• 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید تو واعتراف کنید!!!!
#51
اعتراف می کنم
سر کلاس دانشگاه بیکار بودیم و هی استاد حرف میزد هی حرف میزدDash2ما هم بی سوژه Dunnofپسرا کلی حرف میزدن و دخترا رو مسخره می کردن و می خندیدن دوستم گفت: هییییییییییییس
پسر خوشگله گفت: بچه ها صدای زودپز میادlafهمه خندیدن و دوست جونم ضایع cryingcryingمنم برگشتم نگاه کردم پسره روDreamyeyesfاونم هول شد(1782) یه کاغذ برداشتم یه چیز نوشتم دست به دست دادم بدن بهش تا کاغذ بهش برسه جون داد همه پسرا کف کرده بودن من محل به کسی دادم با کله رفتن تو کاغذQuestionedf کاغذ خالی بودlaflafکلاس ترکید از خنده و خشم پسر خوشگل کلاسو میدیدمWeirdsmiley1 اما همه می خندیدن laflafچقدر حال داد خوش به اون روزا
[تصویر:  d8965e8965.png]
#52
من ی بار با ابجیم دعوام شدjar تا دیدم نیست4 5تا مورچه رو انداختم تو چاییش اونم اومد چایی و خورد کیف کردمCheerleader
این روزها ..... خیلی چیزها دست من نیست.... مثلا... دستانت!!!
#53
یادمه بچه که بودیم خواهر جونم که از من دو سال کوچیکتر بود و اغفال میکردم و با همدستی همدیگه طی چند مرحله قرص و شربت و آنتی بیوتیک و کپسولارو کش میرفتیم و پشت پرده اطاقمون که مثلا آزمایشگاه بود خیلی تخصصی با هم مخلوط میکردیم قرصارو میکوبیدیم کپسولهارو باز میکردیم و معجون های مختلف میساختیم البته انقد بزرگ بودیم که ازشون نخوریم lafhih
#54
من اعتراف میکنم 8 ساله بودم که با پسر همسایه مون رفتیم تو اتاق پذیرایی شون و کسی هم خونه شون نبود.
مامانش رفته بود خونه ما با مامانم باقالی پاک کنن.
یه اسپری از کمد مامانم برداشته بودم که با فندک تست کنیم
شنیده بودم خیلی خوشگل میشه
اسپری رو زدیم و فندک پشت سرش و پرده تور ساده سفید در کسری از ثانیه ناپدید شد
حامد از من 3 سال کوچیکتر بود و ازم حساب می برد
بهش گفتم من میدونم و تو اگه به کسی بگیSwear
هنوزم عذاب وجدان دارم که فردای اون روز که اومد کوچه لپش کبود بود
اما نامرد چند وقت پیشها جلو شوشو این خاطره رو تعریف کرد و کلی خجالت کشیدمDash2
بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است(1782)
#55
من يك دفعه با پسر خالم دعوام شد داشت هنوانه مي خورد زدم پس گردنش تمام هندوانه ريخت روي لباس.laflaflaf
اون روز خيلي كيف كردم اما الان شرمنده مي شم cryingوقتي يادم ايد اخه اون روز همه ي فاميل باهم به پارك رفته بوديم و پسر خالم ي تيشرت سفيد پوشيده بود.
#56
اعتراف میکنم یه سری گوشیم زنگ زد مامانم داشت از ناهاری که درست کرده بود حرف میزد در زدن همسایمون بود اورده بود قیچیو بده مامانم همینطور حرف میزد همسایه گفت دستت درد نکنه منم به مامانم گفتم گوشی یه لحظه یهو گفتم نوش جان به همسایه Laie_72همسایه از خنده ترکیده بودlaflaflafبه مامانم نگفتم چیشد
:Worship:worshipبچه ها یه حاجتی دارم با یه صلوات
: دعا کنید براورده شه
#57
اعتراف می کنم خیلی خیلی کوچولو که بودم با پسرداییم که دوسال از من بزرگتربود همیشه هم بازی بودم.به دستور غذایی او ما آب و شکر رو با دقت تمام و با چه زحمتی انگار میخوایم آپلو هوا کنیم مخلوط میکردیم وبعد کلی ذوق می کردیم و به همه میگفتیم کیک درست کردیم.همه هم هیچ نمی گفتند.هنوزم که هنوزه نمی دونم شباهت آب و کیک چیه؟چرا ما انقدر پرت بودیم؟hihشایدفکرمیکردیم بزاریم سفت میشه؟haha
البته یه وقتایی هوس اون کیکایی که باهم درست میکردیم بدون شیله پیله رو کردم چون الان هردو دانشگاه درس می خونیم و مثلا میفهمیم اما سالی یکی دوبار اونم مغرورانه همدیگرو میبینیم.یاد اون کیکا بخیر!هی!angelic
ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳﺖ؛

ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ؛

ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ...!



#58
اعتراف میکنم امروز از روی خودشیرینی حال شوشوی استاد رو پرسیدم تا زودتر استخدامم کنند..................angelic
روز کنکور هم درست یک ماه و سه چهار روز پیش سه تا از سوالای زبانم رو از دختره جلویی تقلب کردم .... خب بهشون نیاز فوری داشتم 1 (49)خدایا ببخشید ولی یه کاری کن همه دعا کنن من هفته دیگه که نتایج میاد مجاز شده باشمDreamyeyesf
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
#59
اوه مای گاد من چه لذتی بردم از خاطرات قوم شوشوlaflaf
یه چیزی یادم اومد
دو ماه پیش رفته بودیم خونه مامی شوشو برای عید طولانی موندیم منم عروس مهربون و گل و ...hih دیدم مامی شوشو کار داره پخت و پز اون روز رو به عهده گرفتم1 (49)غذاهای لذیذی ساخته و پرداخته کردم و گفتم یه سوپ مدل جدیدم براشون بپزم .... بدین منظور همسری را دنبال قرص الیت من بابا تقلب فرستادممممم......البته جلوی چشم همه..... مغازه نداشته و سوپ آماده داد ....موقع نهار شده بود اما هنوز سوپم شل بودDash2Dash2 چی کار کنم چی کار نکنم آبروم در خطره....ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد ...سوپ آماده رو ریختم و به به سوپم جا افتاد و چه عالیYum2Yum2
در همین حین که جون آبروم رو نجات داده بودم جاتون خالی مامی شوشو اومد و سوپو یه نگاهی زد و هم زد و گفت مامان جون دستت درد نکنه چه خوب شده عجب خوبم جا افتاده....laf
من:خوب این سوپه باید زیاد هم بخوره منم خیلی هم زدم تا خوب بشه و حسابی جا بیفتهlaflaflaf
[img] [تصویر:  yv5my7hppo9.png] [/img]
#60
سلام.من هفته پیش جایی کار داشتم تو خیابون جای پارک نبود کوچه کنار ساختمانی که میبایست برم کارم انجام بدم دیدم جا خالی هست کوچه هم بن بست بود مغرورانه پارک کردم و خوشحال که طوری پارک کردم که جای هیچ ماشینی نمیشه وراحت میتونم از پارک بیام بیرون,نیم ساعتی کارم طول کشید وقتی اومدم که برم دیدم یه راننده نسبتا محترم ماشینشو همچین پارک کرده که به سختی باید بیام از کوچه بیرون,خلاصه یه نگاهی به آخر کوچه انداختم دیدم یه در خونه ویلایی(حیاطی)بازه فکر کردم برم تو اون خونه بالاخره میشه سر و ته کرد و اومد بیرون رفتم و با اعتماد به نفس پیچیدم به سمت خونه که درش باز بود سپر ماشین خورد به در و وسط در خونهه از اول تا آخرش رفت تو.منم هول شده بودم که صاحب خون بیاد ایجوریVahidrkJust_Cuz_15Swear1 (284) نفهمیدم چه جوری دنده عقب از کوچه اومدم بیرون فقط وقتی بخود اومدم دیدم نزدیک چهارراه بعدی هستم.صبح روز بعد رفتم ببینم چه دسته گلی آب دادم دیدم خونه نبود محضر ازدواجهangelichihهنوز رنگ در روی لاستیک سیاهه سپر ماشین هست هر وقت میبینمشangelicDreamyeyesf


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن
عروس4شهریورم83