خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی

خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #1
بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
رمان بانوی جنگل
نویسنده فهیمه رحیمی



فصل اول

بحث و جدل در خانواده آرین نژاد تا پاسی از شب ادامه داشت
عاطفه که ذاتا زنی خوش قلب و پاک سرشت است از این که برای نخستین بار در برابر خواسته همسرش ایستادگی میکرد نا خشنود بود اما برای اقدامی که قصد انجام آن را داشت خود را متقاعد میساخت که حق مقاومت دارد لذا در حالیکه از جای برمیخواست تصمیم نهایی و قطعی اش را گرفت و آن را به عنوان آخرین برگ برنده رو کرد . مقابل همسرش ایستاد و اضهار داشت :
شما هر طور که میخواهید عمل کنیداما من فردا برای تشییع جنازه خواهم رفت .
و بعد بدون آنکه منتظر پاسخ بماند از اتاق خارج شد
آرین نژاد چند لحظه ای از این برخورد همسرش بهت زده برجای ماند و در فکر فرو رفت .

ارین نژاد مردی که به طبقه خود یعنی اشرافیت پشت کرده بود و به عنوان وفاداری به اصول انسانی کوشیده بود خویشتن را از یوغ عقاید پوشالی پدر و بستگان نزدیکش رهایی بخشد ، برا یان باور بود که میتواند با پایداری و بردباری بر انها چیره شود و برای اثبات این باور نخستین حرکت را در ضدیت با آنها شروع کرده بود ، با دختری از طبقه متوسط شهری را به همیری برگزیده بود و طرد شدن از خانه پدری و محرومیت از یک زندگی اشرافی را به جان خریده بود.
او سالهای تلخ دوری از خانه پدری را با زندگی سعادتمند در کنار همسر و یگانه دخترش گذرانده بود و اینک احساس میکرد که توفانی در حال وزیدن است . با از دست دادن پدر و مادر ، وقوع این توفان را پیش بینی نکرده بود ، اکنون اما با مرگ داماد خانواده که مهره اصلی و گرداننده صحنه بود رابطه خود با همسرش را حتی بیش از زمان حیات در معرض خطر می دید . لذا در نظر داشت علاج واقعه را پیش از وقوع بکند . تصمیم گرفت در مراسم تدفین داماد خانواده شرکت نکند
پس از آنکه مدتی در اتاق قدم زد در برابر قاب عکسی که به دیوار آویخته بود ایستاد و بر آن چشم دوخت . عکسی بود خانوادگی که آرین نژادرا در سن پنج سالگی در آغوش مادر و تنها خواهرش را در سن پانزده سالگی در کنار پدرش نشان میداد .
آرین نژاد احساس میکرد که پدرش حتی در درون قاب عکس نیز میخواهد او را زیر سلطه درآورد .لبخندی حاکی از پیروزی بر لبهایش نقش بست و دیده از عکس برگرفت آنچنان خوشحال به نظر میرسید که گویی در نبرد با نیرویی ناشناخته پیروز شده است .باخود زمزمه کرد :من هیچ گاه شکست نخورده ام پس از این نیز شکست نخواهم خورد .حق با عاطفه است ما نباید نگران آینده باشیم .مسلما برای مشکلات آینده نیز می توانیم راه حلی مناسب بیابیم.
با این تصمیم اتاق را ترک کرد ،هنگامی که خود را برای رفتن به بستر آماده می کرد عاطفه در میان بستر نشسته و به ظاهر مجله ای را ورق میزد اما به خوبی هویدا بود که افکارش پیرامون مسئله ای دیگر دور میزند . عاطفه زیر چشم نگاهی به همسرش انداخت و با لحنی که میکوشید اثری از خشونت در آن نباشد آرام پرسید:
بالاخره چه میکنید آیا باید من تنها بروم؟
آرین نژاد با نگاهی مضطرب اورا نگریست و به جای پاسخبه پرسش او با لحنی غمگین گفت: هنوز نرفته آنها باعث شدند میان من و تو اختلاف به وجود آید آیا هیچ متوجه شده ای که از سر شب تا الان لحن کلامت خصمانه است؟
لحن غمگین آرین نژاد عاطفه را شرمسار کرد مجله را کنار گذاشت و با پشیمانی گفت :
من هیچگاه حاضر نیستم به خاطر دیگران تو را افسرده و غمگین کنم .میدانی که دلتنگی تو تا چه حد من را پریشان میکند . امیدوار بودم بتوانم بعد از بیست سال جدایی میان خواهر و برادر رابطه برقرار کنم . اما مثل اینکه اشتباه کرده ام اگر تو را رنجاندم مرا ببخش.
آرین نژاد سر عاطفه را در آغوش کشید و موهای همچون ابریشم او را نوازش کرد و گفت:
تو زن خوش قلب و مهربانی هستی اما آیا فراموش کردی که مابه خاطر مبارزه با منشهای آنها چه رنجی را تحمل کردیم؟و آیا باز هم فراموش کردی که همین شخص که از من میخواهی در مراسم تدفینش شرکت کنم برای به زانو در آوردنم تنها خواهرم را ازممن دور ساخت؟چطور میتوانم اعمالش را نا دیده بگیرم و در مراسم خاکسپاریش شرکت کنم؟تومرامیشناسی و میدانی مردی نیستم که بتوانم نقش بازی کنم .اگرچه انسانیتحکم میکند در اندوه از دست رفتن انسانی غمگین باشم امااو انسان نبود فرعونی بود برای به بند کشیدن انسانها.
عاطفه که جایگاهی گرم و مطمئن در آغوش همسر یافته بود سر بر سینه او فشرد و گفت:
میدانم عزیزم!من هیچ چیز را فراموش نکرده ام اما معتقدم که دنیا ارزش ندارد بدی را نباید با بدی تلافی کرد ،در این میانه مقصر واقعی از بین رفته است .آیا تو می خواهی بخ جای شوهرخداهر،از خود او انتقام بگیری؟او در این دنیا تنها تو را دارد ،کاش میشنیدی وقتی از پشت تلفن حرف میزد چطور میگریست.
سپس در حالی که چشمهای سرشار از مهر خود را به چشمهای آرین نؤاد دوخته بود ادامه داد:
ما باید به خاطر خواهرت هم که کینه ها را فراموش کنیم ،تا فرنگیس یقین کند که دوستش داری و اگر من هنوز همان عاطفه ای هستم که روزی به خاطرم همه را ترک کردی خواهشم را قبول کن و فردا با من بیا.
قطره اشکی گرم از گوشه چشمش سرازیرشد و بر صوذتش غلتید . او در خانواده ای ساده و پرمحبت بزرگ شده بود ،خانواده ای که به آسانی چشم بر بدیها میبست و دل را به نور خوبیها روشن میکرد . او نمی توانست در برابر درخواست فرنگیس و التماس او که خواسته بود کینه ها را فراموش کنندو او را در مراسم تدفین شوهرش تنها نگذارند بی تفاوت باشد عاطفه هم زمان با قطع تلفن تصمیم گرفته بود فرصتی به فرنگیس بدهد. خود را متقاعد میساخت که فرنگیس بازی خورده ای بیش نیست و حق دارد که بخواهد فرصتی دیگر به او داده شود تا جبران گذشته را بنماید .حالا که او از چنگال مردی دیو سیرت رهایی یافته باید که زندگی کند وباید از محبت دیگران برخوردار شود . پس سر بلند کرد و مستقیم دیده برچشم آرین نژاد دوخت .آرین نژاددر مقابل نگاه عاطفه به تردید افتاد . آه بلندی کشید و گفت:
بسیارخوب همراه تو خواهم آمد اما فقط برای خاکسپاری ،در مراسم بعد آن شرکت نخواهم کرد .
عاطفه لبخند رضایتی بر لب آورد و برای آنکه یقین حاصل کند پرسید:
آیا اجازه میدهی دخترمان نیز همراهمان بیاید؟فکر کنم که هنگام آن رسیده (هدیه)با عمه اش آشنا شود.
هنگامی که آرین نژاد موافقت خود را اعلام کرد عاطفه نفس راحتی کشید و به ملاقاتی که در پیش داشتند اندیشید .آیا امیدی هست که با دیدار برادر و خواهر رشته های از هم گسسته محبت دوباره پیوند زده شود؟ فرنگیس برای این دیدار چه خواهد کرد؟ آیا آنها را با آغوش باز خواهد پذیرفت؟ آیا پس از ملاقات فردا اعضای فامیل آنها را به جمع خود راه خواهند داد؟ و یا چون گذشته به دیده انکار در آنها خواهند نگریست؟ برای پرسشهای خود جوابی نمی یافت . خواب از چشمش رخت بر بسته بود . نیم خیز شد و به همسرش که در خوابی عمیقی فرو رفته بود نگریست .
صورت آرام او به عاطفه قوت قلب می بخشید . با خود گفت : خدا با ماست . تا یان مرد در کنارم هست از هیچ چیز و هیچ کس نمی هراسم . او حامی من و هدیه است . مگر نه آنکه بارها و بارها پشتیبانی خود را از ما ثابت کرده است ،پس موردی برای نگرانی وجود ندارد.
تقلای زیادی کرد تا بخوابد اما موفق نشد . ناچار بلند شد و به آشپزخانه رفت ،لیوانی شیر برای خود ریخت و به جای اتاق خواب به کتابخانه پناه برد .چراغ مطالعه را روشن کرد و از قفسه کتابخانه دفتری برداشت .پیش از گشودن دفتر چشم برهم نهاد گویی میخواست حوادث گذشته را پیش چشم مجسم کند.
22-05-2013, 03:16 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
فصل دوم

اولین ملاقات عاطفه و آرین نژاد زمانی انجام گرفته بود که او بیش از هجده سال نداشت . به خاطر اختلافی که در رقم مالیات سرانه آنها پیش آمده بود با مادرش عازم وزارت دارایی شده بود .هنگامی که آنها قدم در راهروی بزرگ و طویل دارایی گذاشته بودند ،مادر از مامور اطلاعات سراغ اتاق آرین نژاد را گرفته بود و مامور طبقه دوم را نشانشان داده بود.
در طبقه دوم مادر پشت در اتاق چادرش را مرتب کرد و بعد هر دو وارد شدند اتاقی بود بزرگ که چندین میز با فاصله از یکدیگر قرار داشتند و تعدادی خانم و آقا مشغول کار بودند. مادر به میز خانمی که در حال تایپ نامه ای بود نزدیک شد و سراغ آقای آرین نژاد را گرفت. خانم تایپیست با انگشت به در دیگری اشاره کرد. تشکر کردند و به اتاقی که مورد نظر بودونزدیک شدند این بار نیز مادر چادرش را مرتب کرد و سپس چند ضربه به در زد .صدای گرمی آنها را دعوت کرد در پشت میز بزرگی مرد جوانی نشسته بود که از ظاهرش بخوبی نمایان بود که از طبقه مرفه جامعه است . پیپی بر گوشه لب داشت و مشغول قرائت پرونده ای بود . با ورود آها سربلند کرد ودر پاسخ سلام مادر پرسید فرمایشی دارید؟
مادر به میز نزدیک شد و از داخل کیف برگه ای بیرون آورد و در مقابل او قرار داد . مرد با دست مبلی تعارفشان کرد و گفت : لطفا بنشینید .
آنگاه تا آخر برگه را خواند سپس رو به مادر پرسید مبلغ اشتباه ذکر نشده است.
مادر با شرمساری گفت : بیست هزار تومان است .
مرد حنده بلندی سر داد و با تمسخر گفت: فقط بیست هزار تومان ؟! شما برای چنین مبلغی خود را به زحمت انداخته اید؟!
مادر در حالی که سرخ شده بود و عرق رویپیشانیش نشسته بود گفت : اما همین مبلغ هم برای ما زیاد است چون ما نه تاجر هستیم نه ملاک.
مرد درحالیکه پوزخند بر لب داشت گفت: خانم ! همه همین حرف را می زنند ولی وقتی پای محاسبه به میان می آید خیلی بیشتر از آنچه ادعا می کنند ثروت دارند .
در این هنگام عاطفه که از لبخند تمسخر آمیز او به خشم آمده بود دخالت کرد و گفت: پس لطف کنید در آمار و ارقام آنها اشتباه کنید نه ما ! وقتی مادرم میگوید ما نه تاجر هستیم نه ملاک دروغ نمی گوید و شما بهتر است روی سخن افراد بیشتر دقت کنید زیرا سخن راست و دروغ را حتی می توان از صورت افراد تشخیص داد . شما بدون دلیل به مادرم تهمت دروغگویی میزنید.اگر ما از قشر ثروتمند جامعه بودیم اولا چون شما بر مبلغ مورد اشتباه میخندیدیم ثانیا لزومی نداشت که خود را به زحمت بیندازیم . اگر میبینید اینجا آمده ایم و در مقابل شما ایستاده ایم ، فقط برای احقاق حقمان است. عاطفه عصبی بود و تند حرف میزد حتی نگاه مادر نیز او را از کلام باز نداشت . زمانی از سخن باز ایستاد که مرد پیپ خاموش شده اش را دوباره روشن کرد. بوی توتون سر عاطفه را به درد آورد.آرین نژاد که سکوت اختیار کرده بود این بار بالحن ملایمتری ادامه داد و گفت: من منظور خاصی نداشتم وقصدم تهمت زدن به مادر شما نبود اگر از کلامم چنین برداشتی کردید عذر می خواهم . اجازه دهید تحقیق بکنم و بعد نتیجه را به اطلاعتان برسانم. آنگاه رو به مادر کرد و گفت: لطف کنید تا دوسه روز دیگر تماس بگیرید . قول میدهم تا آنموقع رفع اشتباه شده باشد.
مادر تشکر کرد و او از پشت میز بلند شد تا آنها را بدرقه کند.
عاطفه در خانه مورد شماتت پدر و مادر قرار گرفت . مادر میگفت : این چه کاری بود که کردی ؟ آرین نژاد را به خشم آوردی و ما مجبور میشویم بیست هزار تومان را بپردازیم . و پدر در حالیکه گفته های او را تایید می کرد افزود : اگر مبلغ را دو برابر نکنند باز جای شکرش باقی است.
آنها با گفته هایشان روح او را می آزردند و باعث می شدند احساس گناه و پشیمانی کند.
آرین نژاد اگرچه بظاهر خشک و متکبر به نظر می رسید اما باطنا مردی نوع دوست بود که محیط خانواده اش و اعمال و حرکات آنها در وجود او بگونه ای معکوس تاثیر گذاشته بود و او خود را از طبقه اشراف به حساب نمی آورد خود را از مردمش جدا نمی دانست او اگرچه با بیان خود موجب آزردگی خاطر آنها شده بود اما زود به اشتباه خود واقف گشت و سعی کرد خطایش را جبران کند .احساس مسئولیت نسبت به شخصی که داشت و احساسی که از برخورد با آن دختر جوان داشت لحظه ای آرین نژاد را به فکرواداشت چه او تا آن لحظه با دختری بدینگونه جسور و شجاع برخورد نکرده بود ،دخترانی که در پیرامون او وجود داشتند دخترانی لوس و خودخواه بودند که راه مبارزه با مشکلات را نمی دانستند . طرز فکر انهاغالبا پیرامون مسائلی دور میزد که احتیاج به تفکر و اندیشه نداشتند آن چه را اراده میکردند توسط پول به دست می آوردند پولهایی که نمی دانستند از کجا می آید فقط زحمت انتخاب را به خود هموار می کردند و دیگر هیچ. مسلما آن چه که آسان به دست آید آسان نیز از دست می رود اما عاطفه دری را در مقابل چشمان آرین نژاد گشود که او تا آن روز ندیده بود . بعد از خارج شدن مادر و دختر آرین نژاد اندیشید که واقعا آن است دختری مصمم و با اراده که می تواند به تنهایی مشکلات زندگی اش را حل کند . من در زندگی به چنین دختری نیاز دارم که بتواند مرا در مبارزه ای که با خانواده ام در پیش گرفته ام یاری کند .
من باید او را از خانواده اش خواستگاری کنم.
و با این تصمیم فردای آن روز آرین نؤاد شخصا به خانه ی آنها رفت و با استقبال پدر خانواده روبرو شد . برخلاف روز گذشته که مغرور و متکبر به نظر می آمد اکنون صورتش خندان و کلامش دلنشین بود او ساعتی با پدر عاطفه به گفتگو نشست سپس برگ رفع اشتباه را داد و خداحافظی کرد .

........از واقعه دارایی مدتی نگذشته بود .
که یک روز وقتی پدر از اداره به خانه بازگشت ،مادر را به گوشه ای برد تا چیزی به او بگوید . عاطفه از نگاه های معنی دار آنها حدس زد که موضوع گفتگویشان درباره اوست. اما نتوانست بفهمد که چه چیزی سبب شده تا آنها بدینگونه خلوت بکنند.
وقتی عاطفه با مادر تنها شد مادر گفت: عاطفه ! امشب مهمان داریم .حدس بزن مهمانان ما چه کسانی هستند؟ عاطفه گفت؟
اگر مسابقه بیست سوالی است متاسفانه فرصت فکر کردن ندارم
مادر با نشاطی کودکانه جزوه را از دست عاطفه گرفت و گفت : فکر نکم فرصت بیابی در کنکور شرکت کنی .حالا که حاضر نیستی حدس بزنی خودم می گویم . میهمانان امشب ما ،افراد خانواده ی آرین نژاد هستند روشن تر بگویم امشب برایت خواستگار می آید .
عاطفه مثل همه دخترانی از کلمه خواستگار وحشت کرد. زیرا راضی به ترک پدر و مادر نبود .او خود را در کنار پدر و مادر خوشبخت میدید و احساس کمبود نمی کرد .
شب هنگام که او به اتفاق خانواده اش وارد شد در اولین برخورد عاطفه از پدر و شوهر خواهر آرین نژاد ترسید. زیرا از نگاه معنی داری که آنها به اتاق و اثاث درون آن می افکندند پی برد که زندگی آنها را مطابق توقع خود نیافته اند . حتی نوع شربتی که به آنها تعارف شد مطابق سلیقه هیچکس نبود بجز آرش که تا آخرین جرعه را نوشید.
رفتار خشک و بی روح آنها در مادر عاطفه نوعی آشفتگی بوجود آورد که در نحوه پذیراییش کاملا مشهود بود.
مجلس خواستگاری بیشباهت به بازپرسی نبود و تا اندازه ای هم مضحک و خنده دار بود . برخلاف تمام خواستگاریها که در مورد مرد سوالاتی میشود در اینجا خانواده عاطفه بودند که باید به پرسشهای آنها پاسخ می دادند زیرا آنها بقدری از خود راضی بودند که لزومی نمی دیدند در مورد پسرشان نیز صحبتی به میان آید. هنگامی که دریافتند پدر یک کارمند ساده است و عروس هم فقط مدرک دیپلم دارد ،نگاهی میانشانم رد و بدل شد که گویای نارضایتی آنها بود.
عاطفه میدی که آرش از جو حاکم بر مراسم ناخشنود است وتقلا میکند حال و هوای سرد و خشن اتاق را به محیطی گرم و صمیمی تبدیل کند ولی تلاشش بیهوده بود . هنگامی که سوال و جوابها به آخر رسید فرنگیس خواهر آرین نؤاد به ساعت خود نگاه کرد و به همسرش زل زد.
آقای فهیمی مفهوم نگاه او را دریافت و بلند شد . دیگران نیز برخاستند و پس از خداحافظی کوتاه و سردی خانه آنها را ترک کردند.
مادر عاطفه نفس عمیقی کشید و گفت: راحت شدیم.
پدر در حالیکه دست دخترش را در دست خود گرفته بود افزود :آنها انگار به خواستگاری من ومادرت آمده بودند نه تو .
عاطفه به شوخی گفت: و متاسفانه یا خوشبختانه مورد توجه خواستگاران قرار نگرفتید. اگر شما هم مثل آنها کارخانه دار بودید مسلما برخوردشان با ما طور دیگری می شد.
پدر گفت: خوشحالم که خدا به جای کارخانه تو را به ما داد که از هر ثروتی با ارزشتری . گرچه پولدار نیستیم ولی قلب و احساس داریم .مهر ومحبتی که در دل ماست با هیچ گوهری قابل خرید نیست . من از آشنایی با آنها خوشحالم اما نه بابت خودم بلکه از این جهت که تو با آنها آشنا شدی . حال می توانی درک کنی که ثروت کلان چگونه بر روابط انسانها تاثیر منفی میگذارد. اختلافی که میان دو قشر مرفه و متوسط وجود دارد به اقتضای آفرینش نیست زیرا تمامی انسانها از یک گوهرند با غرایزی همگون . همه در تلاش برای رسیدن به خانه مقصودند . حالا این مقصود چیسنو راه رسیدن به آن کدام است . اینجاست که راه انسانها از هم جدا میشود . دخترم آنها چون میهمان ما بودند احترامشان بر ما واجب بود اما همین افراد در خارج از خانه برایم کوچکترین ارزشی ندارند آنها رفتند و فکر نمیکنم که دیگر باز گردند اما اگر روزی به همسری مرد متمولی درآمدی یک نکته را فراموش مکن و آن اینکه : مال و ثروت تو را بنده خود نسازد و اسیر نکند .چه هستند کسانیکه آسایش روح رافدای حفظ و نگهداری مال کرده اند. اگر از آنچه در اختیارت قرار می گیرد نتوانی به نحو احسن در راه خیر و به نفع عامه مردم استفاده کنی بدان که خود را به زر فروخته ای.
22-05-2013, 03:20 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
فصل سوم

از آن شب خواستگاری مدتها گذشت و آنها رفته رفته فراموش میکردند تا اینکه:
یک شب او به تنهایی به خانه آنها آمد و مجددا موضوع خواستگاری را مطرح کرد و در آن شب بود که اقرار کرد مبارزه بر علیه خانواده اش برخواسته است و از عاطفه خواست تا همسر و شریک مبارزه اش گردد.
مدتی به طول انجامید تا توانست موافقت خانواده عاطفه را جلب کند . در شب عروسی آنها هیچ یک از خانواده آرین نژاد حضور نداشتند . عاطفه فکر میکرد کدورتی زود گذر است لیکن وقتی روز به ماه و ماه به سال تبدیل گشت متوجه شد که آقای فهیمی داماد خانواده از او و آرش متنفر است . عاطفه مصمم شد با همسرش شریک شده و هر دو به مبارزه با عقاید آنها بپردازد . فهیمی عرصه زندگی را بر آنها تنگ میکرد و آنچنان از آنها در تزد فامیل نام می برد که گویی به مرض طاعون مبتلا گشته اند.
گفته ها و اعمال خود آرش نیز به شایعات دامن می زد و کار را تا بدانجا کشاند که همه باور کردند که آرین نژاد یزرگ برای همیشه یگانه فرزند خود را از دست داده است .
شاید اگر مادر بزرگ آرش در جبهه آنها بود جرات نمی یافت تا آرش را از خانواده طرد کننداما آن مرد بخوبی می دانست که چه کسی را با خود متحد کند و مادر بزرگ از کسانی بود که به علت جذبه و مدیریتش همه مطیع فرمانش بودند و بدون اجازه او دست به کاری نمی زدند . یا آنکه آرش بر خود می بالید که توانسته به زعم مخالفت خانواده با دختری که دوستش میدارد ازدواج کند اما به این حقیقت هم واقف بود که اگر در هنگام ازدواج مادربزرگ در خارج از ایران نبود شاید به سهولت نمی توانست عاطفه را به عقد خود در آورد.
وقتی مادر بزرگ بازگشت از ازدواج آنها چند ماهی گذشته بود . مادربزرگ به محض ورود میهمانی مجللی ترتیب داد و می خواست تا عروس پسرش را از نزدیک ببیند.
میهمانی مادربزرگ بی شباهت به ضیافت دربار نبود . باغ بزرگ و مجلل او در نیاوران یک پارچه غرق نور بود . سالن بزرگ که با پرده های اطلس مزین شده بود و لوستر های اویخته شده برای لحظاتی عاطفه را دچار حیرت کرد.
او تا ان ساعت هرگز چنین ضیافتی را بجز در فیلمها ندیده بود و باور نمی کرد که این مهمانی باشکوه به افتخار او برپا شده باشد. عاطفه بازوی آرش را محکم فشرد. او نگاهش را به صورت عاطفه دوخت و آرام گفت : به خودت مسلط باش! رنگت پریده است.
عاطفه گفت: دست خودم نیست می ترسم.
آرش دستش را گرفت و گفت : تا من در کنارت هستم از هیچ چیز و هیچ کس نترس.!
"اما من برای خود نمی ترسم بیم آن دارم مبادا عملی از من سر بزند که آبروی تو را در مقابل دیگران در مخاطره اندازد.
آرش لبخندی زد و گفت: به خودت اطمینان داشته باش! من به تو امیدوارم ،حالا نفس عمیقی بکش و اینقدر هم دستم را فشار نده.
با ورود آنها پچ پچ . حرفهای درگوشی شروع شد. مادر آرش و فرنگیس برای حفظ ظاهر لبخندی به روی آنها زدند و به تماشای آن دو نشستند . آنها با گامهای آهسته به مادربزرگ نزدیک شدند.در مقایسه با لباسهای آنها لباس عاطفه بی اندازه ساده و برای چنان محفلی نامناسب بود. مادربزرگ گلوبندی از مروارید بر روی لباس مخمل مشکی انداخته و موهای سپید و سیاه او به طرز جالبی آرایش یافته بود .آرش خم شد و گونه های او را بوسید . عاطفه نمی دانست که جه باید بکند . آیا به رسم دربار در مقابلش خم شود و یا اینکه دست خود را دراز کند ؟ آرش به یاریش آمد و گفت : مادربزرگ مایلم با همسرم عاطفه آشنا شوید .
عاطفه ناحودآگاه کمی خود را در مقابل مادربزرگ خم کرد. او که همچنان دختر جوان را برانداز می کرد بدون این که لبخندی بر لب آورد و اضهار لطفی کند از جایش بلند شد و گفت : آرش مایلم با همسرت به تنهایی گفتگو کنم.
آرش با نگاه به عاطفه فهماند که همراه مادربزرگ برود.
هنگامی که سالن را ترک میکردند مادربزرگ به فهیمی نزدیک شد و چیزی در گوش او نجوا کرد فهیمی تعظیمی کرد و دور شد. سپس مادربزرگ عاطفه را به کتابخانه برد روی کاناپه ای که در مقابل شومینه قرار داشت نشست و با دست به مبلی اشاره کرد که عاطفه بنشیند.
عاطفه مثل کودکان دبستانی نشست و آماده شد تا به سوالات مادربزرگ جواب بدهد.
"دختر بسیار زیبایی نیستی که بگویم زیباییت مورد توجه آرش قرار گرفته ،آنطور که برایم تعریف کرده اند از خانواده ی سرشناسی هم نیستی . پس چه چیز در تو وجود دارد که آرش برخلاف میل خانوداده حاضر شده با تو ازدواج کند؟
و انگار با خود گفتگو میکند ادامه داد: رفتار و کردار جوانها قابل پیش بینی نیست . حالا میل دارم از زبان خودت بشنوم که چطور و چگونه با آرش آشنا شدی؟
عاطفه به جای جواب گفت:اگر میدانستم برخلاف میهمانی ،به بازجویی فراخوانده میشوم سعی می کردم خود را برای دفاع آماده کنم .اما چون در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته ام ،لازم است خودم را معرفی کنم
اسم من عاطفه است و تنها دختر خانواده هستم . پدرم نامش علی و کارمند ساده سازمان برنامه است . مادر زنی تحصیل کرده و خانه دار است من با همسرم در وزارت دارایی آشنا شدم آنهم بعلت اشتباهی که در مالیات سرانه ما پیش آمده بود .آن روز باتفاق مادرم به دارایی رفته بودیم
_چطور شد که او خواستگارت شد؟چون هر روز افراد بی شماری با دارایی سروکاردارند و نمی توان گفت که تاکنون دختری چون تو پای به دارایی نگذاشته است ؟
_بله حق با شماست . من اولین دختر و مسلما آخرین دختری نبوده و نیستم که برای انجام کاری به دارایی میرود اما چرا از میان آنها من انتخاب شدم ؟ شما باید این سوال را از آرش می کردید نه از من! درست است که زیبا نیستم و به قول شما خانواده ام هم سرشناس نیستند اما شاید آرین نژاد در وجودم چیزی را دید که دیگران فاقد آن هستند.
پیرزن پوزخندی زد و گفت: شاید دیگران زبان چرب و نرم تورا نداشته اند.
عاطفه عصبی شد و گفت : همانطور که قبلا اشاره کردم ما خانواده ساده ای هستیم و احتیاجی به زبان چربو نرم نداریم . زبانی که شما ازآن سخن میگویید مخصوص قشر و طبقه شماست. امثال شما تا تملق و چاپلوسی را بکار نگیرندکاری از پیش نمب برند. اگر ما می خواستیمچون شما باشیم حتما یکی از کسانی بودیم که شما بعنوان سرشناس از آن نام می برید. حالا با اجازه تان رفع زحمت می کنم.
عاطفه بلند شد که برود.مادربزرگ که انتظار چنین گستاخی را نداشت گفت: علاوه بر زبان ،چشمان گستاخی هم داری و. اگر فکر میکنی که میتوانمی با فریب آرش روی ثروت آرین نژاد بنشینی باید بگویم که اشتباه کردی و تا زمانی که من زنده ام به این آرزو نخواهی رسید. اگر واقعا آرش را می خواهی باید بدانی که ما تصمیم گرفته ایم او را از ثروت و مقام محروم کنیم . دستور می دهم تمام فامیل ترکتان کنند و به محافل خود راهتان ندهند . می خواهم ببینم شما دو نفر بدون پشتیبانی ما چه میکنید؟
عاطفه گفت: پس اجازه بدهید بخاطر لطفی که در مورد ما میکنید از شما سپاسگزاری کنم و خاطرم آسوده باشد که هر دو با تلاش خود و از راه مشروع زندگی را میگذرانیم . من این محبت شما را هرگز فراموش نخواهم کرد. سپس تعظیم نیم بندی کردو از کتابخانه خارج شد .آرش را درمیان میهمانان یافت.کنارش رفت و گفت: بهتر است هرچه زودتر برویم. از برافروختگی صورت او آرش پی به ماجرا برد و گفت: بسیار خوب برویم. خداحافظی کوتاهی کردند و ضیافت باشکوه آنان را ترک کردند . وقتی در ماشین نشستند عاطفه نفس راحتی کشید و با بغضی که در گلو داشت ملاقات خود را با مادربزرگ شرح داد و در آخر اضافه کرد :من موقعیت تو را به خطر انداختم.
آرش خنده بلندی کرد و گفت: اما من خوشحالم و همیشه طالب زنی چون تو بودم که بتواند درمقابل اعمال نفوذ آنها مقاومت کند و تو امشب ثابت کردی که در انتخاب تو اشتباه نکرده ام .عاطفه! من به هیچ چیز آنها وابسته نیستم . از امشب به بعد ،ما برای خودمان زندگی میکنیم و من سعی میکنم زندگی سعادت باری بسازم . این را به تو قول میدهم و درمقابل انتظار دارم که یاریم کنی و از مصائب و مشکلاتی که برایمان بوجود میآورند نترسی.
تهدیدات مادربزرگ فقط به خلع آنها از فامیل منتهی شد و شایعه اینکه آرش از ثروت پدر محروم شده تا قبل از فوت پدر آرش در باور همگان بود. اما هنگامی که پدر آرش فوت کرد در متن وصیت نامه نیمی از ثروت خود را به آرش بخشیده بود . عاطفه خوشحال بود نه از بابت ارثی که نصیبشان شده بود بلکه از آن جهت که اعمال نفوذ مادربزرگ و فهیمی موجبی نشده بود تا آرین نژاد دست از تنها پسرش بکشد و با این عمل خود کاری برخلاف میل آنها انجام داده بود.
آرین نژاد تا زمانی که در قید حیات بود فقط دو بار هدیه را دید و هر بار هم عاطفه و آرش حضور نداشتند . پرستار مادربزرگ هدیه را با خود برده و بازگردانده بود . در مقابل سوال عاطفه از پرستار که پرسید نظر خانواده با دیدن هدیه چه بود؟ پرستار با صراحت اقرار کرد که مادربزرگ بر این باور است که چشمان دخترتان درست گستاخی شما را داردو امیدواراست که زبانش چون شما براو گزنده نباشد.ولی پدربزرگش بر این عقیده است که صراحت لهجه می تواند عامل پیشرفت هدیه باشد. و درضمن نمی توانستند درک کنند که چرا برای هدیه پرستار استخدام نمی کنیدو چرا از تغذیه شیرخشک بهره نمی گیرید.
عاطفه گفت: چرا باید به کودکم شیر مصنوعی بدهم در حالیکه قادرم به هدیه شیر بدهم؟ مگر نه /ان است که به گفته ی اکثر پزشکان شیرمادر کاملترین غذاهاست؟ اما درمورد استخدام پرستار چون شاغل نیستم و تمام ساعات روز را در خانه بسر میبرم لزومی به وجود پرستار نمی بینم ولی خوشحالم که آنها به زندگی هدیه و نحوه پرورش او علاقمندند.
چند روز بعد هدیه ای از طرف مار آرش برای فرزند آنها فرستاده شد و عاطفه خیال کرد بچه در مناسبات آرش و خانواده اش تاثیر مطلوب گذاشته است . لیکن چنین نبود و تا زمان فوت پدر آرش روابط همچنان تیره و تار بود. فوت دو تن دیگر از اعضای آرین نژاد که به فاصله کمتر از دو سال بوقوع پیوست آرش را بر آن داشت تا خود را به فرنگیس نزدیک کند . معتقد بود که فقدان پدر و مادر ضربه شدیدی بر روحیه ی فرنگیس زده است . لیکن فهیمی تن به این نزدیکی نداد و برادر و خواهر همچنان دور از یکدیگر به زندگی خود ادامه دادند .
اما بعد از فوت فهیمی عاطفه اطمینان داشت که می تواند روابط میان برادر و خواهر را بهبود بخشد.
22-05-2013, 03:21 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
فصل چهارم


صدای افتادن شیی عاطفه را به خود آورد . دیده گشود ،دفتر از میان دستش به روی زمین افتاده بود . دفتر را برداشت و به جای اولش بازگرداند . نگاهی به ساعت دیواری انداخت .شب از نیمه گذشته بود . با خود گفت: خداوند ما را یاری خواهد داد. نباید نگران باشم .
چراغ را خاموش کرد و به بستر رفت......
......صبح با صدای هدیه بیدار شد. دخترش را درلباس کامل عزا دید.
هدیه گفت: صبح بخیر مامان ،دیرمان می شود.
عاطفه به علت بی خوابی گذشته ،احساس کسالت می کرد اما از بستر بلند شد و پرسید : آیا پدرت آماده است؟
- نه کاملا
- خوب تا او حاضر شود من هم آماده میشوم
اضطراب و التهاب در وجود عاطفه ریشه دوانده بود.نگرانی اش بیشتر از این جهت بود که مبادا در مراسم تشییع ،باز هم مورد بی مهری اقوام شوهر قرار گیرد. این بار با وجود هدیه نمی توانست تحقیر فامیل را تحمل کند. از اینکه قول شرکت در مراسم را به فرنگیس داده بود پشیمان بود ولی کار ار کار گذشته بود .
وقتی در اتومبیل کنار همسرش قرار گرفت آرش نگاهی به صورت رنگ پریده ی او انداخت و پرسید : عاطفه حالت خوش نیست؟چرا رنگت پریده؟
حالم خوب است .نگران مباش فقط کمی دچار هیجان شدهام.
هدیه نیز هیجان زده بنظر میرسیدو دلش می خواست هر چه زودتر عمه خود را ملاقات کند .
هر کدام از آنها به نوعی با افکار خود خلوت کرده بودند.
نسیمی که بوی خوش کاکائو را به داخل اتومبیل آورد سرنشینان را متوجه کارخانه شکلات ستزی کرد. هدیه پرسید : پدر آیا فهیمی در این کارخانه هم سهمی دارد؟پدر به جای پاسخ گفت: دخترم من سعی کرده ام تو را به دور از تمام این ظواهر نگهدارم . کنجکاوی در مورد ثروت دیگران تو را به حسرت وا میدارد و بدنبال آن چراها می آید که در پاسخ به هر یک ،باید جواب منطقی دریافت کنی و متاسفانه ریشه یابی تضادها تو را به هیچ جا نمی رساند . اما یک چیز می توانم بگویم و آن اینکه : امثال فهیمی ها جزو باند سرمایه داران بزرگی به حساب می آیند که کل ثروت این مملکت را در اختیار دارند . ولی تو به جای فکر کردن به این مسائل باید به برخوردی که با این طبقه خواهی داشت فکر کنی و بخاطر داشته باشی که همه چیز در دنیا به ثروت و عنوان محدود نمی شود.
عاطفه گفت: قدر مسلم این است که ثروت ،خوشبختی کاذبی بوجود میآورد و قربانیهای باارزشی از انسان می گیرد مثل وجدان ،عطوفت،انسان دوستی .
هدیه گفت: فراموش نکنید که پدر هم خودش سرمایه دار به حساب می آید . پدر ! آیا شما خود را متمایز از دیگران میدانید؟
-تنها من نیستم که خود را خارج از باند می دانم بلکه فرهاد پسر بزرگ فهیمی خارج از این دایره است. با آنکه سالهاست اورا ندیده ام اما دورادور باخبرم که خود را آلوده ی این باند نکرده و برخلاف پدرش به دنبال بوری سهام و خرید کارخانه برنیامده است . شاید من و او بتوانیم سیستم جدیدی را در امر سرمایه گذاری پایه ریزی کنیم تا حاصل عمرو تلاش مردم تباه نگردد.
عاطفه با ناباوری سری تکان داد و گفت : این سخن تو فقط در مرحله حرف باقی می ماند چون خودت بهتر می دانی که شما و فرهاد (البته اگر بتوانید با او روابط حسنه برقرار کنید و هر دو یک نقطه نظر داشته باشید)در اقلیت هستید و دستتان کوتاه . شاید این فکر شما روزی به مرحله عمل در آید ولی نه به این زودیها.........
از بلوار بسیار سرسبزی گذشتند و راه یکی از شهرکهای کرج را در پیش گرفتند. خانه های ویلایی در میان باغهای بزرگ بنا شده بودند. اتومبیل آنها در کنار ویلای بسیار مجللی توقف کرد . دربان در را برای ورود آنها گشود و اتو مبیل آرین نژاد در پارکینگ ایستاد . دربان که لباس عزا برتن داشت به اتومبیل نزدیک شد و در را باز کرد و آنها پیاده شدند.
ورود این خانواده به سالن ،توسط فرد دیگری اعلام شد . برای هدیه ،پا گذاشتن به چنین مکانی و با چنین تشریفاتی ،جالب و هیجان انگیز بود. در میان مدعوینی که برای مراسم تشسسع آمده بودند هدیه کسی را نمی شناخت . تمام آنها لباس فاخرمشکی بر تن داشتند و هدیه در سیمای آنها اندوه ساختگی را مشاهده می کرد. تابوت سر بسته ای در وسط سالن قرار داشت و پارچه ی زربفتی بر روی آن کشیده بود و میهمانان به دور آن حلقه زده بودند. از میام مدعوین یک خانم با وقار در مقابل نگاه کنجکاو دیگران به آنها نزدیک شد. چند لحظه ای در مقابل آرین نژاد ایستاد و خیره به اونگریست ،آنگاه خود را به آغوش آرش انداخت و در حالی که قطرات اشک صورتش را مرطوب می کرد سر بر شانه او نهاد. آرش اورا تنگ در آغوش فشرد و در گوش او چیزی زمزمه کرد که زن خود را از اوجدا کرد و یک قدم به عقب برداشت . درحالیکه قطرات اشک را از روی گونه اش می زدود ،نگاه از صورت برادر برنمی گرفت . آرش همسر و دخترش را به او معرفی کرد و فرنگیس آنها را نیز صمیمانه در آغوش فشرد.
سکوتی که بر محیط حاکم بود با زمزمه ای که از طرف میهمانان سر گرفته شد درهم شکست ،فرنگیس رو به حاضران کرد و گفت: مایلم چند دقیقه با برادرم تنها باشم.
سپس رو به پیشخدمتی که در کنار در سالن ایستاده بود کرد و گفت: برای میهمانان قهوه بیاورید .تا آنها قهوه شان را بنوشند ما بازگشته ایم.
آنگاه بازویش را دراختیار برادر گذاشت و هر دو به طرف کتابخانه به راه افتادند. هنگام داخل شدن آرش به پشت سر نگریست .عاطفه با تکان سر کار او را تایید کرد.
وقتی در کتابخانه پشت سر آنها بسته شد ،عاطفه فرزندش را به روی مبلی نشاند. پیشخدمتی قهوه تعارفشان کرد. نوشیدن قهوه ی خوش عطر خستگی راه را از تنشان زدود.
مرد نسبتا جوانی به آنها نزدیک شدو گفت : من فرهاد هستم .مادرم فراموش کرد که مرا به شما معرفی کند.
عاطفه گفت: وقتی به ما نزدیک می شدید از شباهتتان به خانم فهیمی حدسزدم که باید پسر ایشان باشید . این دخترم هدیه است . ما را در غم خود شریک بدانید.
دستهایی که برای اولین بار در هم فشرده شد نور امیدی در دل عاطفه تاباند زیرا این جوان برخلاف پدرش دستش را به گرمیو با صمیمیت فشرده بود.
فرهاد گفت: هرچند که نباید در اینت شرایط اظهار شادمانی کنم از اینکه دعوتمان را پذیرفتید سپاسگزارم. سپس لبخندی بر لب آورد. رو به هدیه کرد و ادامه داد : همچنین شما دختر دایی عزیز از اینکه با شما آشنا شدم مفتخرم.
هدیه سرش را با فروتنی فرود آورد و تشکر کرد . با ورود جمعی دیگر از میهمانان فرهاداز ایشان عذر خواست و به تازه واردین پیوست .با اعلام اینکه همه مدعوین حاضر هستند فرنگیس و آرش نیز از کتابخانه خارج شدند.
بعد از دقایقی با اجازه فرنگیس تابوت به آمبولانس منتقل شد و فامیل نیز هر کدام در اتومبیل های خود قرار گرفتند.
آرش مایل بود که همسر و دخترش در ویلا بمانند ولی عاطفه بعد از متقاعد ساختن او دوشادوش وی از در خارج شد و به دنبال اتومبیل فرنگیس حرکت کردند.
وقتی مسافت کرج تا شهر ری را طی کردند هدیه احساس سرگیجه و ضعف کرد . در گورستان فهیمی در آرامگاه خانوادگی در کنار پدر و مادرش به خاک سپردند.
بعد از مراسم تدفین میهمانان آهنگ بازگشت کردند.
آرین نژاد نفس راحتی کشید و قصد مراجعت به خانه کرد ولی فرنگیس که در کنار عاطفه قرار گرفته بود گفت: مطمئنا هیچکدامتان راضی نخواهید شد که من در این شرایط تنها بمانم.
عاطفه با تکان دادن سر گفته های او را تائید کردو فرنگیس ادامه داد: پس خواهش میکنم من را تنها مگذارید و باما به کرج بازگردید. آنگاه رو به برادر کرد و افزود : من جز شما کسی رو ندارم . هرچند که فهیمی را دوست نمی داشتید ولی برای جبران سالهای جدایی نزدم بمانید و بر کارها نظارت کنید. من هنوز هدیه را خوب ندیده ام ومایلم که او چند روزی در کنارم باشد.
آرین نژاد مردد مانده بودو نمی دانست که چه تصمیمی باید اتخاذ کند .آیا دست همسرو دخترش را بگیرد و به خانه بازگردد و یا اینکه9 به خواسته خواهرش بعد از سالها دوری تن در دهد.
عاطفه او را از دو راهی نجات داد و گفت : مطمئن باشید که شما را همراهی خواهیم کرد و تنهایتان نخواهیم گذاشت . بهتر است حرکت کنید میهمانان منتظر شما هستند.
فرنگیس این بار نیز دوشادوش برادر و فرهاد آرامگاه را ترک کرد .
هنگام بازگشت میهمانان در هتل بسیار مجللی ناهار را صرف کردند و تعدادی در همانجا از فهیمی ها جدا شدند.
هدیه بیشتر راه را درخواب بود و وقتی چشم گشود خود را در همان بلوار سرسبز دید و یقین کرد که تا مقصد راه زیادی نمانده است .
هنگامی که اتومبیلشان در پارکینگ توقف کرد او هنوز خواب بود . فضای سالن آکنده از بوی گلهای مختلف بود. هدیه بر شانه پدرش تکیه داد تا برزمین سقوط نکند.
آرش دخترش را برای استراحت به اتاقی که یکی از مستخدمین در اختیارشان گذاشته بود راهنمایی کرد و گفت : کاملا استراحت کن . به وقت شام بیدارت می کنم.
آنگاه خود به جمع میهمانان پیوست.
هدیه وارد اتاق بسیار زیبایی شدکه پنجره ای رو به باغ داشت . لوازم اتاق کاملا هماهنگ و زیبا بودند. برای دقایقی خواب را فراموش کرد و به تماشای اتاق پرداخت آنگاه به پنجره نزدیک شد و صف طویلی از سروهای نقره ای که به ردیف در حاشیه خخیابان باغ کاشته بودند نگریست . خواب آلودگی و خمیازه های پی درپی وی را بر آن داشت تا به بستر پناه ببرد. به هنگام صرف شام هدیه نیروی خود را کاملا باز یافته بود و با اشتهای کامل مشغول خوردن شد. لحظه ای گذرا چشمش به فرهاد افتاد که با غذایش بازی می کرد و نگاهی هر چند دقیقه یک بار به ساعت می انداخت.هدیه با خود اندیشید که فرهاد به انتظار چه کسی نشسته است . گردش دایره وار مستخدمین و پذیرایی اتوماتیک وار آنها برای هدیه تماشایی و جالب توجه بود. نوع پذیرایی اشرافی را در فیلمهای سینمایی آنهم به سبک اروپایی دیده بود ولی برایش هنوز باورکردنی نبود که خودش واقعا در چنین مراسمی شرکت داردو آنچهد می بیند فیلم و رویا نیست . لباسهای متحدالشکل مهمانداران و تعظیم و تکریمآنها می توانست ساعتها هدیه را به خود مشغول کند.
هنگامی که نیمی از میهمانان ویلا را ترک کردند ساعت از نیمه شب گذشته بود . آخرین دسته میهمانان با بدرقه فرهاد آنجا را ترک کردند زیرا فرنگیس به علت ناراحتی ناشی از خستگی از میهمانان عذر خواسته وبه بستر رفته بود.
دایی و خواهرزاده ،خود را روی مبل رها کردند و هر دو نفس عمیقی کشیدند . فرهاد پرسید : دایی جان ! نوشیدنی میل دارید؟
اگر دستور بدهی برایم بک فنجان چای بیاورند متشکر میشوم.
به دستور فرهاد فنجانی چای برای آرین نژاد آورده شد.
آرین نژاد در حالیکه چایش را شیرین میکرد ،از فرهاد پرسید: خواهرزاده عزیز ! میتوانم بپرسم به چه کاری مشغول هستید؟ مسلما کارخانه دار نیستید زیرا نام شما را در لیست کارخانه داران ندیده ام.
فرهادلبخندی بر لب آورد و سخن دایی خود را تائی کرد و گفت : درست است دایی جان ، من همان طور که فرمودید کارخانه دار نیستم هرجند که عنوان پسر بزرگ خانواده را دارا هستم ولی با تجارت و سرمایه سرو کار ندارم. من برخلاف عقیده پدر که مایل بود راه او را دنبال کنم به دنبال روح رفتم و وقت خود را صرف علوم ماوراءالطبیعه کرده ام و متخصص در متافیزیک هستم.
آرین نؤاد با ناباوری به صورت فرهاد نگریست و پرسید : ممکن است کمی بیشتر در مورد حرفه ات توضیح بدهی؟
فرهاد همان گونه که لبخند بر لب داشت گفت: البته ، من میتوانم با نگریستن به چشمان شما ،شما را تحت تاثیر خود قرار داده و مطیع خود سازم و یا اینکه شما را به خواب مغناطیسی فرو ببرم .
آرین نژاد کمی خود را جمع و جور کرد و گفت : شما که دارای چنین قدرتی هستید پس چرا اجازه دادی که در محیط زندگیتان یک نفر قدرتش را بر شما تحمیل کند؟! قصد ندارم نسبت به کسی اهانتی روا دارم ولی اینگونه که می فرمایید ،قدرت دیگری و نفوذ او را بر ارادهشما به مراتب قوی تر بوده است . والا چگونه ممکن است کسی دارای چنین نیروی خارق العاده ای باشد و نسبت به کارهای غیر انسانی دیگران ساکت بماند؟!
فرهاد گفت : منظورتان را درک میکنم دایی جان ،ولی آیا اینکه من به راه پدرم نرفته و هدف خود را دنبال کرده ام نشانه ی برتری قدرت من نبوده است؟ ولی در مورد این که چرا از نیروی خود در تحت تاثیر قرار دادن کسی که شما از آن نام می برید و میدان که منظورتان پدرمرحومم است ، استفاده نکرده ام باید خاطر نشان کنم که یک مانیه تیزور هم در عین حال یک انسان است و نمی تواند کل جامعه را زیر نفوذ خود ببردو انسانها حق حیات دارند. از کجا معلوم چیزی را ککه من بخواهم به دیگران تلقین نمایم درست و بی نقص باشد. و مگر تا کی می توان ارده ی دیگران را کنترل کرد. انسانها برای نوع حیات خود معیاری دارند و چیزی را که شما از من می خواهید سلب نوع حیات آدمی است و این .....
آرین نژاد گفت: شاید من نتوانستم منظورم را خوب بیان کنم . اگر اشتباه نکرده باشم چندی پیش مقاله ای خواندم که از طریق هیپنوتیزم میتوان معتادین را مداوا کرد بطوری که از شنیدن نام مواد مخدر نیز بیزار گردند ؛ آیا شما فکر نمیکنید که امثال پدر مرحومتان نیز معتاد بوده و هستند و باید فکری برای درمان این طبقه کرد یطوری که از شنیدن نام سود و سرمایه ،منقلب شده و از آن بگریزند؟
فرهاد دست بر شانه ی دایی اش گذاشت و گفت : شما خیلی بهتر از من میدانید که همه چیز موقتی است حتی به اختیار در آوردن اراده ی دیگران ! شخص تا زمانی که تحت تاثیر نیروی شما به خواب رفته در اختیار شماست اما هنگامی که دیده گشود ، اراده اش دیگر به اختیار شما نیست و او قادر است کارهایی انجام دهد که اراده می کند . دایی جان ! روانکاو در یک نشست نمی تواند مطمئن باشد که بیمارش را بهبود بخشیده است .فقط با تکرار ملاقاتش با بیمار و آماده کردن ذهن او در طی این دوران می تواند امیدوار باشد اما نه یمکباره و نه با یک دیدار !برای درمان وضع موجود باید تلاش کرد و امیدوار بود که روزی این سیستم


دگرگون شود اما نه یک شبه و نه یک تنه 1حالا اگر اجازه می فرمایید میروم استراحت کنم ،تا صبح، دیگر چیزی نمانده است
آرین نژاد دست فرهاد را فشرد
(آخرین تغییر در ارسال: 22-05-2013, 04:49 PM توسط مهرنوش طلا.)
22-05-2013, 04:47 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
فصل پنجم

ساعت شش صبح ، هدیه با نغمه پرنده خوش الحانی بیدار شد. نسیم صبحگاهی که از پنجره نیمه باز داخل شده بود روحش را نوازش می کرد . از بستر بلند شد و در کنار پنجره ایستاد و نفس عمیقی کشید . نمی دانست در آن وقت صبح آیا کسی از خواب برخاسته است یا نه . لباس پوشید و به سالن وارد شد. مستخدمین به آرامی در حال آمدوشد بودند . سرپیشخدمت با دیدن هدیه جلو آمد و پس از تعظیم کوتاهی صبح بخیر گفت و سپس پرسید : دوشیزه خانم ! به چیزی احتیاج دارید؟

نه متشکرم . مثل اینکه من زود بیدار شدم !
همینطور است .معمولا صبحانه در ساعت نه صرف می شود ولی اگر شما گرسنه هستید برایتان شیر گرم بیاورم .
نه باز هم متشکرم .آیا می توانم در باغ قدم بزنم؟
ـ اگر مایل به قدم زدن هستید هیچ چیز مانع شما نیست.
جسارتم را ببخشید . میخواستم پیشنهاد کنم لباس مناسبتری بر تن کنید .در این هنگام صبح هوا نسبتا سرد است.
ـ بله حق با شماست . از دلسوزی و راهنماییتان متشکرم .
هدیه به اتاق بازگشت و در کمد لباس ،شنل زیبایی یافت . آن را بر دوش افکند و خارج شد . به محض ورود به باغ در طول خیابانی که بوته های گل رز در دو طرف آن صف کشیده بودند شروع به قدم زدن کرد. عطر گلها وبوی چمن تازه سیراب شده ،او را به نشاط آورد . خم شد و چند شاخه گل را بوئید. همین که به انتهای خیابان رسید ، در مقابلش آلاچیقی سبز شد که پیچکها احاطه اش کرده بودند .روی نیمکت در زیر آلاچیق نشست و به منظر اطراف دقیق شد . تا چشم کار میکرد درخت بود و گل .انگار باغ انتهایی نداشت . حس کنجکاوی وی را برآن داشت تا برود انتهای باغ را ببیند. بلند شد و به راه افتاد . در مسیرش گاهی مجبور می شد از میان ساقه های درهم پیچیده درختان عبور کند . از جوی آب نسبتا بزرگی پرید و متوجه شد که این جوی به باغ همسایه راه دارد .به انتها رسیده بود اما حد و مرز باغ را سیمهای خاردار معین کرده بودند. به همین دلیل بیننده فکر میکرد که باغ انتها ندارد.
هدیه به مسیر آسفالته بازگشت و تقریبا ویلا را دور زده بود . در مقابل درب ورودی نگاهی به ظاهر خود انداخت . کفشهایشکثیف و گلی شده بود . با آنها نمی توانست وارد داخل ساختمان شود. از بی مبالاتی خود شرمنده شدو تصمیم گرفت به کنار جوبی آب بازگردد و کفشهای خود را پاکیزه کند. به خیابان آسفالته بازگشت و روی چمنها شروع به قدم زدن کرد. چمنها ی خیس گل کفش اوراپاک کردند.چندگام که راه رفت دیگر از گل اثری ندیدولی فرم کفش از حالت اولیه خود خارج شده بود . نفس راحتی کشید و به خیابان اصلی بازگشت . در همان لحظه صدای پایی توجه او را به خود جلب کرد. قلبش به سرعت شروع به تپیدن کرد.
دوست نداشت کسی اورا در آن حالت و قیافه ببیند. می خواست خود را در لابلای شاخه های درختان پنهان کند که صدای گرمی به او صبح بخیر گفت. هدیه به پشت سر نظر افکند.از آنچه می ترسید به سرش آمد.و پسرعمه ،خود را به او رساند و پرسید :آیا شما همیشه سحرخیز هستید
ـما همیشه راس ساعت هفت صبحانه می خوریم پس باید صبح زود از خواب بیدار شویم.
فرهادگفت: با این حساب شما پیرو آن ضرب المثل هستید که «سحرخیز باش تا کامروا باشی» . ولی برخلاف خانواده شما ، در اینجا ساعت نه زنگ صبحانه به صدا در می آید. بیایید با هم تا آخر این خیابان برویم .
هدیه دل نگران از ظاهر خود بود. به همین جهت پوزش خواست و اضافه کرد: فکر میکنم زنگ صبحانه به صدا در آمده باشد . من راهپیمایی صبحگاهی را انجام داده ام و تقریبا باغ را دور زده ام و حالا احساس گرسنگی می کنم.
فرهاد هر دو دستش را در جیب شلوارش کرد و کمی سر فرود آورد و گفت : هر طور که میل شماست . شما را در ویلا می بینم. سپس از او دور شد.
هدیه بسرعت خود را به اتاقش رساند تا بتواند خود را از شر کفشهای مزاحم نجات دهد . در همان هنگام ،خانم راد ـمستخدمه مخصوص عمه ـ وارد شدو گفت : خانم هدیه ! خانم فهیمی مایلند شما را در اتاق خوابشان ملاقات کنند.
آن دو بطرف اتاق خانم فهیمی به راه افتادند. خانم راد ضربه ای به در تواخت و در را برای ورود هدیه گشود. عمه لباس خواب مشکی رنگی بر تن داشت که او را جذاب کرده بود . با ورود هدیه ،خانم فهیمی به استقبالش آمد و در پاسخ صبح بخیر هدیه ، او را در آغوش کشید و گفت « صبح تو هم بخیر عزیزم » در حالیکه موهای وی را نوازش می کرد گفت: تو درست مانند مادرت هستی اما زیبا تر و جذابتر . از اینکه سالها از دیدار تو محروم مانده ام افسوس میخورم اما امیدوارم که دیگر عاملی باعث جدایی ما نگردد و من بتوانم هر وقت خواستم ،تورا ملاقات کنم . حالا بگو بدانم ، خوب استراحت کردی؟
« بله عمه جان ،متشکرم. شما ویلای زیبایی دارید مخصوصا سکوتی که برآن حاکم است ، به انسان آرامش می بخشد.»
فرنگیس دست هدیه را گرفت و هر دو روی لبه تخت نشستند آنگاه دست زیر چانه هدیه برد و سر او را بالا گرفت و گفت : به من نگاه کن . آیا میتوانی من را دوست بداری ؟
هدیه لحظه ای بر سیمای او نگریست و یقین کرد که او را مانند پدرش دوست می دارد .پس لبخندی زد و گفت : عمه جان ! فکر میکنم همانقدرشما را دوست دارم که پدر و مادرم را دوست دارم . شما و پدر ، نگاه گرم و مهربانی دارید.
از این کلام هدیه اشک شوق روی گونه های فرنگیس فرو غلطید و بار دیگر برادرزاده اش را در آغوش کشید و گفت : آه عزیزم ! متشکرم . تو امیدی تازه به قلبم دادی . می دانم تو خوب و با محبت بودن را در دامان مادرت فرا گرفته ای. از تو جز این رفتار انتظاری نداشتم .افسوس که من چنان زیر سلطه ی او قرار داشتم که نمی توانستم و قادر نبودم برخلاف میل و اراده اش ،کاری انجام دهم . تو باید منظور من را درک کنی. نمی خواهم از خود دفاع کنم فقط مایلم بدانی که هیچ چیز در اختیار و حیطه ی من نبود.
هدیه گفت: می فهمم عمه جان. خودتان را ناراحت نکنید . گذشته ها گذشت و همانطور که فرمودید ،امیدوارم دیگر حادثه ای بوجود نیاید که باعث جدایی ما گردد.
فرنگیس بلند شد و مقابل آینه نشست و گفت : من سه پسر دارم که تو فقط با بزرگترین آنها آشنا شدی. دو پسر دیگرم در اروپا زندگی می کنندو امروز یا فردا وارد می شوند وتو با آنها نیز آشنا می شوی. آن دو از لحاظ تربیت ،نسبت به فرهاد فرق دارند چون سالهای متمادی در خارج از ایران زندگی کرده اند و با خوی و فرهنگ اروپایی ،بزرگ شده اند . از آنها نمی توانم توقع داشته باشم که غمخوارم باشند و یاریم کنند . فرهادهم که با علم ماوراءالطبیعه خود سرگرم است . من هستم و من و اداره ی کارخانه و املاکی که از فهیمی برجای مانده است. نمی دانم که آیا می توانم به پدرت اتکا کنم و یا اینکه او هم حمایتش را از من دریغ خواهد کرد .
هدیه گفت : عمه جان! پیش داوری نکنید . پسران شما و همینطور پدرم مسلما شما را تنها نخواهند گذاشت و یاریتان خواهند داد. برای قضاوت کردن در مورد آنها الان کمی زود است . به جای فکر و خیال ،همه چیز را به آینده واگذار کنید . مسایل و مشکلات حل خواهند شد.
فرنگیس ،آه بلندی کشید و گفت: بله باید به انتظار آینده نشست.
هنگامی که قصد خروج از اتاق را داشتند عمه متوجه کفشهای هدیه شد و با تعجب پرسید : هدیه ! چه به روز کفشهایت آورده ای؟
هدیه به طور اجمال ،آنچه گذشته بود را تعریف کرد . فرنگیس خنده ای کرد و گفت : و حتما کفش دیگری با خودت نیاورده ای؟
نه عمه جان .اما خیال دارم هنگامی که پدر از خواب برخاست با هم به خانه بازگردیم........
فرنگیس دست بر شانه ی هدیه گذاشت وگفت : فکر رفتن را از سرت بیرون کن . می دانم اگر برادرم از این خانه خارج شود دیگر باز نمی گردد . مسیاه ی کفش و لباس را به من واگذار کن . من برایت تهیه میکنم . آیا قول میدهی که این موضوع بین من وتو باشد؟
هدیه نمیدانست که به چه دلیل عمه خواستار مخفی نگهداشتن موضوع کفش است و چون آن را بی اهمیت تلقی می کرد قول داد که با پدر راجع به بازگشت به خانه صحبتی نکند.
پس از صبحانه میهمانانی که در ویلا مانده بودند هر کدام به نوعی خود را سرگرم کردند. فرنگیس به اتفاق فرهاد و آرش به کتابخانه رفته بودند. عاطفه و هدیه هم بهتر دیدند تا قدری از باغ خارج شده و در اطراف گردش کنند . عاطفه دست زیر بازوی دخترش انداخته بود و گامهایش را با او تنظیم کرده بود . مسافت کوتاهی که از باغ دور شدند ، عاطفه پرسید : خب هدیه ! عمه ات را چگونه زنی یافتی؟
« نمی توانم بطور قاطع در مورد عمه اظهار عقیده کنم ولی تا اینجا او را زنی خونگرم و مهربانی دیده ام و خیلی خوب احساسش را درک میکنم . او زجر بسیار کشیده است و احتیاج به محبت دارد . مادر ! فکر میکنم زجر روحی خیلی سخت تر از زجر جسمی است . او در واقع زن ایثارگری است که به خاطر رضایت شوهر دست از تمام کسانی که دوستشان داشت کشید و حالا باید با محبت کردن به او گذشته را جبران کرد.
«آیا تو عمل فرنگیس را تائید میکنی؟ »
«بله. چون او همان کاری را انجام داد که شما و پدر کردید . مگر شما و پدر به خاطر یکدیگر دست از فامیل نکشیدید؟ میان شما و عمه یک فرق وجود داشت و آن اینکه شما و پدر خوشبخت بودید و احساس سعادت می کردید اما عمه در عین خوشبختی ظاهری زنی غمگین و افسرده بود . ما باید تا انجا که در توان داریم او را خوشحال سازیم.
عاطفه با خنده پرسید: آیا تو حاضری با او زندگی کنی ؟
«اگر بدانم که باعث خوشحالیش می شوم ،بله حاضرم»
عاطفه با ناباوری به او نگریست و از حرکت باز ایستاد و پرسید: یعنی تو حاضری ما را ترک کنی ؟! در این دو روز عمه ات عزیزتر از من وپدرت شده است؟!
« آه مادر ، اشتباه نکنید. منظورم چند روزی به عنوان میهمان بود تا عمه غم از دست دادنهمسرش را کمتر احساس کند . مطمئن باشید که من هیچگاه شما و پدر را ترک نخواهم کرد .
عاطفه پوزخندی زد و گفت : تمام دختران همین جمله را می گویند ولی پدر و مادر را ترک میکنند و این عمل جبر زمانه است و روزی هم برای تو اتفاق خواهد افتاد اما تا آن زمان حتی حاضر نیستم یک روز بدون تو زندگی کنم . بهتر است حرف آن روز را نزنیم و به ویلا بازگردیم . حتما میهمانان تازه ای وارد شده اند ، باید خود را برای روبرو شدن با آنها آماده کنیم .
آنگاه هر دو ، راه ویلا را در پیش گرفتند......
22-05-2013, 10:36 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
در فرصتی که پیش آمد آرین نژاد هدیه و عاطفه را به کتابخانه برد و گفت : فردا مراسم ختم را در مسجد اعظم برگزار می کنند وما از آنجا به خانه ی خود می رویم . در مراسم فردا چند تن از رجال مملکت هم حضور دارند .
عاطفه گفت: اگر این رجال با بانوانشان در ختم شرکت کنند مسجد به سالن مد تبدیل خواهد شد.
هدیه گفت: من را هم با خود ببرید . دلم می خواهد آنها را ببینم .
آرین نؤاد گفت : نام تو هم در لیست میهمانان است پس خواهی آمد ؛بگو بدانم ، آیا این نحوه زندگی را دوست داری ؟ آیا تو هم دلت می خواهد که ندیمه و پرستار داشته باشی؟
« نمی دانم پدر. چون تا به حال به آن فکر نکرده ام ولی از زندگی پرهیجان لذت می برم . دوست دارم مثل رودخانه جاری باشم .آب راکد ،گنداب می شود . زندگی بی تحرک ، کسل کننده است . آه ! پدر من را ببخشید . راستش ، نمی دانم چه بگویم . حرفهایم را جدی تلقی نکنید.
« میفهمم دخترم . تو دچار هیجان شده ای . شاید مقصر من و مادرت می باشیم که تو را دور از هر هیجان و هیاهویی بزرگ کرده ایم . این آمد و رفت ها و این ریخت و پاش ها ، برایت تازگی دارد. من مطمئنم که اگر ادامه پیدا کند نه تنها عادی می شود بلکه کسل کننده نیز می گرددپس تا فرصتی که داری خوب تماشا کن و در ضمن تجربه نیز بیندوز چون وقتی که به خانه برگشتیم ، فرصت کافی خواهی داشت تا در مورد دیدنیهایت فکر کنی و بعد نتیجه گیری کنی که کدام زندگی ،واقعا حقیقی و با سعادت توام است.. ما اگر بیشتر از این در کتابخانه بمانیم شاید دیگران فکر کنند که ما در صدد توطئه بر علیه آنها هستیم.
هنوز آنها کتابخانه را ترک نکرده بودند که فرنگیس وارد شد و در حالیکه برق شادی در چشمش می درخشید گفت : فرزاد و فرزین هم امروز عصر وارد می شوند . بعد هدیه را مخاطب قرار داد و گفت : حق با بود. مثل اینکه من در مورد پسرانم زود قضاوت کردم.
هدیه گفت: خوشحالم از اینکه پسر عمه های گرامم وارد می شوند و با آنها آشنا می شوم . امیدوارم برنامه ها مطابق میلتان پیش برود و باعث آرامش خیالتان گردد.
فرنگیس دست او را گرفت و گفت : من هم امیدوارم ،با آنکه آنها همسران خود را نمی آورندولی حضورشان در مراسم به من آرامش خواهد داد . سپس رو به آرش کرد و گفت : در میان میهمانان تازه وارد چند تن از وزراء نیز حضور دارند که مایلم با آنها آشنا شوی.
آنگاه همگی کتابخانه را ترک کردند. چشم هدیه در میان میهمانان تازه وارد به دو دختر بسیار زیبا افتاد که در کنار فرهاد ایستاده بودند و با او گفتگو می کردند . خانم فهیمی بعد از معرفی خانواده برادرش به میهمانان با همسر یکی از وزراء به صحبت نشست و هدیه که فکر میکرد که آن دو دختر ،دختران یکی از وزراء هستند ،دریافت که اشتباه کرده است و آن دو دختر دختر عمو های فرهاد هستند که به تازگی از مسافرت اروپا بازگشتنه اند. هدیه بعد از شناخت آنها دانست که فهیمی برادری نیز داشته که چند سال زودتر از او فوت کرده است ودوشیزه های زیبا ، انچنان سرگرم گفت و شنود با فرهاد بودند که حتی نزاکت را فراموش کرده و با صدای بلند میخندیدند . برای هدیه قبول این رفتار دشوار بود و عمل آنها را نوعی توهین به میت بشمار می آورد. نمی توانست بپذیرد که کسی در غم نزدیکترین عضو فامیلش نه تنها به سوگ ننشیند بلکه بطور آشکارا نیز شادمانی کند . بهمین خاطر نسبت به آنها رنجشی در قلب خود احساس کرد و تمایل پیدا کرد تا خطای آنان را به نوعی گوشزد کند . پس زمانی که فرهاد به اتفاق دختر عموهایش کنار هدیه نشستند وی در مقابل سوال خواهر بزرگتر که پرسید از اینکه شما و خانواده تان وارد جمع فامیل شده و از حصار خارج شده اید چه احساسی دارید؟
هدیه گفت: چون در مراسم عزاداری هستم نمی توانم ابراز کنم که خوشحالم یا غمگین . در یک زمان با دو احساس برخورد داشتن کمی مشکل است اما برای اینکه سوال شما را بی جواب نگذاشته باشم باید بگویم که احساس خوشحالی نمی کنم چون با پاره شدن حصار ، من پای به محیطی گذاشتم که برایم نامانوس است و رفتار انسانهایش برخلاف آن چیزی است که باید باشد ! در حصار ما ،پیر بعد از فوت پدر به شادمانی نمی نشیند و دیگران نیز رعایت اینکه در مجلس سوگواری نباید شادی بکنند را میکننداما متاسفانه اینگونه نکات در این مراسم رعایت نمی شود.
فرهاد در مقابل کنایه هدیه سر به زیر انداخت و سکوت کرد . خواهر کوچکتر در صدد دفاع برآمد و گفت : این دیگر قدیمی شده که در مراسم عزاداری گریه و شیون کنند مخصوصا برای آقایان که کاملا دور از ادب و نزاکت است .
هدیه گفت : شاید شما درست می فرمایید و من ازقافله تمدن عقب افتاده ام ! ولی آیا ممکن است خواهش کنم بفرمایید که : آیا این امر ، در مورد خانمها هم مصداق پیدا میکند؟ یعنی اگر دختر خانمی در سوگ عموی خود بنشیند کاری برخلاف نزاکت کرده است و امل به حساب می آید ؟!
دختر عمو چینی بر پیشانی انداخت و گفت: همین که آن دختر خانم لطف کرده و در مراسم شرکت کرده است کافی می باشد . وقت ،گرانبهاست و اینکه کسی از وقت خود بگذرد و ساعتی در این گونه مجالس شرکت کند خیلی ارزش دارد.
هدیه گفت : منکر نیستم که وقت گرانبهاست اما معتقدم کسی که به قول شما وقت گرانبهایش را صرف شرکت در مجلس سوگواری میکند بهتر است آداب چنین مجالسی را هم رعایت کند.
دختران که حوصله شان از حرفهای هدیه سر امده بود بلند شدند و در حالیکه هر کدام آنها در یک طرف فرهاد قرار می گرفتند هدیه را ترک کردند و به انتهای سالن رفتند.
عاطفه که متوجه بحث آنها شده و سکوت اختیار کرده بود پس از دور شدن آنها رو به هدیه کرد و گفت : عزیزم ! خودت را ناراحت مکن . قرار شد که توفقط نظاره کنی اگر رفتارشان را شایسته نمی دانی به آن عمل مکن اما فراموش نکن که تو نیز د راینجا مهمان هستی و باید رعایت حال دیگران را بکنی .
فشاری سنگین بر سینه ی هدیه وارد می شد و نفس کشیدن را برایش دشوار می ساخت . نفس عمیقی کشید تا مگر راحت تر تنفس کند ، اما برخلاف انتظار ،دانست که اگر اندکی دیگر در آنجا توقف کند حتی قادر نخواهد بود که از ریختن اشکهایش جلوگیری کند.
لحظاتی بعد، سر میز غذا قرار گرفتند.
******************
(آخرین تغییر در ارسال: 23-05-2013, 11:41 AM توسط مهرنوش طلا.)
22-05-2013, 11:44 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #7
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
صحبت بر سر ارثی بود که مرحوم فهیمی برای خانواده اش برجای گذاشته بود . یکی از وزراء رو به خانم فهیمی کرد و گفت : شما مسئولیت خطیری در قبال حفظ و حراست اموال مرحوم فهیمی بعهده دارید. امیدوارم با کمک فرزندانتان ثروت شوهر مرحومتان را چند برابر سازید.
عده ای متملق با گفتن انشاا... به خوردن ادامه دادند. خانم فهیمی نگاهی گذرا به برادرش انداخت و در مقابل سخنان آقای وزیر سکوت نمود. وقتی میهمانان برای استراحت به اتاقهایی که برایشان در نظر گرفته بودند به راه افتادند.خانم فهیمی به برادر اشاره کرد تا بنشیند.
همین که سالن غذاخوری را خالی از غیر دید گفت : شنیدید برادر؟ هنوز خاک آنت مرحوم خشک نشده از من می خواهند فکری به حال ثروت او بکنم .من چه می توانم بکنم ؟ فرهاد از ابتدا با اداره کردن کارخانه مخالف بود. کسانی در اطرافم هستند که نمی دانم کدامشان واقعا دلسوز هستندو کدامشان برای نفع خود کار می کنند . شما باید با وکیلمان صحبت کنید . من بعد از اتمام مراسم شب هفت جلسه ای در خانه ام تشکیل می دهم و از تمام مباشران دعوت می کنم تا به اینجا بیایند. شما باید در مورد شروع مجدد امور کارخانه و نحوه ی اداره اش با آنها صحبت کنید . بنابرموقعیت تان در دارایی می توانید به من وپسرانم کمک کنید.
آرین نژاد گفت: ولی خواهر عزیزم !من فکر نمیکنم که بتوانم برای شما کاری انجام دهم . تو خود می گویی که وکیل و مباشرینی داری که بتوانند کمکت کنند. فرهاد هم در سنی نیست که کسی بتواند اغفالش کند . همانطور که می دانی من از فهیمی دلخوشی نداشتم و حالا هم نمی خواهم در حفظ اموال او دخالت کنم . لطفا من را معذور کن . من حتی این دو روز را هم برخلاف میل باطنی ام اینجا ماندم و اگر خواهش تو نبود هرگز پای در این مکان نمی گذاشتم . فردا بعد از مراسم مستقیما از مسجد به خانه می روم البته می توانید به دیدارمان بیایید . ما مقدمتان را گرامی میداریم . ولی از من نخواه که در امور مالی شوهر مرحومت دخالت کنم.
خانم فهیمیبا دستمال حریر کوچکی گوشه ی چشمش را پاک کرد و از ریختن اشک بر روی گونه اش جلوگیری کرد و گفت : در این لحظات بحرانی شما هم من را تنها می گذارید؟

آرین نژاد کنارش نشست و دستهای او را در دست گرفت و گفت : خواهر عزیز: من تو را تنها نمی گذارم . تو سالها با فهیمی زندگی کرده ای و هر دو کارخانه را اداره کرده اید و تو بهتر از هر کس دیگری می دانی که او چگونه با ثروت خود کار می کرد.تو راه و رسم کارخانه داری را از او آموخته ای . ممکن است با دخالت من ثروت شوهرت را از دست بدهی. تو باید چون گذشته محکم و پا بر جا باشی و بر کارها نظارت کنی . هنوز برای تصمیم گرفتن زود است اجازه بده وقتی فرزاد و فرزین هم آمدند آنوقت بنشینید و تصمیم بگیرید . شاید پسرانت حاضر شدند تا در امور اداره کارخانه کمکت کنند . حالا بلند شو و برو استراحت کن . راستی ! آنها چه ساعتی وارد می شوند؟
فرنگیس از پشت میز بلند شد و در حالیکه برادر زیر بازویش را گرفته بود گفت : شش بعدازظهر .
ـ خب تا آن زمان میتوانی استراحت کنی . خودت را ناراحت مکن. من می دانم که تو به خوبی از عهده کارها برخواهی آمد.
آرین نژاد فرنگیس را تا اتاق خوابش بدرقه کرد و با افکاری آشفته به اتاق همسرش وارد شد.
عاطفه پرسید: چرا رنگت پریده؟
آرین نژاد در عرض اتاق شروع به قدم زدن کرد و چند لحظه ای به مناظر باغ نگاه کرد و گفت : فرنگیس می خواهد من به امور مالی شوهرش رسیدگی کنم
ـ خب تو چه گفتی؟
ـ قبول نکردم . چگونه می توانم بر اموال مردی نظارت کنم که می دانم از چه راهی این ثروت را به دست آورده است . خنده دار است ! من باید با مشاورینش بنشینم و برای زیاد کردن ثروت او تبادل نظر کنم . نه ! همانطور که به فرنگیس گفتم ، قادر نیستم دست به چنین کاری بزنم. او سه پسر دارد و همچنین وکیل و مباشر کارخانه هم هستند. پس لزومی ندارد که من دخالت کنم . از این گذشته ، حاضر نیستم حیثیت خود را به بازی بگیرم . می دانم که اقوامم به هم خواهند گفت : آرش چشم طمع به اموال خواهر دوخته است . او تا فهیمی زنده بود جرات دخالت نداشت ولی حالا میدان برایش باز است و در هعمه کارها دخالت می کند . نه! من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم در کارشان دخالت کنم . عاطفه ! اگر اصرار شما نبود من هرگز پای در این خانه نمی گذاشتم
عاطفه نمی دانست چگونه همسرش را آرام سازد و افکار او را از پریشانی برهاند. اگر او اصرا ر نکرده بود اکنون همسرش را چنین پریشان نمی دید .پس برای انکه حرفی زده باشد گفت: هر تصمیمی که می دانید عاقلانه است اتخاذ کنید و من مطمئنم بهترین راه را انتخاب می کنید ! و مسلم بدانید که من و هدیه آن را تائید می کنیم ؛ولی عزیزم ! با این حالت ،تو من دچار عذاب وجدان می کنی .
آرین نژاد لحظه ای ایستاد و به صورت عاطفه نگاه کرد و بعد با لبخندی او را در آغوش گرفت و گفت : معذرت می خواهم . من نباید تو را متهم می کردم . تو مقصر نیستی ولی از اینکه به من اعتماد داری متشکرم . فکر میکنم تصمیمی که گرفتم عاقلانه بوده است . من در امور آنها دخالت نخواهم کرد حالا تو هم استراحت کن . فردا همه چیز تمام می شود و ما در خانه خود آرامش خواهیم داشت . سپس از اتاق خارج شد.
میهمانان برای خوردن عصرانه گرد آمدند و عده ای نیز برای استقبال از دو پسر دیگر آقای فهیمی به فرودگاه حرکت کرده بودند. عمه در حالتی بین خوشحالی و اندوه بود.
نگرانی از سیمایش به خوبی آشکار بود. بطوری که وقتی هدیه چای به دستش داد عمه آشکارا میلرزید . هدیه را کنار خود نشاند و. گفت : کنارم بمان . وقتی تو در کنارم هستی احساس آرامش می کنم.
هدیه گفت ک عمه جان ! نگرانی تان بیهوده است . با ورود فرزین و فرزاد دیگر جای هیچ گونه نگرانی باقی نمی ماند . آنها مسلما در کنارتان خواهند ماند و به شما قوت قلب خواهند داد .
عمه با نگاهی پرسشگر به او نگریست و گفت : اینطور فکر می کنی؟
ـ نه تنها فکر می کنم بلکه مطمئن نیز هستم.
عمه چند بار به عنوان تشکر بر پشت دست برادرزاده اش نواخت و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: باید مسافرین تا کنون رسیده باشند . اما نمی دانم در اینجا می مانند یا نه؟
هدیه گفت : چرا نباید بمانند؟ اینجا به اندازه ی کافی زیبا و بزرگ است و مسلما خوششان خواهد آمد . مگر تاکنون اینجا را ندیده اند؟
ـ چرا ولی نه آنطور که باید و شاید . راستش تا کنون تهران را هم به خوبی ندیده اند. شوهرم آنها را با وطن خودشان بیگانه ساخته است . اگر آنها در اینجا احساس غربت کنند مقصر نیستند.چطور می توانند مکانی را دوست بدارند در حالیکه با آن بیگانه اند؟
عاطفه گفت : اما این خاک دامنگیر است و هر کسی که واردش شود به سختی از آن دل برمیکند . آنها به اینجا عادت می کنند . هرچه باشد خون ایرانی در رگهایشان جاری است.
عمه بدون مقدمه رو به عاطفه کرد و گفت : عاطفه! میدانی؟ برادرم حاضر نیست من رات در مشکلاتم یاری دهد.
عاطفه که غافلگیر شده بود کمی مکث کرد و گفت : برادرت مرد بادرایت و باهوشی است . مسلما کاری نخواهد کرد که به شما و خودش لطمه ای وارد شود. اگر از کمک به شما امکتناع می ورزد شاید به این دلیل است که می داند شما از هر متخصصی واردتر به امور هستید . اگر غیر از این بود حتما کمکتان می کرد .
فرنگیس با تکان دادن سر حرفش را تائید کرد و اظهار داشست: او هم همین حرف را به من زد . من همیشه به فهیمی متکی بوده ام و بدون او اینک خود را تنها و با کوهی از مشکلات روبرو می بینم و چون باید خودم به تنهایی تصمیم بگیرم نمی دانم موفق می شوم یا نه
عاطفه صداقت کلام رادر گفته های فرنگیس می دید و چون او هم زن بوداحساس او را به خوبی درک می کرد . با خود اندیشید غرنگیس اعتماد به نفسش را از دست داده است . باید اورا امیدوار سازم. به همین منظور گفت: شما همیشه موفق بوده و خواهید بود فراموش نکنید پسرانتان از برای کمک به شما به ایران برگشته اند و فرهادبیش از دیگران پشتیبان شماست . به خودتان امیدوار باشید وخواهید دید که به خوبی از عهده ی مسئولیتی که به شما محول شده برخواهید آمد .
با حرفهای عاطفه تا لحظاتی اضطراب و نگرانی از سیمای فرنگیس رخت بر بست . بلند شد و برای نظارت کارها به راه افتاد . برای هدیه باور اینکه پدرش خود را نسبت به خواهر بی تفاوت نشان می دهد قابل قبول نبود بهمین جهت با لحنی حاکی از ناباوری از مادرش پرسید : چرات پدر حاضر نیست به عمه کمک کند؟!
ـ نه! اینطور که تو فکر میکنی نیست . پدرت نمی خواهد در امور مالی فهیمی دخالتی داشته باشد من کارش را تائید می کنم و توقع دارم تو هم کارمان را تائید کنی چه اگر جز این با شد ،ممکن است با دخالت پدرت وضع دگرگون شود و چه بسا عمه ات ثروت خود را ازدست بدهد .عقیده ی پدرت را محترم بشمار و با او در این زمینه بحث مکن.
23-05-2013, 11:39 AM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #8
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
با ورود مسافرین میهمانان به گردشان حلقه زده و به گفتگو با آنها پرداختند. برخورددو برادر با خانواده ی آرین نژاد بسیار صمیمی و دوستانه انجام گرفت و در فرصتی که پیش آمد دو برادر مادرشان را در میان گرفتند و سه نفری به کتابخانه وارد شدند . فرهاد در میان میهمانان باقی ماند.و با آنها به صحبت نشست . هدیه وردود دو دخترذعمورا دید ولی هرچه به اطراف نگریست آنها را نیافت . خود را در جمع بیگانه حس می کرد . مادرش با دو خانم سرگرم گفتگو بود ولی به خوبی پیدا بود که از مصاحبت با آنها لذت نمی برد . هدیه خیلی آرام و بدون آنکه کسی را متوجه خود سازد از جمع آنان خارج شد و به اتاقش پناه برد و از پشت پنجره به شب نگریست که چگونه چادر سیاه خود را روی زمین کشیده بود. از قفسه ی کوچک کتابخانه کتابی برگزید و به مطالعه آن مشغول شد. ولی نمی دانست افکارش را روی حروف کتاب متمرکز نماید . به دو جوانی اندیشید که دقایقی پیش وارد شده بودند. هر دو زیبا و متاهل با افکاری نا شناخته .آیا این دو می توانند برای فرنگیس ، پشتوانه ای باشند؟
با شنیدن ضربه ای به در به خود آمد و بلند شد . در را گشود . خانم راد وارد شد و گفت : فرهادخان سوال کردند که آیا حالتان خوب است؟
هدیه با شگفتی جواب داد: بله حالم بسیار خوب است . از ایشان تشکر کنید .
وقتی مستخدمه مخصوص عمه از اتاق خارج شد هدیه همچنان دچار ناباوری بود ودر این اندیشه که چرا باید فرهاد حال او رال جویا شود . آیا انگیزه ی خاصی در این مورد وجود دارد یا اینکه صرفا از روی میهمان نوازی است؟ مقابل آینه ایستاد خود را نگریست و با این امید که بتواند به علت این انگیزه پی ببرد از در خارج شد .
هوای سالن که از دود انواع سیگار و پیپ آکنده بود تنفس را مشکل می کرد . در کنار پدر جایی یافت و نشست و وقتی چشمانش کاملا به دود عادت کرد توانست آن دو دختر زیبا را در لباسی به مراتب زیباتر ببیند که موهای خود را آرایش دادهو تور سرشان را به گونه ای انداخته بودندکه حالت موهایشان به خوبی از زیر تور نمایان بود . آنها آنچه در توان داشتند برای جلب توجه میهمانان به کار می بردند و در این راه موفق نیز بودند .
فرزاد به اطراف نگریست ، نگاهش در آن میان به هدیه افتاد که متفکر و موشکافانه به دیگران نگاه می کرد . وقار و متانت هدیه وی رابر آن داشت که به آنها نزدیک شود . به کنارشان آمد و رو به آرین نژاد کرد و گفت : من تعریف شما را از زبان مادر شنیده ام اما خیلی مختصر . متوجه که هستید؟!
ـ بله . متوجه هستم . در خانواده ی شما اگر کسی نامی از من می برد دچار گناه نا بخشودنی میشد.
ـ ولی مادر هرگاه پیش ما می آمد از شما تعریف میکرد . ما خوشحالیم از اینکه شما مطابق میل پدرم عمل نکردید و راه خود را دنبال کردید . شما با رفتارتان نشانم دادید که به آنچه می گفتید ایمان دارید و بدان عمل نمودید. امیدوارم این راه را تا پایان ادامه دهید.
آرین نژاد لبخندی زد و تشکر کرد
فرزاد ادامه داد : آیا می توانم از شما پرسشی کنم؟
ـ اگر خصوصی نباشد بله.
ـ فرزاد کمی مکث کرد و گفت : آیا در رابطه با پدرم دچار مشکل بودید یا اینکه همه بر ضد شما قیام کرده بودند؟
آرین نژاد به نقطه ای خیره شد و گفت: پدر شما عامل اصلی تحریک ذهن دیگران بر علیه من بود و با نفوذی که بر دیگران داشت در کارخود موفق شد ولی من و همسرم تصمیم خود را گرفته بودیم و مقاومت کردیم .
فرزاد دست برشانه ی آرین نژاد نهاد و گفت : کاش همه مثل شما بودند. سپس رو به هدیه کرد و گفت : ممکن است از شما خواهش کنم تا باغ پدرم را به من نشان بدهید؟
هدیه بر پدر نگریست و با درک موافقت او هر دو سالن را ترک نمودند.
فرزاد گفت: من چون با پدرم زندگی نمی کردم او را خوب نمی شناختم ولی احساس میکنم که او موجود خودخواهی بوده است .
هدیه از اینکه بدون شناخت واقعی نسبت به پدرش اینگونه پیشداوری نموده غمگین شد و گفت: انسان در مورد فردی که به خوبی نمی شناسد نمی تواند بطور یقین اظهار عقیده کند. شما در مورد پدرتان شناخت دقیقی ندارید . به جای انتقاد از او بهتر است جنبه های مثبت او را در نظر بگیرید . هرچه بود ،اینک در میان ما نیست .
فرزاد پرسید : آیا شما پدرم را دیده بودید؟
ـ نه
ـ پس چطور می توانید خلاف گفته هایم را ثابت کنید؟
ـ من نمی خواهم شما را قانع کنم و عقیده ام را تحمیل نمایم که او مرد خوبی بوده است ولی بطور کلی نمی توان گفت که در وجودش خصلتهای خوب و پسندیده وجود نداشته است . پدرتان از دیدگاه خودش برای رفاه و خوشبختی خانواده ، کوشیده است و شما باید....
فرزاد حرف او را قطع کرد و گفت : اشکال در همین جاست . وقتی انسان همه چیز را از دریچه ی تنگ نگاه خود بنگرد و بخواهد عقیده اش را بر دیگران تحمیل نماید نمی توان گفت که او فردی منطقی و طبیعی بوده است . پدرم من و فرزین را از این جامعه و مردم دور نگه داشته است و ما اکنون در نظر این اجتماع بیگانه ای بیش نیستیم و من از این بابت متاسفم و به همین دلیلاو را نمی بخشم .
ـ نه . این سخن درست نیست . او فکر می کرد شما و برادرتان را خوشبخت کرده است حالا اگر اشتباه کرده موجب آن نمی شود که او را نبخشید . شاید روزی دیگر فرزندان شما ،شما را نیز به محاکمه بکشند در صورتی که شما یقین دارید که تمام تلاش و کوششتان را جهت سعادت آنها به کار بسته اید.
ـ بیایید کمی بنشینیم . این جمله از جانب فرزاد گفته شد.
سپس دست هدیه را گرفت و روی نیمکت یکی از خیابانهای باغ نشستند . هوای دلپذیر آمیخته با عطر گاها و نور چراغهایی که کاملا باغ را روشن کرده بود ،فرزاد را به رویا برد . چند لحظه ای میانشان سکوت حاکم بود. فرزاد مدتی ناخودآگاه به صورت هدیه خیره شد. سپس سکوت را شکست و گفت : شما دختر زیبایی هستید . با آنکه خیلی جوانید ولی سخنان منطقی شما نشان از تجربه ی شما دارد. آیا شما نامزد دارید؟
هدیه از این پرسش ،تکانی خورد و با صورتی گلگون گفت : نه....
ـ پس بر افسوس های من شما چیزی افزودید . من دختردایی زیبا و فروتنی چون شما داشتم و مجبور شدم .........
هدیه میان حرفش دوید و گفت : باز که از گذشته یاد می کنید .اگر در ایران بودید و از من خواستگاری هم می کردید شما را نمی پذیرفتم.
ـ چرا ؟ آیا مرا لایق همسریتان نمی دانستید؟
ـ نه موضوع این نیست .من خیال ازدواج با هیچ فردی از خانواده ی فهیمی را نداشته و ندارم .
ـ آیا شما هم ما را مانند پدرمان می دانید؟
ـ نه ! ولی بهر حال همه ی شما فهیمی هستید و من نمی خواهم با وصلت خود خاطره تلخ گذشته را برای پدرو مادرم زنده کنم . بعد از مراسم فردا دیگر به اینجا نخواهیم آمد.
ـ و باز هم جدایی؟
ـ نه چون گذشته . هر کدام از شما مایل باشید می توانید به خانه ی ما بیایید .
فرزاد ایستاد و با نگاهی غمگین ، به او نگریست و گفت ک ولی من مدت کوتاهی در ایران می مانم و مایلم هر روز شما را ببینم .
هدیه هم بلند شد و گفت : ولی متاسفانه این کار امکان ندارد . بعد به راه افتاد و فرزاد در کنارش قدم برداشت وپرسید : آیا می توانم با شما تماس تلفنی داشته باشم ؟
هدیه قاطعانه جواب داد : نه ! شما مرد متاهلی هستید . ضمنا مثل اینکه حرفهای مرا فراموش کردید؟!
فرزاد سری تکان داد و گفت : من را ببخشید. فکر نمی کردم جدی گفته باشید . بنابراین یک بار دیگر می پرسم : آیا شما از فهیمی ها بیزارید؟
هدیه لبخندی زد و گفت : من از هیچ گس بیزار نیستم ولی بخاطر رضایت والدینم نمی خواهم با فهیمی ها معاشرت کنم .
هر دو سکوت کرده بودند فرزاد در یکی دو نقطه ،مدتی ایستاد و به تماشای باغ پرداخت . وقتی به در سالن رسیدند فرزاد گفت: امیدوارم دایی جان گذشته را فراموش کند و اجازه بدهد تا ما از مصاحبت خانواده اش بهره مند گردیم . آنگاه درب را به روی هدیه گشود و هردو وارد شدند.
-*************
23-05-2013, 02:45 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #9
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
پیشخدمت نزدیک آمد و گفت : میهمانان مدتی است در سالن غذاخوری به انتظار شما نشسته اند. سپس آن دو را به سالن غذاخوری هدایت کرد.
هدیه از اینکه با فرزاد وارد سالن شده است احساس ندامت و پشیمانی می کرد. به محض ورود آنها همه ی نگاهها متوجه آنان شد. عمه با خوشرویی آن دو را نزد خود فرا خواند و گفت : عزیزانم ! شما همه را منتظر گذاشتید ، بیایید اینجا . سپس با دست به دو صندلی خالی اشاره کرد که بنشینند .
هدیه و فرزاد روبروی هم در پشت میز قرار گرفتند . هدیه از عمل خود ناراحت بود و نمی توانست به چهره ی دیگران نگاه کند . با خود انمدیشید که دیگران عمل او را چطور توجیه می کنند.
همینکه سر برداشت نگاهش با فرزاد تلاقی کرد و دید که به رویش لبخند می زند. پس سرش را به زیر انداخت و تا پایان شام به هیچ کس نگاه نکرد. وقتی میهمانان سالن را ترک کردند ، عاطفه به هدیه نزدیک شد و با تندی گفت : «باید توضیح بدهی» . سپس از هدیه دور شد. فرهاد با فنجانی چای به او نزدیک شد و گفت : دختر دایی عزیز! آیا بهتر نبود برای حفظ ظاهر هم که شده انسان خود را درغم از دست دادن شوهر عمه غمگین نشان دهد؟!! یا اینکه عقیده شما هم مثل دختر عموهای گرامی ام است که معتقدند فقط حضورشان کفایت میکند؟!
هدیه گفت : من برای عمل خود دلیل دارم.
ـ هرکس برای کاری که می کند دلیل دارد . ولی آیا شما می دانید که برادر عزیزم مجرد نیست؟
هدیه احساس کرد که اگر دقایقی دیگر بماند از ریختن اشکهایش نمی تواند جلوگیری کند. با عجله از فرهاد دور شد و به اتاقش پناه برد و در را پشت سر خود بست . از خشم برخود می پیچید و زیر لب زمزمه می کرد:
آیا آنها فکر کردند که برای معاضشقه به باغ رفته بودیم ؟ خودرا روی تخت انداخت و گریست . خود را سرزنش می کرد که چرا در این دو روز نتوانسته بود انطور که پدر و مادر از او انتظار داشتند رفتار کند. آیا او نام آنها را لکه دار ساخته بود؟ چه خوب بود که هر چه زودتر بهخانه برمیگشت و دیگر مجبور نبود به صورت کنجکاو دیگران نگاه کند . وقتی مادر وارد اتاق شد هدیه در حالیکه که می گریست خود را در آغوش مادر افکند و گفت : مامان ! متاسفم . واقعا متاسفم . من اصلا متوجه گذشت زمان نبودم . ما فقط صحبت کردیم و من می خواستم قانعش کنم که به عمه کمک کند.
مادر موهای نرم او رانوازش کرد و گفت : من حرفهایت را باور میکنم ولی فراموش کردی که پدرت در مورد خانواده اش به تو هشدار داده بود؟ آنهایی که در بیرون هستند به کمین ما نشسته اند تا کوچکترین اشتباه ما بر علیه مان استفاده کنند و تو با رفتار امشبت بهترین بهانه را به دستشان دادی.
هدیه چشمان اشکبارش را بر مادر دوخت و گفت : ولی او متاهل است ، من چگونه می توانم ....
عاطفه حرف او را قطع کرد و گفت : و این بدتر ! می دانم آنها با خود خواهند گفت که دختر آرین نژاد با پسر عمه متاهل خود روابط نامشروع برقرار کرده است .
ـ اما خدا میداند که چنین نیست .
عاطفه گفت : بهر حال کاری است که شده ، بلند شو و صورتت را بشوی . هنگامی که به سالن بازگشتی به فرزاد کوچکترین توجهی مکن . بگذار شک میهمانان از بین برود . خیلی خونسرد و آرام باش و با متانت رفتار کن .
عاطفه از اتاق هدیه خارج شد و او را در میان امواج متلاطم افکارش تنها گذاشت . ساعتی بعد وقتی هدیه به میان میهمانان وارد شد مستقیما به کنار پدر رفت و نزد او نشست . پدر سر در گوش او فرو برد و چیزی گفت که هدیه خندید . آرش در مقابل دخترش میوه گذاشت و گفت : قیافه آدم های شکست خورده را به خود گرفته ای ، مصمم باش و لبخند بزن . بار دیگر لبهای دختر با لبخندی شکوفا شد و نفس راحتی کشید. سرش را بلند کرد و به آرامی به اطراف نظر انداخت . فرهاد در گوشه ای از سالن ایستاده بود و به بیرون می نگریست . دختر عمو های او فرزین را در میان خود گرفته و با او مشغول گفتگو بودند . خانم فهیمی به برادرش نزدیک و کنار او نشست و گفت : به راستی تو مارا فردا ترک میکنی؟
ـ بعد از مراسم فردا دیگر لزومی ندارد که ما باز هم دور هم جمع شویم .من هم کارهایی دارم که باید به آنها سروسامان دهم .
ـ آیا تو با پسرانم در مورد اقامتشان در ایران گفتگو می کنی؟
ـ خواهر !باز که تو شروع کردی . آنها که بچه نیستند تا احتیاج به نصیحت داشته باشند . اگر صلاح بدانند ، می مانند در غیر این صورت بر می گردند .
ـ ولی من میل دارم که آنها در کنارم باشند . من برای هر کدامشان بهترین زندگی را فراهم میکنم اما بدون آنها بی سرپرست باقی می مانم .
ـ تو باید خودت با آنها صحبت کنی . بعنوان یک مادر از آنها بخواه تا در کارها یاریت دهند. اما اگر من دخالت کنم ممکن است با مخالفت آنها روبرو شوم و این درست نیست .
ـ واگر آنها به من هم جواب منفی بدهند چه باید بکنم ؟
آرین نژاد لحظه ای سکوت کرد و گفت : ان وقت باید از آنها بخواهی تا تصمیمشان را در مورد ثروت پدرشان بگیرند . اگر توافق کردند که بمانند چه بهتر در غیر این صورت توباید ثروت را میانشان تقسیم کنی تا هر طور که مایلند با اموال خود بکنند.
ـ یعنی تو میگویی کارخانه را بفروشم؟
ـ خواهر ! اشتباه مکن. من نمی گویم که تو باید چکار کنی بلکه این راهی است که باید بالاجبار در آن قدم بگذاری . اگر پسرانت ارث خود را مطالبه کنند ، تو مجبور به فروش کارخانه و دیگر املاک فهیمی می شوی . ولی من امیدوارم که چنین نشود وپسرانت مثل پدرشان درحفظ کارخانه بکوشند .
خانم فهیمی به نقطه ای خیره شده بود و زیر لب میگفت : حق با توست . اگر آنها اموال پدرشان را بخواهند مجبورم کارخانه و تمام املاک او را بین آنها تقسیم کنم .ولی برادر .......... میخواست حرفی دیگر بگوید اما پشیمان شد و سکوت مرد . چند لحظه ای به سکوت ادامه داد و بعد بار دیگر پرسید : آیا اجازه مید هی که هدیه چند روز دیگر مهمان من باشد؟ با بودن هدیه در کنارم احساس آرامش می کنم . من دخترندارم تا بتوانم با او درد دل کنم ولی هدیه به خوبی حرف من را می فهمد و باعث آرامش روحم می گردد.
آرین نؤاد گفت : ولی حضور هدیه در کنارم ضروری است . من و عاطفه بدون او نمی توانیم زندگی کنیم . بهتر است یکی از آن دو دختر جوان را برای مصاحبت برگزینی اینطور که رفتارشان نشان می دهد بی میل نیستند مه در اینجا بمانند.
فرنگیس دست روی دست برادر گذاشت و گفت : من به وجود آنها احتیاجی ندارم فقط هدیه را می خواهم و بعد از سالها جدایی به عنوان عمه او حق دارم که چند هفته ای برادرزاده خود را در کنارم نگهدارم . پس خواهش میکنم این لطف را از من دریغ مکن . می دانم که دوری او برایتان ناراحت کننده است ولی تا چه زمان می خواهید این دختر را در حصار خود بگیرید ؟ به اواجازه زندگی کردن بدهید و بگذارید با دیگران معاشرت کند. او دختر بسیار متین و باوقاری است . مطمئن باشید کاری نمی کند که موجب شرمساریتان گردد. در ضمن به تو قول میدهم تا آنجا که در توان دارم از او محافظت و مراقبت نمایم .
ـ من باید در این مورد با عاطفه صحبت کنم .
عمه در حالیکه از جای خود برمی خواست گفت : تمام خواهشهای من را رد کردی . با این یکی دیگر مخالفت مکن . و از او دور شد.
آرین نژاد و عاطفه در اتاق هدیه جلسه ی مشاوره ای تشکیل دادند و نسبت به درخواست فرنگیس به گفتگو نشستند . هدیه مایل بود که هر چه زودتر به خانه برگردد ولی وقتی از پدرش شنید که عمه برای ماندنش چه قدر پافشاری می کند ، سکوت کرد و خود را به تصمیم پدر و مادر وا گذاشت . آنگاه که دید آنها مصمم شده اند که در مقابل اصرار خانم فهیمی مقاومت کنند نفس راحتی کشید .
عاطفه به آرش این اطمینان را داد که هیچکس نمی تواند هدیه را از آنها جدا کند، حتی بیست و چهار ساعت . آن شب اگرچه هدیه با خاطری آسوده دیده بر هم نهاد اما آرش نگران بود و خود را نمی توانست از دست افکار پریشانی که بر او غلبه کردهبود رهایی بخشد. سکوت وهم انگیزی بر ویلا حاکم بود . آرش مدتی به سکوت گوش فرا داد . از احساس اینکه دو روز گذشته را در خانه ی مردی بسر آورده که بهترین عزیزانس توسط او از وی روی گردان شدند و اونتوانست مکنونات قلبی اش را با آنها در میان بگذارد از خشم برافروخته گشت و اگر بخاطر جلب رضایت خواهرش نبود همان شبانه همسر و دخترش را از آن خانه می برد . او نوزده سال تمام مبارزه کرده بود . او برای تصاحب اموال پدرزن خود از هیچ دسیسه و نیرنگی فرو گذاری نکرده بود بطوریکه وقتی توانست آرش را از چشم پدر و مادر و فامیل بیندازد خودرا آن چنان به پدرزنش نزدیک کرد که علاوه بر دامادی جای آرش را نیز گرفت و از آن زمان ثروت فهیمی فزون تر شد بطوریکه توانست یک کارخانه را به دو کارخانه و تعداد املاک را چند برابر کند. و اعمال نفوذ پدرزن و داماد بقدری بود که به راحتی می توانستند با پول وکلا و وزراء را برای خود خریداری کنند . آنچه تصویب می شد به نفع آنها بود و با کمی دقت می شد رد پای آرین نژاد و فهیمی را در تصویب آن قانون مشاهده کرد آن چه آرش میدید و درک می کرد اورا در عقیده اش مبنی بر مبارزه با آنها مصمم تر می ساخت . او که توانسته بود خودرااز یوغ آنها برهاند با تردید به آینده می نگریست و نمی توانست خود را متقاعد بسازد که از دام کاملا رسته است . درخواست فرنگیس از او ، پافشاری سنگین بر وجدانش وارد آورده بود درعین حال که نمی خواست خودرا درگیر اموال مرد دیوسیرتی چون فهیمی کند در همان حال نیز نمی توانست یگانه خواهرش را زیر بار مسئولیتی خطیر تنها بگذارد . او از آینده بیمناک بود از سرنوشتی که در پیش روی داشت می هراسید با خود می گفت : آیا من براستی از این طبقه جدا گشته ام؟ اگر چنین است اکنون اینجا چه میکنم؟ و اگر هنوز به طبقه ام وابسته ام پس در مبارزه نوزده ساله ام شکست خورده ام . اگر کوچکترین حرکت و یا حرفی برای بهبود اوضاع کارخانه ی فهیمی بر زبان آورم به خود و به افکارم خیانت کرده ام و اگر بی تفاوت کناری بایستم و تماشاگر باشم به عواطف انسانی خود خیانت نمودهام من که همیشه سعی کرده ام برای دیگران مثمرثمر باشم چگونهمی توانم نسبت به سرنوشت تنها بازمانده ام بی تفاوت باشم ، من که همیشه سعی کرده ام در مقام یک پدر حس انسان دوستی را در دخترم بارور سازم و روابط میان انسانها رااز دریچه ی عقل و عاطفه به او تفهیم نمایم حال چگونه می توانم در مقابل چشمان او عملی غیر از آنچه به او آموخته ام انجام دهم و او چگونه در موردپدرش قضاوت و داوری خواهد کرد؟ این فکر که کارش از روز اول اشتباه بوده و نمی بایست با خانواده به مخالفت برخیزد بلکه می بایست اجازه می داد تا همه چیز سیر طبیعی خودرا دنبل کند برای ساعتی افکارش را تحت شعاع قرار داد بی آنکه اراده کرده باشد نوعی آرامش بروجودش غلبه کرد گویی جوان بیست و پنج ساله ایست که با پدرش عازم رسیدگی به املاک است و در مورد یکی از دختران وکلا با پدر به توافق رسیده است . او می توانست با اختیار کردن ان دختر ثروت پدر را چند برابر کند بدون آنکه کوششی در جهت ازدیاد آن کرده باشد . تجسم مینمود که هرکجا پای می نهد با تکریم و احترام روبرو می شود و عمری را در رفاه و خوشی سپری می نماید . نه تنها خود را درگیر مشکلات نم ینمود بلکه می توانست با پشتیبانی و حمایت از طرف پدر و فهیمی عمری را به راحتی بگذراند در آن صورت عزیز پدرو مادر و نورچشمی اقوامش بود. از چه زمان تصمیم گرفته بود برعلیه آنها مبارزه کند؟ دقیقا بخاطر نمی آورد اما آرامش ساعت پیش را فراموش کرده بود با خود گفت : نمی توانم خودم را گول بزنم من برای آن زندگی ساخته نشده بودم نمی توانستم تحمل کنم و بدون اینکه عکس العمل نشان بدهم نمی توانستم تحمل کنم و بدون اینکه عکس العمل نشان بدهم فقط تماشاچی باشم . نه من بهترین راه را انتخاب کردم و اینک مرد خوشبختی هستم . همسری دارم که دوستش دارم و دختری که چون مادرش با عطوفت و انسان دوست است . دیگرچه می خواهم ؟ اگرچه ثروتی مانند فهیمی ندارم و افراد فامیل مرا سرکش و یاغی نامیدند اما خوشحالم که مثل آنها نیستم . من با مردم هستم مردمی که هرروز باآنها مرا از خودشان می دانند . از بیان گذشته از بین بروند. نفس عمیقی کشید و با امیدواری به بستر رفت و دیده بر هم نهاد
23-05-2013, 05:56 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
658
تاریخ عضویت:
Oct 2012
مدال ها

اعتبار: 662


محل سکونت :
ارسال: #10
RE: بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی
هنگامی هریه برای صرف صبحانه پای به سالن غذاخوری گذاشت دخترعموهای فرهاد صبحانه را به اتمام رسانده بودند . هدیه با گفتن صبح بخیر پشت میز نشست ، دختر عموها برای فرار از هدیه به بهانه ی اینکه خیاط لباسهایشان را آورده عذرخواهی نمودند و ضمن اینکه سالن را ترک می کردند با آوای نسبتا بلندی که هدیه بخوبی آن را می شنید گفتند : خوشحال باشید هدیه خانم پسر عمی عزیز ما شما را تنها نمی گذارند . هدیه سررابه جانب در سالن برگرداند تا بفهمد موضوع از چه قرار است که دید فرزاد خوشحال و خندان وارد شد و با گفتن صبح بخیر مقابل هدیه نشست و پرسید : آیا دیشب خوب استراحت کردید؟
هدیه بدون آنکه بصورت مخاطبش نگاه کند گفت : بله خیلی خوب خوابیدم متشکرم . فرزاد خندید و ادامه داد : از این بهتر هم خواهید خوابید من به سهم خودم خوشحالم که می بینم شما چند روزی را میهمان ما خواهید بود .امیدوارم این اولین گام در برقراری روابط خانوادگیمان باشد من به شما قول می دهم آنچه که در توان دارم برای جلب راحتی شما بکار ببندم . بعد از اتمام این مراسم فرصت کافی خواهیم داشت تا برنامه ی جامعی تهیه کنیم .
هدیه دردل به فرزاد و نقشه هایش خندید ولی دید که او با اشتهای فراوان مشغول خوردن صبحانه گشته است دلش نیامد تا حقیقت رابااو درمیان بگذارد پس به لبخندی قناعت کرد و به خوردن سرگرم شد . تا پایان صبحانه هرکدام ازآنها با اندیشه های خود سرگرم بودند و تا زمانی که فرهاد، فرزاد را برای گفتگو به کتابخانه فراخواند سکوت میانشان حاکم بود . فرزاد دستمال سفره را روی میز گذاشت وباتبسمی که برلب داشت پوزش خواست و به کتابخانه رفت . هدیه نیز بعداز رفتن او سالن غذاخوری را به قصد اتاقش ترک کرد .گفته های فرزاد ذهن دختر جوان را به خود مشغول داشته بود . بطوریکه متوجه صبح بخیر گفتن یکی از مستخدمین نشد و بی تفاوت از کنار او گذشت .
هدیه در نبردی که میان عقل و احساسش در گرفته بود خودرا درمانده یافت و نتوانست درک کند که کدامیک ازآنها به حقیقت نزدیک است . از ابراز محبتهای فرزاد احساس شعف می نمود و از فکر اینکه او نمی تواند مرد ایده آلی برای زندگی اش باشد دچار ضعف در تصمیم گیری می شد و این حالت نوعی بی تفاوتی در وی بوجود آورد که در نتیجه خود را به دست سرنوشت سپرد و برای فرار از دست افکارش فکر خود را به وقایعی که در پیرامونش می گذشتند معطوف داشت.
آن روز جنب و جوشی در میان میهمانان بوجود آمده بود لباسهای فاخری بود که توسط مستخدمین وارد می شد و در بین خانمها بحث در مورد تور سر ادامه داشت . هدیه خودرا به اتاق مادر رساند و پرسید : مادر ما چه خواهیم کرد ؟ عاطفه که از سخن هدیه چیزی درک نکرده بود گفت : منظورت چیست؟ فکری که هدیه در سر داشت و می خواست ابراز کند حالتی نا خشنود به صورت او بخشیده بود با چینی که برابرو داشت و با نگرانی که در چشمش خوانده می شد عاطفه را وا داشت تا با نگاهی موشکافانه بر وی بنگرد و بار دیگر سوال خود خود را تکرار نماید . هدیه با لحنی محزون پرسید : آیا ما با این لباسها در ختم شرکت می کنیم ؟ این پرسش ساده عاطفه را تکان داد و گویی اورااز خواب گرانی بیدار کرد. او دریافت که دخترش تحت تاثیر محیط قرار گرفته و می خواهد خود را همگام با آنان بداند . از درک این مطلب لحظه ای به خشم آمد اما زود برخود مسلط گشت و با کلامی مادرانه جواب داد: بله مگر چه اشکالی دارد ما که به مجلس رقص دعوت نشده ایم .
هدیه با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت : می دانم مادر ولی می گویند نمایندگانی نیز از دربار شرکت می کنند آیا برای خانواده ی ما صحیح است که در مقابل آنها نامناسب ظاهر شویم ؟ من می دانم خواهید گفت که شخصیت فرد به لباس او بستگی ندارد اما نمی شود برای یک بار هم که شده مطابق میل من رفتار کنید من دلم نمی خواهد دخترعموهای فرهاد بر لباسم خرده بگیرند، آه مادر خواهش میکنم فقط همین یکبار شما از پدر بخواهید تا لباسی مطابق دیگران برایم فراهم کند خواهش میکنم .
التماس های هدیه عاطفه را متاثر ساخت و خود را تسلیم میل دخترش کرد و گفت : بسیار خوب حالا که تا این اندازه به لباس اهمیت می دهی از پدرت خواهش می کنم تا آن را برایت تهیه کند اما دخترم ..........
هدیه نگذاشت تا عاطفه سخن خود را تمام کند در حالیکه از خوشحالی اشک بردیده آورده بود عاطفه را در آغوش کشید و صورت اورا غرق بوسه ساخت وپشت هم تکرار می کرد متشکرم مادر متشکرم تو بهترین مادر دنیا هستی .
هدیه وقتی با خوشحالی اتاق مادر را ترک کرد عاطفه روی تخت نشست و برای لحظه ای از اینکه تسلیم خواهش های دخترش گشته بود پشیمان شد ولی بعد خودرا متقاعد نمود که این خواهش هدیه هوسی آنی و زود گذر است که با رفتن انها از این محیط به پایان می رسد.
عاطفه آرش را در کنار فرنگیس یافت و درخواست هدیه را مطرح نمود . برخلاف انتظار عاطفه که گمان می برد همسرش به خشم خواهد آمد آرش لبخندی برلب آورد و گفت : بسیار خوب به هدیه بگو آماده باش تا با هم برویم . آرش خوب دریافته بود که دخترش نمی خواهد در میان همسالان خود تحقیر شود و خواسته ی او را منطقی می یافت . گرچه خودش نیز راضی نبود تا دخترش در میان آن جمع ظاهربین کوچک شمرده شود از صبح زود رفت و آمد پیشخدمتها و لباسهای گوناگون را روی دستهای آنها دیده بود و بخوبی دریافته بود که می بایست برای همسر و دخترش لباسی تهیه نماید . هنوز عاطفه و آرش دور نشده بودند که فرهاد به جمع آنها پیوست و در حالیکه لبخند مرموزی برلب داشت رو به دایی اش نمود و گفت : دایی جان فکر میکنم گرفتار مسئله ای شده ای ؟ آرش به لبخند او پاسخ داد و گفت : بله اما مسئله مهمی نیست که جای نگرانی باشد من و خانواده ام فکر میکردیم بعد از مراسم خاکسپاری به خانه مان برمیگردیم اما همان طور که دیدی با شما به کرج آمدیم و حالا هم باید با شما به مجلس ختم برویم و همسر و دخترم لباسی که مناسب آن جا باشد با خود به همراه نیاورده اند این است که ما به تهران بر می گردیم و از آنجه به ختم می آییم .
فرهاد دست روی شانه ی آرش گذاشت و گفت : من هم به این امر واقف بودم و با اجازه تان مشکل شما را حل کردم . من برای خانمها سفارش لباس داده ام و فکر می کنم تا دقایقی دیگر برسد .
آرش مبهوت به عاطفه نگریست و عاطفه هم که دچار همان حالت بود هردو به فرهاد نگاه کردند فرهاد دست آرش را گرفت و هر دو روی مبل نشستند . فرهاد آرام زمزمه کرد دایی جان فراموش کردید که من دارای حس ششم نیز هستم من صبح وقتی به هدیه نگریستم دریافتم که او از چیزی رنج می برد و با کمی دقت دریافتم که او از نداشتن لباس مناسب ناراحت است این بود که به خود اجازه دادم تا با فراهم کردن لباس برای همسر و دختردایی خود نگرانی را لااقل از وجود جوان شما دور کنم و حالا امیدوارم که این عمل خودسرانه ی مرا ببخشید . میدانم که نمی بایست خودسرانه اقدام به چنین کاری کنم اما ....
آرشحرف او را قطع نمود و گفت : این حرف را مزن در واقع تو لطف بزرگی به من کردی من باید از تو تشکر کنم . بااینکه معتقدم ارزش انسان به لباس نیست اما همان طور که گفتی دخترم هنوز جوان است و بالطبع پیرو احساس است باز هم از اینکه به فکر همسر و دخترم بودی متشکرم
برق شادی در چشم فرهاد درخشید و در همین هنگام نیز پیشخدمتی با جعبه ی لباس به آنها نزدیک شد و روبروی فرهاد ایستاد . فرنگیس و عاطفه لبخندی به روی هم زدند و فرهاد جعبهی لباس را تقدیم عاطفه نمود و گفت: انیدوارم سلیقه ام را بپسندید .
عاطفه تشکر کرد و بطرف اتاق هدیه به راه افتاد . دختر جوان وقتی مادر جعبه به دست دید با ناباوری پرسید مادر این چیست؟ و عاطفه در مقابل چشمان حیرت زده ی هدیه در جعبه را گشود و گفت لباس است دخترم . ببین آن را می پسندی؟ بهت و حیرت هدیه تا زمانی که مادر لباس را از داخل جعبه خارج ساخت باقی بود. وقتی لباس بسیار زیبایی را مقابل چشمان خود دید فریادی از تعجب کشید و گفت : وای وادر چقدر زیباست اما شما چطور در مدت چند دقیقه توانستید آنرا فراهم کنید؟ نکند پدر قبلا آن را خریده ولی به ما نگفته است ؟
عاطفه گفت : نه دخترم پدرت اینها را فراهم نکرده بلکه کار فرهاد خان است او صبح متوجه شده که تو از چیزی ناراحتی و وقتی دقت می کند می فهمد که ناراحتی تو بخاطر لباس است . پس با سلیقه ی خودش سفارش لباس می دهد و باید اقرار کنم که سلیقه بسیار خوبی هم دارد . حالا لباس را پرو کن ببین اندازه است او در ضمن مرا هم فراموش نکرده و برای من نیز لباسی سفارش داده است . بعد لباس دیگری نیز خارج کرد و هر دو به تماشای آن پرداختند . بعداز پوشیدن لباسها هردو کنار آیینه ایستادند و به هم نگریستند . لباس هر دوی آنها کاملا متناسب با اندام آنها بود و هردوی آنها بقدری زیبا شده بودند که لب به تحسین یکدیگر گشودند .
هدیه نفس بلندی کشید و گفت : بایداز فرهاد تشکر کنم . من نمی دانستم که او اینقدر با محبت است .
عاطفه پوزخندی زد و گفت : ومن هم فکر نمی کردم که دخترم تا این حد طالب تجمل و زرق و برق باشد . من خوشحالم که تورا راضی می بینم ولی باطنا از این خوشحالی راضی نیستم .
هدیه خود را به آغوش مادر افکند و گفت : مادر ! مادر ! من طالب تجمل و زرق و برق نیستم . باور کن اما طالب این هم نیستم که مورد تحقیر قرار بگیرم . مگر بارها با شما و پدر در مجالس گوناگون شرکت نکرده ام آیا هیچ شده بود که تقاضایی غیرمعقول بکنم . اما در اینجا همین طور که می بینید تمام فکرشان پیرامون ظواهر دور می زند چطور می توانم نشان بدهم که چیزی از آنها کم ندارم . ؟
عاطفه گفت : موضوع هم اینجاست که تو نه تنها چیزی ازآنها کم نداری بلکه آزآنها خیلی هم بیشتر داری تو متانت و سادگی داری که آنها ندارند بگمانم وقتی وقتی به قالب آنها درآیی و مثل آنها گردی آنوقت است که چیزی کم می آوری زیراسادگی خود را از دست می دهی . حالا میل خود توست .
حرفهای عاطفه بار دیگر هدیه را در میان دو راهی قرار داد و باعث شد که او جنگ و گریزی با میل و خواسته اش آغاز کند یک لحظه تصمیم گرفت لباس رااز تن خارج کرده و با همان لباس گذشته در مراسم شرکت کند و لحظه ای بعد از یادآوری پوزخندهای دختران منصرف شد و رو به مادر کرد .و گفت: فقط همین یک بار قول می دهم که دیگر تکرار نکنم.
عاطفه لباس را که از تن خارج نموده بود در جعبه گذاشت و گفت : بسیار خوب تو هر طور که دوست داری عمل کن اما من با لباس خودم در ختم شرکت می کنم و خواهی دید که کوچک و حقیر نمی شوم .
23-05-2013, 07:46 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  تاوان عشق از فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 38 3,281 15-11-2015, 05:02 PM
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 10,936 18-06-2015, 04:35 PM
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان اتوبوس فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 154 8,790 12-06-2015, 09:57 AM
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 7,780 09-12-2013, 09:58 AM
آخرین ارسال: ایران دخت


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد