• 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید تو واعتراف کنید!!!!
#91
اعتراف میکنم من از مدرسه خیلی جیم زدم hih اگه مامانم بدونهlaf
پوستم و میکنه Vahidrkبیچاره فکر میکنه چه دختر ارومو سر به راهی داشته Just_Cuz_15اهل دوست پسر بازی نبودیما angelic
ما 6تا دوست بودیم که الانم دوستیمون ادامه داره هر جا بگید رفتیم کلی هم خوش گذشت انقدر هم خاطره داریم هر بار یه جا جمع میشیم انقدر تعریفی داریم وقت کم میاریم شوهریامون میگن شماها چی تعریف میکنید که نه تموم میشه نه خنده هاتون قطع میشه fakیه چند بار با شوهرامون خونه هم رفتیم حوصله شون سر رفت lafگفتن مهمونی خانوادگی نمیخواد خودتون رفت و امد کنید بسه ما حرفی نداریم با هم بزنیمlafحوصلمون سر میره چقدر اخبار ببینیم و چایی بخوریمangelic
خدا جونم ازت ممنونم جوجم الان 18 ماهشه ازت ممنونم
#92
از چی بگم براتون یه سوژه دارم ولو شیدlaflaflaf
پار سال دوم راهنمایی بودم از یه معلمه خوشم نمیومدمعلم ادبیات بود زنگ قبلش با حرفه داشتیم منم تو فکر شعری بودم که حفظ نکرده بودم یه هو معلم حرفه اومد کیفشو گذاشت رو میز میز داشت میافتاد منم نماینده بودم کنارش وایستاده بودم یه هو میزو گرفتم وسایلاش نریخت
این رفت تو مغز من انیشتین کلاس نیست نماینده ام زنگ بعد قبل از اومدن معلم میز رو لبه ی اون ارتفاع جلوی کلاس دقیق لب به لب بود معلمه اومد کیفشو گذاشت هیچی نشد کتاباشو گذاشت هیچی نشد لپ تاپم گذاشت هیچی نشد سویچ ماشین که پرت کرد میز کج شد افتاد اون بیچاره ام فقط تونست میزو بگیر لپ تاپش خورد شد هر چی ام تو کیفش بود سالم و خراب ریخت بیرون fak
آخی کاش حلالم کنهFlowerysmileآخرشم وقت نشد از من شعر بپرسهhih























زندگي بيابان پر پيچ و خمي است که در آن تنها قطب نماي تو, ايمان استHeartshape2
#93
میزو شکوندم !
رفته بودم تو میز که مثلا جابجاش کنم و گذاشتمش زمین گیر کرده بودم توش hihاومدم بیام بیرون که گفت تق ! شکست !!! مامانم گفتن چه جوری شکست ؟ گفتم نمیدونم ! بعدش اعتراف کردم Veiledsmile2
اینم میز بیچاره :
[تصویر:  20121118223539_IMG_0505.JPG]
[تصویر:  hRvvp3.png]
#94
منم بچه بودم کاغذ آتیش زدم داشتم میبردم تو حیاط از دستم افتاد روی موکت و موکت سوختoof
مامانم نبود وقتی از مدرسه آمدمJust_Cuz_15Just_Cuz_15
مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند . . .(1782)
#95
منم یه اعترافی بکنمhih
یه بار زمون عید من و داداشم تنها بودیم و مامان و بابا رفته بودن عید دیدنی. ما هم داشتیم تلویزیون تماشا میکردیم که در خونه رو زدن . ما هم تی وی رو خاموش کردیم و از دم در گوش دادیم و فهمیدیم خونواده داییم اومدن. چون مامان و بابا نبودن ما هم در و باز نکردیم.Dunnof مهمونا هم پشت در بودن که بابا و مامان رسیدنhih
من که رفتم تو اتاقم قایم شدم و داداشم رفت حموم angelic
مهمونا به همراه مامان و بابا اومدن داخل و بعد از چند دقیقه داداشم با یه حوله از حموم اومد بیرون ( موهاشو خیس کرده بود) و وقتی منو پرسیدن جواب داد که رفته خونه خواهری.1 (49)
#96
وای خانم گلاFlowerysmile یه کاری کردم امروزhih
مامانم بفهمه لهم کردهVahidrk
ظهر مامان نی نی خواهری رو برده بود حمام منم داشتم هویج پلو درست میکردم hih یه هو هوس کردم ته دیگ نون درست کنم از نوع بیضی بیضی که یکی در میون یکیش برنج باشه یکیش نون با چاقو افتادم به جون نونا چشتون روز بد نبینه سفره رو هم با نونا بریدم(پرانتز نوشت: مامانم عاشق این سفره بود یه عالمه گشته بود تا این سایز و مدل رو پیدا کرده بود) خلاصه چشتون روز بد نبینه گفتم ای وای من چی کار کنم اگه ته دیگ نون بزارم مادری خواهد فهمید کار من بودهHanghead هیچی با اجازتون از خیر ته دیگ گذشتم و نون ها رو جمع کردم با اون تیکه های که نون رو از توش در اورده بودم و اون ته تهای نون خشکا قایم کردم.مامانم هم ظهر اومد سفره بندازه .گفت وا چرا این سفره اینجوری شده؟؟angelic من که نمیدونم hih
شما میدونیدangelicm

دلت كه تنگ يك نفر باشد...

خود خدا هم بيايد

تا خوش بگذرد و لحظه اي فراموش كني
...
فايده ندارد...

تو دلت تنگ است...

دلت براي همان يك نفر تنگ است...

تا نيايد ..تا نباشد

هيچ چيز درست نمي شود
...
#97
منم ی اعتراف کنم.........gag
اول ذبیرستان که بودم خیلی از مدیر و معاونم متنفر بودم خیلی عقده ای بودن مخصوصأ معاون،وسطای سال معاون رفت مکه و داشتن براش پشت پا آش رشته درست میکردن و دیگ آش دقیقأ زیر پنجره کلاس ما بود و نمک و کبریت و... رو لبه پنجره گذاشته بودن منو دوستم هم زنگ تفریح کل بسته نمک رو از پنجره خالی کردیم تو دیگ آش..زنگ آخر به دبیر شیمی گفتیم آش خوردین؟گفت شور شور شده بود هیچکس نخورد
دلم خنک شد واقعأ حقش بودlafhih
گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم******گفتا که من هم از تو،ترک گناه خواهمDreamyeyesf
#98
4 یا 5 ساله بودم خالم برای دختر خالم که یک سال ازم بزرگتر بود یک دمپایی خوشگل خرید،بعد از ظهر که همه خوابیدن یک لنگه دمپایی رو بردم بالا پشت بوم و انداختم توی هواکش بخاری غروب هرچی گشتن پیدا نکردنangelic
گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم******گفتا که من هم از تو،ترک گناه خواهمDreamyeyesf
#99
باید یه اعترافی بکنم که هنوز به هیچکدوم از اعضای خونوادم هم نگفتمHangheadHangheadHanghead
اول راهنمایی بودم زنگ تفریح بودو منو دوستامم توی حیاط...از کنار پرچم مدرسمون رد شدم دستم گیر کرد به طناب پرچمو پرچم کنده شد ...gaggaggag
تا یه هفته مدرسمون پرچم نداشت...
جالب اینجاست توی اون یه هفته بازدید مدرسمونم اومدن اونوقت مسوولای آموزش پرورش اینجوریQuestionedfQuestionedfQuestionedfبه میله ی بدون پرچم نیگا میکردن
[تصویر:  20130617194540_13631117571.jpg]
منم یه اعتراف دارم که چند بار تکرار شدهDunnof
یه سری وسایل داشتیم تو خونه که کهنه بودن و تقریبا خراب، که هی من می گفتم بنداریم دور cryingDash2 و مامان می گفت نه، بالاخره هر وقت می رفتم بیرون یواشکی می ذاشتمشون تو کیفم و مینداختم تو سطل آشغال سر خیابون، بعد از چند وقت که مامان سراغشو می گرفت می گفتم حتما شکسته یادت نیستWinking البته بعد از چند وقت که آبا از آسیاب می افتادخودمو لو میدادم1 (49)
همه چی درست میشه من میدونم.......