• 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید تو واعتراف کنید!!!!
#41
میخوام اعنراف کنم وقتی کلاس دوم بودم با دوستم قهر کردم توی دفتر کلاس همش براش منفی گذاشتمcrying
#42
سارا جان منم تا دلت بخواد از این کارا کردم با یکی از دوستام لج بودم مبصر کلاس بودم خونه هم که میومدم یادش میوفتادم اسمشو تو بدا مینوشتم کلی هم ضربدر میزدم hih
[تصویر:  20160113155119_527653_10151209584396838_...8007_n.jpg]
#43
خونه مادرشوهرم بودیم اومدم بشینم رو مبل حس کردم یه چیز سفتی زیرمه
بعد که پا شدم دیدم عینک مادرشوهرم پرس شده
بی سر صدا برداشتمش بردم گذاشتم روی اوپن پشت سرخ کن
حالا فیلم شروع شده بود و همه بسیج شده بودن عینکشو پیدا کنن بتونه تلوزیون ببینه
منم خیلی گشتماHanghead
آخر سر شوشو پیداش کرد و گفتfak مامان عینکت رفته زیر ماشین؟؟
همه خواهرشوهر کوچیکمو دعوا کردن آخه همیشه از اینجور کارا میکنه
هر چی هم گفت کار من نبوده همه گفتن: کارخرابی کردی شجاعت داشته باش بگو نمی کشیمت کهDash2Vahidrk
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است(1782)
#44
منم اعتراف میکنم اون موقع که تازه دیپلم گرفته بودم خواهر بزرگترم داشت درس میخوند منم رفته بودم خونشون تا از خواهرزاده هام مراقبت کنم پسر بزرگه مدرسه می رفت کلاس اول ابتدایی بود کوچیکه هم دو سه ساله بود وقتی خواهر زاده بزرگم می اومد خونه چون داداش کوچیکش رو اذیت میکرد منم می انداختمش تو اتاق تاریک mو چون از شیطان و رنگ سیاه می ترسید میگفتم شیطان سیاه میاد میگیرتت اونم کلی گریه میکرد و اونوقت دلم براش می سوخت و درو براش باز می کردمhih
زندگي كوتاهتر از آن است كه عشق ورزيدن را براي لحظه آخر بگذاريم
#45
سلام اول یه خاطره:یه روز توی خوابگاه دانشگاه یکی از دوستهای صمیمی اذیتم کردcrying:dash منم شب بعد اینکه خوابیدند رفتم همشونو با هم دوختم به تشک وااااای چقدر حال داد وقتی می خواستن برای گرفتن وضو از جا بلند بشن اونقدر خندیدم که اشکم در اومد.laflaflaf
اعتراف میکنم که 6 ساله بودم با دخترهای عمه ام که عید را امده بودند خونه ما رفتیم توی حیاط ورختخوابهایی که مامان گذاشته بود آفتاب بخوره و یه نخ ازش آویزان بود منDash2با کبریت آتیش زدمangelicتشک شعله ور شد Dash2همه بچه ها داد میزدنندfakمنم انگار نه انگار که کار من بوده angelicgagآخرشم سر یه دختر عمه شیطونم خراب شد Dunnofدل من خیلی براش سوخت Consolingولی میترسیدم دعوام کنند Vahidrkصداشو در نیاوردم
Dunnof
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی،تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی،دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی،و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی،بگذار منتـظـر بمانند!
حسین پناهی
#46
اعتراف میکنم که یه روز داداشم اذیتم کرد مامانم طرفه داداشامو گرفت دوست عزیزمون گفت یادم افتاد بعد شب که اینا خوابیدن دمه صب ساعت گذاشته بودم داداشم صاف خوابیده بود چسب قطرهای اوردم پاهشو بهم چسبوندم مامانم به پهلو خوابیده بود پاشو به زمین چسبوندم صب پاشودیم بریم مدرسه داداشم چشاشو وا کرد گفت مامان پاهام جدا نمیشه بهم چسبیده مامانم میخواست بلند شه ببینه چیشد گفت امید پای منم چسبیدهlafمنم داشتم میخندیدم بزور پای داداشم جدا کردن گفتم حقتون بود از پاش خون اومد وای دلم واسه مامانه سوخت بنده خدا گوشتش چسبید به فرش و ازش خون میومدcryingاقد التماس کردم به بابام نگنWorship
:Worship:worshipبچه ها یه حاجتی دارم با یه صلوات
: دعا کنید براورده شه
#47
منم خیلی خرابکاری کردم علی الکتاب این یکیو داشته باشین تا بعد:
امتحان ریاضی داشتیم تو کلاس همه رو جدا کردن منم نه که خیلی ریاضیم خوب بودhih برنامه ریخته بودیم معلم خودمون بشه مراقب که راحتر تقلب کنیم از شانس من معلم عربی رو گذاشتن اونجا منم نامردی نکردم تا رفت ته سالن برگه پخش کنه نشستم کفی صندلی رو باز کردم و چرخوندمش که ولی نشست..... angelic
چشمتون روز بد نبینه معلم مرد و کلاس دخترا تا بنده خدا نشست باسنش رفت تو قاب صندلی وپاهاش موندن رو هوا بنده خدا رو دوتا از معلما درش آوردن دیگه روش نمیشد بشینه جاشو عوض کرد و منم به مراد دلم رسیدم
خدا همه ما رو ببخشه که اینقدر خوبیم(1782)
به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست
#48
چند وقت پیش با دوستم داشتیم راه میرفتیم به از سمت پاساژ به سمت ماشین ( چرا دروغ دوس پسرم ) یهو سر یه چیز مسخره دعوامون شد و من هرچی میگفتم این درسته زیر بار نمیرفت و میگفت الا و بلا که نه حرف من درسته منم که دیدم زورم بهش نمیرسه همه انگشتاو کف دستمو گذاشتم رو زنگ یه مجتمع 40 - 50 واحدی و پامو گذاشتم به فرار تا اون اومد به خودش بجنبه که من چیکار کردمو بخواد موضوعو هضم کنه و فرار کنه کلی فحش و بد و بیراه از نگهبان ساختمون نثارش شد حالا هی میگفت آقا بخدا.... هی یارو فحش میداد هی میگفت بابا..... هی یارو میگفت از قدت خجالت بکش از سنت خجالت بکش ...... lafفکر کن با شلوار پارچه ای و ته ریش laf هی فرار میکرد تا رسید به پیچ کوچه منم همونجا بغل ماشین وایساده بودم تا منو دید دوید دنبالم حالا بدو کی ندو Maniacمیگفت دستم بهت برسه خفت میکنم منم هی فرار میکردم پیرزنه تو کوچه اینجوری fak پیرزنه اومده بود جلو میگفت پسرم پسرم وایسا آرامش خودتو حفظ کن زندگی پستی بلندی داره باید با هم بشینید موضوعو حل کنیدlaf اون بدبختم نفسش بالا نمیومد که بتونه به پیرزنه بگه من باهاش چیکار کردمhih منم تا دیدم فرصت مناسبه سریع رفتم پشت پیرزنه قیافمو مظلوم کردم hihگفتم خانوم به خدا هر روز منو کتک میزنه میخوام برم خونه مامانم بهم اجازه نمیده یه ماهه ماذپمو ندیدم
قیافه خانومه Consolingمیگفت تو خجالت نمیکشی به تو میگن مرد؟ این دختر با هزار تا آرزو اومده خونت دختره گناه داره
قیافه دوستم fak
ودوباره Maniac
میگفت قسممم میخورم میکشمت خودم خفت میکنم
بیچاره پیرزنه میگفت بابا ولش کن گناه داره
و قیافه من Nananaf
بعد دیدم هی داره میگه میکشمت شیمااااا میکشمت و منم از دویدن خسته شده بودم hih یهو وایسادم قیافمو مظظلوووم کردم گفتم دلت میاد؟ 12 بیچاره یهو گفت نه عزیزمممم دروغ گفتم شوخی کردم منم اینجوری hih زنه میگفت بااااریک الله به شما جوونای خوب با هم مهربون باشید پسرم الان تو ام برش دار ببرش خونه مادرش دلش شاد بشه با هم آشتی کنید laf اونم هی حرص میخورد laf واااای چه حالی داد خدااااااا hih
حقش بود میخواست رو حرف من حرف نزنه hih
#49
سلام
اعتراف میکنم روزی که ازکنکوراومدم انقدر خسته بودم درازکشیدم و وازاونجایی که حال نداشتم عینکم رو دربیارم گذاستم بالاروی موهام.
بعد که بیدارشدم تاشب دنبال عینکم گشتم اصلا پیداش نکردمhaaa جالب اینجا بود که شب رفتم یه چیزی ازروی زمین بردارم افتاد روی زمین والبته شیشش شکست.این بود عاقبت تنبلی!
ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ؛

ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ؛

ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ...!



#50
اعتراف میکنم یه بار هسمرم قهرکردم.اموبیلو خاموش کردمو الکی گفتم موبایلم گم شده تا صبح دنبالش گشتlaf به خونشون زنگ زد اونام تا صبح تو کوچه با چراغ قوهlaf.چقدر من خبیثمelfdance