؟

_ تنها قوم و خویش عروس خانم که در جشن شرکت فرمودند.

کیمیا خنده اش گرفت اما با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و سوال دیگری نکرد و همراه فتانه به سوی میزی که او اشاره می کرد حرکت کرد.از ان فاصله خشایار و اشکان پسر عموهایش و الهام و امیر عموزاده هایش و دو نفر دیگر را که پشت به نشسته بودند دید.
مو های زیتونی و بلند یکی از ان ها که با حالتی خوش فرم پشت گردنش را پوشانده بود
توجه کیمیا را به خود جلب کرد و حدس زد او باید غریبه ای باشد که فتانه از او حرف می زد.با این حال تا رسیدن به سر میز حرفی نزد.
وقتی نزدیک میز رسیدند همه از جا برخاستند حتی غریبه مو بلند.کیمیا با تک تک ان ها احوال پرسی کرد.وقتی به خشایار رسید او نگاه دلجویانه اش را به کیمیا دوخت و گفت:
_ بابت اون موضوع واقعا متاسفم. هیچ کدوم از ما باور نمی کردیم که...
کیمیا بلافاصله حرف خشایار را قطع کرد و گفت:
- اره می دونم ...از لطفت ممنونم.
خشایار حرف دیگری نزد و کیمیا نگاهش را به مرد غریبه دوخت.او جوانی بود با قد کمی بلند تر از حد معمول و اندامی ورزیده .چشمانی یکدست ابی تیره داشت و نگاهش پر از شیظنت های کودکانه بود که با سنش که شاید 27/28ساله می نمود سنخیتی نداشت.
در همان حال فتانه رو به کیمیا کرد و گفت:
- ایشون هم همون اقایی هستن که داشتم تعریفشون رو می کردم...رابین خواهر زاده زن عمو.
کیمیا با تعجب نگاهی به صلیب طلایی رنگی که با زنجیری پهن و کوتاه به گردن رابین متصل شده بود انداخت و گفت:
- رابین؟اهان همون رابین هود معروف منتهی بدون کلاه و تیر کمون .نه؟

صدای خنده جمع به هوا خاست.رابین هم با بیخیالی جالبی با صدای بلند شروع به خنده کرد.بعد دستش را پیش اورد .کیمیا نگاهی به چشمان درخشان و صورت ظریف و بچه گانه رابین انداخت و در حالیکه خود را عقب می کشید گفت:
- معذرت می خوام.

رابین باز با همان حالت بی تفاوت لبخند ملیحی زد و گفت:

_ نه...من مذرت می خوام.فراموش کرده بودم که شما...

کیمیا لحظه ای به او که حرفش را نیمه کاره گذاشته بود خیره ماند.فارسی را با لهجه انگلیسی و طرز شیرینی صحبت می کرد ولی از این که با به کار بردن کلمه شما خود را از دیگران جدا ساخته بود خنده اش گرفت و زیر لب نجوا کرد:"روشن فکر اروپا رفته...شما"

بعد اهسته روی صندلی نشست ولی هنوز کاملا جا به جا نشده بود که هلهله ی ورود عروس و داماد در گوشش پیچید.با بی میلی از جا برخاست و به در باغ نگاه کرد.
عروس و داماد شانه به شانه هم وارد شدند و کیمیا از همان فاصله تشخیص داده بود که عروس خانم لااقل پانزده سال از داماد مسن تر است.او پیراهن سفید ساده و کوتاهی بر تن داشت به گونه ای که اگر تور روی مو هایش را بر می داشت مسلما هیچ شباهتی به یک عروس نداشت . ولی صورتش را ارایش غلیظی پوشانده بود که کیمیا فکر می کرد باز برای پوشاندن چین و چروک های عروس خانم چهل و چند ساله کافی نبود و با هر خنده عروس خانم هزاران چین و چروک چون
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۵-۴-۱۳۹۲, ۰۲:۵۳ عصر
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
الیسیا
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی
چاله های عمیق از هر گوشه ی صورتش سر بر می اورد و لب هایش با ان روژ لب سرخ اتشین به پهنای تمام صورتش باز می شد."واقعا سلیقه عمو نادر نادر بود."

وقتی عروس و داماد مقابل میز ان ها قرار گرفتند عمو نادر پیش از همه دست کیمیا را گرفت.او را به سوی خود کشید و رو به همسرش گفت:

_اینم کیمیا برادر زاده بسیار عزیز من ... کیمیا جان همسرم ایزابل .

عروس خانم یکی از همان لبخند های خوفناکش را نثار کیمیا کرد و با لهجه بسیار وحشتناکی گفت:
- خوشوقتم عزیزم .

کیمیا با سر از ان ها تشکر کرد و ارزوی خوشبختی نمود.بعد در حالی که به صحبت های او و بقیه گوش می کرد به نظرش رسید برعکس ان چه پیش از این عمو گفته بود زبان فارسی ایزابل نه تنها خوب نبود بلکه افتضاح هم بود.بیچاره زبان فارسی.

عروس و داماد پس از ان که عروس خانم چندین بار خواهرزاده اش را بوسید از کنار میز ان ها رد شدند .کیمیا اهسته از فتانه پرسید:
-مگه عمو نگفته بود خانمش ایرانیه ...؟مادر بزرگشون ایرانی بوده.
فتانه شانه هایش را بالا انداخت و پا سخ داد:
- چه میدونم .اینا که همه اسماشون خارجیه.
کیمیا زیر چشمی نگاهی به رابین انداخت و گفت:
-اینم که صلیب گردنشه...چه جور مسلمونیه؟!اون موقع که عمو زنگ می زد خونه ما و
بابا مخالفت می کرد می گفت دختره ایرانیه .مسلمونه و از این حرفا .حالا چطور شده؟

_ کیمیا تو راستی حرفای عمو نادر رو باور می کنی؟مگه نگفته بود یه فارسی حرف می زنه که نگو ؟این قدر خوشگله که حساب نداره؟پس کو؟چرا به چشم ما نمیاد؟می دونی به نظر من اگه خواهرزاده اش رو می گرفت خیلی بهتر از خودش بود.

کیمیا با تعجب به فتانه نگاه کرد و گفت:

- خواهرزاده اش دیگه کیه؟
-
فتانه به رابین اشاره کرد و گفت:

_خب این دیگه...ترو خدا نگاش کن عین عروسکه.پسر به این قشنگی دیده بودی؟

کیمیا در حالی که نمی توانست خنده اش را مهار کند گفت:

- خجالت بکش فتانه !حالام دیر نشده عموت که عرضه نداشت شما ها اقدام کنید.

فتانه با چشم به الهام اشاره کرد و گفت:

_ اگه فرصت بدن چشم.

کیمیا باز به خنده افتاد و در همان حال نگاهش با نگاه رابین که بچه ها دسته جمعی سرش ریخته بودند و دستش می انداختند تلاقی کرد .او واقعا بیش تر به پسر بچه ها شباهت داشت تا مردان.نگاهش ساده و بی الایش بود و خنده هایش از ته دل و کودکانه و با شیطنت خاصی از پس همه بچه ها بر می امد.کیمیا با ان که از او خوشش امده بود ولی هر بار که او دوشیزه خانم صدایش می کرد دلش می خواست با مشت به فرق سرش بکوبد.ضمن ان که باید اعتراف می کرد زبان فارسی او واقعا بهتر از خاله اش بود.

ارنج فتانه را که روی پهلو خود حس کرد سرش را به طرف او خم کرد.فتانه اهسته گفت:
_ بیا یه خورده از این اطلاعات بگیریم.
کیمیا خنده ای کرد و پاسخ داد:
- حالا که کار از کار گذشته .اطلاعات به چه دردی می خوره؟

_باشه از هیچی که بهتره .بذار سر از کار این عمو نادر در بیاریم
کیمیا بلخندی زد و گفت :
- عجب شیطونی هستی.خیلی خب بگیریم.
فتانه چشمکی زد و رو به رابین پرسید:
- اقا رابین شما تا حالا ایران اومده بودید؟

رابین کاملا به طرف ان ها برگشت اما به جای ان که به فتانه نگاه کند به کیمیا نگاه کرد.طوری که کیمیا تصور کرد صدای فتانه را با او اشتباه گرفته .اما برعکس تصورش
وقتی رابین لب باز کرد نگاهش را به فتانه دوخت و گفت:
_بله یک بار با دوستام اومدم .
فتانه سری تکان داد و این بار پرسید :
- هیچ شده دلتون برای این جا تنگ بشه؟
رابین لحظه ای با تعجب به فتانه نگاه کرد و گفت:

_باید برای این جا دلتنگی می کردم؟

- خب اره .هر چی باشه ریشه خونواده شما تو این کشوره.

رابین این بار با تعجب بیش تری به فتانه نگاه کرد و پس از لحظه ای مکث که به اعتقاد کیمیا صرف جمله بندی فارسی شد گفت :

_کی یه همچین حرفی زده؟

به جای فتانه الهام پرسید:
- مگه مادر بزرگ شما ایرانی نیست؟
رابین خنده بلندی کرد و بعد چند بار سرش را تکان داد و قاطعانه پاسخ داد:
_نه!

بچه ها با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و فتانه دوباره پرسید:
- جدی میگید؟
_بله کاملا.مادر بزرگ من ایرانی نبود.اما پدر بزرگم مدتی در ایران کار می کرده برای همین هم خاله ایزابل در ایران متولد شده .فقط همین.

خشایار نگاهی به کیمیا کرد و با خنده گفت:
_دختر دایی جان!معنی ایرانی بودن هم فهمیدیم.

کیمیا با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و الهام در حالی که از جا بر می خاست گفت:
- خیلی خب بچه ها حالا که وقت این حرفا نیست.
بعد رو به رابین کرد و ادامه داد:
- خب شاید شما ایرانی نباشین ولی مسلما به رقص ایرانی علاقه دارین ...پس بهتره که بلند شین.
رابین سری تکان داد وبا لبخند گفت:
_ معذرت می خوام خانم .من با رقص فارسی اشنایی ندارم ولی تماشا کردن خوب بلدم.
الهام خنده ای کرد و گفت:
- قبوله ولی بعد نوبت شماست .غیر فارسی هم باشه پذیرفته میشه.
رابین باز لبخند زد و الهام خیلی زود بچه هارا از صندلی هایشان جدا کرد .وقتی به کیمیا رسید نیشخندی زد و گفت :
_بلند شو خانم شما که دیگه ازادی.
کیمیا با خشم نگاهش کرد و پاسخی نداد.خشایار پا درمیانی کرد وگفت:
_ دختر دایی افتخار نمیدی؟
کیمیا نگاهی به خشایار و نگاهی به الهام کرد و گفت:
- من فعلا قصد ندارم ازادیمو جشن بگیرم.
الهام وقیحانه باز گفت:
- ولی من شنیدم اردلان جشن گرفته .اونم تو هیلتون.

کیمیا احساس کرد قلبش در تماس با اهن مذاب به سوزشی دردناک افتاد.با این حال با زحمت بسیار بر خود مسلط شد و پاسخ داد:
- منم گذاشتم برای زمانی که یه زوج خوش قیافه فرانسوی پیدا کردم.
خشایار با تعجب به کیمیا نگاه کرد ولی او با بی تفاوتی از هردوی انها روی گرداند.اما الهام که ظاهرا دست بردار نبود دوباره گفت:
_ا...پس بیخود نیست که می خوای تشریف ببری سوربن.می خوای ازادانه دنبال الن دلن بگردی.
کیمیا با خشم دندانهایش را به هم سایید ولی قبل از ان که پاسخی بدهد صدای رابین افکارش را در هم ریخت:
_ کی می خواد بره سوربن؟
فتانه بلافاصله پاسخ داد:
- کیمیا خانم.دانشجوی ترم اینده ی دانشگاه سوربن.
رابین چند لحظه ای به کیمیا نگاه کرد.بعد لبخندی پر شیطنت زد و نگاهش را از او گرداند.کیمیا که اصلا متوجه منظور رابین نشده بود با تعجب به او نگاه کرد.ولی او هیچ عکس العمل دیگری از خود نشان نداد
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۵-۴-۱۳۹۲, ۰۲:۵۶ عصر
وب سایت کاربر یافتن
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی
وقتی بچه ها از میز دور شدند کیمیا جهت صندلی را طوری تغیرر داد که ان ها را نبیند.حالا او رابین و اشکان تنها بودند.رابین خلاف انچه به الهام قول داده بود اصلا تماشاگر خوبی نبود و بی هیچ توجهی به بچه ها با اشکان مشغول به صحبت بود.در همان حال اقای الوند پدر اشکان به میز ان ها نزدیک شد.او با همان نگاه مهربان همیشگی چند جمله ای با کیمیا صحبت کرد و بعد به اشکان گفت:
_بابا پاشو ماشینت رو از سر راه بردار.اقای مرتضوی می خواد بره بیرون کار داره.

اشکان بلافاصله از جا برخاست و با گفتن جمله ی "عذرت می خوام الان برمیگردم"همراه اقای الوند به طرف درباغ رفت .
کیمیا که با رابین تنها مانده بود بلافاصله از جا برخاست و با خود اندیشید "حالا زوده که خاله زنک ها شروع کنن به وراجی"
رابین لحظه ای نگاهش کرد و با لحنی کودکانه پرسید:
_ شما دیگه کجا میرید من تنها میمونم.
کیمیا خنده اش گرفت و پاسخ داد:
- میرم یه تلفن ضروری بزنم.
رابین باز با همان حالت بچه گانه گفت:
_ حالا صبر کن یه نفر بیاد بعد برو.
کیمیا این بار نتوانست خنده اش را مهار کند و در حالی که می خندید بی اختیار نشست و در همان حال گفت:
- خیلی خب مامان میشینم تا تنها نمونی.
رابین لحظه ای متفکرانه به او خیره ماند و بعد گفت:
_ منظورتون از مامان چی بود؟یعنی من مادر شما هستم؟
کیمیا به زحمت خنده اش را فرو داد و گفت:
- نخیر اقا یعنی این که من مادر شما هستم.
این بار رابین با صدای بلند خندید و بعد بی ان که از کیمیا رنجیده باشد پاسخ داد:
_ حالا که این طوره لطفا برای من میوه پوست بکن مادر.
کیمیا با تعجب به او نگاه کرد و پاسخ داد:
- عجب رویی داری بچه امریکایی.
رابین باز هم با صدای بلند خندید و گفت:
_خب پوست نکن.چرا دعوا داری؟امیدوارم سه ترم پشت سر هم تو سوربن مشروط بشی.
کیمیا چشمان گرد شده از تعجبش را به رابین دوخت و گفت:
- تو چی گفتی؟
_هیچی گفتم سه ترم مشروط بشی.
- واقعا که...
_عصبانی نشو حالا چی میخوای بخونی بچه شرقی؟
- چه کار داری؟
_ بازپرسم.
- ما یه اصطلاح بهتری هم داریم.
رابین لحظه ای متفکرانه به کیمیا نگاه کرد و بعد گفت:
_خودم بلدم.ولی بهتر نیست یکم مودب باشی؟
کیمیا بی اختیار لبخند زد و بعد اهسته گفت:
- معذرت می خوام .راستش فکر نمی کردم فارسی تو این قدر خوب باشه.
رابین که حالا باز همان حالت بی تفاوت را به خود گرفته بود گفت:
_خیلی خب.یادم باشه اگه یه روز یه بچه شرقی رو تو غرب دیدم با فحش هایی که معنیشون رو نمی دونه ازش پذیرایی کنم.

کیمیا باز خندید و گفت:
- گفتم که معذرت می خوام...در ضمن بناست شیمی بخونم .

رابین سری تکان داد و پاسخی نداد و کیمیا از زیر چشم نگاهی به ابی دریایی چشمان او کرد و بی اختیار لبخندی تحسین امیز زد .در همان لحظه صدای رابین به گوشش خورد که گفت:
_ dous fracais pavlez? (بلدید فرانسه حرف بزنید؟)
کیمیا لحظه ای حیرت زده به او نگاه کرد و بعد گفت:
- اهان فرانسه .اره کلاس میرم.
بعد دوباره با تعجب به رابین نگاه کرد و گفت:
- شما فرانسه بلدید؟
رابین لبخند پر شیطنتی زد و پاسخ داد:
_ نه چندان.
کیمیا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- ما که بالاخره نفهمیدیم شما ها کجایی هستیدعمو میگه ایرانی.خودت فرانسه حرف می زنی.خاله ات که جدید ترین نوع زبان فارسی رو حرف میزنه .ما که راستی راستی گیج شدیم.
رابین لبخندی زد و گفت:
_چیه مرموزیم؟می ترسی؟یا شاید هم فارسی حرف زدن ما ناراحتتون کرده؟

- فارسی شما که نه.ولی خاله تون روح همه ادبا و شعرای ایرانی رو از حافظ و سعدی گرفته تا پروین و بهار اشفته می کنه.
رابین خنده ی بلندی سر داد و گفت:
_شما خیلی رک و راحت حرف میزنید .من از جانب خاله به خاطر لهجه افتضاحش از شما معذرت می خوام.تازه خبر ندارید قبل از این مراسم من و عموی شما کلی باهاش تمرین کردیم تا این چهار تا کلمه فارسی رو یاد گرفته .بی استعداده .چه کار کنیم؟
کیمیا سری تکان داد و در همان لحظه چشمش به الهام افتاد که غضب الود به سوی ان ها می امد.لبخندی زد و از جا برخاست.رابین با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
_راستی این که می پرسید اهل کجا هستیم خودم هم درست نمیدونم.ولی شناسنامه میگه متولد بالتیمور هستم.
کیمیا در حالی سعی می کرد بحثش را با رابین قبل از رسیدن الهام تمام کند گفت:
- ممنون.
رابین متعجب نگاهش کرد و پرسید :
_بابت چی؟
کیمیا که تمام حواسش متوجه الهام که چند قدمی بیس تر با او فاصله نداشت بود سرسری گفت:
- همون چیزی که گفتی دیگه.
رابین جهت نگاه کیمیا را دنبال کرد و با خنده معنی داری گفت:
_نترس.انقدر رقصیده که نفس نداره.
کیمیا بی اختیار دوباره نشست و گفت:
- منظورت چیه؟
رابین مو های قشنگ زیتونی رنگش را در هوا تکان داد و گفت:
_هیچی یعنی این که فعلا جنگ فیزیکی صورت نمی گیره.
کیمیا که از تیزهوشی رابین حیرت کرده بود بی اختیار به رویش لبخند زد.رابین یکی از ابروهایش را به زیبایی بالا انداخت و در حالی که زیبا ترین نگاه هایش را پیشکش کیمیا می کرد پرسید:
- شما خندیدن هم بلدید؟
رسیدن الهام به کنار میز فرصت پاسخ را از کیمیا سلب کرد و او ترجیح داد سکوت کند.الهام همان طور ایستاده نفس زنان گفت:
- مزاحم که نیستم؟
به جای کیمیا رابین پاسخ داد:
_از نظر من که زیاد نه.
الهام طعنه رابین را نشنیده گرفت و صندلی کنار او را اشغال کرد.کیمیا که در رفتن مردد بود همچنان بر جای نشست.الهام لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:
-خب نظرتون راجع به هنر ایرانی چیه؟
رابین چشمکی به کیمیا زد و گفت:
_عالی بود خانم.واقعا عالی !
الهام نگاه معنا داری به کیمیا کرد و به طعنه گفت:
- البته هنر مند تر از منم این جا هست.منتهی امروز نمی دونم چرا حوصله اش رو نداره.
کیمیا به الهام چشم غره ای رفت ولی رابین با نگاهی تحسین امیز به کیمیا لبخند زد و گفت:
_ فکر می کنم این دیگه از بد شانسی ماست.
کیمیا با عصبانیت پاسخ داد:
- جای شما بودم هر چرندی رو که میشنیدم باور نمی کردم.
رابین متواضعانه لبخندی زد و پاسخ داد:
_ هر چی شما بگید.اگه اصرار دارید باور نکنم خب نمی کنم.چرا دیگه عصبانی میشید؟
کیمیا که سعی می کرد بر خود مسلط شود لبخندیزد و پاسخ داد:
- نه عصبانی نیستم.
به جای رابین الهام که از برخورد رابین با کیمیا هم شاکی بود پاسخ داد:
- میدونی رابین خان.. دخترعموی من تازگی ها خیلی بد اخلاق شده.البته نه با همه...تا جایی که من میدونم امشب هم به این مجلس زورکی اومده.از وقتی پذیرش دانشگاه رو گرفته خیلی کلاسش رفته بالا.دیگه هیچ کس رو تحویل نمی گیره.

کیمیا با عصبانیت به الهام نگاه کرد ولی او بی اعتنا ادامه داد:
- عمو جان میگه کیمیا می خواد بره نتردام راهبه بشه.
رابین با تعجب به کیمیا نگاه کرد و گفت:
_مگه شما هم راهبه میشید؟
قبل از ان که کیمیا پاسخی بدهد الهام گفت:
- نه به اون نحو که شما فکر می کنید.منظورم اینه که می خواد ترک دنیا کنه.شما باورتون میشه اونم تو یه کشور ازاد بدون مزاحم....
کیمیا که تحملش را از دست داده بود با عصبانیت تقریبا فریاد کشید:
- ساکت شو.به تو هیچ ربطی نداره که من می خوام چه کار کنم.من برای خودم زندگی می کنم.
و بعد از جا بلند شد.الهام خنده ای کرد و گفت:
- چی شده؟چرا عصبانی شدی؟باهات شوخی کردم.بی جنبه واقعا که...میدونی کیمیا بهت برنخوره ولی با این اخلاقی که تو داری اگه منم جای اردلان بودم همون کاری رو می کردم که اون کرد.

بغض راه گلوی کیمیا را سد کرد.نگاهش را هاله ای از غمدر خود گرفت و بی انکه پاسخی بدهد از میز انها دور شد.


*******

- گوش کن کاوه جان !تو بهتره برای زندگی خودت تصمیم بگیری و به دیگران هم کاری نداشته باشی.من به اندازه کافی برای خانواده ام فداکاری کردم.بهتره به جای نصیحت کردن من دست اون شازده خانوم رو بگیری و سری به خانوادت بزنی.تو اگه واقعا تا این حد نگران اونا هستی احداقل نه سالی یکبار دوسال یکبار بهشون سر بزن .

_من این جا گرفتارم دختر.تو که اون جا هستی ولشون نکن برو.تو نمی دونی مادر و پدرمون چقدر ناراحتن.حق هم دارن اگه تو بری حسابی تنها میشن.

- خب این که مشکل بزرگی نیست اقا.تا حالا من پیششون بودم حالا تو بیا.

_این چه حرفیه؟خودت بهتر میدونی که من نمی تونم بیام.من این جا خونه زندگی دارم.تو که بی خود و بی جهت می خوای خودت رو اواره کنی این کار رو نکن.تو چطور می خوای چند سال تک و تنها تو یه مملکت غریب زندگی کنی؟اصلا رفتن تو به فرانسه درست نیست.من اگه جای پدر بودم هیچ وقت این اجازه رو بهت نمی دادم.

کیمیا با عصبانیت فریاد کشید:
- اولا من از کسی اجازه نگرفتم که بخواد بده یا نده.ثانیا چطور واسه خودت خوب بود واسه من ایراد داره.

_تو چرا نمیفهمی؟واسه من این چیزا عیب نیست.من مردم ولی تو یه زنی.اونم یه زن مطلقه.

چشمان کیمیا برای لحظه ای سیاهی رفت.بالاخره از ان چه می ترسید به سرش امد و این جمله شوم را شنید.چقدر شکیبایی کرده بود که این جمله را نشنود.ولی حالا...لرزش محسوسی لب هایش را به حرکت در اورد و نگاهش رنگی از غم به خود گرفت.تمام خشمش را در صدایش جمع کرد و بر سر برادرش فریاد کشید:
- لطفا خفه شو ! لازم نکرده برای من تصمیم بگیری.مردی به جنسیت نیست به غیرته که تو نداری.
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۵-۴-۱۳۹۲, ۰۲:۵۸ عصر
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
الیسیا
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #4
RE: الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی
صدای کاوه از ان سوی خط بلند شد:
_چرا عصبانی میشی خواهر؟من...من که منظوری نداشتم.برای خودت میگم.فردا مردم برات هزار جور حرف در میارن.میگن ازاد شد رفت پی عیاشی...
کیمیا با عصبانیت سخن کاوه را قطع کرد و فریاد کشید:
- گفتم خفه شو.
و بعد گوشی را محکم روی دستگاه کوبید.سعی کرد بغضش را مهار کند.خودش را روی میز تلفن رها کرد و چشمانش را محکم به روی هم فشرد.در همان حال صدای باز شدن در را شنید
اما حوصله باز کردن چشم هایش را نداشت.از صدای پاها ورود مادرش را تشخیص داد ولی باز هم بی صدا به همان حال باقی ماند.صدای گام های مادر لحظه به لحظه نزدیک تر میشد و بالاخره دست های نوازشگر او را روی مو هایش احساس کرد.چشم های پر از اشکش را لحظه ای از هم گشود.نگاهش را به مادر دوخت و اهسته زمزمه کرد:
- مادر یعنی من واقعا یه زن مطلقه هستم؟
مادر او را در اغوش کشید و پاسخ داد:
_به حرف های کاوه گوش نکن.اون عقل درست و حسابی نداره.تو نباید از دستش ناراحت بشی.
کیمیا نگاه پر درد مادر را که دید به زحمت لبخندی زد و گفت:
- ولی حق با اونه مادر.کاوه همون حرفایی رو زد که همه پشت سرم میزنن.حتی گاهی جلوی روم هم با گوشه کنایه می گن.مادر چرا باید سرنوشت من این طوری بشه؟

اختر خانم به زحمت بغضش را فرو داد و با لبخندی اندوهناک پاسخ داد:
_نگران نباش عزیزم.همه چیز درست میشه.من اطمینان دارم.فقط باید یه کم حوصله کنی .وقتی از این جا بری کم کم همه چیز یادت میره.تو دختر مقاومی هستی این طور نیست؟من مطمئنم که این مشکلات کوچیک هیچ وقت نمی تونه شیر زنه منو از پا در بیاره.بهم بگو دخترم...بگو که من درست می گم.بگو که تو می تونی از پس مشکلات بر بیای.

کیمیا لحظه ای به چشمان نگران و منتظر مادر خیره ماند و بعد گفت:
- اره مادر مطمئن باشید.حق با شماست.به زودی همه چیز درست میشه.هیچ کس نمیتونه گریه منو ببینه.
اختر خانم لبخندی از روی رضایت زد و گفت:
_افرین دخترم تو باعث افتخار من هستی.
کیمیا غصه دار پرسید:
- مادر از این که می خوام ترکت کنم از من دلخوری؟

_نه عزیزم.تو اون کاری رو بکن که فکر می کنی درسته.اصلا هم به این چیزا فکر نکن.من و پدرت به نبودن تو هم مثل نبودن کاوه عادت می کنیم.من به انتظار اون روز که دخترم خانم مهندس بشه و برگرده و دهن همه حرف مفت زنهای فامیل رو ببنده جلوی همین پنجره میشینم و منتظر می مونم تا ببینم دخترم کی چمدون به دست با یه مدرک مهندسی با درجه عالی تو این کوچه دوباره پیداش میشه.

کیمیا چند لحظه ای به مادر خیره ماند و بعد اهسته زمزمه کرد:
- مطمئن باشید مادر .مادر قول میدم شما رو به ارزوتون برسونم و سربلندتون کنم.
مادر باز دستی به مو های دخترش کشید و گفت:
_من به تو اطمینان دارم عزیزم.ولی تو هم باید من و پدرت رو ببخشی.ما ندونسته ونا خواسته زندگی تو رو سیاه کردیم.باور کن دخترم که هیچ کدوم از ما نمی خواستیم که این اتفاق پیش بیاد و حالا که داری از این جا میری دلم میخواد یه زندگی تازه رو شروع کنی.بدون عذاب و ناراحتی چیز هایی که این جا داشتی و از دست دادی....تو که ما رو می بخشی نه؟

کیمیا به نشانه تایید سر تکان داد و مادر دو باره گفت:
_افرین عزیز دلم.اینم یادت باشه که پدرت به هر حال یع پدره.هر چند که درمورد زندگی تو مرتکب اشتباه بزرگی شد و شاید برای همینم هست که این بار در مقابلت سکوت کرده تا اون کاری رو که به نظرت درست میاد انجام بدی.رفتن تو برای من و پدرت اسون نیست.مات ارزو داشتیم که تو این جا در نزدیکی ما زندگی کنی و ما شادی در اغوش کشیدن نوه هامون رو حتی برای یک بار هم که شده تو زندگی احساس کنیم .ولی ظاهرا سرنوشت خواب های دیگه ای برای ما دیده.ما هم قصد کردیم تسلیم اون چیزی که پیش میاد بشیم.دختر قشنگم ! دعای خیر من و پدرت همیشه با توئه و همین برای موفقیت تو کافیه فقط سعی کن عاقل باشی و خودت رو خیلی عذاب ندی .مطمئن باش ما همه ترو دوست داریم خیلی بیش تر از همیشه.
ما به روح بزرگ تو وقدرت تحملت افتخار می کنیم.حتی کاوه هم در مورد تو همین نظر رو داره.تو پیروز این میدون هستی من بهت قول میدم.

کیمیا ناباورانه به مادر نگاه کرد ولی دلش نیامد با او مخالفت کند.لبخندی زد و گفت:
- من تمام سعی ام رو می کنم.
_ افرین دخترم.دلم می خواد کاری کنی که اردلان و خونوادش به خاطر از دست دادن گوهری مثل تو تا اخر عمر حسرت بخورن. دلم می خواد همه بفهمن دختر من یه شیرزن واقعیه.

کیمیا دلسوزانه اشک های مادر را پاک کرد و در دل گفت:"بیچاره مادر! چقدر به خاطر من باید اشک بریزه"و بعد سعی کرد حالتی بی تفاوت و شاد به خود بگیرد و در همان حال گفت:
- خانم ببخشید.میگن رسم نیست پشت سر مسافر گریه کنی شگون نداره.
مادر بار دیگر کیمیا را در اغوش کشید و گفت:
_ مادر فدای این مسافر چشم سیاه.
کیمیا لبخندی زد و از جا برخاست.مادر گفت:
_ من که هر چی به ذهنم می رسید چپوندم تو چمدونای تو.خودت چیز دیگه ای تو نظرت نیست؟
- نه مادر جون.باور کن اون جا قحطی نیومده.همه چیز هست.
_میدونم هست ولی به خوبی این جا نیست.
- باشه دست شما درد نکنه .ولی ترو خدا خیلی خودتون رو به زحمت نندازین.
_ نه مادر جون.چه زحمتی؟واسه تو نکنم واسه کی بکنم؟من که غیر از تو کسی رو ندارم.

کیمیا نگاهی به اسمان ابری چشمان مادر کرد و گفت:
- ترو خدا دوباره شروع نکن مامان.کم کم داری از رفتن پشیمونم می کنی ها.
اختر خانم به زحمت خنده ای کرد و پاسخ داد:
_بی خود می کنی.تو باید بری و با یه دنیا افتخار برگردی.

کیمیا نزدیک مادر امد با خنده گفت:
- به شرط این که شما این قدر بی تابی نکنی.ا
اختر خانم به سختی بغضش را فروخورد و گفت:
_من و بی تابی؟حرفا میزنی کیمیا ها؟خانم مهندس! من که گفتم کلی به رفتن تو امید بستم پس دیگه از این حرفا نزن.این فکر ها رو هم دور بریز.

کیمیا لحظه ای به چشمان مادر خیره شد و با خود اندیشید"چشمان همه ی مادر ها وقتی دروغ می گویند این حالت را به خود می گیرند."
مادر که خیره خیره به کیمیا نگاه می کرد با نعجب پرسید:
_چیه چرا این جوری منو نگاه می کنی؟
- علت خاصی نداره.فقط می خوام سیر نگاهتون کنم.ایرادی داره؟
مادر در حالی که از جا بر می خواست لبخندی زد وگفت:
_ایرادی نداره دختر کوچولوی احساساتی.
کیمیا به طرف مادر برگشت.لبخندی زد وگفت:
- بهم قول بدید وقتی من این جا نیستم خیلی خودتون رو اذیت نکنید.باشه؟
_باشه عزیزم.ولی در مقابل دلم می خواد تو هم به من قول بدی که مواظب خودت باشی.
- منم قول میدم مادر جون.شما اصلا نگران نباشید.

مادر برای پنهان کردن اشک هایش از کیمیا روی گرداند و به سوی در اتاق رفت و د رهمان حال گفت:
_زرشک و زعفرون و سبزی خشک برات گذاشتم.چهار مغز هم یه کیسه برات پر کردم ولی نبات یادم رفته.برم بذارم نکنه اون جا سردیت بشه.

کیمیا در حالی که خروج مادر رو نگاه می کرد با صدای بلند خندید و گفت:
این همه سال توی تهرون سردیم نشده.حالا حتما اون جا سردیم میشه.
مادر از بیرون در با صدای بلند پاسخ داد:
_ کار از محکم کاری عیب نمی کنه.

و در همان حال اندیشید این بدترین زمانی است که ممکن است دختری خانواده اش را ترک کند.از متارکه پرجنجال او و شوهرش فقط چند ماه می گشذت و مادر احساس می کرد دختر جوانش هنوز به پرستاری روحی و جسمی نیاز دارد.با این حال بی هیچ اعتراضی صبورانه خود را به دست بیرحم تقدیر سپرده بود...
تا ان جا که به یاد داشت واژه مسافر همیشه در ذهنش بازتاب غریبی ایجاد می کرد ولی اکنون که به خودش اطلاق می کند معنای تازه تری می یافت .او اکنون مسافر راهی ناشناخته بود و سفر برایش معنایی جز گریز نداشت.گرچه نمی دانست از چه کسی یا چه چیزی می گریزد
ولی خوب می دانست که توان گریز از خود را ندارد.چشمانش با برق ستارگان اسمان پر ستاره ان شب پیوند خورده بود و نگاهش لحظه ای از ان جدا نمی شد.در وجودش غوغایی بر پا بود.غوغایی که ظاهر رنگ پریده و مضطربش حتی یک هزارم ان هم نبود.دست هایش را در هم قلاب کرد و باز همان احساس عجیب دلهوره چون خوره به وجودش یورش برد.به زحمت نگاهش را از اسمان گرفت وبه چهره ساکت و غمگین مادر دوخت .لبخند تلخی زد وگفت:
- چرا ساکتین ؟نصیحتاتون ته کشیده؟دیگه سفارشی چیزی ندارین؟
مادر با تمام وجود سعی کرد لبخند بزند و بعد اهسته گفت:
_چرا مادر یه دریا حرف دارم.فقط نمی دونم چه جوری بگم.
و بعد دستش را دور گردن دختر انداخت او را به سوی خود کشید و به سینه فشرد و در حالی که سعی می کرد بغضش را پنهان سازد در گوش او زمزمه کرد:
_ خیلی زود همه چیز برات عاد ی میشه.گذشته های تلخ رو فراموش می کنی.تا چشم رو هم بذاری درست تموم شده و برگشتی ایران.
و بعد چانه کیمیا را بالا کشید و در حالی که پوستش را نوازش می داد گفت:
_ تو که بر می گردی مگه نه؟
کیمیا چشمان اشکالودش را به مادر دوخت.چند بار پیاپی سرش را تکان داد و گفت:
- معلومه که بر می گردم.
پدر از داخل اینه نگاهی به مادر و دختر کرد و در حالی که سعی می کرد لحنی عادی به صدایش بدهد گفت:
_ اگه مشکلی برات پیش اومد بهمون زنگ بزن.حواست باشه ادرس اقای توکلی رو گم نکنی ها.توکلی از دوستای خیلی خوب منه.هر کاری اتز دستش بر بیاد برات انجام میده .هر وقت هم که تونستی بیا و بهمون سر بزن.فکر هزینه رفت و امدت هم نباش.
کیمیا در اینه نگاه غم الود پدر را دید.لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:
- خیالتون راحت باشه که من از شما فرار نمی کنم.میرم که درس بخونم.هر وقت هم که تونستم بهتون سر می زنم.
کمال نگاهی از سر تاباوری به دخترش کرد و گفت:
_ ما فقط خوشبختی تو رو می خوایم .گرچه تو بعد از اشتباه بزرگی که من در مورد ازدواجت با اردلان مرتکب شدم دیگه به من به چشم یه پدر نگاه نمی کنی ولی برای من تو هنوز دختر گلم هستی.یکی یه دونه و عزیز.
کیمیا پاسخی نداد ولی لحظه ای بعد صدای گریه پدر در فضای بسته ماشین پیچید.
کیمیا دستش را روی شانه او گذاشت و در حالی که شانه اش را می فشرد گفت:
- ترو خدا گریه نکن بابا.
_نه دخترم.اجازه بده گریه کنم.چندین ماهه که این بغض لعنتی تو گلوم مونده.حالا بذار به بهونه رفتن تو هم که شده عقده هامو خالی کنم.
کیمیا اهسته گفت:
- من از شما دلخور نیستم.
کمال در میان گریه به تلخی لبخند زد و گفت:
_ میدونم دخترم.روح تو بزرگ تر از اونه که نبخشی ولی من هرگز خودمو نمی بخشم.چطور می تونم فراموش کنم که زندگی تنها دخترم رو با ندونم کاری تباه کردم.
کیمیا لبخندی از سر بی تفاوتی زد و پاسخ داد:
- این چه حرفیه ؟منتو اون زندگی چیزی نداشتم که از دست بدم.الان هم میرم که یه زندگی تازه رو بسازم.مسبب بدبختی منم هیچ کس نیست جز تقدیر شومم.من هیچ گله ای از هیچ کس ندارم.نه از اردلان نه از شما و نه از هیچ کس دیگه.
لحظه ای سکوت برقرار شد .کیمیا برای این که جو خشک حاکم بر جمع را بشکند لبخندی زد و گفت:
- فکر نمی کنم اگه رئیس جمهور بخواد بره یه کشور دیگه این قدر مشایعت کننده داشته باشه که من دارم.تقریبا همه فامیل اومدن حتی اونایی که چشم دیدن منو ندارن.
مادر خنده ای کرد و پاسخ داد:
_ کور شه هر کی که چشم نداره دختر منو ببینه.
کیمیا خنده بلندی کرد و گفت:
- مادر از این نفرین ها نکن وگرنه برای برگشتنم نیمی از فامیل با عصای سفید میان فرودگاه.
این بار کمال هم با صدای بلند خندید و گفت:
_اینم فرودگاه.

باز سایه هایی از وحشت و اضطرابچشمان مادر را تیره کرد و با صدای لرزان گفت:
_چقدر زود رسیدیم.
- چیه مامان جون؟امید وار بودی دو سه سال تو راه باشیم؟
لحظه ای وحشت و مهر مادری در هم امیخت و اختر نگران و مضطرب بی اختیار پرسید:
_یعنی حالا واقعا تو باید بری؟
همسر و دخترش با تعجب به او نگاه کردند.کمال بلافاصله گفت:
_اختر این حرفا چیه می زنی؟الان که وقت این حرفا نیست.باز شروع کردی؟
مادر که از گفته خود پشیمان شده بود دستپاچه پاسخ داد:
- نه من منظوری نداشتم .همین طور ی گفتم از دهنم پرید.
کیمیا با لبخندی کلام مادر را قطع کرد و گفت:
- عیبی نداره مادر جون.خودت رو ناراحت نکن.
اختر باز با پشیمانی به کیمیا نگاه کرد و دوباره گفت:
_ تا رسیدی اگه سرد بود لباس گرم بپوش.
- چشم مادر جون.با این دفعه شد هزار و صد و بیست و پنج مرتبه.چقدر می گین؟
کمال در حالی داخل پارکینگ فرودگاه می پیچید باخنده گفت:
_ می ترسه یادت بره بابا .هی تاکید می کنه.
- خب من میگم شاید
-- بله مادر جون . می دونم.شما می گید شاید هوا سرد باشه من باید لباس گرم بپوشم .باور کنید می فهمم.
هر سه نفر به خنده افتادند و اختر خانم در حالی که به کیمیا چشم غره می رفت گفت:
_اتیش پاره ور نپریده! حالا دیگه منو مسخره می کنی؟
کیمیا همان طور که می خندید بریده بریده پاسخ داد:
- من غلط کنم شما رو مسخره کنم.

پدر ماشین را خاموش کرد و به طرف کیمیا برگشت و برای لحظه ای به چشمان او خیره شد.کیمیا سرش را پایین انداخت و بدون مکث در ماشین را باز کرد و خارج شد و کنار ماشین منتظر خروج ماد روپدرش ایستاد.در همان لحظه پسر عمه هایش از کنار ان ها رد شدند.اشکان چند بوق ممتد زد و خشایار سرش را از پنجره بیرون اورد و با صدای بلند گفت:
_ زنده باد شاهزاده خانم کیمیا!
کیمیا لبخندی زد و دست تکان داد.اشکان با یک ماشین فاصله از پدر توقف کرد.بعد از ان عمو و احسان خان شوهر خاله ستاره ماشین های خود را پارک کردند و چند لحظه بعد حلقه فامیل وجود مضطرب کیما را چون نگینی در بر گرفت.خشایار و اشکا ن چمدان هایش را روی زمین می کشیدند و امید کیف دستی و ساکش را حمل می کرد.فتانه دسته گلی در دست در کنارش قدم بر می داشت و هر بار که به او نگاه می کرد چشمانش پر اشک می شد و کیمیا را به خنده می انداخت.هیچ وقت فکر نمی کرد که فتانه تا این حد به او علاقه داشته باشد.

وقتی وارد سالن انتظار شدند دیگر زمان چندانی تا ساعت پرواز کیمیا باقی نمانده بود و همه اخرین صحبت هایشان را با عجله به گوشش میخواندند.
_ببین کیمیا برای من فقط عطر های بدون الکل بیار.
کیمیا نگاهی به صورت ظریف و دخترانه اشکن کرد و پاسخداد:
- زنونه یا مردونه؟
اشکان با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:
دو تاش دیگه.حاج خانم هم سهمی داره.
همه خندیدند و این بار اقای الوند با همان وقار و متانت همیشگی نزدیک کیمیا امد دلجویانه گفت:
_ عمو یه وقت غصه نخوری ها.پاریس عروس شهر های دنیاست.مهد هنر و عشق.سعی کن از فرصتی که داری خوب استفاده کنی.تو پاریس به کسی بد نمی گذره.
کیمیا از سر قدر شناسی سری تکان داد و پاسخی نداد و این بار صدای فتانه توجه هاش را جلب کرد:
_ برای من حتما از کریستین دیور خرید کن.
- دیگه فرمایشی نیست؟
_چرا چرا منم هستم.
- بفرمایید خشایار خان.
_برای من هفته ای یه دونه مک دونالد با سس و نوشابه بفرست.
- چشم شکمو .دیگه چی .امید جان تو بگو.
_ دختر عمو جان برای من در اسرع وقت عطر دلن بفرست.
- پس هیچی .من کار دیگه ندارم.از صبح تا شب برم شانزه لیزه برای شما خرید کنم.بابا شما هم بی زحمت هر چی دم دستت هست بفروش فرانک کن بفرست اون ور.من می خوام سوغاتی بخرم.
همه با صدای بلند خندیدند و پدر گفت:
_الهام جان شما چیزی نمی خوای؟
الهام لبخند پر کرشمه ای زد و گفت:
_برای امید عطر دلن برای من الن دلن.
باز صدای خنده جمع برخاست.کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:
- نه بابا.مثل این که توقعات داره میره بالا.تا نفر بعدی رئیس جهور فرانسه رو تقاضا نکرده من برم.
در همین لحظه صدای بلند گو ی سالن انتظار شماره پرواز کیما را اعلام کرد و از مسافرین درخواست کرد برای انجام تشریفات گمرکی به سالن مخصوص مراجعه کنند.در یک لحظه نگاه او با نگاه مادر در هم امیخت و رنگ از چهره هر دو پرید.حالتی خاص به دل کیمیا چنگ انداخت و نگاهش را موجی از التهاب پر کرد.باحالتی وحشت زده به صورت تک ت افراد فامیل نگاه کرد وبا تمام وجود سعی کرد حالتی عادی به خود بگیرد.صدای بلندگو گویا فرمان سکوت به جمع ان ها را داه بود.تنها نگاه ها بود که با هم درامیخته و سخن می گفت.بلخره خشایار سکوت را شکست و گفت:
_چیه همه ساکت شدین؟مگه کجا داره میره؟میره سوربن.دور که نیست همین بغله.چشم به هم بزنی بر می گرده.شما ها دیگه زیادی دارید شلوغش می کنید ها.
کمال دستی به پشت کیمیا زد و گفت:
_راست می گه این که غصه نداره.
کیمیا لبخندی زد و به زحمت بغضش را فرو داد.الهام نگاهی به او کرد وگفت:
_ خوش به حالت کاش من جای تو بودم...بابا از عمو کمال یاد بگیر.
عمو بهرام نگاهی با تحسین به کیمیا کرد وگفت:
_ تو هم هر وقت واسه درس خوندن خواستی بری برو ولی واسه قرتی بازی من پول بده نیستم.
الهام پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- اونایی هم که میرن واسه درس خوندن اسمش درسه.قرتی بازی هاشونم می کنن.

قبل از ان که کیمیا فرصتی برای پاسخ بیابد بلندگو بار دیگر شماره پروازش را اعلام کرد و کیمیا به ناچار اماده خداحافظی شد.پیش از همه مادرش را بوسید.مادر چند لحظه ای او را در اغوش فشرد و به تلخی و با صدای بلند گریه کرد.گریه مادر ان چنان سوزناک بود که اشک زن عمو ها و خاله را هم دراورد.حتی پسر ها هم پنهانی گوشه مرطوب چشمهایشان را پاک می کردند.بعد نوبت پدر شد.کیمیا به زحمت خود را از اغوش مادر بیرون کشید و چشمان خیسش را به شانه های مردانه پدر فشرد.کمال بی هیچ خجالتی با صدای بلند گریه می کرد.پس از پدر عمو نادر کیمیا را در اغوش کشید و باز هم صدای گریه بلند شد.کیمیا کمی خود را عقب کشید و گفت:
- گوش کنید.نگفتم نیاید فرودگاه؟از خدافظی اشک الود هیچ خوشم نمیاد.دلم نمی خواد وقتی خاطره امروز رو تو ذهنم مرور می کنم یاد اشک های شما بیفتم .ترو خدا بخندید.همه با سرعت اشک هایشان پاک و سعی کردند لبخند بزنند.کیمیا به طرف عمو بهرام رفت با او و سپس عمه ملیحه خداحافظی کرد.بعد از ان نوبت خاله و زن عمو ها رسید.سپس چند لحظه ای روبه روی اقا ی الوند و احسان ایستاد و با انها نیز خدافظی کرد و بعد نوبت به جوان ها رسید.ان ها دور کیمیا حلقه زدند.فتانه با وجود توصیه های کیمیا خود را به اغوش او انداخت و با صدای بلند گریه کرد.کیمیا در حالی که او را اهسته نوازش می کرد گفت:
- اروم باش فتانه جون.خواهش می کنم.
فتانه در میان گریه بریده بریده گفت :
_دلم برات خیلی تنگ میشه.
کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:
- منم دلم براتون تنگ میشه.برای همتون.

و بعد با پسر عمو ها و پسر عمه ها و بقیه خداحافظی کرد وبه سوی سالن کنترل بلیط حرکت کرد.خشایار هر دو چمدان را به دست گرفت و ساک دستی کیمیا را روی شانه انداخت.کیمیا تشکر کنان گفت:
خودم می برم.
خشایار لبخندی زد گفت:
_ نترس انعام نمی خوام .
و تا محل تحویل چمدان ها همراهش رفت.بقیه مراحل کار در سکوت انجام شد.وقتی خشایار به طرف بقیه برگشت کیمیا به سوی او روی برگرداند و برایش دست تکان داد و بعد از راهروی شیشه ای خارج شد و داخل ناشین حمل مسافرین گردیدو برای ان که کسی اشک هایش را نبیند پلک هایش را محکم بست و زمانی که چشم باز کرد جلوی پلکان هواپیما بود.
ناگهان به شدت احساس دلتنگی کرد..تمام اشتیاقش برای سفر در یک لحظه از بین رفت و احساس پشیمانی کرد.اصلا او چرا باید می رفت؟دلش می خواست دوان دوان به سوی خانواده اش باز گردد.باز با تردید به پلکان هواپیما نگاه کرد.صدای مردی که پشت سرش ایستاده بود رشته افکارش را از اهم گسیخت:
_ بفرمایید خانم.
کیمیا شتاب زده نگاهی به صورت تازه اصلاح شده و گوشتی مرد انداخت و پاسخ داد:
- معذرت می خوام .الان.
و بعد به ناچارو با بی میلی پله های هواپیما را طی کرد.وقتی روی صندلیش جا گرفت سرش را به پشتی تکیه داد چشمانش را بست و اجازه داد اشک از زیر پلک بسته اش سرازیر شود.
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۵-۴-۱۳۹۲, ۰۳:۰۱ عصر
وب سایت کاربر یافتن
1 کاربر از SISMONI به دلیل این ارسال سپاس کرده.
الیسیا
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی
تا ان جا که به یاد داشت واژه مسافر همیشه در ذهنش بازتاب غریبی ایجاد می کرد ولی اکنون که به خودش اطلاق می کند معنای تازه تری می یافت .او اکنون مسافر راهی ناشناخته بود و سفر برایش معنایی جز گریز نداشت.گرچه نمی دانست از چه کسی یا چه چیزی می گریزد

ولی خوب می دانست که توان گریز از خود را ندارد.چشمانش با برق ستارگان اسمان پر ستاره ان شب پیوند خورده بود و نگاهش لحظه ای از ان جدا نمی شد.در وجودش غوغایی بر پا بود.غوغایی که ظاهر رنگ پریده و مضطربش حتی یک هزارم ان هم نبود.دست هایش را در هم قلاب کرد و باز همان احساس عجیب دلهوره چون خوره به وجودش یورش برد.به زحمت نگاهش را از اسمان گرفت وبه چهره ساکت و غمگین مادر دوخت .لبخند تلخی زد وگفت:

- چرا ساکتین ؟نصیحتاتون ته کشیده؟دیگه سفارشی چیزی ندارین؟

مادر با تمام وجود سعی کرد لبخند بزند و بعد اهسته گفت:

_چرا مادر یه دریا حرف دارم.فقط نمی دونم چه جوری بگم.

و بعد دستش را دور گردن دختر انداخت او را به سوی خود کشید و به سینه فشرد و در حالی که سعی می کرد بغضش را پنهان سازد در گوش او زمزمه کرد:
_ خیلی زود همه چیز برات عاد ی میشه.گذشته های تلخ رو فراموش می کنی.تا چشم رو هم بذاری درست تموم شده و برگشتی ایران.

و بعد چانه کیمیا را بالا کشید و در حالی که پوستش را نوازش می داد گفت:

_ تو که بر می گردی مگه نه؟

کیمیا چشمان اشکالودش را به مادر دوخت.چند بار پیاپی سرش را تکان داد و گفت:

- معلومه که بر می گردم.

پدر از داخل اینه نگاهی به مادر و دختر کرد و در حالی که سعی می کرد لحنی عادی به صدایش بدهد گفت:

_ اگه مشکلی برات پیش اومد بهمون زنگ بزن.حواست باشه ادرس اقای توکلی رو گم نکنی ها.توکلی از دوستای خیلی خوب منه.هر کاری اتز دستش بر بیاد برات انجام میده .هر وقت هم که تونستی بیا و بهمون سر بزن.فکر هزینه رفت و امدت هم نباش.

کیمیا در اینه نگاه غم الود پدر را دید.لبخندی اطمینان بخش زد و گفت:

- خیالتون راحت باشه که من از شما فرار نمی کنم.میرم که درس بخونم.هر وقت هم که تونستم بهتون سر می زنم.

کمال نگاهی از سر تاباوری به دخترش کرد و گفت:

_ ما فقط خوشبختی تو رو می خوایم .گرچه تو بعد از اشتباه بزرگی که من در مورد ازدواجت با اردلان مرتکب شدم دیگه به من به چشم یه پدر نگاه نمی کنی ولی برای من تو هنوز دختر گلم هستی.یکی یه دونه و عزیز.

کیمیا پاسخی نداد ولی لحظه ای بعد صدای گریه پدر در فضای بسته ماشین پیچید.

کیمیا دستش را روی شانه او گذاشت و در حالی که شانه اش را می فشرد گفت:

- ترو خدا گریه نکن بابا.

_نه دخترم.اجازه بده گریه کنم.چندین ماهه که این بغض لعنتی تو گلوم مونده.حالا بذار به بهونه رفتن تو هم که شده عقده هامو خالی کنم.

کیمیا اهسته گفت:

- من از شما دلخور نیستم.

کمال در میان گریه به تلخی لبخند زد و گفت:

_ میدونم دخترم.روح تو بزرگ تر از اونه که نبخشی ولی من هرگز خودمو نمی بخشم.چطور می تونم فراموش کنم که زندگی تنها دخترم رو با ندونم کاری تباه کردم.

کیمیا لبخندی از سر بی تفاوتی زد و پاسخ داد:

- این چه حرفیه ؟منتو اون زندگی چیزی نداشتم که از دست بدم.الان هم میرم که یه زندگی تازه رو بسازم.مسبب بدبختی منم هیچ کس نیست جز تقدیر شومم.من هیچ گله ای از هیچ کس ندارم.نه از اردلان نه از شما و نه از هیچ کس دیگه.

لحظه ای سکوت برقرار شد .کیمیا برای این که جو خشک حاکم بر جمع را بشکند لبخندی زد و گفت:

- فکر نمی کنم اگه رئیس جمهور بخواد بره یه کشور دیگه این قدر مشایعت کننده داشته باشه که من دارم.تقریبا همه فامیل اومدن حتی اونایی که چشم دیدن منو ندارن.

مادر خنده ای کرد و پاسخ داد:
_ کور شه هر کی که چشم نداره دختر منو ببینه.

کیمیا خنده بلندی کرد و گفت:

- مادر از این نفرین ها نکن وگرنه برای برگشتنم نیمی از فامیل با عصای سفید میان فرودگاه.

این بار کمال هم با صدای بلند خندید و گفت:

_اینم فرودگاه.



باز سایه هایی از وحشت و اضطرابچشمان مادر را تیره کرد و با صدای لرزان گفت:

_چقدر زود رسیدیم.

- چیه مامان جون؟امید وار بودی دو سه سال تو راه باشیم؟

لحظه ای وحشت و مهر مادری در هم امیخت و اختر نگران و مضطرب بی اختیار پرسید:

_یعنی حالا واقعا تو باید بری؟

همسر و دخترش با تعجب به او نگاه کردند.کمال بلافاصله گفت:

_اختر این حرفا چیه می زنی؟الان که وقت این حرفا نیست.باز شروع کردی؟

مادر که از گفته خود پشیمان شده بود دستپاچه پاسخ داد:

- نه من منظوری نداشتم .همین طور ی گفتم از دهنم پرید.

کیمیا با لبخندی کلام مادر را قطع کرد و گفت:
- عیبی نداره مادر جون.خودت رو ناراحت نکن.

اختر باز با پشیمانی به کیمیا نگاه کرد و دوباره گفت:

_ تا رسیدی اگه سرد بود لباس گرم بپوش.

- چشم مادر جون.با این دفعه شد هزار و صد و بیست و پنج مرتبه.چقدر می گین؟

کمال در حالی داخل پارکینگ فرودگاه می پیچید باخنده گفت:

_ می ترسه یادت بره بابا .هی تاکید می کنه.

- خب من میگم شاید

-- بله مادر جون . می دونم.شما می گید شاید هوا سرد باشه من باید لباس گرم بپوشم .باور کنید می فهمم.

هر سه نفر به خنده افتادند و اختر خانم در حالی که به کیمیا چشم غره می رفت گفت:

_اتیش پاره ور نپریده! حالا دیگه منو مسخره می کنی؟

کیمیا همان طور که می خندید بریده بریده پاسخ داد:

- من غلط کنم شما رو مسخره کنم.



پدر ماشین را خاموش کرد و به طرف کیمیا برگشت و برای لحظه ای به چشمان او خیره شد.کیمیا سرش را پایین انداخت و بدون مکث در ماشین را باز کرد و خارج شد و کنار ماشین منتظر خروج ماد روپدرش ایستاد.در همان لحظه پسر عمه هایش از کنار ان ها رد شدند.اشکان چند بوق ممتد زد و خشایار سرش را از پنجره بیرون اورد و با صدای بلند گفت:

_ زنده باد شاهزاده خانم کیمیا!

کیمیا لبخندی زد و دست تکان داد.اشکان با یک ماشین فاصله از پدر توقف کرد.بعد از ان عمو و احسان خان شوهر خاله ستاره ماشین های خود را پارک کردند و چند لحظه بعد حلقه فامیل وجود مضطرب کیما را چون نگینی در بر گرفت.خشایار و اشکا ن چمدان هایش را روی زمین می کشیدند و امید کیف دستی و ساکش را حمل می کرد.فتانه دسته گلی در دست در کنارش قدم بر می داشت و هر بار که به او نگاه می کرد چشمانش پر اشک می شد و کیمیا را به خنده می انداخت.هیچ وقت فکر نمی کرد که فتانه تا این حد به او علاقه داشته باشد.



وقتی وارد سالن انتظار شدند دیگر زمان چندانی تا ساعت پرواز کیمیا باقی نمانده بود و همه اخرین صحبت هایشان را با عجله به گوشش میخواندند.

_ببین کیمیا برای من فقط عطر های بدون الکل بیار.

کیمیا نگاهی به صورت ظریف و دخترانه اشکن کرد و پاسخداد:

- زنونه یا مردونه؟

اشکان با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:

دو تاش دیگه.حاج خانم هم سهمی داره.

همه خندیدند و این بار اقای الوند با همان وقار و متانت همیشگی نزدیک کیمیا امد دلجویانه گفت:

_ عمو یه وقت غصه نخوری ها.پاریس عروس شهر های دنیاست.مهد هنر و عشق.سعی کن از فرصتی که داری خوب استفاده کنی.تو پاریس به کسی بد نمی گذره.

کیمیا از سر قدر شناسی سری تکان داد و پاسخی نداد و این بار صدای فتانه توجه هاش را جلب کرد:

_ برای من حتما از کریستین دیور خرید کن.

- دیگه فرمایشی نیست؟

_چرا چرا منم هستم.

- بفرمایید خشایار خان.

_برای من هفته ای یه دونه مک دونالد با سس و نوشابه بفرست.

- چشم شکمو .دیگه چی .امید جان تو بگو.

_ دختر عمو جان برای من در اسرع وقت عطر دلن بفرست.

- پس هیچی .من کار دیگه ندارم.از صبح تا شب برم شانزه لیزه برای شما خرید کنم.بابا شما هم بی زحمت هر چی دم دستت هست بفروش فرانک کن بفرست اون ور.من می خوام سوغاتی بخرم.

همه با صدای بلند خندیدند و پدر گفت:

_الهام جان شما چیزی نمی خوای؟

الهام لبخند پر کرشمه ای زد و گفت:

_برای امید عطر دلن برای من الن دلن.

باز صدای خنده جمع برخاست.کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:

- نه بابا.مثل این که توقعات داره میره بالا.تا نفر بعدی رئیس جهور فرانسه رو تقاضا نکرده من برم.

در همین لحظه صدای بلند گو ی سالن انتظار شماره پرواز کیما را اعلام کرد و از مسافرین درخواست کرد برای انجام تشریفات گمرکی به سالن مخصوص مراجعه کنند.در یک لحظه نگاه او با نگاه مادر در هم امیخت و رنگ از چهره هر دو پرید.حالتی خاص به دل کیمیا چنگ انداخت و نگاهش را موجی از التهاب پر کرد.باحالتی وحشت زده به صورت تک ت افراد فامیل نگاه کرد وبا تمام وجود سعی کرد حالتی عادی به خود بگیرد.صدای بلندگو گویا فرمان سکوت به جمع ان ها را داه بود.تنها نگاه ها بود که با هم درامیخته و سخن می گفت.بلخره خشایار سکوت را شکست و گفت:

_چیه همه ساکت شدین؟مگه کجا داره میره؟میره سوربن.دور که نیست همین بغله.چشم به هم بزنی بر می گرده.شما ها دیگه زیادی دارید شلوغش می کنید ها.

کمال دستی به پشت کیمیا زد و گفت:

_راست می گه این که غصه نداره.

کیمیا لبخندی زد و به زحمت بغضش را فرو داد.الهام نگاهی به او کرد وگفت:

_ خوش به حالت کاش من جای تو بودم...بابا از عمو کمال یاد بگیر.

عمو بهرام نگاهی با تحسین به کیمیا کرد وگفت:

_ تو هم هر وقت واسه درس خوندن خواستی بری برو ولی واسه قرتی بازی من پول بده نیستم.

الهام پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- اونایی هم که میرن واسه درس خوندن اسمش درسه.قرتی بازی هاشونم می کنن.



قبل از ان که کیمیا فرصتی برای پاسخ بیابد بلندگو بار دیگر شماره پروازش را اعلام کرد و کیمیا به ناچار اماده خداحافظی شد.پیش از همه مادرش را بوسید.مادر چند لحظه ای او را در اغوش فشرد و به تلخی و با صدای بلند گریه کرد.گریه مادر ان چنان سوزناک بود که اشک زن عمو ها و خاله را هم دراورد.حتی پسر ها هم پنهانی گوشه مرطوب چشمهایشان را پاک می کردند.بعد نوبت پدر شد.کیمیا به زحمت خود را از اغوش مادر بیرون کشید و چشمان خیسش را به شانه های مردانه پدر فشرد.کمال بی هیچ خجالتی با صدای بلند گریه می کرد.پس از پدر عمو نادر کیمیا را در اغوش کشید و باز هم صدای گریه بلند شد.کیمیا کمی خود را عقب کشید و گفت:

- گوش کنید.نگفتم نیاید فرودگاه؟از خدافظی اشک الود هیچ خوشم نمیاد.دلم نمی خواد وقتی خاطره امروز رو تو ذهنم مرور می کنم یاد اشک های شما بیفتم .ترو خدا بخندید.همه با سرعت اشک هایشان پاک و سعی کردند لبخند بزنند.کیمیا به طرف عمو بهرام رفت با او و سپس عمه ملیحه خداحافظی کرد.بعد از ان نوبت خاله و زن عمو ها رسید.سپس چند لحظه ای روبه روی اقا ی الوند و احسان ایستاد و با انها نیز خدافظی کرد و بعد نوبت به جوان ها رسید.ان ها دور کیمیا حلقه زدند.فتانه با وجود توصیه های کیمیا خود را به اغوش او انداخت و با صدای بلند گریه کرد.کیمیا در حالی که او را اهسته نوازش می کرد گفت:

- اروم باش فتانه جون.خواهش می کنم.

فتانه در میان گریه بریده بریده گفت :

_دلم برات خیلی تنگ میشه.

کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:

- منم دلم براتون تنگ میشه.برای همتون.



و بعد با پسر عمو ها و پسر عمه ها و بقیه خداحافظی کرد وبه سوی سالن کنترل بلیط حرکت کرد.خشایار هر دو چمدان را به دست گرفت و ساک دستی کیمیا را روی شانه انداخت.کیمیا تشکر کنان گفت:

خودم می برم.

خشایار لبخندی زد گفت:

_ نترس انعام نمی خوام .

و تا محل تحویل چمدان ها همراهش رفت.بقیه مراحل کار در سکوت انجام شد.وقتی خشایار به طرف بقیه برگشت کیمیا به سوی او روی برگرداند و برایش دست تکان داد و بعد از راهروی شیشه ای خارج شد و داخل ناشین حمل مسافرین گردیدو برای ان که کسی اشک هایش را نبیند پلک هایش را محکم بست و زمانی که چشم باز کرد جلوی پلکان هواپیما بود.

ناگهان به شدت احساس دلتنگی کرد..تمام اشتیاقش برای سفر در یک لحظه از بین رفت و احساس پشیمانی کرد.اصلا او چرا باید می رفت؟دلش می خواست دوان دوان به سوی خانواده اش باز گردد.باز با تردید به پلکان هواپیما نگاه کرد.صدای مردی که پشت سرش ایستاده بود رشته افکارش را از اهم گسیخت:

_ بفرمایید خانم.

کیمیا شتاب زده نگاهی به صورت تازه اصلاح شده و گوشتی مرد انداخت و پاسخ داد:

- معذرت می خوام .الان.

و بعد به ناچارو با بی میلی پله های هواپیما را طی کرد.وقتی روی صندلیش جا گرفت سرش را به پشتی تکیه داد چشمانش را بست و اجازه داد اشک از زیر پلک بسته اش سرازیر شود.

















توقف فرودگاه که کامل شد کمربندش را باز کرد.حدود پنج ساعت پرواز پرواز خسته و کلافه اش کرده بود.کیف دستی اش را برداشت و وقتی از جا برخاست از پنجره نگاهی به فرودگاه بزرگ اورلی انداخت و بی اختیار یاد اخرین لحظات در فرودگاه مهراباد افتاد و چشمانش از اشک لبریز شدند.وقتی مقابل در خروجی رسید کریدور متحرکی را دید که به دهانه خروجی هواپیما وصل گردیده بود.اهسته قدم در کریدوری نهاد که انتهای ان به محل بازرسی فرودگاه می رسید برگه پذیرش و پاسپورتش را در دست گرفت.فرمی را هم که در هواپیما گرفته بود و پر کرده بودضمیمه انها کرد و به سوی قسمت کنترل گذرنامه به راه افتاد.نوبتش که رسید افسر گمرک که مرد جوانی با صورت اصلاح کرده و لباسی مرتب بود به رویش لبخند زد و گفت:

) Bonsoir-شب به خیر)

کیمیا با تردید به مرد نگاه کرد.این اغاز سفر بود و این بار زبان و لهجه فرانسوی به نظرش هیچ دلچسب نیامد.با بی حوصلگی و حرکت سر پاسخ مامور را داد و مدارکش را به دست او سپرد.مامور گمرک نگاهی به کیمیا و نگاهی به گذرنامه کرد و چند لحظه ای را هم صرف بررسی بقیه مدارک کرد ودر حالی که به کیمیا لبخند می زد مدارکش را مهر کرد .وقتی انها را تحویل میداد گفت:

) Soyezle bienvena-خوش امدید)

کیمیا تشکر کرد و مدارکش را پس گرفت و به سرعت به سوی قسمت جلوی سالن رفت و منتظر تحویل چمدان هایش از قسمت بار ایستاد.تا نوبت به چمدان های او رسید شاید حدود یک ساعتی طول کشید.انها را که تحویل گرفت به کمک باربری از فرودگاه خارج شد و به سوی تاکسی های مخمصوص فرودگاه رفت.راننده اولین تاکسی با دیدناو جلو امد.ساک دستی و چمدان هایش را گرفت و به سوی اتومبیل بنزی که تابلوی تاکسی روی سقف ان خودنمایی می کرد به راه افتاد.

خیلی سریع چمدان ها را داخل صندوق عقب جا داد و وقتی بر گشت مقصد کیمیا را پرسید.کیمیا در حالی که تمام سعی اش را به کار می برد تا کلمات را با لهجه درست ادا کند کاغذ مچاله شده در دستش را باز کرد و به ان نگاهی کرد و ادرس را برای راننده بازگو کرد.راننده سری تکان داد و گفت:

- بله مادموازل.

و بعد به را ه افتاد.کیمیا کاملا به طرف پنجره برگشت و به تماشای بیرون مشغول شد.راننده تقریبا با سرعت می راند و کیمیا با تعجب به خیابان های یک شک و ساختمان های شبیه به هم نگاه می کرد و تصور می کرد راننده در یک مسیر به دور خود چرخیده است .ولی بالاخره ماشین متوقف شد و راننده به خیابانی اشاره کرد و گفت:

- این همون خیابونه.

کیمیا به فرانسه دست و پا شکسته شماره ساختمان را گفت.و از افتضاحی لهجه اش تعجب کرد.راننده خیلی زود ساختمان مورد نظر را پیدا و با انگشت به ان اشاره کرد.کیمیا تشکر کنان با سرعت پیاده شد.راننده چمدان ها را مقابل او روی زمین گذاشت و پرسید:

- کمک می خواین ؟

کیمیا لبخندی زد و باز تشکر کرد و پس از پرداخت کرایه و انعام به راننده به سختی چمدان هایش را به سوی ساختمان منزل اقا ی توکلی کشید.چند لحظه ای ایستاد و نگاهی خریادارانه به ساختمان منزل دوست پدر کرد که هیچ تفتوتی با صد ها خانه داخل ان خیابان نداشت .

همان نمای قدیمی با پنجره های کوچک که پشت ان ها پر بود از گلدان ها گل .بعد دستش را رو ی زنگی که نام توکلی رو ی ان دوشته شده بود فشرد و در دل ارزو کرد که منزل صاحبخانه در طبقه چهارم این ساختمان قدیمی و دودخورده نباشد.چند لحظه بعد صدای مردی را شنید که به فرانسه نه چندان خوب سوال می کرد:

_ کیه؟

کیمیا از همان لحظه اول با اشتیاق به زبان فارسی پاسخ داد:

- سلام اقا ی توکلی.منم کیمیا ختر اقا کمال .فکر کنم پدر قبلا باهاتون صحبت کرده بود.

صدا دوباره و این بار به فارسی مشتاقانه گفت:

_ سلام خانم خیلی خوش اومدین.بفرمایین بالا.بعد در باز شد. کیمیا لحظه ای به پله های باریک مقابلش و بعد به چمدان های بزرگ خودش نگاه کرد و با تاسف سر تکان داد .اما هنوز اولین چمدان را از روی زمین برنداشته بود که سر و کله اقا ی توکلی پیدا شد.کیمیا چند لحظه ای به او نگاه کرد و بی اختیار به یاد پدر افتاد.صورت گرد ومو های سفید و لبخند مهربان اقای توکلی او را شبیه پدر می کرد ولیوقتی به کیمیا نزدیک شد از ان شدت شباهت به میزان قابل توجهی کاسته شد.اقای توکلی چشمانی ریز و روشن داشت .صورتی تازه اصلاح شده و ریش های پروفسوری جوگندومی.کیمیا با حالتی قدر شناسانه به او نگاه کرد وگفت:

- خیلی زحمت کشیدید .می اومدم خدمتتون.

توکلی خنده ای کرد و گفت:

_ حدس میزدم بارو بنه همراهت باشه.چرا زود تر خبر نکردی بیام فرودگاه؟

- اخه اونجوری دیگه خیلی شرمنده میشدم.همین که مزاحمتون شدم کافیه.

_اختیار داری عزیزم.این حرفا چیه؟خیلی خوش حالمون کردی.

اقای توکلی نگاهی به بار و بنه کیمیا انداخت و بعد یکی از ساک ها را روی شونه انداخ و دو چمدان بزرگتر را به دست گرفت و پرسید:

_ عمو جون تهرون رو بار کردی اوردی؟

کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:

- چی بگم...مادر ها رو که خودتون بهتر میشناسید!

با یاداوری نام مادر باز شدیدا احساس دلتنگی کرد و بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد.اقای توکلی نگاهی پدرانه به او کردو گفت:

_ چیه دخترم؟از همین حالا؟

کیمیا به سرعت گوشه چشمانش را پاک کرد و لبخندی ساختگی زد و گفت:

- نه...نه چیز مهمی نیست.
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۶-۴-۱۳۹۲, ۰۳:۰۴ عصر
وب سایت کاربر یافتن

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
104
تاریخ عضویت:
دی ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 11


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: الهه شرقی-لیلا خسرو نجدی
توکلی باز لبخند زد و گفت:

_می فهمم عزیزم حالا بیا بریم بالا.

کیمیا بی هیچ حرف دیگری پشت سر اقای توکلی به راه افتاد .خوشبختانه اپارتمان اقای توکلی در طبقه دوم قرار داشت و انها ناچار نبودند بیش از این پله های باریک ساختمان را طی کنند.

اقای توکلی وقتی در را باز کرد با صدای بلند گفت:

_ خانم ما اومدیم.مهمون عزیز ما تشریف اوردند.

خانم اقای توکلی که زنی حدودا چهل و پنج شش ساله به نظرمی امد بلافاصله به استقبال ان دو امد و با لبخندی گرم و صمیمی کیمیا را دراغوش کشید و گفت:

_ خوش اومدی دخترم .این جا خونه خودته.بیا بشین حتما خیلی خسته ای.

کیمیا تشکر کرد و خود را روی مبلی که خانم توکلی به ان اشاره می کرد رها کرد.خانم توکلی رو به روی کیما نشست و به او چشم دوخت.زنی ساده ولی مرتب بود و در نگاهش مهر مادری موج می زد.

درست مثل نگاه مادر کیمیا.اقای توکلی که سکوت کیمیا را دید جلو امد وگفت:

_خب چرا ساکتی دخترم ؟تعریف کن.ایران چه خبر؟

- به شکر خدا امن وامان.

_پدر چطورن ؟مادر که خوبن؟

-خیلی سلام رسوندن خدمتتون.

خانم توکلی به جای شوهرش پاسخ داد :

_بزرگوارند...لابد برای مادرتون دل کندن از دختر گلی مثل شما خیلی سخت بود.

کیمیا یاداخرین نگاه مادر افتاد و چشمانش از اشک لبریز شد و برای این که مانع ریزش اشک هایش شود به سقف اتاق خیره شد.خانم توکلی از جای خود بلند شد.کنار کیمیا قرار گرفت و او را مادرانه در اغوش کشید و کیمیا که بوی مادر را ازاغوش او احساس می کرد به بغضش اجازه شکستن داد.خانم توکلی در حالی که او را نوازش می کرد گفت:

_ غصه نخور دختر گلم .به همه چیز خیلی زود عادت می کنی.

کیمیا در میان گریه اهسته گفت:

- به همه چیز جز نبود مادرم.

خانم توکلی اشک هایش را پاک کرد و بالبخند تلخی گفت:

_ این که اره.هیچ چیز جای مادر رو نمی گیره.

اقای توکلی به همسرش چشم غره ای رفت و گفت:

_فرانسه اومدی رسم مهمون نوازی یادت رفته؟با اشک از مهمون ما پذیرایی می کنی؟بلند شو خانم...یه چای گرم برای مهمون عزیز ما بیار که حتما بهش مزه می ده.

خنم توکلی بلافاصله از جا برخاست و به اشپزخانه رفت.کیمیا فرصتی پیدا کرد تابا نگاهش اپارتمان ان ها را وارسی کند .اقای توکلی در حالی که جعبه ای گز اصفهان بر ای کیمیا می اورد گفت:

_ پدر می گفت به امید خدا دانشجوی سوربن هستی.کدوم دانشکده؟

- علوم.می خوام شیمی بخونم.

_افرین افرین

خانم توکلی که با سینی چای از اشپزخانه خارج میشد گفت:

- ما هم د وتا پسر داریم.

کیمیا لبخند زد و پاسخی نداد و اقای توکلی گفت:

_امشب رو خوب استراحت کن فردا با هم میریم دانشگاه و کار های ثبت نام روانجام میدیم.

-نمی خوام زیاد مزاحم شما بشم.

_باز که شروع کردی .دختر جون مزاحمت یعنی چی؟این جا ثبت نام تو دانشگاه کار چندان مشکلی نیست .همه کارا با کامپیوتر انجام میشه.زیاد معطلی نداره.فعلا چایی رو بخور.بعد بلند شو برو تو اتاق پسر ها یه لباس راحت بپوش که باید کلی از ایران برامون تعریف کنی.



کیمیا فنجان چایش را از رو میز برداشت و در حالی که لبخند می زد خدا رو شکر کرد که این زوج مهربان را در این شهر غریب دارد.

حق با آقاي توكلي بود. ثبت نام دانشگاه به مدد استفاده از تكنولوژي پيشرفته، كار بسيار آساني بود و سوربن دانشگاه بسيار بزرگي با نمايي قديمي و زيبا در خيابان ژوسن ژاك.
كيميا تمام اطلاعات لازم را در اختيار دانشگاه گذاشت و بنا شد براي بردن مدارك و ثبت نهايي از سوي دانشگاه به او اطلاع داده شود. ضمن آن كه قرار بر آن شد كه او در خوابگاه دانشجويي يا به اصطلاح فرانسويها سيت يونيور سيته اقامت گزيند. اما تا آن زمان بنا شد در آپارتمان آقاي توكلي و اتاق پسرهايش منزل گزيند. گرچه اين كار برايش چندان ساده نبود، ولي هرچه بود از سرگرداني در شهر و دنبال هتل گشتن آسان تر بود.
خوشبختانه خيلي طول نكشيد تا از دانشگاه به او اطلاع داده شد كه همراه مداركش براي ثبت نهايي به دانشكده علوم مراجعه نمايد و پس از آن با سرعت كارت اقامت در خوابگاه برايش صادر گرديد و او شادمان از رفع زحمتش، با خانواده توكلي خداحافظي و به سوي سيته نقل مكان كرد. سيته در فاصله اي نه چندان دور از دانشگاه در محوطه اي وسيع در ميان چمنزار ها و فضاي سبز زيبايي قرار گرفته بود. ساختمانهاي چند طبقه پر از اتاقهاي 7،6 متري كه هر كدام مختص يك دانشجو بود، ساختمانهاي دختران و پسران از هم مجزا، ولي همگي در يك محل قرار داشت. مسئول خوابگاه دختران اتاق كيميا را به او نشان داد و با عجله به محل كار خود برگشت. كيميا چند لحظه اي داخل اتاق به دور خود چرخيد. يك تخت، يك ميز، يك كمد ديواري و در گوشه اتاق يك دستشويي كوچك و خوشبختانه پنجره اي كه رو به محوطه باز مي شد. كيميا به طرف پنجره رفت و قبل از هر كار ديگري آن را گشود. هواي سرد و تازه به داخل اتاق هجوم آورد. نفسي تازه كرد و به سقف اتاق خيره ماند. مسلماً اين اتاق جايي بود كه او مي بايد روزها و ماهها و سالها از عمرش را در آن صرف مي كرد. اين اتاق كوچك تنها پناهگاه او در اين شهر غريب بود و ديوارهاي آن مونس شبها و روزهاي آينده اش. از اين تصور باز هم بغض راه گلويش را سد و چشمانش را مرطوب كرد.
***
كيميا تقريباً تمام آنچه را كه نياز داشت خريده بود و اكنون با دو بسته ي بزرگ به زحمت از پله هاي خوابگاه بالا مي آمد. درست در دومين پاگرد وقتي به كمك نرده ها خود را بالا مي كشيد، بشدت با دختري كه از پله ها پايين مي آمد برخورد كرد و بسته ها از دستش به زمين افتاد. دختر كه گويا چنان عجله داشت كه اصلاً او را نديده بود، با شرمندگي با جملاتي كه مخلوطي از فرانسه و انگليسي بود، عذرخواهي كرد و با سرعت شروع به جمع آوري خريدهاي كيميا از روي زمين كرد. كيميا با تعجب به او نگاه كرد و دختر كه از سكوت كيميا متعجب شده بود، همان طور كه با سرعت خوراكيها را درون كيسه مي ريخت، سرش را بالا آورد و به او نگاه كرد. كيميا با تعجب به دختر موبور و كك مكي مقابلش كه چشمان ريز و سبزش را تا آخرين حد گشوده بود نگاه كرد . گفت:
- خودم جمع مي كنم. لطفاً از اين خرابترش نكنيد.
دخترك لحظه اي دست از كار كشيد و از روي زمين بلند شد و آهسته گفت:
- واقعاً معذرت مي خوام. من كمي عجله داشتم.
- خب بريد به كارتون برسيد.
- ولي آخه...
- آخه نداره. من خودم اينا رو جمع مي كنم. فقط شما بيشتر مواظب باشيد كه دفعه بعد با سر از پله ها پايين نريد.
دختر جوان لبخند شيريني زد و گفت:
- حتماًً.
و بعد دوباره از پله ها پايين دويد، ولي هنوز چند پله بيششتر نرفته بود كه دوباره بالا دويد. رو به روي كيميا ايستاد و گفت:
- راستي نگفتي تو كي هستي؟
كيميا كه از نحوه ي سؤال كردن او خنده اش گرفته بود با خنده پاسخ داد:
- بايد مي گفتم؟
دخترك كمي جا خورد و با خنده پاسخ داد:
- نمي دونم، شايد. مي دوني من فرانسه ام زياد خوب نيست. فقط به خاطر نامزدم ديويد به اين دانشگاه اومدم. قبول كن كه فرانسه حرف زدن خيلي كار سختيه.
كيميا كه از سادگي دختر خوشش آمده بود، به رويش لبخندي زد و ئر حالي كه دستش را پيش مي برد گفت:
- من كيميا هستم. دانشجوي سال اول شيمي.
دختر جوان هيجان زده دستهايش را به هم كوفت و گفت:
- چه عالي! پس با هم همكلاسي هستيم.
كيميا كه از رفتار دختر خنده اش گرفته بود، با سر حرف او را تأييد كرد و بعد پرسيد:
- تو هم دانشجوي همين خوابگاه هستي؟
- بله طبقه دوم اتاق 28، نه نه 29.
كيميا باز خنديد و گفت:
- ظاهراً ما خيلي به هم نزديكيم، من هم طبقه ي دوم اتاق 25 هستم.
- از اين بهتر نمي شه. حالا كه اينطور شد، بايد كمكت كنم و خريدهاتو تا اتاقت ببريم.
كيميا چيزي نگفت و اجازه داد تا دخترك او را تا اتاقش همراهي كند.
دختر جوان بسته ها را روي ميز گذاشت و گفت:
- حالا خيالم راحت شد.
و بعد بي آنكه منتظر تعارف كيميا بماند روي صندلي نشست. ايميا لبخندي زد و گفت:
- من فكر مي كردم تو خيلي عجله داري.
دختر يك باره از جا جست و گفت:
- واي ديويد پايين منتظرمه.
و به طرف در دويد. كيميا چند گام به سويش برداشت و گفت:
- هي صبر كن... نگفتي اسمت چيه؟
و دختر همان طور كه در راهرو مي دويد، فرياد زد:
- الين... الين استار...
و همچنان كه از پله ها مي پيچيد براي كيميا دست تكان مي داد.

****
شايد بعد از اولين برخورد، كيميا هرگز فكر نمي كرد كه الين اين طور به او وابسته شود. او دختر انگليسي شيطان و شلوغي بود كه به قول خودش صرفاً به خاطر همسر آينده اش ديويد به اين دانشگاه آمده بود و و قصد درس خواندن داشت. و نامزدش ديويد پسري خجالتي، آرام و متين بود و هر بار كه كيميا آن دو را با هم مي ديد از اين همه تناقض، واقعاً خنده اش مي گرفت، اما با اين حال آن دو در ظاهر كاملاً خوشبخت بودند و از زندگي خود لذت مي بردند. الين تمام واحدهاي كيميا را گرفت و حتي ساعتهاي رفت و آمدش را با كيميا هماهنگ مي كرد. گرچه بين او و الين تفاوتهاي بسياري بود، اما كيميا از بودنش راضي و خشنود بود، زيرا او در هر حال دوست خوبي به حساب ميآمد و كيميا با او احساس راحتي مي كرد.
آن روز هم چون روزهاي ديگر همراه الين از ساختمان دانشگاه خارج سد و در حالي كه به يكي از همان جوك هاي بي مزه و تكراري او گوش ميكرد، به محوطه ي دانشگاه قدم گذاشت. الين آنچنان تند حرف مي زد كه گاهي انگليسي و فرانسه را با هم مخلوط مي كرد و كيميا بيشتر به حرف زدن او مي خنديد تا جوكهايش. همان طور كه پيش مي رفتند، كيميا ناگهان در جاي خود متوقف شد و با چشماني گرد شده از تعجب به نقطه اي از حياط دانشكده خيره ماند. الين بعد از آن كه همان طور در حال حرف زدن چند گام به جلو برداشت، متوجه توقف كيميا شد و حيرتزده به سوي او بازگشت و پرسيد:
- اتفاقي افتاده؟
كيميا كه سعي مي كرد بر خود مسلط شود، با دستپاچگي پاسخ داد:
- نه. چيز مهمي نيست. فقط مي خواستم بدونم تو اون مرد رو مي شناسي؟
و با دست به يكي از چند پسر جواني كه در گوشه حياط با صداي بلند مشغول گفتگو بود، اشاره كرد. الين امتداد انگشت كيميا را با نگاه دنبال كرد و وقتي به مقصد رسيد با حالت خاصي لبخند زد و گفت:
- اون چشم آبي قد بلنده؟
كيميا با سر تأييد كرد و الين باز با خنده گفت:
- فكر مي كنم تمام دختر هاي دانشگاه يا نه، تقريباً تمام دخترهاي پاريس رابين رو مي شناسن.
كيميا با تعجب به الين نگاه كرد و بعد گفت:
- تو همين دانشگاه درس مي خونه؟
- آره. همكلاسي ديويده. فقط دو ترم از ما جلوتره. ممكنه تو بعضي از كلاسها باهاش همكلاسي باشيم.
بعد به عادت هميشه كك مكهاي روي بيني اش را خاراند، لبخندي پر شيطنت زد و گفت:
- نكنه تو هم مي شناسيش؟
- تقريباً.
- از كجا؟ نكنه شهرت اين زيباي مريخي به كشور شما هم رسيده.
كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:
- شهرتش كه نه، ولي خودش آره.
اين بار الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- چطور؟
كيميا حالتي بي تفاوت به خود گرفت و پاسخ داد:
- اين آقا، خواهر زاده ي زن عموي منه.
الين با تعجب پرسيد:
- يعني خاله رابين با يه ايراني ازدواج كرده؟
- آره. البته ايراني مقيم لس آنجلس.
- خيلي جالبه.
كيميا شانه هايش را بالا انداخت و همراه الين از مقابل جمع پسرها عبور كرد، ولي رابين با ديدن او بي آنكه تعجب كند، قدمي به جلو برداشت و مؤدبانه گفت:
- بن ژور مادموزل.
كيميا كه از ديدن حالت با مزه اي كه رابين به خود گرفته بود به سختي خنده اش را مهار مي كرد، به فارسي جواب داد:
- سلام آقا.
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد. رابين گ.يا تازه متوجه حضور او شده بود، دستش را دراز كرد و اين بار با زبان انگليسي با الين به گفتگو پرداخت. بعد دوباره رو به كيميا كرد و اين بار با همان لهجه ي فارسي جالبش گفت:
- خوشحالم كه شما رو اينجا مي بينم.
- به من نگفته بوديد اينجا درس مي خونيد.
رابين با بي تفائتي زيبايي، يكي از شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- فكر نمي كردم لازم باشه، ولي به هر حال فعلاً اينجا هستم و اگه به كمك احتياج داشتيد مي تونيد روي من حساب كنيد.
و بعد بي آن كه منتظر پاسخ كيميا بماند در حالي كه براي الين سر تكان مي داد، با گفتن كلمه (( روز بخير)) به عقب برگشت. وقتي از او فاصله گرفتند، الين خنده اي كرد و گفت:
- مي بيني پسر خيلي جالبيه. به قول ديديد بيحساب و كتابترين زندگي دنيا رو داره. اما با اين حال آدم خيلي موفقيه. راستي اون به تو چي گفت:
- گفت كه اگه كمك بخوام مي تونم روي اون حساب كنم.
الين چشمان ريزش را تا آخرين حد گشود و گفت:
- اين خيلي خوبه كه مردي مثل رابين از تو حمايت مي كنه.
كيميا اخمي كرد و پاسخ داد:
- كي گفت كه اون از من حمايت مي كنه؟
- خودش گفت. همين الان.
كيميا مي خواست به الين بفهماند كه حرفهاي رابين فقط تعارف بوده، اما هرچه در ذهنش جستجو كرد معادلي براي كلمه ي ((تعارف)) در زبان انگليسي يا فرانسه پيدا نكرد. به ناچار گفت:
- رابين فقط حرف زد. من هيچ نيازي به كمك اون يا كس ديگه اي ندارم.
الين در حاليكه نگاه تحسين آميز خود را به كيميا دوخته بود، گفت:
- تو دختر شجاعي هستي كيميا، اما اگر من به جاي تو بودم كمك رابين رو رد نمي كردم. اون مرد خيلي مقتدريه و كارهاي زيادي از دستش برمياد كه از ديگران ساخته نيست.
كيميا لبخند تمسخر آميزي زد و پاسخ داد:
- از راهنماييت واقعاً متشكرم، ولي همان طور كه گفتم من نيازي به كمك ندارم. تو هم نگران نباش، مي تونم از خودم مراقبت كنم.
الين در حالي كه براي كيميا دست مي زد، هيجانزده گفت:
- عاليه! خيلي عاليه دختر ايراني.
كيميا مانند اينكه چيزي را به خاطر آورده باشد، ناگهان پرسيد:
- راستي نگفتي، رابين توي خوابگاه پسرهاست؟
الين خنده بلندي كرد و پاسخ داد:
- اوه نه. اون يه آپارتمان فوق العاده توي پاريس داره.
كيميا تنها سر تكان داد و الين دوباره گفت:
- اون خيلي پولداره. پدرش يه كارخونه بزرگ ماشين سازي داره و رابين تنها پسرشه.
كيميا لبخندي زد و زير لب زمزمه كرد:
- مثل اينكه عمو نادر تو تمام حرفاش اين يكي رو راست گفته بود.
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد و گفت:
- چيزي گفتي؟
كيميا در حالي كه مي دانست الين فرانسه را هم به سختي حرف مي زند تا چه رسد به فهم كلمات فارسي، با خنده گفت:
- نه چيز مهمي نبود.
***
از در دانشكده كه خارج شد باران ريز و زيبايي بر سر و روي درختان و چمنزار وسيع محوطه دانشگاه مي باريد. چند لحظه اي جلوي پله ها ايستاد و به آسمان پر از ابر خيره ماند و احساس كرد دلش براي آسمان آفتابي و دود آلود تهران پر مي كشد. باز همان احساس يأس و نااميدي به دلش چنگ انداخت و نگاهش را غم آلود ساخت. به ديوار تكيه داد و به قطرات باران خيره ماند و بي اعتنا به كساني كه از كنارش با تعجب رد مي شدند در افكار خود غرق شد.
ناگهان صداي آشنايي را از پشت سرش شنيد:
- Pardon (ببخشيد)
به پشت سر نگاه كرد و باز نگاهش با همان درياي آرام آبي تلاقي كرد. حالتي شبيه لبخند به خود گرفت و بي آنكه حرفي بزند خود را كنار كشيد. رابين باز با همان لهجه ي سليس فرانسوي ادامه داد:
- اتفاقي افتاده دوشيزه خانم؟
كيميا در حالي كه سعي مي كرد حالتي عادي به خود بگيرد، شانه هايش را بالا انداخت و به تبعيت از رابين به فرانسه گفت:
- نه. مسأله اي نيست.
- ولي اينطور به نظر نمياد.
كيميا تكاني به خود داد، صاف ايستاد و گفت:
- گفتم كه چيزي نيست.
رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
- همون دلتنگي معروف شرقي ها. نه دختر شرقي؟
كيميا پاسخي نداد و رابين دوباره گفت:
- شنيدم شما شرقي ها براي حشرات موذي وطنتون هم دلتنگي مي كنين. همين طوره؟كيميا كه از طعنه رابين هيچ خوشش نيامده بود، چيني به پيشاني انداخت و پاسخ داد:

- نه، براي سگهامون قلاده ي طلا مي خريم و براي گربه هامون ارث مي ذاريم.

رابين در حالي كه از حاضر جوابي كيميا لذت ميبرد، دوباره گفت:

- چطور مي شه به عضويت جامعه ي حشرات موذي ايران در اومد؟

كيميا كه بشدت خنده اش گرفته بود، به سختي بر خود مسلط شد و پاسخ داد:

- متأسفم آقا. فعلاً عضو جديد نمي پذيرن.

رابين با همان بي تفاوتي ذاتي خود خنديد و در همان حال كلاسورش را باز كرد و رو به كيميا پرسيد:

- شما با دكتر فرانسوا ميشلان درس داريد؟

كيميا به علامت تأييد سرش را تكان داد. رابين از داخل كلاسورش برگه اي بيرون كشيد و گفت:

- اگه دوست داري آخر ترم بالاترين نمره رو از دكتر بگيري، اين برگه رو بهش بده. خوشحالش مي كنه



بعد برگه تا شده را به دست كيميا داد و قبل از آن كه اوو بتواند پاسخي بدهد با گفتن جمله ي "Aurevoir" (به اميد ديدار) به راه افتاد. كيميا كه با تعجب دور شدن او را نظاره مي كرد، با ترديد ورقه تا خورده را باز كرد و با كمال تعجب كاريكاتور بسيار مضحكي از دكتر ميشلان را روي ورقه ديد. هنوز نگاهش به نقاشي خيره بود كه صداي الين مجبورش كرد ه عقب برگردد. او كه همراه ديويد زير نم نم باران روي چمنها قدم ميزد، به طرف كيميا دويد و در همان حال گفت:

- بن ژور كيميا.

كيميا لبخندي زد و برايش دست تكان داد. الين همين كه به كيميا نزديك شد، نگاهي كنجكاوانه به كاغذ كرد و گفت:

- اين چيه؟

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- يه هديه براي دكتر ميشلان.

و بعد برگه اي را رو به او باز كرد. الين از ديدن كاريكاتور دكتر به شدت خنده افتاد و در همان حال پرسيد:

- كار رابينه

.- از كجا فهميدي؟
- تعجب نكن. اون بهترين كاريكاتوريستيه كه در تمام عمرم ديدم.
كيميا سر تكان داد و گفت:

- اين پسره ديوونه اس. اگه اين كاغذ رو به دكتر مي دادم خيلي بد مي شد.

- ولي من مطمئنم كه رابين مي دونسته تو كاغذ رو باز نكرده به دكتر نمي دي

. كيميا كه نمي خواست خود را از تك و تا بيندازد، با وجود آن كه مي دانست حق با الين است، دوباره گفت:

- ولي قبول كن كه كار اشتباهي كرده.

الين دلجويانه دست كيميا را در دست خود فشرد و گفت:

- مطمئن باش كه اين فقط يه شوخي بوده و تو نبايد ناراحت بشي... راستي كيميا، ديويد منو براي شام به يك مك دونالد دعوت كرده. تو دوست داري با ما باشي؟

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- نه متشكر. ترجيح مي دم مزاحمتون نشم.

الين مصرانه دوباره گفت:

- نه باور كن ما هر دو از بودن تو خوشحال ميشيم.

كيميا چون اصرار الين را ديد از طرفي هم حوصله تحمل اين غروب دلتنگ و ابري را نداشت، همراه الين به راه افتاد. ديويد همين كه آن دو را با هم ديد، چند گام بلند برداشت و وقتي مقابلشان قرار گرفت، دستش را به سوي كيميا دراز كرد و گفت:

- عصر بخير!ا

الين نگاهي به كيميا و نگاهي به ديويد انداخت و بعد به جاي كيميا دست او را در دست گرفت و گفت:

- مگه نگفته بودم كه كيميا مسلمانه؟

ديويد خنده اي كرد و گفت:

- متأسفم. فراموش كردم...مذرت مي خوام.

- اصلاً مهم نيست.

الين مثل هميشه هيجانزده گفت:

- ديويد! كيميا همراه ما مياد.

ديويد مؤدبانه لبخندي زد و پاسخ داد:

- اين خيلي خوبه... خواهش مي كنم بفرماييد.

كيميا به هر دوي آنها لبخند زد و همراهشان به رها افتاد. جلوي در دانشگاه چند لحظه اي توقف كردند و ديويد به بالا و پايين خيابان نگاه كرد و كيميا احساس كرد او در تعيين مسير مردد است. درست در همين لحظه يك BMW مشكي با شيشه هاي تيره چند متر جلوتر از آنها توقف كرد. ديويد كه گويا راننده اتومبيل را مي شناخت، بلافاصله به طرف پنجره جلو ماشين رفت. چند لحظه اي سرش را از پنجره داخل كرد و بعد دوباره صاف ايستاد و رو به دخترها گفت:

- لطفاً سوار شيد. دوستم ما رو مي رسونه.

كيميا در حالي كه با تحسين ماشين شيك و مدل بالاي دوست ديويد را نگاه مي كرد، به طرف ماشين رفت. ديويد در عقب را براي آنها باز كرد و كيميا بي معطلي سوار شد و بي آنكه به راننده نگاه كند با گفتن كلمه (( بن سواغ)) بر جاي خود نشست. الين هم در كنار او قرار گرفت و ديويد روي صندلي جلو نشست. همين كه ديويد در را بست، راننده آينه را به طرف پايين كشيد و با همان لهجه شيرين فارسي هميشگي اش لبخند زنان گفت:

- چطوري دختر شرقي؟

كيميا بي آنكه بخواهد دستپاچه و سريع به آينه نگاه و احساس كرد از ديدين آن دو بركه آرام و رويايي در آينه ماشين دچار حالتي عصبي ميشود. با اين حال با لحني متفاوت پاسخ داد:

- شمائين؟

- اشكالي داره؟

- نه، براي من فرقي نمي كنه.

الين و ديويد كه چيزي از صحبتهاي آن دو نميفهميدند، با تعجب به آنها نگاه مي كردند. رابين به ديويد لبخندي زد و به انگليسي چنان با سرعت جمله اي را بر زبان راند كه كيميا حتي يك كلمه از آن را هم نفهميد. فقط وقتي جمله اش پايان يافت، ديويد به سوي او برگشت و لبخند زد.كيميا چشم غره اي به رابين رفت و با حالتي عصبي پرسيد:

- چي بهش گفتي؟

رابين لبخندي زد و پاسخ داد:

- زياد مهم نيست.

كيميا نيز حالتي بي تفاوت به خود گرفت و چيزي نگفت. ديويد و رابين با زبان انگليسي با هم مشغول صحبت شدند و رابين چنان گرم گفتگو بود كه كيميا احساس كرد وجود او را كاملاً فراموش كرده. با بي حوصلگي شيشه را پايين زد و به تماشاي خيابانها مشغول شد. رابين از داخل آينه نگاهي به او كرد و گفت:

- سرما نخوري مادموازل كوچولو.

كيميا چيني به پيشاني انداخت و گفت:

- شما نگران من نباشين سخنراني تونو تموم كنين.

رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:

- ما كه راجع به تو حرف نمي زنيم.

كيميا به تندي گفت:

- اولاً تو نه، شما. ثانياً براي من هيچ اهميتي نداره كه شما چي مي گين.

رابين سعي كرد كلمه اولاً را تكرار كند ولي چون نتوانست در پاسخ گفت:

- اول اينكه بايد منو ببخشيد چون دستور زبان فارسي رو به خوبي شما بلد نيستم. دوم اينكه كنجكاوي شما زنهاي شرقي رو تو هيچ جاي ديگه از چهار قاره نمي شه پيدا كرد. اين طور نيست؟

كيميا باز سكوت كرد و رويش را كاملاً به طرف بيرون گرداند. رابين با استفاده از شيشه بالابر جلو، شيشه سمت او را تا نيمه بالا كشيد و با حنده گفت:

- دلم نمي خواد امشب ازت ويروس آنفولانزا بگيرم.

كيميا چنان عصباني شده بود كه حتي نميتوانست پاسخ مناسبي براي مفهومي كه در جمله رابين بود، بيابد. بغض گلويش را فشرد و با عصبانيت ناخنهايش را در كف دستش فرو كرد و ديگر چيزي نگفت. با آن كه در تمام طول راه بنا به درخواست رابين، بچه ها خصوصاً الين با زحمت فرانسه صحبت مي كردند، اما كيميا كوچكترين دخالتي در گفتگوي آنها نكرد و هر لحظه آرزو ميكرد از اين ترافيك خلاص شوند و به مقصد برسند تا هرچه زودتر رابين آنها را ترك كند، ولي وقتي مقابل رستوران قرار گرفتند، كيميا متوجه شد كه رابين به دنبال جايي براي پارك اتومبيلش ميگردد. با تعجب پرسيد:

- مگه نمي خواين برين؟

رابين لحظه اي كاملاً به عقب برگشت، لبخندي زد و گفت:

- چه عجب! زبونت باز شد.

كيميا اخمي كرد و پاسخي نداد. رابين لبخندش را عميق تر كرد و گفت:

- نه خانم كوچولو. فعلاً شام رو با هم هستيم.

كيميا با بيزاري از او روي گرداند و رابين با لودگي پرسيد:

- چيزي شما رو ناراحت مي كنه؟

كيميا كه از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد، پاسخ داد:

- بله، وجود شما.

رابين پوزخندي زد و گفت:

- اگه اينطوره چرا سوار ماشين من شديد؟

كيميا لبش را گزيد و پاسخ داد:

- اگه حتي يك درصد احتمال مي دادم اين ماشين مال شما باشه، هرگر سوار نمي شدم.

- چرا فكر نمي كرديد راننده اين ماشين من باشم؟ چون پدرم كارخونه ماشينهاي آمريكايي داره، توقع داشتيد منو تو يكي از ماشينهاي ساخت كارخونه پدرم ببينيد، نه...؟ ولي من هيچ وقت اون ماشين ها رو سوار نمي شم، چون جونم رو دوست دارم.

بعد نگاه خاصي به كيميا كرد كه از او احساس چندش كرد و در همان حال در حالي كه به لبهاي او اشاره كرد، ادامه داد:

- ديگه هم اون كار رو نكن. به زيبايي صورتت ضربه مي زنه...

و قبل از آنكه كيميا فرصت پاسخ بيابد، با سرعت از ماشين خارج شد. كيميا نيز در حالي كه بعد از الين ماشين را ترك مي كرد، زير لب غريد:

- هرزه ي كثيف!

وقتي هر چهار نفر وارد رستوران شدند، كيميا سعي كرد حتي الامكان نگاهش را از نگاه رابين بدزدد، اما او بي تفاوت مشغول همان لودگيهاي هميشگي بود و با خنده و مسخره بازي رفتار تكتك استادان دانشكده را تقليد مي كرد. بعد ناگهان رو به كيميا كرد و به زبان فرانسه گفت:

- هي شرقي بد اخلاق! امانت دكتر ميشلان رو فراموش نكن. حتماً فردا بهش بده.

كيميا لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد:

- ولي شما فراموش كرديد زيرش رو امضاء كنيد.

رابين خنده ي بلندي سر داد و پاسخ داد:-

اصلاً اشكالي نداره. مي توني بهش بگي از طرف منه، البته چندان نيازي نيست، چون او كارهاي منو خوب مي شناسه.

كيميا در مقابل وقاحت بيش از حد رابين چاره اي جز سكوت نداشت. به جاي پاسخ، خود را با سالاد روي ميز مشغول كرد.چند لحظه بعد گارسون میز میز را از خوراکی ها پر کرد اما كيميا به همان مك دونالد بسنده كرد و در مقابل اصرار بيش از حد ديويد و الين، فقط تشكر كرد. بعد از شام، رابين صورت حساب را با چند اسكناس درشت كه تشكر فراوان گارسونها را به دنبال داشت، پرداخت كرد و همه خارج شدند. اما به جاي رفتن به اتومبيل، مقابل رستوران ديگري درست روبه روي رستوران اول براي صرف نوشيدني توقف كردند. همين كه دوباره سر ميز جاي گرفتند، رابين لبخندي زد و گفت: - خب دختر شرقي! دلم مي خواد امشب تو رو به بهترين هاي فرانسه مهمون كنم. فقط بگو نوشيدني مورد علاقه ات چيه؟

كيميا با همان چهره ي درهم پاسخ داد:

- يه فنجون قهوه اسپرسو

رابين چيني به پيشاني انداخت و با خنده گفت:

- هوم! فكر مي كردم خيلي با سليقه تر از اين حرفا باشي... فقط يه قهوه؟

كيميا بي حوصله جواب داد:

- بله آقا. فقط همين.

و رابين كه چهره درهم كيميا را ديد، بيش از اين اصرار نكرد و سفارش همه را براي گارسون تكرار كرد و در اين ميان خودش را بيش از همه تحويل گرفت. كيميا كه با تعجب به بطريهاي روي ميزش نگاه مي كرد، بي اختيار پرسيد:

- همه اينا رو مي خواي بخوري؟

الين و ديويد كه باز هم با مشكل عدم فهم زبان فارسي مواجه بودند، با تعجب به كيميا نگاه كردند. رابين خيلي سريع سؤال كيميا را به انگليسي ترجمه كرد. ديويد نگاهي به كيميا كرد و با خنده گفت:

- كجاش رو ديدي كيميا؟ اين آقا عادت نداره كوچكترين رحمي به خودش بكنه.

كيميا سري تكان داد و گفت:

- خودش كه مهم نيست، ولي كي بايد ما رو برسونه؟

همه خنديدند، حتي خود رابين و او بيش از همه. بعد رو به كيميا كرد و گفت:

- اگه اجازه بدين من همه اينا رو مي خورم و قول مي دم تصادفي در كار نباشه.

كيميا عليرغم ميل باطني، چند لحظه اي نگاهش را به چشمان رابين دوخت و بعد آهسته گفت:

- و اگه اجازه ندم...؟

رابين لبخندي زد و گفت:

- همه رو ميريزم دور!

كيميا چند لحظه اي از گوشه چشم به او نگاه كرد و در چهره رابين تغيير محسوسي را احساس كرد. بعد لبخندي چاشني نگاه زيباييش كرد و گفت:

- اجازه نمي دم.

رابين به سرعت از جا برخاست و تمام بطريها را در دست گرفت و از در رستوران خارج شد. الين و ديويد با تعجب به كيميا نگاه كردند و كيميا كه واقعاً نمي دانست چه بايد بگويد، تنها سر تكان داد. وقتي رابين دوباره وارد دستوران شد، كيميا در عين ناباوري متوجه شد كه هر دو دست او خالي است. لحظه اي با تعجب نگاهش كرد. رابين در حالي كه مي نشست با خنده گفت:

-خيلي خوب. اگه تو هوشياري منو بيشتر از مستيام دوست داري، حرفي نيست، چون در هر حال ملكه ي امشب تويي.

كيميا كه تازه متوجه منظور رابين شده بود، برآشفته از جا برخاست و تقريباً فرياد كشيد:

- تو يه هرزه ي پست بيشتر نيستي... ديگه نميخوام ببينمت.

و بعد به سرعت از رستوران خارج شد.
امضای SISMONI
دیدم روی قلبش نوشته است شکستنیست مواظب باشید
من روی قلبم نوشتم شکسته است راحت باشید
۲۶-۴-۱۳۹۲, ۰۳:۰۷ عصر
وب سایت کاربر یافتن
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان حریم عشق (رویا خسرو نجدی) sara jon joni 31 11,055 ۱۴-۷-۱۳۹۱ ۰۴:۲۵ عصر
آخرین ارسال: sara jon joni


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد