• 3 رأی - میانگین امتیازات: 2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بزرگترین سوتی که تا حالا دادین (2)
:یه روز تو دانشگاه سال 80کلاس تموم شد ماه رمضون هم بود بچه ها رفتن بیرون منو دو سه تا از بچه ها تو کلاس بودیم بعد دیدم دو تا پسر از بچه های ورودی اومدن رفتن ته کلاس نشستن بعد(اون موقع کیف سامسونت مد بود) کیفشونو باز کردن با کله رفتن تو کیف منم حواسم رفت به اونا که دارن چیکار می کنن بعد مشکوک شدم گفتم ببینم چیکار می کنن بهشون گفتم آقایون چیکار می کنید یکیش کم مونده بود خفه بشه بلند شدن صاف وایستادن گفتن داریم ناهار می خوریم گفتم شما مردای گنده روزه نیستین گفتن ما عذر شرعی داریم من موندم اینجوریfakfakfak معمولا خانوما میگن عذر شرعی بعد خودمو جمع کردم گفتم عذرتون چیه گفتن ما از شهرستان میایم بهشون گفتم شما دائم السفر هستین باید روزه تونو بگیرد پاشید جمع کنید برید کلاستون دیگه نبینم از این کارا میکنید ها بعد رفتن من وبچه هاlaflaflaflaflaf
[تصویر:  20140103004327_rabi.jpg]
دیشب رفتم بیرون
ییهو بوت بلند دیدم ذوق مرگ شدم(اینجا گیرم نمیونمد)
چشمم به بوت و کفشا اومدم برم تو با کله رفتم تو شیشه
ههه
درش بسته بود
رفتم تو فروشنده کلی خودشو چروک کرد که نخنده خودم خندم گفت گفتم سوتی امروز پاک یادت نره رو روش ندیدمhih
آدم ...گويند که حاصل ازدواج مخفيانه مردي از سرزمين آتش با زني از سرزمين پري هاست ... آکنده به خوبي ها و سرشار از بدي ها ... اين منم ، انسان ... که آتش درونم مي خواند مادرم را ... و من خواهان پري شدن ، پري وشم هنوز ... باشد که روزي پري شوم به مانند مادرم!
سوتی اندر سوتیهای مامانمhih
پا شدیم که بیای خونمون مامان برگشت گفت خوبای خواب ببینیlaf
بذارین ترجمش کنم میشه خواب های خوب ببینینlaf

وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،تا حرف دل تو را بشنود.پس حرف دلت را بگو....

چند وقت پیش با مامان و بابام + عشقم رفته بودیم رستوران.
سفارش غذا که دادیم گارسون پرسید نوشیدنی؟؟؟
من و همسرم دلستر سفارش دادیم مامان نوشابه و بابا بنده خدا جو گیر شد و تریپ سلامت ورداشت خواست بگه دوغ گاز دار گفت گ ... و ... ز داغ دارHangheadangeliclaflaflaf
من و همسرم که اینقد خندیدیم داشتیم دیگه میرفتیم تو کماlaflaflaf
مامانم هم شوکه شده بود فقط با دقت بابامو نگاه میکردfakfakfak
بابا هم قربونش برم هی می پرسید به چی می خندید شما؟؟؟Dunnof
دیشب رفتم کتابخانه کلر بوک بخرم
به اقای فروشنده میگم اقا کلر بوک دارید
برگشته میگه بله الان براتون میارم بلللللللللللله کتاب کلر بوکfak
رفت سمت کتاب ها و دنبالش بگرده گفتم ببخشید اقا کلر بوک که کتاب نیستDunnof
برگشت گفت اهااااااااااااااااان کلر بوک درسته دفتر کلر بوک میخواین رفت سراغ دفتر های فانتزی
گفتم ببخشید کلر بوک دفتر نیستDash2
باز برگشت گفت بللللله متوجه شدم همین جوری داشت گیج میزد و وسایل مختلف و بهم میداد برگشت یه البوم بهم داد من گفتم این البومه برگشته میگه ببخشید خانم کلر بوک چیه Consolingمنم مشخصاتشو بهش دادم رفت بازم اشتباه اورد اخرش برگشت گفت میشه خواهش کنم اگه کارتون ضروری نیست فردا بیایید بگیرید منم دلم سوخت به همسرم گفتم اشکال نداره بیا یه سی دی اموزشی برای مهدی بگیریم بریم کناه داره1 (49)
عجیب است عکس شهدا را میبینیم اما عکس شهدا رفتار میکنم
[تصویر:  20140409221909_llllllll.jpg]
جیگر مامان اقا مهدی خانوم گل کوچک یگانه خانوم





اقایی من سماور سازه وقتی تازه عقد کرده بودیم اولین بیرونی که با هم رفتیم الماس شرق بود بعداز کمی دور زدن خسته شدیمو نشستیم من به همسرم گفتم دوست دارم برای خودت مغازه بزنی اونم شروع کرد از مشکلات مغازه داشتن :باید شاگرد بگیری باید بیمه شون کنی بعداز مدتی گفت برنجها خیلی گرون شده من هم در ادامه حرفش گفتم اره بابای من قبلا کیسه ای اینقدر میخریده الان باید این قیمت بخره و خلاصه کلی در مورد برنج صحبت کردم اونم هیچی نگفت بعدا که با کارش بیشتر اشنا شدم دیدم اسم ورقی که باهاش کار میکنن برنج از اون موقع هر وقت میریم الماس شرق یادم میفته و خجالت میکشم و با خودم میگم اگه حرف نمیزدی نمیگفتن دختر لاله Just_Cuz_15ولی طفلک یه بار هم به روی من نیاورده(1782)
برگ در هنگام زوال می افتد و میوه در هنگام کمال
بنگر که چگونه می افتی"چون برگی زرذ یا سیبی سرخ
یه سوتی دیگه lafیه روز منو مادر شوشو وخواهر شوشو نشسته بودیم حرف میزدیم که مادر شوهر گفت فلانی{دوست من}میگن خیلی دوا دکتر کرده تا بعد 5سال بچه دار شدن منم از اونجایی که میدونستم اونها خودشون نمیخواستن گفتم نه دوست نداشتن و امادگیشو نداشتن مادر شوشو هم با پافشاری برحرفش گفت نه اینجوری نبوده من خودم شنیدم گفتم از کی شنیدین :از مادر شوهرش :اوه ه ه ه مادر شوهرش گفته حرفهای مادر شوهرا رو که نباید جدی گرفت یه دفعه دیدم خواهر شوهرم هر هر میخنده :چیه جرا میخندی :به حرف تو میخندم وقتی جمله مو تکرار کرد فهمیدم چه دسته گلی به اب دادم :نه من که منظورم مامان نبود اخ سرخ شدم اینقدر ماست مالی کردم تا با خنده رفع ورجوع شدJust_Cuz_15Hanghead
برگ در هنگام زوال می افتد و میوه در هنگام کمال
بنگر که چگونه می افتی"چون برگی زرذ یا سیبی سرخ
واااااااااااااااااااااااااای یادش می افتم اب میشم
رفته بودیم خونه عمه مادر شوهرم مهمونی عمه جان برگشتن گفتن خوش اومدین کم پیدا شدین منم اومدم باکلاس بازی در بیارم گفتم شرمنده دیر تشریف اوردیم .منو میگین اب شدم.مادرشوهرم از خنده رفت تو دستشویی برادرشوهرم رفت بیرون شوهرم درحال کنترل از ترکیدن ومن در حال اب شدن از خجالت.خدارو شکر که گوشاش سنگینه ونفهمید چی میگم
داشتم با خواهرم در مورد موضوعی حرف میزدم برگشته میگه ای بابا یه درت گوش باشه یه گوشت دروازه fakخودش فهمید اشتباه گفته کلی خندیدیمlaflaflaflaflaflaf
عجیب است عکس شهدا را میبینیم اما عکس شهدا رفتار میکنم
[تصویر:  20140409221909_llllllll.jpg]
جیگر مامان اقا مهدی خانوم گل کوچک یگانه خانوم





داشتم با داداشم میرفتم سوار ماشین بودیم دو تا خانومم نشسته بودن داداشم گفت سبزی میخواستی خریدی منم گفتم اره گفتم برام پاک کرد و خورد کرده اورد گفت کارش خوبه منم اومدم ازش تعریف کنم گفتم اره خیلی تمیزه یه بار یکی گفت میده افغانی تمیز میکنه منم زنگ زدم بهش گفت که نه افغانی نیست همه کارگراش ایرانین خلاصه رسیدیم خونه داداشم گفت مرضیه عجب سوتی تو ماشین دادی منم گفتم چی گفتم گفت وقتی گفتی کارگراش افغانی نیستن اون دوتا خانومه که عقب نشسته بودن افغانی بودن همجین عصبانی و با اخم نگات میکردن که نگو تازه فهمیدم چی گفتم اونا هم خدایی خیلی شیک پوش بودن منم اصلا حواسم نبودoofKaphahahahahaharunningrunningrunning
عجیب است عکس شهدا را میبینیم اما عکس شهدا رفتار میکنم
[تصویر:  20140409221909_llllllll.jpg]
جیگر مامان اقا مهدی خانوم گل کوچک یگانه خانوم







موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  بزرگترين سوتي كه تا حالا دادين چيه؟؟ ندا خانوم 559 218,438 ۸-۷-۱۳۹۱, ۰۸:۴۶ صبح
آخرین ارسال: afsoon_b82