خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 13 رأی - میانگین امتیازات: 3.23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ببین میتونی به این معما ها جواب بدی؟

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
59
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 17


محل سکونت : کلبه تنهایی من
ارسال: #1
Bell ببین میتونی به این معما ها جواب بدی؟
ببین میتونی به این معما ها جواب بدی؟



1-این عبارت را درست بخوانید: گندم فروشا، ارزن آمد نخود آمد ماش فرستادیم برنجش مده، برنجش بده. 2-شخصی برای نخستین بار سوار یك خودروی «فولكس واگون» شد و بسوی شهری حركت كرد، درمیان راه خودروی او خراب شد ناچار ماشین را به كنار جاده هدایت كردو كاپوت ماشین را بالا زد، ولی با كمال تعجب دید نه ازموتور خبری هست، نه از سیلندر و نه چیز دیگر چطور چنین چیزی ممكن است؟ 3- جملات زیر، مصداق چه حكایتی هستند؟ « برو، اگر نیامده، بگو بیاید. رفتم، نیامده بود، گفتم: بیاید، چرا نیامد؟ حتماً آمده كه نیامده است. اگر نیامده بود می آمد.» 4-زنی را در خیابان دیدم كه پسربچه ای را به دنبال داشت. از او پرسیدم: این پسر با توچه نسبتی دارد؟ گفت: «او پسرِ پسرم است، برادر شوهرم» ، چطور چنین چیزی ممكن است؟


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جواب چیستانها:
1-عبارت اینگونه خوانده می شود: «گندم فروشا، ار، زنی آمد، نه خود آمد ماش (ما او را) فرستادیم، به رنجش مده، برنجش بده
2-زیرا موتور فولكس واگن در عقب آنست نه در جلو
3-سه نفر دزد هستند كه یكی از آنان در كوچه كشیك می كشد و دو نفرشان از دیوار خانه بالا می روند و وارد خانه می شوند. یكی از آنان در صندوقخانه مشغول جمع آوری اثاث است و دومی مشغول انتقال اثاث به خیابان، آنكه كشیك می دهد، به دزد دوم می گوید: برو، اگر صاحبخانه نیامده بود، بگو دزد سوم بیاید. دزد دومی می گوید: «رفتم نیامده بود، گفتم بیاید» كشیك دهنده می گوید: «پس چرا نیامد؟ حتماً (صاحبخانه) آمده كه (دزد سوم) نیامده است! اگر (صاحبخانه) نیامده بود، (دزد سوم) می آمد!»
4-تنها در صورتی ممكن است كه دو دوست، هر یك با مادر شوهر مرده یا مطلقه دیگری ازدواج كنند و هریك از آن مادران پسری بدنیا آورند. این پسر برای زن دیگر، حكم پسرِ پسر و برادرِ شوهر را دارد
امضای محنا025
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند...

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند...

از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند...

ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند....
۳۰-۷-۱۳۹۰, ۰۷:۵۴ عصر
یافتن سپاس نقل قول



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد