• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#91
وبعد با عصبانیت گفت اقا این اصلا قبول نیست یکی دو تا دوتا دنبالش هستند یکی دیگه در حسرت یکی پا شو تا یکی دیگه زنگ نزده بیا تورا از دست اینها بدوزدو و ببرمت بیرون شهر هوا خوری تا یکم عقلت بیاد سر چاش تا به همه نه نگی
  پاسخ
#92
رضا قبول نكرد برن بيرون گفت:نه تو رو خدا اصن حوصله بيرونو ندارم
كه كيارش زير بار نرفتو بلند شدن رفتن سوار ماشين كيارش شدنو رفتن
  پاسخ
#93
اه ول كن كيارش حوصله ندارم.همين خونه خوبه.
-چي چي خوبه پاشو پاشو يه باديم به كلت ميخوره.
بالاخره رضاهم راضي شد و باهم راهي شدن.توي مسير رضا همش به اين فكر ميكرد كه چطور ميتونه يه باري از رو دوش ريحانه برداره.هر چي بيشتر فكر ميكرد كمتر به نتيجه ميرسيد.
-آهاي آقا رضا كجايي بابا،اومديم بيرون خوش بگذرونيم ها.همش تو خودتي.غصه نخور رضاجون درست ميشه.اول بريم يه چيزي بخوريم خون به مغزمون برسه بعد بشينيم چاره بجوييم.حله داداش؟
[تصویر:  20121225062450_Flower_Persian-Star.org_26.jpg]
  پاسخ
#94
توى ماشين يه موسيقى آروم در حالت پخش بود كه با حال رضا خيلى جور بود رضا تو فكر ريحانه بود ازوقتى با ريحانه حرف زده بودديگه يه لحظه هم ريحانه از فكرش بيرون نميرفت يه حس دلسوزى هم به حسش نسبت به ريحانه به حساش اضافه شده بود
  پاسخ
#95
Dash2Dash2Dash2
خانوم ها! لطفاً یکی یکی پست بزارید! اجازه بدید چند دقیقه از ارسال پسته قبلی بگذره و مطمئن بشید که سناریوئه شما با کاربره دیگه ای همزمان نمیشه، بعد شروع کنید به نوشتن! ما خواننده ها که کلافه شدیم بخدا
ممنونFlowerysmile
گاهـی دلـم زندگــی می خــواهد...
  پاسخ
#96
قبوله داداش به شرطى كه مهمون من باشى
  پاسخ
#97
وضعيت داستانمون اينطورى پيش بره خيلى بد ميشهDash2
  پاسخ
#98
کیارش رضا را برد بیرون از شهر و جلوی یک رستوران ایستاد ودید رضا پیاده نشد و با انگشت به شیشه زد و گفت میای یامن برم؟ رضا پیاده شد و گفت :می دونی کیا رش من می گم تو هیچ را حلی نداری برای کار من ؟کیارش گفت تا شکم من خالی باشه من هیچ فکری به مغزم نمی رسه بیا که روده کوچیکه بزر گه را خورد رضا گفت فکر می کنم اشتباه گفتی برزگه کوچکه را خورد کیارش گفت لازم نیست اشتباه مرا بگیری برو اشتباه های خودت را ببین و حیا کن و بعد رفتن به غذا خوری و اولین میزی را که رضا دید نشت
  پاسخ
#99
کیارش گفت :چی می خوری رضا جواب داد هر چه خودت می خوری به من هم بگو فقط زود بیاره ببعد هم دو تا دستاش را زد زیر چونه و خیره شد به در غذا را اوردن و وهر دو. شروع به خوردن کردن بعد از غذا رضا نکاهی به بیرون کرد گفت دیکه کمکم هوا تاریک می شه کیارش گفت از صدقه سری شما شام و نهار را با هم خوردیم حالا چکار بکنیم رضا گفت من می خواهم به بیمارستان بروم کیارش گفت برای چی مگه مسموم شدی رضا گفت نه بابا خنگ شدی ها می روم ببین از ریحانه خبری هست یا نه با من میای
  پاسخ
-آره ميام همين طوري ولت كنم تو خيابونا گم ميشي.خوب حالا رفتي بيمارستان برفرض ريحانه رو هم ديدي بعدش؟؟؟
-بعدش چي؟
-بعدش ميخاي چي كار كني؟
-نميدونم فعلا هيچي نميدونم.فقط آقا رضا يه چيزي يادت نره مديرعامل شركت شما الان همسر اونه چه تو قلب ريحانه باشه چه نباشه.
[تصویر:  20121225062450_Flower_Persian-Star.org_26.jpg]
  پاسخ