• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
خانم رحمانی گفت ار کس دیگری بیرون روی دار ه پاشه با ان لحنی که خانم رحمانی این حرف را گقت دیگر کسی جی کش در نیامد همه مثل مجسمه های بتونی نشسته و فقط چشماشان دبی را که راه می رفت و از این سر تا ان سر تخته را با حروف الفبا پر می کرد هیچ کدام از بچه ها متوجه در سنشدت الا سحر که مثل همیشه طوطی وار خانم هر چه می گفت ضبط می کرد این بچه لج همه را در می اورد و تنها کسی بود که حرف معلمها را می فهمید این بچه کاری به جز درس خواندن نداشت
  پاسخ
شکوفه و پشت سرش سپیده وارد کلاس شدن
شکوفه زیاد حالش خوب به نظر نمیرسید و سپیده هم تقریبا اعصبانی بود
کلاس به پایان رسید بیرون مدرسه و درو از دید بچه ها ماشینی پارک بود و پشت فرمان خانم رحمانی بود شکوفه با قدم های متزلزل و وحشت زده سوار ماشین شد و ماشین راه افتاد
سپیده به دور شدن ماشین نگاه میکرد
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
در دلش می گفت یعنی چه شده و خانم شکوفه را برای چه سوار کرده است دلش برای فضولی پر می کشید
  پاسخ
اویل مدرسه ها بود هنوز یکماهی نشده بود که مدرسه ها باز شده بود هوا کمکم روبه سردی می گذاشت صبح ها خیلی سرد بود برگ در ختان کمکم زرد می شد و هر روز بیشتر بر روی زمین پخش می شدن و صدای برگها زیر پای رهگذران کنسرتی بود که هر روز موقع رفت برگشت از مدرسه زیر پای سپیده بود وهروز با این سرگرمی راه مدرسه به خانه و خانه به مدرسه را طی می کرد دختر قد بلند و ظریفی بود و از زیبایی هم بی بهره نبود ولی به پای شکوفه نمی رسید از اول دبستان تا حالا با هم هم کلاس بودن


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
حتی سپیده به عنوان تنها دوست شکوفه نمی دانست خانم رحمانی زن پدر شکوفه است
پدر شکوفه یک مهندس سرشناس بین الملی بود که بیشتر وقت خودشو یا توی عسلویه بود یادبی و امارات و ...
5سال پیش که مادر شکوفه بر اثر سلطان مرد پدرش ماه بعد مرگ مادر شکوفه به وسیله یکی از آشنایان با خانم رحمانی آشنا شده بود و با او ازدواج کرد و به گفته خودش بخاطر شکوفه این کار را کرده بود به گفته پدرش مهرناز (خانم رحمانی) هم معلم است و باسواد و هم متشخص و بهترین فرد را تربیت شکوفه
ولی هیچ وقت فکر نمی کرد که
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
دارد با زنگی و روحیه شکوفه چه کاری مکند خانم رحمانی خانم جوانی بود خیلی با شکوفه فاصله سنی نداشت برای همین نمی توانستند با هم کنار بیایند و در خانه ود ر دبیرستان همیشه با هم بحث داشتند که اغلب به خانه و دعوا کشیده می شد البته سپیده از گوشه و کنار شنیده بود که مادر شکوفه فوت کرده و پدرش زن دیگر ی گرفته ولی به فکرش خطور نمی کرد این زن خانم رحمانی باشد
  پاسخ
شکوفه اغلب در تنهایی به سر می برد او در یکی از استان ها ی شمالی زندگی می کرد ودر ویالی باشکوهی که پدر ش بعد از ازدواج دوم گرفته بود با پدر و خانم رحمانی زندگی می کرد تنه دل خوشیش این بود که بره لب ساحل روی نیمکتی که انجا بود بنشینه و به یاد مادرش و کارهای که با او در اینجا انجام داده بود فکر کنه انجا یک جورهای پاتوق شکوفه بود در ان جا لحظه های خوبی با مادرش داشت وهر وقت به انجا می امد با مادرش درد دل می کرد


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
شکوفه تا حد زیادی از مهرناز حساب میبرد توی این پنج سال که پدر شکوفه شاید به جرئت بشود گفت فقط 2 سال و پنج ماه ایران بود و نصف اونهم عسلویه مهرناز حسابی از خجالت شکوفه در آمده بود
شکوفه خود را بی کس ترین انسان فرض میکرد

ماشین مقابل درب پارکینگ ایستاد شکوفه باترس دستگیره ماشین را گرفت و در را باز کرد و درب ساختمان وارد شد صدای باز شدن درب اتومان را همه ارام بود به صورت وحشت ناکی میشنید

رفت داخل خونه ملوک خانم مستخدم خونه شون بود بهش سلام کرد و شکوفه بدون جواب دادن به اون رفت طبقه بالا و توی اتاقش و در و بست
وصدای گوش خراش مهرناز از پائین شنیده میشد

شکوفه احمق تو یه احمقی فهمیدی و ....................
نمی خوام تا شب وقت شام قیافتو ببینم شنیدی یا نه با تو هستم شنیدی یا بیام یه کاری کنم بهتر بشنوی
و شکوفهcryingcryingcrying
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
مثل ابر بهار اشک می ریخت با ناراحتی خودش را انداخت روی تخت و های های گریه می کرد سرش را در بالش فرو کرد تا کسی صدایش را نشنود
  پاسخ
گویی از گریه کردن سیر نمیشد هر چند این اشکها نیز دیگر آرامش نمی کرد . بلند شد و به سمت کمد کنج اتاق رفت از بین وسایلش بسته ای کوچک را در آورد و همین طور که اشک می ریخت شیشه ای کوچک را از زیر تختش بیرون کشید و مقداری از محتویات بسته را در آن ریخت فندک اتمی در دستش را روشن کرد و دود حاصل از آن را با اشتهایی وصف نشدنی استنشاق کرد اشک هایش بیشتر و بیشتر شد گویی می خواست خود را در این اشکها غرق کند....


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
  پاسخ