• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
رضا تا صبح توی حرم موند اونقدر جلوی پنجره فولاد گریه کرده بود که نفهمیده بود کی خوابش برده که یکی خادمای حرم اومده برای نماز صبح بیدارش کرد اون خادم رو کرد به رضا وگفت کمتر جوونایی رو دیدم که مثل تو اینقدر خالصانه پیش اقاشون التاس کن باید درد بزرگی داشته باشی پسرم ولی اینو بدون امام رضا تو رو دست خالی رها نمی کنه و حاجتشو می ده
  پاسخ
fak
  پاسخ
رضا تا به خودش بیاد اون خادم رفته بودو صدای اذان بلند شد رضا احساس سبکی می کرد و دوباره از خدا خواست روزین کوچولو رو نجات بده رضا انگار تمام درداشو فراموش کرده بود
  پاسخ
بلند شد رفت وضو گرفت و نمازشو خوند دلش نميومد اونجا رو ترك كنه ولى مجبور بود بايد سر كارش حاضر ميشد بعدم براى تسليت گفتن با همكاراش ميرفتن منزل مدير عامل
  پاسخ
به اداره كه رسيدخبرى از ريحانه وآرمين نبود نبايدم باشه به جز رضا كه پيرهن مشكى تن داشت بقيه مث روزاى قبل لباس معمولى تنشون بود يه دسته گل بزرگ باروبان مشكى سفارش داده بودن سفارش كه رسيد همگى راه افتادن برن منزل مدير عامل
  پاسخ
انجا که رسیدن دسته گل را دم در پیش ان یکی گلها گذاشتند و واردخانه شدند رضا جلو تر از همه رفت تا با ریحانه حرف بزنده ولی اوبا خانواده سر مزار رفته بودن حیاط امدودر کنارباغچه ایستاد به درخت بادام که تکیه داد درخت پر ازشکوفه بود رضا با خودش گفت :همهجا میشود بهار را احساس کرد چرا در زنگی ریحانه بهار راهی ندارد بوی شکوفه ها همه حیاط را در بر گرفته بود زنهای فامیل در رفت و امد بودند .یکی سینی پر چای را به مهمانها میبرد چند نفر در گوشه حیاطداشتند تدارک غذا می دیدند چند تا از اقایان هم به انها کمک می کردند یک نفر دم در مهمان ها را راهنمایی میکرد یکی دونفر هم داشتن پرچم بزرگی را که روی ان تسلیت اقوام نوشته شده بود رابرسر در خانه میزدند خلاصه همه در تکاپو بودند در این لحظه بود که دوسه تا ماشین دم در ایستادن و ریحانه و رامین و مادر ریحانه چند نفر دیگر از ماشین پیاده شدن و وارد منزل شدن در بدو ورود ریحانه رضا را دید و طرف اون نیامد و با خانم دیگر به اتاق رفت ان روز نتوانست ریحانه را ببیند شب که مراسم تمام شد


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
بنابراین مجلس تموم شدو 6 ماه بعد فرا رسید همگی با درد بیماری طفلک سر و بنجه نرم میکردند که در اواخر سن کنونی روزین چشم از جهان ربود و برواز کرد به اسمونا و بیش مادرش رفت.... ریحانه موند و با یه دنیا غم و نبود روزین ولی نمیتونست دوری روزین و برای خودش بقبولونه و نمیدونست جای خالی روزین رو با چی میتونه بر کنه که تصمیم جدیش رو گرفت و از ارمین بچه خواست اینجا بود که ارمین از بچه دار شدن ترس داشت و به هیچ عنوان خواسته ریحانه رو قبول نکرد بنابراین ریحانه تلاش زیادی کرد تا رضایت ارمین و جلب کنه و اینجا بود که ارمین خواست برای اولین بار شانسش رو امتحان کنه.... که با کلی تلاش موفق شد بعد چند ماه ریحانه دید از بچه دار شدنشون خبری نیست تصمیم گرفت به دکتری سر بزنه تا شاید بتونه کمکی بگیره که بزشکش هر دو اونارو به انجام یک سری ازمایش دعوت کرد روز موعود فرا رسید و ریحانه برای گرفتن جواب ازمایش به ازمایشگاه رفت و از دکتر ازمایشگاه سوالاتی برسیدو دکتر گفت متاسفم شوهر شما هرگز نمیتونه بچه دار بشه ریحانه برای چندمین بار به زمین خورد و طعم تلخ بی مادریو چشید ولی نیاز واقعی به بچه رو داشت تا رنگ و رویی به زندگیشون بده ارمین خودش قبل ازدواج از بیماریش خبر داشت و تصمیم گرفت واقعیت رو به ریحانه بگه وقتی ریحانه از واقعیت خبر دار شد دلش از ارمین شکست وازش متنفر شد و بهش گفت برا همین بود که خرج عمل و بیماری بدرمو دادی ؟ خرج روزینم و دادی تو با بولت منو خر کردی؟تو با این ترحمات احساس منو به بازی گرفتی و بدبختم کردی دیگه حاظر نیستم یک لحظه دیگه باهات زندگی کنم این بود که وسایلشو جمع کرد و به خونه دوستش سمیرا رفت وضعیت ریحانه خیلی بد شده بود به زمین و زمان بدو بیراه میگفت تا اینکه به طور جدی از ارمین تقاضای طلاق کرد ولی ارمین به هیچ عنوانی قبول نمیکرد ریحانه به کمک گرفتن وکیل تونست بعد چند ماه به طور غیابی از ارمین طلاق بگیره و موفق شد
  پاسخ
ریحانه پول مهریشو پس انداز کرد و تمام وسایل و جهیزیش و جمع کرد رفت خونه مادرش همه وسایل هارو گوشه حیاط گذاشت و مادر پیرش یه پارچه کشید روشون روزها و ماها از پشت سر هم می امدن و می رفتن و ریحانه حتی توی این مدت از خونه هم بیرون نیومده بود جز برای رفتن به سر خاک روژین و پدرش یک روز ریحانه توی خونه داشت به مادرش کمک میکرد البته سمیرا هم برای تغیر حال ریحانه به خونه اونا امده بود برای مهمانی همه دور همه نشسته بودن که زنگ در به صدا در آمد مادر ریحانه بلند شد و رفت توی حیاط وقتی درب را باز کرد با چهره رضا برخورد کرد با یک دست گل مادر ریحانه که رضا رو خوب میشناخت رضا رو دعوت کرد به خونه پا های رضا قدرت داخل شدن نداشت واز پشت پنجره نگاهی روی صورت رضا سنگینی میکرد که صدای از پشت سرش گفت آقا رضا برو تو دیگه حاج خانم پادرد دارن نمی تونن بیشتر بایستند رضا که با صدای کیارش به خودش امد و رفت تو هوای اتاق بد سنگین بود ولی دل رضا پر میکشید پیش ریحانه رضا ، ریحانه ،مادر ریحانه ،کیارش و سمیرا همگی ساکت بودن که مادر ریحانه بلند شد رفت توی آشپزخونه و ریحانه رو هم صدا زد
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
نرگس خانم مادر ریحانه رو کرد به ریحانه و گفت رضا رو پریروز که داشتم می رفتم خرید توی کوچه دیدم نشسته توی ماشین و زل زده بود به در خونه رفتم جلو با هاش حرف زدم و وقتی فهمیدم که چقدر تو رو دوست داره و عاشق توی و حتی دیگه سر کار مهم نمیره و اخراج شده البته نه به خاطر تو بخواطر اینکه هر روز جلوی درب خونهمیشینه تا شاید تو بری بیرون و با تو صحبت کنه
ریحانه با رنگ روی زرد و بی حال داشت به حرفای مادرش گوش میکرد
نشست روی صندلی یک لیوان اب خورد
نرگس خانم ادامه داد : رضا میگفت می خواد بیاد خواستگاری ولی میترسه تو ردش کنی منم گفتم رضا جان و تو خانوادتو خوب میشناسم مادرت زن خوبیه پدرت مومنه میدونم چطوری بزرگ شدی بهتره یه روز بیای خونه و با ریحانه صحبت کنی من بهش گفتم بیاد تا اول باتو صحبت کنه و بعد با مامانو باباش بیاد می دونم از دستم ناراحتی مادر ولی تو نباید خودتو از بین ببری دختر من توی این دنیا فقط تورو دارم
ریحانه مادرشو بغل کرد و زد زیر گریه از صدای ریحانه سمیرا دوان دوان وارد آشپز خونه شد و رضاهم که اصلا نفهمید چطور خودشو رسونده بود توی اشپز خونه با ورود رضا و ترس و دل هوره ای که توی چهرش پر میزد همه زدن زیر خنده آخه رضا با همون دسته گلی که اورده بود امده بود توی اشپزخونه و هنوز گل و نزاشته بود زمین و ریحانه
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
یکی بیاد بقیشو بگه دیگه
خودم بنویسم hihangelic
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ