تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بزرگترین سوتی که تا حالا دادین (2)
#1
Package_favorite 
ادامه ی سوتیهای جالب دوستانhih
زندگی میکنم ...

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!!

چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد

بگذار هر چه از دست میرود برود؛

من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد...

حتی زندگی را !!!
}
#2
سلام سلام
اول خودم اول خودم
چند شب پیش سرکار بودم یکی از دوستام زنگ زد که برای عکسهای اسپرت آتلیه م تی شرت قشنگ ندارم که با لباسهای نامزدم ست بشه تو چیزی داری؟
گفتم آره بیا بریم ببینیم چیا به دردت میخوره
گفت من با همسرم میام دم محل کارت دنبالت با هم بریم خونه ت
یهو یادم افتاد که یخچالو شستم هیچی هیچی هیچی میوه نداریم
Dash2 هرچی زنگ میزدم به موبایل همسرم برنمیداشت
مجبور شدم با لباس فرم از سرکار دوون دوون رفتم چند نوع میوه خریدم
خب حالا اینا رو کجا بذارم که اینا نبینن آبروم نره.
یهو یادم افتاد که توی کمدم توی رختکن یه دونه از این پاکتهای دسته دار دارم که خیلی هم بزرگه.
میوه ها رو مرتب توش چیدم مانتوی محل کارم رو هم گذاشتم روش که کسی شک نکنه gag
خلاصه اومدن دنبالم و تا خونه رسیدیم
توی راهروی خونه که رسیدیم پاکته پاره شد و آبروی من جاری شد .
من : angelic
دوستم 1 (49)
همسر دوستم laf
همسر خوابالودم: fak
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
}
#3
هفته قبل کیک پختم و مقداریش رو بردم برای صابخونه مون تا کیک رو دید گفت خیلی عالیه باید دستورشو به منم یاد بدی
منم با اعتماد به نفس گفتم باشه هر وقت شما خواستین من درخدمتم .

خلاصه یکی دو روز بعدش زنگ زد اومد بالا من هم براش توضیح دادم همه چی رو و دستورش رو نوشتم و گفتم بعد از ظهر بیا برات عملی نشون بدم

از قضا رفتم خونه مادر شوهرم و بعد از اون با جاری و خواهر شوهرم قرار گذاشتیم بریم بیرون من اومدم خونه تا اماده بشم

یادم افتاد قول دادم زنگ زدم و دعوتش کردم که بیاد . وسایلاش رو اورد و من شروع به کار کردم از این طرف جاری اینام مرتب زنگ میزدن و من نمیتونستم بگم دارم کیک اماده میکنم انقد هولم کردن که نگو ....
زرده و سفیده رو جدا کردم گذاشتم کنار
همسایه مون وانیلش خارجی بود من به خیال خودم وانیل رو به cزرده اضافه کردم و شروع کردم به زدن
میگم خانومی مطمئنی این وانیل ؟
میگه اره !!!!!!!!
شکر و روغن رو اضافه کردم تلفن زنگ زد اومدم ارد رو ریختم دیدم سفت شد واییییییییی خدا من شیر اضافه نکردم
زودی شیر رو ریختم گفتم اشکالی ندارهادامه میدیم
بعد پره های ی همزن رو عوض کردم اومدم سفیده رو بزنم تا پف کنه
چشمتون روز بد نبینه دیدم 5 تا زرده اکسترا رو دستم مونده laflaflaflaflaf

خدایاااااااا دیگه مردیم از خنده
بهش گفتم میگم این وانیل چرا زرده رو اینجوری کرد نگو سفیده زیر دستم بود hihhihhihhihhihhih
ا
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
}
#4
سلام.امروز تو مدرسه سوتی دادم در حد نمیدونم چی
من هیچوقت کیفمو تو کلاس با خودم نمیبرم امروزم کیفمو گذاشتم تو سالن کنار میز معاون فرهنگی مدرسه،2،3دقیقه آخر زنگ(زنگ خونه بود)اومدم کیفم رو بردارم حواسم به در کلاس بود که کسی از کلاس بیرون نیاد همینجور اومدم و داشتم سر بچه هایی که سرک میکشیدن داد میزدم که برید داخل کلاس متوجه نشدم بابای یکی از بچه ها صندلی کنار میز نشسته پاشو لگد کردم و کمی خجالت زده عذرخواهی کردم کیفمو برداشتم و اومدم برگردم باز اون یکی پاشو لگد کردم دیگه روم نشد عذر خواهی کنمangelic سریع رفتم تو کلاس در کلاسو محکم بستم...runningبعدم کلیlaf
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن
عروس4شهریورم83
}
#5
یه نکته ی جالب!!!
از وقتی که تاپیک دوم افتتاح شده من سوتی ندادم که بیام تعریف کنم laflaflaf
توی تاپیک قبل چقدر سوتی داده بودم 1 (49)
[عکس: 1a98fd0t2ye2a.png][/img]
}
گوناگون از وب
loading...
#6
داشتم به یه بنده خدایی میگفتم مهدی و بردم دکتر یه چکاب سالانه گرفتم گفت مگه مشکلی داره گفتم نه پارسال که بردم گفت طبیعیه فقط اهنشو (قطره اهن) و تا چهل روز دوبل بده دیگه مشکل نداره بنده خدا فکر کرد میگم بجای اهن چهل روز دوغ بده گفت چی دوغ بدهfakfakدوبل و دوغ شنیده بود جاتون خالی کلی خندیدیمlaflaflaflaflaflaflaflaflaf
عجیب است عکس شهدا را میبینیم اما عکس شهدا رفتار میکنم
[عکس: 20140409221909_llllllll.jpg]
جیگر مامان اقا مهدی خانوم گل کوچک یگانه خانوم





}
#7
این سوتی داداشمه 23سالشه دانشجو است گاهی توی یه آژانس کار میکنه وقتای که کلاس نداره اون چند وقت پیشا تعریف می کرد که یه مسافر داشته میره درب خونه می بینه مسافر یه دختر خانم جوان و تیپ زده است (داداش منم مثلا می خواد بگه من بچه مثبتم و به این جور چیزا اهمیت نمیدم البته هست ولی نه تا این اندازه )خلاصه آینه ماشین رو جوری تنظیم میکنه که از توی آینه نتونه عقب نگاه کنه میره و مسافر شو سوار میکنه و راه میوفته وسط راه تلفنش زنگ میخوره که پشت خط مسئول آژانس:Just_Cuz_15Just_Cuz_15Just_Cuz_15Laie_70 بهش میگه محمد کجایی؟
داداشم دارم مسافر میبرم فلان جا
مسئول آژانس :مسافرت کو؟
داداشم :تو جیبم خوب توی ماشینه
مسئول آژانس: مطمئنی؟؟؟؟!!!!
داداشم:(در حال نگاه کردن به صندلی عقبfakfakfakha)نیست پس مسافرم کو
مسئول آژانس:برگرد مسافرت میگه امده ساکشو گذاشته صندلی عقب و بره از اون در سوار بشه که تو گازشو گرفتی رفتی کلی هم عصبانی بود
داداشم :angelicangelicoofhihhih
داداشم running
مسافرSwearSwearSwearSwearVahidrk
مسافر : انگار نه انگار که من آدم هستم اصلا نگاه نکرد ببینه من هستم نیستم
داداشم برامون تعریف کرد گفت :من صدای بسته شدن در ماشینو شنیدم فکر کردم سوار شده منم راه افتادم
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
}
#8
سلااااااااااااااااااااااااااااااااامWavesmile
دوستان سووووووووووووووووتی دادم در حد ...1 (49)
توی سرویس دانشگاه بودیم بعد من خیر سرم عینکم رو در آوردم پاک کنم........
بعد تابلو یه کوچه رو با صدای بلند خوندم "بوس برادری"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد دیدم سرویس دانشگاه از خنده ترکید................laflaflaflaflaf
نگو اسم کوچه "یونس برادری" بوده وبنده "بوس برادری" خوندمHanghead
آخه سوتی از این بدتر.............................Dash2
[عکس: 20141228104441_713.jpg]
}
#9
پنج شنبه رفتم دانشگاه، ساعت 8 کلاس داشتم منم تنبل از خونه تا دانشگاه تو ماشین خوابیده بودم. حراستمون هم دم در پشت میز نشسته بود سلام کردم رفتم سوار آسانسور بشم کلید در آوردم در آسانسورو باز کنمDash2تجسم کن قیافه ی اهالی دانشگاهو که منتظر آسانسور بودنlaf و البته حراستfakhih
آنه ! تكرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ، وقتی روشنی چشمهایت ، در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم كودكی ات ، از تنهایی معصومانه دستهایت...
}
#10
هفته قبل رفته بوديم خريد من با يكي از بچه‌ها رفتم و نيني كوچولو با اون دو تا بچه‌ خوشگلهامم موندن توي ماشين پيش باباشون تا برم خريد كنم و بيام
رفتم خريد كردم و اومدم آقاييم ماشين رو تقريبا سر يه كوچه پارك كرده بود وقتي اومدم دير شده بود و گفتم الان ديگه حسابي ني‌ني گريه كرده و كلافش كرده به خاطر همين تا از كوچه اومدم بيرون و ديدمش از دور يه بوس (1782)براش فرستادم ولي ماشين جايي بود كه نميتونستم سوار بشم برگشتم توي پياده رو برم دور بزنم سوار بشم ديدم چند تا مرد نشسته بودند توي يه مغازه كه فرش فروشيه و همينطوريfakfakfak داشتند منو نگاه ميكردند واااااااااااااااي خدا انقدر خجالت كشيدم كه نگووووووووووووو ديده بودند كه من(1782)(1782)از اين‌ها فرستاده بودم براي آقاييمhihhihangelicangelic
کانال فروشگاهی ملزومات گلهای کریستالی/تل/تاج/رومیزیآموزش رایگان و ارسال پکهای آموزشی به سراسر ایران
فروشگاه ملزومات گلهای کریستالی
}
گوناگون از وب
loading...