• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
ریحانه روز به روز وضعیت زندگیش رو به خرابی میرفت و حوصله هیچ کاری و هیچ کسی رو نداشت روزین کوچولوهم رو به روز نحیف تر و ضعیف تر میشد تا روزی که ارمین و ریحانه تصمیم گرفتن روزین و به یه دکتر سر شناس معرفی کنن که روز موعود فرا رسید روزین کوچولوی بیچاره طبق بررسی دکتر متخصص باید بستری میشد نتیچه ازمایشات روزین این بود که باید حتما حتما شیمی درمانی میشد اینجا بود که دنیا رو سر ریحانه خراب شد دخترک کوچولو بعد شیمی درمانی وضعیتش خیلی خراب بود همه دکترا جوابش کرده بودن و....
  پاسخ
رضا که اون شب نتوانسته بود ریحانه را در بیمارستان ببیند روزهای بعد هم نتوانست او را پیدا کن چون به علت بیماری روزین او به اداره نمی امد روزها پشت سر هم می گذشت و زمسان هم رو به پایان بود و کم کم بوی بهار می امد و همه تو اداراه از تعطیلی عید صحبت می کردن یکی از این روز ها بود که تلفن رضا به صدا در امد تا گوشی را برداشت خیلی خوش حال شد یکی از دوسان قدیمی بو بعد با هم قرار گذاشتن که عصر هم دیگر را ببینند عصر نشده بود که رضا راه افتاد تا محل قرار برود وقتی رسید تازه ساعت 6 بود رسید منتظر شد تااین که یکی از دو اورا صدا کرد هردو به طرف هم دویدن همدیگر را در اغوش گرفتن و کلی با هم تعارف رد و بدل کردن تاین که رضا پرسد بابا تو کجای چرا خب ی از تو نیست مهدی هم در جواب گفت من چند سال برای ادامه در سم گرفتن تخصص رفتم المان چند رو پیش تمام شد و برگشتم بلافا صله هم امدم دنبل تو رضا گفت اخرش چی کاره شدی
  پاسخ
مهدی : دکتر [/align]
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
رضا با برسو جو از مهدی فهمید که دکتر سرشناس و بزرگی هست و طرفداران زیادی داره چون رضا ماجرای مریضی روزین را از همکاراش شنیده بود تصمیم گرفت مهدی رو به ریحانه و ارمین معرفی کنه تا روزین کوچولو تحت نظر مهدی هم باشه بنابراین ریحانه که به کمک احتیاج داشت و روزنه امیدی برای او باز شده بود بیشنهاد رضا رو قبول کردو دخترک بیچاره رو به مطب مهدی برد و مهدی با انجام یک سری ازمایشات فهمید که به هیچ عنوانی امکان نداره روزین تحت معالجه قرار بگیره نه تو ایران نه جای دیگه ای ولی گفتن این موضوع به ارمین و ریحانه از نظر مهدی کار سختی بود و جرات گفتن موضوع رو نداشت و چون یک بار روزین شیمی درمانی شده بود احتمال اینکه برای بار دوم شیمی درمانی بشه زنده بمونه خیلی کم بود بنابراین رضا از مهدی جویای حال روزین شد و ماجرا رو فهمید تصمیم گرفت موضوع رو به ریحانه و ارمین بازگو کنه و در این حال بود که ریحانه از همه کس و همه چیز قطع امید کرد و فقط به خدای یگانه متوسل شد
  پاسخ
رضا خيلى حالش بد بودكمر عشقش جلوى چشماش ازغم ودرد وبى كسى خم شده بود واون هيچ كارى از دستش بر نميومد
  پاسخ
شب بود رضا كم كم داشت آماده مى شد بخوابه كه گوشى زنگ خورد به شماره نگاه كرد از طرف همكارش بود جواب داد همكارش خبر فوت شدن پدر خانوم مدير به رضا داد وگفت فردا قراره با همكارا براى تسليت برن منزل مديرعامل وخداحافظى كرد؛
  پاسخ
رضا داشت ديوونه مى شد
‏_خدا يا دارى با اين دختر بيچاره چى كار ميكنى دارى تابان كدوم گناه نكردشو ازش ميگيرى اون ديگه نميتونه دووم بياره خدايا چرا نميتونم پيش عشقم باشم من دوسش دارم هنوزم عاشقشم چرا
  پاسخ
رضا خونش به جوش اومده بود داشت به زمين وزمان بدو بيراه بار ميكرد لباسشو تنش كرد واز خونه زد بيرون نمى دونس داره كجا ميره فقط داشت قدم ميزد
  پاسخ
همین جور که داشت می رفت یکباره صداای شنید دید یک پیر مردپسر بچه را کول کرده دارد میبره نمی دانست چرا ولی بدن انگیزه به طرفش رفت و بچه را از کول پیر مرد گفت و پرسید پدر جان چرا این طوری می بری پیرمرد گفت پسرمه نذر کردم کولم کنم و پیاده ببرمش حرم رضا سر بلند کرد دید تا حرم پیاده امده و خودش نفهمیده با خودش گفت خواست خدا بوده که من تا این جا بیام تا به این ها کمک کنم بعد پچه را بغل کرد و به حرم برد واخل حیاط که شدن تنش شروع به لرزیدن کرد بچه را گذاشت توی ویلچر وداد دست پیرمد بعد نگاهی به گلدسته های حرم کرد با خودش گفت ما چه قدر خدا غافل شدیم پیش همه رفتم الا


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
رضا به حال خودش غبطه خورد و بدو بیراه گفت و چرا باید ما تو شهر مشهد باشیمو و نیایم به حرم احساس گناه بزرگی میکرد و رفت بسوی حرم و چون دلش بر بود از ته دل گریه کرد و از امام رضا خواست تا اونو به عشقش برسونه
  پاسخ