خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

بیاید همگی یک داستان بنویسم

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
135
تاریخ عضویت:
Sep 2012
مدال ها

اعتبار: 19


محل سکونت :
ارسال: #1
بیاید همگی یک داستان بنویسم
دوستان بیاید با هم یک داستان بنویسم من امروز شروع می کنم به نوشتن لطفا هر کدام از اعضابرای این داستان یکی دو سطر بنویسد بعد هدیه کنیم به کتاب خانه خانم گل در با ره اسم این داستان می توانیم بحث کنیم فعلا اسمش باشد هر کسی یک سطراگر اقای مدیر و خانم ناظم موافق باشند ادامه می دیم زود با شین خانم گلها ایده خوبی نه ؟ مدیر ا شما چی می گین
09-10-2012, 10:35 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
135
تاریخ عضویت:
Sep 2012
مدال ها

اعتبار: 19


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
صبح زود یود هنوز افتاب درست وحسابی در نیامده بود .صدای چند کلاغ از دور دست به گوش می رسید از پنجره بیرون را نگاه کرد دیشب برف امده بود و سرما ی انرا از این طرف پنجره می شد احساس کرد دست اش را دراز کرد وپنجره بخار گرفته را پاک کرد اصلا نمی خواست اتاق گرم را ترک کند ولی باید سر کار می رفت


فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
(آخرین تغییر در ارسال: 14-10-2012, 09:01 PM توسط هنر مند.)
09-10-2012, 11:17 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
85
تاریخ عضویت:
Apr 2012
مدال ها

اعتبار: 7


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
... اماده شد و با بی حوصله گی پالتو شو پوشید و راه افتاد طبق عادت میخواست از جایی که همیشه با او هم راه میشد گذر کنه اما کسی درونش نهیب زد که باید فراموشش کنی برای همین راهشو کج کرد و مسافتی رو که باتنها عشقش پیاده طی میکرد ......
09-10-2012, 11:48 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
135
تاریخ عضویت:
Sep 2012
مدال ها

اعتبار: 19


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
از دور نگاه کرد با خود گفت دیگر به گذشته بر نمی گردم هر جور شده باید برای خودم راهی دیگر پیدا کنم سر بالای خیبان را با هر زحمتی بود با لا رفت زمین از برف دیشب پر بود و جاهای که اب شده بود دوباره یخ زده بو چند با رسرخورد یک بار هم کم مانده بودبخورد زمین هوا چنان سر بود که دستانش درون دستکش یخ زده بود به ایستگا ه اتوبوس رسیدو....


فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
(آخرین تغییر در ارسال: 14-10-2012, 09:25 PM توسط هنر مند.)
09-10-2012, 11:57 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
60
تاریخ عضویت:
Dec 2011
مدال ها

اعتبار: 1


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
فردا باید طرحهای جدیدش را ارایه می داد؛ برای همین امروز کلی کار داشت. قبول این طرحها از طرف هیات مدیره می تونست مسیر زندگیش رو عوض کنه !
09-10-2012, 11:58 AM,
وب سایت کاربر یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
135
تاریخ عضویت:
Sep 2012
مدال ها

اعتبار: 19


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
تو این فکر ها بو که اتوبوس رسید وهمه سوار شدن مثل همیشه شلوغ بود نمی شد تکان بخورد با هزار مصیبت خودش را کشاند به داخل اتو بوس به زور در اولین پله خودش را جا داد هر جور بود باید سوار می شد با ید خودش را به اداره می رسان و قبل از همه مدیر را می دید و طرح ها را به می داد تا سرش شلوغ نشده مطالعه می کرد در این موقع بود
09-10-2012, 12:20 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
48
تاریخ عضویت:
Aug 2012
مدال ها

اعتبار: 8


محل سکونت :
ارسال: #7
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
دید طرحها همراهش نیستند و اونهارو منزل جا گذاشته . نه راه پیش داشت نه پس . خیلی کلافه شده بود ولی مجبور بود به خونه برگرده . وقتی رسید خونه دید که طرحها روی میز هستند . سریع اونها رو برداشت و به راهش ادامه داد
09-10-2012, 12:25 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
376
تاریخ عضویت:
Mar 2012
مدال ها

اعتبار: 1,661


محل سکونت : ارومیه
ارسال: #8
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
به محل کارش دیر رسید ولی با سرعت به طرف اتاقش رفت و طرح ها رو روی میز گذاشت، پالتوش رو درآورد و پشت میزش نشست تا کمی تمرکز کنه که چه توضیحاتی رو درباره طرح باید به مدیرش بده که ...
09-10-2012, 01:08 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
135
تاریخ عضویت:
Sep 2012
مدال ها

اعتبار: 19


محل سکونت :
ارسال: #9
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
دید که مدیر از اتاقش بیرون امد و دم اتاق ایستاد و با کسی که داخل اتاق بود صحبت می کرد گردن اش را دراز کرد تا ببیند با کی دارد حرف می زند اما نتوانست ببیند بلند شد وبه ارامی رفت تا سر در بیاورد از فضولی داشت می مرد در این موقع صدای ان که تو اتاق بو متعجبش کرد چون


فایل‌های پیوست عکس(ها)
   
(آخرین تغییر در ارسال: 15-10-2012, 04:25 PM توسط هنر مند.)
09-10-2012, 01:13 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
13
تاریخ عضویت:
Aug 2012
مدال ها

اعتبار: 1


محل سکونت : تهران
ارسال: #10
RE: بیاید همگی یک داستان بنویسم
...سالها بود که این صدارامیشناخت درست از همان روز اولی که پاشو داخل این شرکت گذاشته بود"ذهنش مثل یه کبوتر پرواز کرد به آن روزها...
09-10-2012, 01:22 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد