• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
و ریحانه یاد دوران خوب گزشته افتاد
سمیرا دسته گل را از رضا گرفت و یک گلدان اب کرد و گل را برد توی اتاق پزیرایی
ریحانه و رضا توی حیاط قدم زنان باهم حرف میزدن و یاد و خاطر گذشته را زنده میکردن
نرگس خانم هم از پشت شیشه اشک میریخت و ریحانه رو نگاه میکرد بعد برگشت رفت سمت طاقچه و عکس علی آقا همسرشو برداشت و گفت : ای کاش بودی و میدیدی بعد مدتها دخترمون داره می خنده یادته چقدر دوست داشتنی بود یادت چقدر عذاب وجدان داشتی که اونو از خواهرش جدا کردی یادت میاد از وقتی ریحانه اومد دیگه کمتر منو دوست داشتی و من همیشه حسودیم میشود علی آقا ریحانه بزرگ شد انقدر که حالا اون داره منو نگه میداره و مراقب منه اگه بره من چیکار کنم
و در اتاق پذیرای صدای کیارش میومد که داشت برای سمیرا خالی بندی میکرد که رضا و ریحانه رسیدن و چون کیارش پشتش به درب ورودی بود متوجه ورود اونا نشد
تا سمیرا امد حرف بزنه ریحانه با انگشت اجازه نداد و
کیارش همچنان خالی می بست
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
بنابراین ریحانه و رضا با اجازه مادر ریحانه به اتاقی رفتن تا باهم در مورد مسایلی صحبت کنن و بحث رو اول رضا شروع کرد
ریحانه عزیزم میدونی تو این سال ها که تو نبودی چی بر من گذشت از وقتی که ازمحله ما اسباب کشی کردین و رفتین خیلی دنبالت گشتم و سراغتون و از این و اون گرفتم ولی افسوس که کسی ازتون خبری نداشت و این بود که من موندم و یه دنیا خاطره شیرین با تو بودنام وقتی اومدم شرکت احساس میکردم یه نیرویی منو وادار میکنه که زود باش برو تو شرکت هیچ کی نمیتونه این حس منو درک کنه بعدا فهمیدم که این تو بودی که منو به سمت شرکت کشوندی از وقتی دیدم ازدواج کردی دنیا رو سرم خراب شد اصلا باورم نمیشد که ریحانمو یه نامرد حقه باز از دستم گرفته باشه نمیدونستم باید چی کار کنم منگ و گیج بودم نه روزو شب داشتم نه خوردو خوراک
ریحانه رو به رضا کرد دید غرور مردانه رضا شکسته و قطره های کریستالین اشک رو صورتش سر میخوره ریحانه جرات دیدن اشک ریختن رضا رو نداشت و اونم زد زیر گریه وقتی هر دوشون به خودشون اومدن رضا دید ریحانه تو بازوان مردانه رضا جا کرده ریحانه گفت رضا هرگز فکر نمیکردم که ما بتونیم به هم برسیم منم از ازدواج کردنم با ارمین نامرد احساس بدی داشتم ولی ناچار بودم بخاطر بدرم که زحمتو کشیده بود بیشنهادش رو قبول کنم ولی باور کن در دلم هیچ حسی بهش نداشتم....از دنیا رفتن خواهر و روزین عزیزم دیگه دید مثبتمو به زندگیم کم سو کرده بود ولی الان احساس میکنم همون ریحانه قبل شدم رضا از ریحانه اجازه گرفت تا خونوادشو برای مراسم خواستگاری به خونشون بفرسته هر دواز اتاق خارج شدن و رضا از نرگس خانم وقتی رو گرفت تا مادرو خواهرشو بدرش برای مراسم خواستگاری بیان روز خواستگاری برای دوشنبه در نظر گرفته شد
  پاسخ
روز دوشنبه فرا رسید ریحانه دل تو دلش نبود و احساس شادمانی زیادی داشت رضا هم دست کمی از ریحانه نداشت بنابراین راس ساعت 9 شب رضا و خونوادش به خونه ریحانه رفتند همه چیز به خوبی و خوشی بیش رفت و مراسم عقد کنون و عروسی برای ماه بعد در نظر گرفته شد ...
در این فاصله ریحانه و رضا برای خریدای عروسی مشغول بودن روز موعود فرا رسید ریحانه در لباس عروسی مانند یک عروسک برنسسی دیده میشد رضا و ریحانه در یک چشم بر هم زدن به زن و شوهری خوشبخت تبدیل شدن و ...
  پاسخ
رضا و ریحانه پولاشونو روی هم گذاشتن و حتی رضا خونه ای رو هم که داشت فروخت و هرچی پس انداز داشتن جمع کردن و یه شرکت کوچیک را انداختن خودشونهم موقت رفتن خونه مادر ریحانه که هم نگس خانم تنها نباشه و هم بتونن پول جمع کنن برای خونه طبقه بالای خونه رو مرتب کردن و ریحانه تمام جهیزیه خودشو که برای زندگی با رامین خریده بود و فروخت و از نو خرید
کارمندای شرکت هم کسای نبودن جز سمیرا و کیارش و البته یه منشی که از هم کلاسی های دانشگاه سمیرا بود
مادر رضا از اینکه رضا رو دوباره کنار خودش میدید خیلی خوش حال بود و از ریحانه تشکر میکرد [/color]


[color=#FF0000] (یاد آوری بخشی از داستان : رضا بخاطر مرگ ناگهانی خواهر کوچیکش گوش گیر شده بوذ و بخاطر این موضوع بود که هم از مادرو خانوادش کنار گیری کرده بود و هم از ریحانه )
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
او به خاطر پسرش خیلی رنج عذاب کشیده بود بعد از فوت دخترش تنها دل خوشی او همین رضا بود ما نویسنده گان این داستان نیز برای انها ارزوی خوش بختی داریم


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
از همه دوستان تشکر می کنم خیلی خوب بود Flowerysmile1 (111)Heartshape2
  پاسخ
داستانی از زندگی


کلاس خیلی شلوغ بود تازه زنگ خورده بود و هنوز معلم ها نیامده بودند و همه بچه ها رو میز ها می زدن و کلاس را رو سر شان گذاشته بودند اینقدر مشغول بودند که صدای معلم را هم نمی شنیدن


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ

معلم با دست ضربه ی محکمی به در زد و بچه ها به ناگاه ساکت شدند . همان کفشهای همیشگی دبیر ادبیات پایش بود و با هر گامی که بر میداشت صدای تق تق نسبتا بلندی کلاس را پر می کرد نوعی کرختی خاص در جان شکوفه نفوذ کرده بود و این صدا آزارش میداد حس کرد در حال یخ زدن است فندک را در مشتش محکم فشرد و با گفتن ببخشید خانم یه لحظه میرم بیرون و زود میام کلاس را ترک کرد بی اینکه منتظر اجازه ی معلمش بماند....


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
  پاسخ
معلم و بچه ها با تعجب به در ی که شکوفه از ان خارج شده بود نگاه می کردن سکوت سنگینی فضای کلاس را در بر گرفته بود خان رحمانی دبیر ادبیات این سکوت وحشت ناک را باصدای شبیه کلاغش شکست و پشت سرش بچه ها شروع به پچ پچ کردن هر کدام چیزی می گفتند سپیده از اخر کلاس گفت:
  پاسخ
در حال قدم زدن به سمت بیرون :خانم ماهم می تونیم بریم بیرون و او هم با شتاب از کلاس خارج شد
و دوباره کلاس در سکوتی کوتاه مدت غرق شد و دوباره پچ پچ های دانش آموزان بود که فضای کلاس را در بر گرفته بود
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ