تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 14 رای - 3.29 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بابا سلام؛ بیا با هم حرف بزنیم...
#1
Package_favorite 
4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه بودم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.

10 ساله كه بودم با خودم گفتم اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه بودم گفتم خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.

14 ساله كه بودم گفتم: زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .

16 ساله كه بودم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفت گير آُورده .

18 ساله كه بودم. واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير ميده عجب روزگاريه .

20 ساله كه بودم پناه بر خدا ، بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه ...........

25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر بلخره چيزهایي درباره اين موضوع مي دونه ، زياد با اين قضيه سروكار داشته .

30 ساله که شدم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره

45 ساله كه شدم ... حاضر بودم همه چيزمو بدم كه پدرم برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم

اما افسوس قدرشو ندونستم ......


حالا که اون هست و تو هم هستی بیشتر قدرشو بدون......
Sigh
زندگی میکنم ...

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد

بگذار هر چه از دست میرود برود؛

من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد...

حتی زندگی را !!!
پاسخ }