• 30 رأی - میانگین امتیازات: 2.8
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید تو واعتراف کنید!!!!
#81
یکی از استادامون که هفته ای 2 روز باهاش ساعت 8 کلاس داشتیم ازمون درس می پرسید (خوب بگو کله سحر چیکار داری از بچه ها درس می پرسی؟؟SwearSwearSwear)
ما هم که از پاسخ دادن سر کلاس متنفر بودیم
بعد از چند جلسه با دوستام (اکیپ سه نفره ای بودیم به ظاهر مظلووووووم ولی در باطنangelic) یه تصمیم کبرایی گرفتیم
عمداً دیر می رفتیم اگرم احیانا زود می رسیدیم اینقدر آروم می رفتیم (بعضی وقتا می رفتیم آدامس دارچین از سوپری دانشگاه می خریدیم ) که دیگه استاد سوالاشونو پرسیده باشن
یه روز که آروم آروم داشتیم می رفتیم طرف دانشکده و اتفاقا داشتیم در مورد همون استاد بحث میکردیم
من گفتم که حالا استاد چیکار داری کله سحر ازمون درس می پرسی؟ که یکدفعه استاد محترم از کنارمون رد شد Dash2Dash2Dash2
وقتی اومد توی کلاس ازم درس پرسید و بعدم گفت که بیا پای تابلو و یه تمرین هم داد حل کنم
منم که اصلا به روی خودم نیوردم و با اعتماد به نفس یه چیزایی پای تابلو نوشتمangelicangelicangelicangelic
خیــــــــلی وقت است که “بی تابم”
دلم تــــــــاب میخواهد....
و یک هـــــل محکم
که دلم هـــــری بریزد پایین
هــــرچه در خودش تلنبار کرده
#82
من و داداشم یه بار یه پشه رو کباب کردیم که بوش بلند شد (واقعا افتضاح بود)
همه باهامون دعوا کردنSwearSwearSwear
البته من فقط دستیار بودماااا
خیــــــــلی وقت است که “بی تابم”
دلم تــــــــاب میخواهد....
و یک هـــــل محکم
که دلم هـــــری بریزد پایین
هــــرچه در خودش تلنبار کرده
#83
Ksmiletris 
اعتراف میکنم که کلید قفل دوچرخه داداشمو من برداشتم الکی گفتم من برنداشتم از شانس بد من یا خودش همون روز دوچرخشو دزد برد
#84
من کدوماشو تعریف کنم کدوماش بمونه؟؟؟؟Dunnof


یه چیزی اعتراف میکنم خیلییییییییییییییی خفنه.
چون فاصله سنی من و خواهر برادرام زیاد بود عااااااااااشق بچه کوچولو بودم.همش دوست داشتم یه بچه باشه توی خونمون که همه مسولیتش به عهده ی من باشه.
10 یا 9 سالم بود.مامانم تازه زایمان کرده بود.خونریزی داشت.
هر دفعه که میرفتم حموم و دستشویی از اون نوار بهداشتیهای بزرگ میدیدم.
فک میکردم مامانم از اینا استفاده کرده بچه دار شده.hih
همش توی فکر بودم.
داداشمم چون تازه بدنیا اومده بود نمیذاشتن من زیاد نزدیکش بشم.
تا اینکه یه روز صبح زود با فکرای شیطانی رفتم سراغ اون نوار بهداشتیای بزرگ.
یکیشو برداشتم و نگاش کردم و بعد هم......hih
حالا از همون صبح تا اخر شب منتظرم که منم بچه دار بشمlaf
بعدها که بزرگتر شدم و پریود شدم فهمیدم اینا برای چیهDash2Dash2Dash2
خلاصه اون موقه ها ما چیزی حالیمون نمیشد.ولی هزار ماشالله دختر همسایمون 8 سالشه میدونه زن و شوهر چه کارایی میکنن و بچه دار میشن!!!!!!fak
#85
اعتراف میکنم کوچیک که بودم تو اتاقم داشتم بازی میکردم پیش خودم گفتم بزار یکم طبیعی بشه یه عالمه کاغذ جمع کردم تا اتیش بزنم و قابلمه غذامو بزارم روشون1 (49).اتیش که زدم موکت اتاقم شروع به سوختن کردhihاول داداشم که 2 سال ازم بزرگتره fakوبعد مامانم اومدfakبعد از خاموش کردن اتیش مامانم میخاست تنبیهم کنه که گفتم علی (داداشم) اتیش زد داداشمم بیچاره انکار کرد ولی چون حسابی سابقه دار بود مامانم داداشمو Maniac
یادش بخیرhih
#86
اعتراف میکنم یه بار که آرایشگاه زن عموم بودم زن عموم به من و دختر عموم گفت سر این خانم رو که رنگ ریخته بود رو بشورین ما هم هرچی دنبال شامپو گشتیم پیدا نکردیم با مایع ظرفشویی سر اون بدبختو شستیم حالا اون وسط زن عموم از خنده نمیتونست کاری بکنه lafما هم نفسمون بالا نمیومدlaf زنه بیچاره هم اینجوریBathtime
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



#87
یادمه 5 ساله بودم و دیده بودم که مامانم ابروهاشو کوتاه میکنه با قیچی منم اومدم ابروهامو کوتاه کوتاه کردم بعد اومدم از اتاق بیرونو بابام گفت که چرا ابروهات اینجوریه؟!منم گفتم از دیشب خیلی درد میکرد !!!!!!!gag خلاصه رفتیم دکتر و وقتی اومد آمپول تقویتی بزنه خودمو لو دادم......hih
همه میدونستن قیچی کردم دکتر بهونه بوددددددد..laflaflaf
از زندگی دو چیز آموختم :
مرگ آرزو .....آرزوی مرگcrying
#88
اعتراف میکنم همین الان که داشتم اعترافاتونو میخوندم خواستم پاشم زدم میز کامپیوترو شکستم cryingcryingزودی هم ماس مالی کردم تابعداgagHangheadangelic بندازم گردن شوشوی بیچاره
#89
کلاس چهارم بودم
مامانم بهم سپرد که میرم بیرون در رو برای هیچکی باز نکنید
یه زن عموی کم سن و سال داشتم که خیلی هم براش مهمه که همه تحویلش بگیرن اومد در زد گفتم کیه گفت منم گفتم برو بعدا بیا مامانم نیست
هرچی اصرار میکرد که مامانت منو نگفته غریبه ها رو گفته منه بدجنس می گفتم نه مامانم گفته درو برا هیچکس باز نکن hih
نیم ساعتی پشت در اصرار میکرد و من انکار تا مامانم رسید نجاتش داد
خونشون 3 دقیقه با ما فاصله داشتا نرفت مامانم که اومد برگرده بچه بود طفلکی 8 سال از من بزرگتره
[تصویر:  wg__66__11rG0000B036MDAxMzk0Mmh8MDAwMjU4...NhbiA4.gif]
#90
من سه ساله بودم که داداشم به دنیا اومد
چن ماهه بود فک کنم سه ماه
من داشتم کیک میخوردم مامانم رفت تو آشپزخونه به من گفت دهن داداشی نذاری
گفتم باشه
دیدم هی این داداشی زبون در میاره
ملچ ملوچ میکنه
گفتم : تو هم میخوای؟
همینو گفتمو کیکو کردم تو دهنش
کامل هم کردمhih
خدا خواست مامانم اومد والا الان داداشی نداشتم
آدم ...گويند که حاصل ازدواج مخفيانه مردي از سرزمين آتش با زني از سرزمين پري هاست ... آکنده به خوبي ها و سرشار از بدي ها ... اين منم ، انسان ... که آتش درونم مي خواند مادرم را ... و من خواهان پري شدن ، پري وشم هنوز ... باشد که روزي پري شوم به مانند مادرم!