• 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید تو واعتراف کنید!!!!
#11
اعتراف می کنم بچه که بودم تو حیاطمون یه درخت انار بود هر وقت می رفتم تو حیاط یه انار می خوردم حوصلم نمی اومد پوستشو ببرم تو خونه بندازم تو سطل آشغال مینداختم خونه همسایه...angelic
از شانس بد من یه بار همسایمون تو حیاط بود همین پوسترو انداختم صاف خورد تو سرش...یهو دیدم از نردبون اومد بالا هر چی دلش خواست گفت..Vahidrk
منم بعدش دوییدم رفتم خونه صداشم در نیاوردم.....gag
جاودان باد سایه دوستانی که شادی را علتند نه شریک....وغم را شریکند نه دلیل ...:bighug:
#12
منم میگم...
یه بار وقتی بچه بودیم رفته بودیم همه فامیل ویلای دایی مامانم ...
وسط باغ خونه بود...من و دختر دایی مامانم که همسنیم رفتیم طبقه بالای
خونه...
میخواستیم امتحان کنیم ببینیم درسته که تو کارتون تام و جری وقتی چیزی به سر میخوره مثل مداد میاد بالاlaf
لوازم مورد نیاز برای آزمایش یه سنگ بود و هر کسی که زودتر به قرارگاه میومدlaf
خلاصه سنگ رو با برنامه ریزی حسابی پرت کردیم رو سر داییم...18-17 سالش بود اون موقع...
بعد همه جمع شدن ببینن چی شده...ما خودمونو قایم کردیم....
اما خب بالاخره فهمیدیم که کمی خون میاد و ورم میکنه ولی نه دیگه تا اون حد که تو کارتون ها نشون میده1 (49)
دوست من همبازي بهشتي ام نميداني چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند:

از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است اگر گم شدي از اين راه بيا بلند شو از دلت شروع كن شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم.


#13
منم اعتراف میکنم کوچیک ک بودم خیلی شکموبودم وبسسسسسسسیارشلوغ.مامانم میگه بعضی وقتاازدست کارای تو مینشستم گریه میکردم.
فکرکنم 5.6 سالم بودوبابام زیادپسته میخرید.سهم هرکسوک تقسیم میکردن بهش میدادن.امامن میرفتم ویکسره ازپسته هابرمیداشتم ومیرفتم زیرتخت میخوردم 1 روزرفتم زیرتخت پسته هاموک خوردم میخواستم بیام بیرون اماگیرکرده بودم ودادزدم ومامان وبابام اومدن تختو برداشتن ومن اومدم بیرون امابا1 صحنه ای مواجه شدن:حدود3کیلوپوسته پسته زیرتخت بود ک همشونوش جان کرده بودم.hih
#14
من تومدرسه عادت داشتم خودم ک طرقه میداختم هیچ بقیه بچه هاروهم تواین راه کشونده بودم.اول دبیرستان بودم.ساعت تفریح بودازپنجره طبقه دوم 1 طرقه باحال انداختم بیرون وچندتاازبچه هامنودیده بودن وبعدک رفتم کلاس وسردرس بودیم ازدفتربرگه اوردن ومنوخواسته بودن.رفتم تودفتردیدم یکی ازدوستای دوستم داره گریه میکنه.معاون بهم گفت شماطرقه انداختی.گفتم کی؟من؟ن بخداو.........
اون کسی ک منو ب دفترلوداده بودفامیلمونمیدونسته وفامیلمواشتباهی گفته بود ک دوسته دوستم بود.گفته بودن ایداعارفی.اسم من فامیل اون.طفلکی انقدگریه کرده بود.تاساعت اخرنذاشتن برم کلاس وفرداصبحم مامانموخواسته بودن.اومدم خونه ب مامانم گفتم مامنم گفت اگه بیام میگم پسرم مظلومه اماهرچی میگی ازاین بگوک نمیتونم کنترلش کنمFlowerysmile
#15
hihhihhihاعتراف ميكنم angelic0
بچه كه بودم خيلي جوجه دوش داشتم از اون جوجه رنگي ماشينيا مامانم واسم نميخليد
مامانمم واسه خودش يه جفت كفش خوشگل گرون خريده بود منم ميپوشيدم از اون تختخيا تو خونه را ميرفتم كيفشم مينداختم اداي خانوما رو در مياوردم يه روز كه مامانم خواب بود يه آقاي نمكي تو كوچمو اومد گفت جوجه داريم جوجههههههههه .... جوجه داريم جوجه هاي رنگي رنگييييي سبز قرمز صولتييييييييي ...... بيا جوجه بخر ......
يهو انگار برق 3 فاز از سرم پريييد شدم اينجوريhih
در كوچه رو باز كردم رفتم تو كوچه ديدم به به از همون جوجوهايي بود كه ميخواستم گفتم آقا چنده گفت كوچولو پولي نيست برو كفشاي كهنتونو بيار جوجه ببر hih
إإإإإإإإإإإإإإإإإإإ وسوسه شدم خوووووووووبcrying
رفتم خونه ديدم كفش كهنه ندارييييييييييييييمممcrying
كفش تخ تخياي مامانمو برداشتم رفتم توكوچه يه جوجه صولتيه تپل گرفتم hihhih اومدم خونه داشتم باهاش بازي ميكدم انقد دوسش داشتممممم hih
بعد مامانم بيدا شد گفت إ جوجه رو از كجا آوردي گفتم يه آقا هه داد گفت مگه نگفتم از غريبه ها چيزي نگييير گفتم كفش تخ تخياتو دادم جوجو گرفتم بعد مامانم : Laie_72 fak بعد منو مامانم : Maniac
خوب جوجه دوس داشتمممممممممممم crying
حقش بود هر چي گفتم واسم جوجو رنگي بخر نخريده بود خوب كردم
Hanghead
#16
بچه که بودم خیلی کنجکاو بودم یه تلویزیون کوچیک داشتیم ودلم میخواست ببینم این ادمای داخل تلویزیون از کجا رفتن توDash2اتفاقا ظهر بابام اونو باز کرده بود منم پیچ گوشتی برداشتم واول تمام سوراخها رو وبعد بقیه جاهارو بازرسی کردم وقتی مطمئن شدم راهی برای داخل رفتن نداشتنDunnofمنم با این فکر که کارخونه قبل بستن اونا رو داخلش گذاشته کل دستگاه رو باز کردم اما هر چی نگاه کردم هیچ کس نبودfakمنم همینطوری ولش کردم وبا عصبانیت رفتم پیش بابام وگفتم من هر چی میگردم این ادمارو پیدا نمیکنم ظهر که درشو باز کردی اون ادما رو چیکار کردی که بابام بلند شدو...bio jolo1 (284)اما من عبرت نگرفتم ویک بار دیگه با رادیو...hih
حذف امضا بدلیل سایز بیش از حد
#17
بچها یه اعتراف میکنم در حد لالیگا در حد تیم ملیlaf
من چند روز بود به محل سکونت سارا جون جونی حسادت میکردم از نوع اساسیlaf الان همین 2مین پیش رفتم و محل سکونت خودمو دقیقا مثل مال سارا جون رمز آلود کردمlafحسودی یعنی ایییییییییییییییییییییییییییییین مال سارا شمال و جنوب ایران بود منم کردم آذربایجان شرقی و غربیgagبسوزه پدر حسودیlaf

وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،تا حرف دل تو را بشنود.پس حرف دلت را بگو....

#18
منم اومدم اعتراف کنمgag


چند سال پیشا یه شب کلی پیراشکی گوشتی خوشمزه واسه شام درست کرده بودم
بعد بابام یه دوست آویزون داشت همیشه وقتی میومد اینجا موقع شام که میشد خودشو مینداخت خونه ما
ما بچه ها هم اصلا ازش خوشمون نمیومد
خلاصه زنگ زده بود بابام که سلام من اینجام و بابامم گفت ا؟خوب شام بیا

من و صدف از لجمون برای اینکه ازش بدمون میومد
نشصتیم دوتا دیش پیراشکی رو خوردیم که شام اضافی نیاد این مرتیکه بیاد بخوره


دیگه حاااالمون خراااااب شده بود
شکمامون باد کرده بود
تا خرخره خورده بودیم نمیتونستیم حرف بزنیم حتی

خلاصه این صدف یه پیشنهاد بیشرمانه دادgag
گفت بیا دوتا قرص بیزاکودیل بخوریم راحت بشیم

آقا ما هم خر گرفتیم خوردیم
خلاصه گلاب به روتون اوون شب تا صبح تو خط اتاق -سرویس بهداشتی مشغول بودیم

آی درد کشیدیم
آی دلمون میپیچید
من که از دل درد تا صبح گریه کردم

ولی صبح اینقدر خندیدیم از کارمون
واسه اینکه یارو نخوره خودکشی کردیمlaf
[تصویر:  countdown.php?width=500&height=160&bg=57...married%20in]

Created by Wedding Favors
#19
در دوران عقد به سر میبردیم که مامان همسری رفتن مسافرت ومن وهمسری اونجا پلاسhihیه روز میخواستم برای همسری پارچ اب یخ بیارم دوتایی مشغول یخ در اوردن بودیم که یخ بزرگ بودو تو پارچ نمیرفت همسری گفت تو که کاراته کاری وسنگ میشکنی fakنمیتونی یخ بشکونی Dash2منم جوگیرhihسریع ژست گرفتم واز پارچ فاصله گرفتم ودستمو بالا اوردم و ... جاتون خالی به جای اینکه یخ از وسط نصف بشه پارچ نصف شده بودlafهمسری ترکیده بود از خنده میگفت اگر قرار بود پارچ رو اینقدر دقیق از وسط نصف کنی عمرا میتونستیlafوبعد سوالهای مکرر مادر همسری منم با اب وتاب جریان رو تعریف کردم hihمادر همسریdoodمنhihهمسریlaf
حذف امضا بدلیل سایز بیش از حد
#20
دانشجو بودیم، اونموقع تازه ساعتای اسپرت آدیداس مد شده بود همون که دسته های کلفت و مشکی داشت ....
یکی از دوستام یه روز رفت یه دونه واسه خودش گرفت، به محض اینکه برگشت خوابگاه بهمون نشون داد، منم خواستم امتحانش کنم ببینم به دستم میاد یا نه، همین که رو دستم بستمش بندش پاره شد fak منم بیگناه بودم به خدا ... خیلی کم دووم بود ... فهمیدم کسی حواسش نیست سریع از رو دستم بازش کردم شروع کردم داد و قال که این چیه گرفتی بندش پاره ست ... laflaflaf طفلک ماتش برد .... البته عصر پس برد را آقاهه ... اونم واسش عوضش کرده بود ... ولی من هیچوقت نگفتم کار من بوده hih