• 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید تو واعتراف کنید!!!!
#21
سلام.سال84-83بابام برام تفنگ بادی خرید(آخه عاشق تیراندازییم).از تو حیاط میزدم لامپ تیربرق کوچه رو میشکستم وکلی حال میکردم.یه بارم زدم شیشه خونه همسایه رو که پدر زن داییم میشه شکستم هیشکی نفهمید که کار من بوده.hih(تازه به خودم میبالیدم که ایقدر نشونه گیریم خوبه)1 (49)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن
عروس4شهریورم83
#22
دم عيد مادر همسري شديدا سرما خورده بودSneezing
و به قول خودش چون زود خونه تكونيش تموم شده چشم خوردهDunnof
به هرحال اينقدر مريض بود كه نميتونست واسه باباي همسري غذا درست كنه به همين خاطر يه شب كه رفتيم ملاقاتش در نقش عروس مهربان ظاهر شدم و رفتم آشپزخونه و مشغول پختن غذا شدم
از اونجايي كه خودمم خيلي خسته بودم خورشت مرغ رو انتخاب كردم و به خيال خودم دو بسته مرغ از فريزر در آوردم و انداختم تو قابلمه
بعد چند دقيقه احساس كردم مرغه بوي عجيبي ميده
در قابلمه رو كه باز كردم چشتون روز بد نبينه نگو يكي از به خيال من مرغها سيرابي بودهfak
از شانس خوب من باباي همسري حس بوييايي قوي نداره و مامانيشم سرما خورده بود
سريع سيرابي ها رو از قابلمه در آوردم شستم دوباره بسته بندي كردم گذاشتم فريزر ولي بوي سيرابي تو خورشت پيچيده بودDunnof
براي همين منظور يك عدد چوب دارچين انداختم تو خورشت و بوشو گرفتangelic
فردا سركار بودم كه مادر همسري براي تشكر مجدد از بابت غذا با من تماس گرفت بعد ازم پرسيد مريم خيلي خوب بود ولي چرا دارچين ريخته بودي توشVeiledsmile2
گفتم اخه مامان جان شنيدم واسه سرما خوردگي خيلي خوبهlaf
اون بيچاره هم دوباره ازم تشكر كردHanghead
#23
من یه اعتراف دارم ویه خاطره اول خاطره رو میگم چون جالبتره
سال 87 بود دانشجوی یه شهر کوچیک بودم چون ترمای آخر بودم با یکی از دوستای صمیمیم خونه گرفتیم و چندتا خونه اونورتر خونه دانشجویی چندتا پسر بود که دوتاشون همکلاسیمون بود زمستون بود برف خیلی شدیدی میومد منو دوستم سر خیابون منتظر تاکسی بودیم یهو دیدیم این دوتا پسر همسایه مث فرشته مهربون یکم پایین تر ترمز زدن که بیایین با هم بریم دانشگاه ما هم از خداخواسته که تو اون یخ نزنیم شروع کردیم به رفتن سمت ماشینشون که یهو دیدیم یه بوق زدنو رفتن.خلاصه چند روز گذشت منو دوستم منتظر یه فرصت جبران شدیم تا اینکه فهمیدیم یکیشون سرما خورده،یه سوسک بیچاره ایی هم تو حمام خونمون مرده بود crying یه کاسه آش رشته درست کردیم بعد من سوسکه رو له کردمcrying انداختم تو کاسه آشهcrying آش رو هم زدم زوشم خوشگا تزیین کردمDash2 بعد بردم واسشون گفتم بیزحمت نوش جان کردین ظرفشو بیارید.دوستم هم توی تمام مراحل کار من با موبایل فیلم گرفت بعد روزی که ظرفمون رو آورد گفت وافعا خوشمزه بود گفتم پس چند لحظه صبر کن رفتم فیلمشو آوردم دادم بهش گفتم رفتی خونه دور هم بشینید نگاه کنید....وااایییییییی خودم که خیلی چندشم شد بیچاره ها وقتی فیلمو دیدن یکیشون رفت زیر سرم بقیشون هم تا ترم آخر دیگه جرأت نکردن سربه سر ما بذلرنlaf
#24
اعراف میکنم...
دانشجو بودیم ، ترم 4بودم یه استاد داشتیم (هم استاد بود هم مدیر گروهمون)تکیه کلامش و اما .... بود (یه و اما میگفت نیم ساعت حرف نمیزد)یه بار رفتیم دفترش دیدیم اواو چه طرقی کرده فهمیدیم شده رییس دانشگاه دیگه هم تحولیمون نمیگرفت ترم آخر بودم یکی از درسام ارایه نمیشد مجبور شدم مهمان بشم یه دانشگاه دیگه میدونستم که باید برم پیش این استادمون بدم برگه هامو امضا کنه ، یه کاغذ برداشتم روش نوشتم : و اما.....خودمونیم خیلی الکی رییس شدی ! رفتم تو اتاقش برگه و خودکارشو انداختم تو جیبش بعد که دستشو کرد تو جیبش کاغذه رو دید درآورد خوندش عصبانی شد من مرد نیستم اگه صاحب این نوشتته رو پیدا نکنم کدوم بیشعوری جرأت کرده سربه سر من بذاره منم angelicجدی و با عصبانیت گفتم بله استاد منم قول میدم کمکتون کنم پیداش کنید! ترم آخر که رفتم برگه فارق التحصیلیمو بدم امضا کنه یهش گفتم پیداش کردین اون نامرد رو گفت آره آره پیداش کردم کلی هم حالشونو گرفتمlaf
#25
همه اعترافات من برمیگرده به خرابکاری های من در خانه ی مامان شوشو hih
این اعترافم واسه نوروز 90 هستش :

دیگه میدونین که مامان شوشوی من چقدر به وسایل خونه اش حساسه ، یه فرش ابریشم داره که خدا تومن میارزه و کلا آدم دلش نمیاد روش پا بذاره hih

اون روز همسری با دوستاش رفته بودن مجردی شمال ، مامان شوشو هم خواب بودش ، داداش شوشو هم حمام ، منم خونه ی کم جمعیت مامان شوشو اینا حوصله ام سر رفت ، رفتم سروقت لاک هامو شروع کردم هی طرح زدم هی پاک کردم ، اخرش حوصله ام سر رفت گفتم برم تو سالن هم فیلم ببینم هم لاک بزنم ، ساعت 3 ظهر بود ، منم رفتم رو کاناپه لم دادمو شروع کردم به لاک زدن ، اونم چه رنگی ؟؟؟ صورتی ِ جیغ hih

یهو نفهمیدم چه جوری شد که لاک از دستم لیز خوردو اول خورد رو دسته ی مبل بعد روی پام بعد رو زمین و .... رو فرش و چند بالا و پایین شد ویه اثر آبستره اسمایی خلق کرد ، وای نفسم دیگه بالا نمیومد ؟ زنگ زدم همسری در دسترس نبود ، رفتم دستمال آوردم کشیدم روش بدتر شد ... اصن یادمم میاد استرس میگیرم hih

رفتم پشت در حمام و تق تق در زدم .. خجالتم که اصلا تو کارم نبود laflaf

طفلک داداش شوشو مونده بود laf گفتم مهیار دستم به دامنت ، بیا خرابکاری کردم ..اونم دستپاچه اومد بیرون ... دید وااااااااااااااااااای ....

اونم رنگش پرید ...گفتم چیکار کنیم ؟؟؟ گفت : برم انبار تینر بیارم ...
تینر اوردن همانا و ما نیم ساعت افتادیم به جون فرش همانا ...اخرش کمرنگ شد، منم چند تا مجله برداشتم بست نشستم همون جا تا رنگش بپره ...

گفت : اسما بو رو چیکار کنیم ؟؟ گفتم : واااااااااااای نمیدونم ، گفت : فهمیدم ... قبل از عید که خونه رو نقاشی کردیم ، چند جا رو زمین لک افتاده ، میگم سرامیک ها رو تمیز کردم واسه همین بو برداشته همه جا رو ..ما هم افتادیم به جون سرامیک ها ...

خلاصه مامان شوشو نفهمید ... امسال عید منو داداش شوشو یاد اون خاطره کردیم و کلی خندیدیمو ریسه رفتیم از خنده ... منم ترسووو و ای ول به برادر شوشو ی رازدارو پایه hih

فکر کنم اگه مامان شوشو اون اثر رو میدید غیابی طلاقمو میگرفت hih
#26
منم اعتراف کنم .
بچه که بودم خیلی دوست داشتم پسر باشم . یه دفعه خواهرام برام سبیل کشیدند منم شلوار جین داداشم رو پام کردم رفتم تو کوچه و هرکی رد میشد میخندید منم میزدم به باسنش و اخم میکردم.laf
اعتبار آدم ها به حضورشان نیست
به دلهره ایست که در نبودشان ایجاد میکنند
[تصویر:  as1cOFQ0g410000MDAzMzk4Ynw4ODUxMTRifHlvdXIgdGV4dA.gif]
#27
پدرم چند سال پیش سنگ کلیه داست به خاطر اون یه عرق گیاهی گرفته بود که مثل اب بود اما بو داشت.
یهروز که کل خونه مامان رو بهم ریخته بودم همکار خاهرم با پسرش اومد بدون تماس قبلی خاستگاری تا خواهرم رو ببینه .
سریع همه جارو مرتب کردم ریختم تو اشپزخونه .نیم ساعت بعد دیدم مامانه اومد به طرف اشپزخونه دویدم گفتم بله .گفت یه لیوان اب میخوام منم اشتباهی داروی بابام رو ریختم تو لیوان دادم خواهرم برد براشون.angelic
یه دفعه صدای خنده اومد Dunnofخواهرم اومد پیشم Just_Cuz_15 و من تازه فهمیدم چکار کردمhih کلی خندیدیم laf و تازه کلی خوششون اومده بود از ماhih
اعتبار آدم ها به حضورشان نیست
به دلهره ایست که در نبودشان ایجاد میکنند
[تصویر:  as1cOFQ0g410000MDAzMzk4Ynw4ODUxMTRifHlvdXIgdGV4dA.gif]
#28
یه بار TV داشت در مورد اینکه چه جوری چرم اصل رو از فرع تشخیص بدیم توضیح میداد فردا رفتیم مدرسه از قضا دوستم تازه یه کفش خریده بود کلی هم پز میداد که چرمه و گرون خریده (بیچاره گرونم خریده بود) مام جو گیر به دوستام گفتم چسب نواری دارین اونام چسب اوردن منم کم نزاشتم از این روی کفش تا اون روی کفش رو چسب نواری زدم بعد یهو چسب و کندم کل روی کفشش بلند شد وای نمیدونید چه حالی داشتم اون بیچاره واسه اینکه مامانش بویی نبره با ماژیک روشو سیاه کرد
حالا هر وقت با دوستم به اون روزا فکر می کنیم کلی می خندیمlaf
برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی نکن.
#29
اینجا چه قدر خوبه ...
میخوام یه اعتراف دیگه بکنمangelic0
کلاس دوم دبستان بودم و عاشق مکاشفات و کارای غیر کار hih
تابستون بود و نوه عموی مامانم که همسن خودم بود چند روزی مهمونی اومده بود خونمون پیشم تنها نباشم Vahidrk
یه روز با هم زدیم بیرون و رفتیم پشت خونمون گلهای محمدی بچینیم ، وقتی رسیدیم متوجه یه سری کاغذ شدیم که بسته بندی و به طرز عجیبی اونجا قرارداشتند با همدیگه رفتیم و با حالتی کارآگاهی چند تاشون رو بازرسی کردیم دیدیم به خط عجیبیه که ما به خیال اینکه آیات قرآنِ با کلی احترام و ارج و قرب برشون داشتیم ... Just_Cuz_15من مثلاً زرنگی کردم اونی که از همه طولانی تر بود و مثل یه طومار داخل یه پارچه بود برداشتم... از اونجائیکه بدون اجازه مامان و بابام رفته بودیم اوردم و زیر انبوه رخت خوابها پنهانش کردم Hanghead بعد هم که دوستم رفت یادم رفت تا اینکه پاییز مامانم خواست خونه تکونی بکنه و اونو پیدا کرده بود crying چشمتون روز بد نبینه ، یک بلبشوئی خونه مون راه افتاد که نگو Dash2 مامانم با دیدن اون طومار fak فکر کرده بود کسی واسه ش دعا گذاشته به بابا گفت و بابا هم برای صلاحدید با چند تا بزرگتر مشورت کرد و اونا هم مثلاً مشورت دادن و بردن پیش دعا نویس و آینه بین و خلاصه معرکه ای به پا شد تو خونمون که تا 6 ماه ادامه داشت ... هر کی یه چیزی میگفت Swear از بخت بد اسم مادر بزرگم دقیقاً باورتون نمیشه اسم کامل مادر بزرگم توی اون دعا بود که این از همه بدتر بود داستان دعا بیشتر رونق گرفت .... در تمام این مدت من فقط دعا دعا می کردم دوستم لو نده و به اون خواهر خبر چینش چیزی نگفته باشه angelic0angelic0crying که اگه بابا اینا می فهمیدن عاقبتی جزء این در انتظارم نبود 1 (284)jarVahidrkManiac که خدارو شکر هنوزم که هنوزه واسه شون یه معماست که اون طومار دعا رو کی واسه خونه ی ما گذاشته بود Sigh
[
#30
Dunnofیه بار دیگه هم کش شلوارم تو کلاس خراب شده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم منم شلوارما در آوردم و رفتم آخره کلاس با مانتوی بدون شلوار نشستم1 (49) زنگ خونه که خورد تو ی راه یه خانمی بهم گفت شلوارت کو دختر؟؟؟fak گفتم ما مدرسمون شلوار نداره Hanghead گفت ماله کدوم مدرسه ای؟منم اسم یه مدرسه الکی گفتم و فرارررررررangelichihFlowerysmileVahidrk