تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 37 رای - 3.46 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بزرگترين سوتي كه تا حالا دادين چيه؟؟
#11
یه سوتی از سر عقدم یادم اومد در حد فاجعه Gigglesmile
من شب قبل از عقدم ، نامزدی برادرم بود تا نصفه شب گرفتار اون بودیم !
حالا صبحش عقد من بود ( نگین چرا مراسم به این مهمی 2 روز پشت هم !!! چون من روز عقدم با تولدم میخواستم یکی باشه اگر نمیشد ، میمردم laf)
همه میهمانان دیر به محضر رسیدند ، عاقد هم هی میگفت باید برم مراسم دیگه .
خلاصه موقع خطبه عقد که شد عاقد اینقدر گفته بود دیر شد دیر شد کلافه بودم ،
عاقد به زبان عامیانه ( تقصیر من نبود ) پرسید وکیلم منم گفتم خواهش میکنم بفرمایید uhum تنها کسی هم که متوجه سوتیم شد خود عاقد بود گفت همراهان عروس صحبتی ندارند ( یعنی بگین عروس رفته گل بچینه ) hehe
به هر حال من بعدش اصلا به روی خودم نیاوردم که در اولین پرسش عاقد سریع گفتم بله خواهش میکنم یعنی من غیر از بله از عاقد خواهشم کردم زودتر خطبه رو بخون laf
تویی که مرا در سقوط میبینی تا به حال اندیشیده ای که شاید، تو خود وارونه ایستاده ای !!!
}
#12
چند وقت پيش رفته بودم جلسه
تو جلسه ي قبليش يه كاريو به همكارا محول كرده بودند و تيم تشكيل داده بودند كه اون كار تموم شه
خانوما هم همه با هم يه تيم تشكيل داديم و يكي از خانومارو هم به عنوان سرگروه انتخاب كرديم كه گزارش كارو به رئيس بده
تواين جلسه يه آقايي روبروي ما نشسته بود كه كفش قهوه ايشو با واكس مشكي اداره واكس زده بود
منو همكارم هم تمام حواسمون اونجا بودو داشتيم بق بق ميكرديمو ميخنديديم
يهو رئيسمون برگشت گفت خب سرگروه خانوما كي بود؟؟
منم اصلا تو باغ نبودم و نميدونستم درباره چي دارن صحبت ميكنند
يهو برگشتم براي اينكه يه چيزي گفته باشم گفتم:آقاي فلانيlaflaf(همون آقايي كه واكس مشكي زده بود)
جمع يهو منفجر شد از خندهlaflaf
اون آقاهه يهو با تعجب منو نگاه كرد(قيافش شبيه گربه شرك بود)من از قيافش خندم گرفت پرت زدم زير خنده
حالا اين وسط يكي نبود به من بگه تو حرف نميزدي ميگفتند لاليlaflaf
از اون جلسه به اينور همه آقايون صداش ميكنند خانوم فلانيGigglesmile
بيچارش كردم رفتهlaflaf
[عکس: countdown.php?width=500&height=160&bg=56...married in]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#13
چند وقت پيش رفته بودم كمپوت خريده بودم كه برم ملاقات مادر شوهرم كه مريض شده بود
اومدم تو اتاقم ،همكارم برگشت گفت ميخواي بري عيادت مريض،خدا بد نده چي شده؟؟
منم ميخواستم بگم بنده خدا مادر شوهرم مريض شده،گفتم شكر خدا مادر شوهرم مريض شده ميخوام برم عيادتشlaflaf
[عکس: countdown.php?width=500&height=160&bg=56...married in]
}
#14
مهشید الهی بپوکی.خیلی خندیدمlaf
حالا من دیشب میخواستم این مهمونمون رو راهنمایی کنم که اومدن ترمینال شهرمون با چه تاکسی ای بیان قیمتش مناسب تره.بعد بهش گفتم تاکسی های یونایتد از همه بهتره.حالا نگو اسم این تاکسی ها you need a cab هست .lafولی من خنگول هی وقت م اسمشون رو میگفت فکر میکردم میگه یونایتدlaflaf
}
#15
بچه ها آذر داشت منو راهنمايي و ارشاد ميكرد كه براي مردها از همه چي مهمتر شكمه
اگه هواي اونو داشته باشي ديگه غمت نباشه
منه خنگ فكر كردم آذر ميگه مردها دوست دارند زناشون شكم داشته باشند:nudie:laflaf
كلي با خودم كلنجار رفتم كه دورو زمونه عوض شده فكر كنم ،من تو باغ نيستم[عکس: jawsmiley.gif]
بعدش كه دوباره ازش پرسيدم تازه فهميدم چي ميگهlaflaf
[عکس: countdown.php?width=500&height=160&bg=56...married in]
}
#16
خب خب من دوباره اومدمtnxtnx

ركورد شكستمlaf
دو سوتي در يك روزGigglesmileGigglesmile


اون روزي داشتم تو اتاقم كار ميكردم (اينو توضيح بدم كه چون اتاقاي ما يه سالن بزرگ بوده و با پارتيشن جداش كردند ،برقش از يك جا هست،يعني با يه پريز همه ي لامپ ها خاموشو روشن ميشه)كه يهو برق خاموش شد
منم فكر كردم همكارم كه باهاش شوخي دارم اين كارو كرد
برگشتم بلند گفتم:كرم داري،از كرم هم گذشته تبديل به مار شده
يهو يه كله از در اتاق اومد توfakديدم آقاهه ي تاسيساتي بوده داشته سيمهارو درست ميكردهfak
من مونده بودم چيكار كنم،چي بگم،و ترجيح دادم كوچه ي علي چپو انتخاب كنم و صدام در نيادlaflaf
ولي تا آخرش كه كارش تموم شه هنوز تعجب در چهرش نمايان بودGigglesmile
[عکس: countdown.php?width=500&height=160&bg=56...married in]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#17
سوتي قبلي براي اول صبح بود و آخرش هم يه سوتي دادم كه مورد قبول درگاه احديت واقع بشهlaf

داشتم ميرفتم خونه
تو راهرو دوتا اتاق روبروي هم هستش
من به اونايي كه تو اتاق دست چپي بودند گفتم خسته نباشيد
يهو اون بنده خدايي كه تو اتاق دست راستي بود برگشت گفت تشريف ميبريد شما هم خسته نباشيد
من اومدم تو دلم بگم با تو نبودم كه
يهو نميدونم چرا صداي دلم بلند شد و با صدايي رسا گفتم با تو نبودم كهfak
همكارم كه كنارم بود يه پس گردني محكم زد بهم گفت خدا خفت نكنه دوباره حرف دلتو بلند گفتيlaflaf
آبروم رفتSwear
[عکس: countdown.php?width=500&height=160&bg=56...married in]
}
#18
امروز داشتم مطلبي رو درباره قارچ و عفونت ... مي خوندم تو نت رييسم ازم يه سوالي كرد برگشتم گفتم قارچش.... همكارام همه اينجوري:confused: شدن
بعدش خودمlaf مجبور شدم بگم داشتم فكر مي كردم شام چي بپزم قاطي كردم همكارام هم laf خوبه اصل ماجرا رو نفهميدن ...
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
}
#19
خوب خوب من هرچي فكر مي كنم سوتي خودم يادم نمي ياد اما سوتياي جانانه مامانم يادم مي ياد

چند سال پيش من و مامي تو يكي از خيابونهاي مركزي شهر داشتيم راه مي رفتيم چون مادرم كارمند اداره مهمي بود و تو شهرستان معمولا تو خيابون آشنا زياد مي ديديم . خلاصه انقدر جمعيت زياد بود كه ما صداي صحبتهاي نفرات جلويي و پشت سر خودمونو مي شنيديم و حرف مي زديم و راه مي رفتيم ي دفعه ي آقايي پشت سر ما كه انگار تازه متوجه ما شده بود بلند گفت سلام حال شما چطوره ببخشيد متوجهتون نشدم و.. مامانم هم برگشت به سمت عقب و شروع به احوالپرسي جانانه با آقاهه و ني نيش كه يهو ي دست از پشت سر ما دراز شد و با سلام دهنده دست داد و ما تازه متوجه شديم كه جفت پا پريده بوديم وسط سلام و عليك دو نفر
}
#20
زمان جنگ مامانم و زن داييم داشتن مي رفتن خونه يكي از اقوام كه تازه عروسي كردن كادو ببرن . همسايه شيرين زبانشون كه خاندان مادرم اينا رو مي شناخته سلام و احوالپرسي و از مادرم مي پرسه اين خانم كي هستن(زن داييمو مي گفته) مامان من هم نخواسته بگه زن داداشمه رسمي ترخواسته بگه خانم برادرمه گفته برادر خانومم هستن. بنده خدا زنه تعجب مي كنه و مي گه قربان متوجه نمي شم مامانم با كمال اعتماد به نفس مي گه چرا متوجه نمي شين برادر خانوممه ديگه . بعد زنه مي گه خدا صدام رو ...كنه كه جوونهاي مملكت از دست رفتنlaflaf
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی