• 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید تو واعتراف کنید!!!!
یک اعتراف دیگه
من یه روز از این سوسک های پلاستیکی خریدم اوردم گذاشتم توی روشویی بعد به علی زنگ زدم که امروز نمی دونم چرا با اینکه سابقه نداشته ولی از چاه دستشویی سوسک در اومده علی اومد رفت دستاشو بشوره بیاد ناهار بخوریم که یدفعه دیدم میگه مرضیه راست میگیا سوسک در اومده یدونه اینجاست غروب برم سم بگیرم بریزم درست میشه منم ادای اونایی و در میاوردم که ترسیدم علی دمپایی و برداشت و شروع کرد سوسک و کشتن سوسک که روی روشویی بود همچین زد که پرید بالا افتاد روی زمین دوباره زد باز پرید حالا دیگه من از خنده داشتم میتریکیدم ولو شده بودم روی زمین علی هم فکر میکرد نمیتونه سوسک و بکشه من دارم میخندم همش میگفت چرا این نمیمیره چرا این جوریه خلاصه وسط خنده حالیش کردم پلاستیکیه laflaflaflaflaflaflaflaflaf علی هم مونده بود بخنده یا ناراحت بشه اخر تصمیم گرفت و خندید laflaflaflaflaf
عجیب است عکس شهدا را میبینیم اما عکس شهدا رفتار میکنم
[تصویر:  20140409221909_llllllll.jpg]
جیگر مامان اقا مهدی خانوم گل کوچک یگانه خانوم





یه اعتراف دیگه
ما رفته بودیم شمال ورودی شهر که بودیم یه مغازه خیلی بزرگ بود که وسایل چوبی مثل صندوقچه و سبد و ... کارهای دستی داشت چون مغازه بزرگ بود نمیشد که مغازه رو تمیز کنه روی وسایل خاک نشسته بود( من چند روز قبل از اینکه بریم شمال رفته بودم یه مغازه که وسایل شوخی داشت از این صندوقچه ها نشونم داد و منم کلی ترسیدم چون بهم نگفت چیه منم باز کردم یه عنکبوت پرید بیرون منم ترسیدم ) خلاصه اینکه میدونستم اون جعبه ها چیه به علی گفتم علی از این صندوقچه کوچیکا میخری گفت تازه از اصفهان کار دست اصفهانه گرفتم قشنگه این به چه دردت میخوره منم گیر دادم که میخوام باید بگیریم علی که راضی شد یکی و برداشت که بره حساب کنه گفتم حالا میخوای بازش کن ببینیم توش خوبه یا نه علی تا در جهبه رو باز کرد یه روتیل از توی جعبه پرید بیرون( علی هم فکر کرده بود چون هوای اونجا مرطوبه و تمیز هم نمیشه رتیل افتاده توی جعبه )فکر که زندس از ترسش انداخت زمین خودمم خیلی ترسیدم چون رنگش مثل گچ سفید شده بود بعد که فهمید من میدونستم گفت تو اخر منو سکته میدی شانس که اوردیم به قول علی مغازش خیلی بزرگ بود و هیشکی سمت ما نبود وگرنه ضایه بازی میشد laflaflaflaflaflaflaflaf
عجیب است عکس شهدا را میبینیم اما عکس شهدا رفتار میکنم
[تصویر:  20140409221909_llllllll.jpg]
جیگر مامان اقا مهدی خانوم گل کوچک یگانه خانوم





منم این بار جرات به خودم دادم و آمدم اعتراف بکنم یعنی تقریبا سوتی هست اونم چه سوتیییییییییfak

چندروز پیش عموی بزرگم به بابا زنگ زده بود تاخودشون رو واسه شام خونه ما دعوت کننو بازدید عیدشون(بخاطر امتحاناپسراش به گفته بود بعد امتحانا بازدید میام)Questionedf اما بابا چون خارج از شهر بود گفته بود نیستم اما شب برمییگردم شما تشریف بیارین اما عموم دیده بود که بابا نیست قضیه رو کنسل کرده بود.این شد پیش مقدمه. حالا مقدمه:پریروز زن عموکوچیکم زنگ زد به من احوالی پرسیدو...بعد گفت چی شد عموت امد اوجا گفتم نه اونم گفت قرار بوده بیان نمیدونم چرا نیومدن منمha.
حالا اصل ماجرا:ظهر بابا از اداره امدن من گفتم بابا عمو اینا قرار بود بیان نمیدونی چرا نیومدن؟یهو بابا یادش آمد گفت آره چندروز پیش به من زنگ زده اما یادم رفته بهت بگم.منم گفتم:Dash2چرانگفتی الان فک میکنن از زیر بار مهمونی در رفتم.
گفتم چیکاکنم چیکانکنم یه جرقه تو ذهنم زدyessDancegirl
زنگ بزنم زن عمو بزگم جریانو بگم و تعارفشون کنم:
بوق..بوققق...
الو ...سلا زن عمو و... اونم احوال پرسی و...
من:شرمنده بابا به من نگفت که عمو زنگ زده بهش امروز یهو یادش اومد بیچاره حواس واسش نمونده که خودتون بهتر میشناسینش که اگه من 20 ساله دخترشم شما 40 ساله باهاش همبستریدdunK نه ببخشید شما باهاش هم آغوشیدdunKنه نه یعنی شما از بالاخره باهم دوستین دیگهdunK نه نه خدا مرگم بده چی میگم و end call
منdunKبگو چیکار داری میخوای معرفی کنی تعارفتو بکن قطع کنoof
حالا من هم عصبی شده بودم هم خندم گرفته بود زنگ زدم به آجیام گفتم اونام دعوام کردن1 (284)
خلاصه ازون روز به بعد تاگوشیم زنگ میخوره تمام بدنم میلرزه elfdance و خداییش از گیر یه شام مفصل و یه مهمونی خسته کننده در رفتمCoffeebath
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران...نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مسال بید میلرزد <<<دعایم کن دعایم کن>>> که من <<<محتاج محتاجم>>>
سر سفره های سحر و افطارتون من رو فراموش نکنید
مشکلم قد تموم دنیاسDreamyeyesf
اعتراف
واااااااااااااااااااااااااااااااای چه وحشتناکه ، خدا به داد روز قیامت برسه که جلو همه ............
الهی لحظه ای ما رو به خود وامگذار
و اما اعتراف من که خنثی شد . از قضا من و داداش عزیزم یک سال و اندی با هم فاصله داریم و از آنجا که تو همه خونه ها جنگ تن به تن حضوری ثابت داره و من و آقا داداش که الهی قربونش برم از این اصل اساسی مثتثنی نبودیم هر روز مراسم و به نحو احسن برگزار میکردیم و اما کار بسیییییییییییییییییییییور خبیثانه منHanghead خودم بازومو با قدرت تمام گاز میگرفتم و به مامان میگفتم علی گازم گرفته angelicangelic و اون وقت قسم های بی اثر داداشم و گریه های پر صدای منcryingcryingcrying تا اینکه در یک روز فاجعه بار من پشت یخچال گرفتار گاز گرفتن بودم که مادر محترمه سر بزنگاه رسیدfakfakfakfak
وای خداییش هنوزم که فکرش میکنم عرق سرد رو تنم میشینه . ولی عجب مامانی دارم که حتی یک بار هم به روم نیاورد و این از همه چی بدتر بودhihhih(البته بعد ها خیلی خیلی خیلی با هم صمیم شدیم . صبح عروسیم حول و حوش ساعت 11 زنگ در و زدن فهمیدم داداش جونه تعارفش کردم بیاد بالا قبول نکرد گفت بیا تو بالکن ببینمت ، دو تایمون گریه مون گرفته بود...)
آسمانت آبی
(1782)
دوران دانشجویی یه هم اتاقی داشتم که ظاهرا با من خوب بود ولی پشت سرم همیشه صفحه میذاشت و هر کاری می کرد به من ضربه بزنه دلیلش رو هم هیچ وقت متوجه نشدم
یه روز که داشت ظرف میشست قاشق ملامینی مخصوص ماکارونیم رو از وسط شکست اون قاشقه خیلی محکم بود و معلوم بود که از قصد شکستش
منم اعتراف می کنم که رفتم تو ماهیتابه تفلونش با چنگال خط انداختمhih
آخرشم نفهمید کار منه و همش میگفت کار اون یکی هم اتاقیمون اونم تو کار شکستن بود آخهangelic
کليدهای غيب نزد اوست جز او کسی را از غيب آگاهی نيست هر چه را که در خشکی و درياست می داند هيچ برگی از درختی نمی افتد مگر آنکه از آن آگاه است و هيچ دانه ای در تاريکيهای زمين و هيچ تری و خشکی نيست جز آنکه در کتاب مبين آمده است


30
به دلایلی که خودتون میدانید تاپیک تا اطلاع ثانوی بسته میشه!!!