• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
مهرناز هم بیشتر با استفاده از این موضوع یعنی معتاد بودن شکوفه بود که دهان شکوفه را بسته بود و البته باعث این اعتیاد هم خود مهرناز بود البته نه مستقیم ولی مهرناز خودش اینکار را کردهبود چون میدانست شکوفه کوچک نمی ماند و بزرگ می شود و مقابل مهرناز می ایستد
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
گوشی موبالیش زنگ خورد سپیده پشت خط بود حوصله ی هیچ کس را نداشت انگار تازه عزیزی را از دست داده بود و در عزایش به سوگ نشسته بود مصرف شیشه تاثیرش را کرده بود و حالا شکوفه بود و غمی بزرگ و ژرف که چنگ در جانش انداخته بود .روبروی آیینه ایستاد و یک خط چشم مشکی و غلیظ برای خودش کشید و با ریمل مشکیش مژه هایش را تاب داد و پیراهنی سیاه به تن کرد ....


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
  پاسخ
و مجدد روی تختش افتاد
ساعت ها بود که خوابیدهب ود
وقتی بلند شد تقریبا هوا به تاریکی می رفت
خواب کمی آرامش کرده بود از اتاق خارج شد و رفت سمت سرویس که صدای خنده های مهرناز را از طبقه پایین می شنید خوب که گوش کرد متوجه شد پدرش پشت خط است دوان دوان از پله ها پایین رفت مهرناز همین که اورادید خنده از لبانش محو شد و گفت : راستی فرامرز عزیزم شکوفه بادوستاش رفته بیرون دیگه کم کم باید بیاد نه هواسم بهش هست نگران نباش بیشتر دوستاش شاگردای خودم هستند ولی فرامرز شکوفه زیاد بامن حرف نمی زنه من تا جایی که از دستم بر بیاد مراقبش هستم عزیزم تو فقط زود بیا که دلم برات تنگ شده
شکوفه که دلش آتش گرفت و نشست روی پله وساکت به حرفای مهرناز گوش میکرد تااینکه تلفن قطع شد و دوباره صدای صندلهای مهرناز روی پارکت سالن شنیده میشد
مهرناز با آرامش گفت بهت گفته بودم نمی خوام قیافتو تا زمان شام ببینم چرااز اتاقت امدی بیرون ولی ایراد نداره برو دست و صورتتو بشور و بیا باهم چای بخوریم
و این طرز حرف زدن مهرناز یعنی اینکه پدر شکوفه قرار است برگردد
بعداز هشت ماه
هشت ماهی که 8 سال بود
شکوفه رفت داخل سرویس و دوباره گریه کرد البته از خوش حالی
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
با آمدن پدر می توانست مدتی طعم آرامش را بچشد اشکهایش را با نوک انگشتان ظریفش پاک کرد و لبخند کم رنگی زدته .دلش غش میرفت برای دیدن پدر، پدری که می دانست دوستش دارد بدون توقع...


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
  پاسخ
وارد سالن شد و نشست روی مبل
مهرناز :داشت کتاب می خوند عینکش را برداشت و رو به شکوفه که داشت کنترول تلویزیون رابر میداشت گفت :
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
کمی به خودت برسی پدر ت تا چند روز دیگر میاد نمی خواهی که نو را این طوری ببیند شکوفه بلند شد و رفت لباسش را پوشید و به راه افتاد پشت سرش چنان در را به هم کوبید که مثل بمب صدا کرد شکوفه شکوفه این صدای خانم رحمانی بود که مثل توی مدرسه با او خشک صحبت می کرد ولی خیلی وقت بود که شکوفه رفته بود کجا معلوم بود که کجا می رود به پاتوق خودش به خلوتگاهش که بدو ن وجود کسی کمی تنها باشد همین طور که می رفت شاخه گلی صورتی رنگ را از کنار با غچه خانه کند چنان باعصبانیت این کار را کرد که بیچاره بوته کم مانده بود که از ریشه در بیاید با سرعت هر چه تمام می دوید رسید به ریل راه اهن باید از ان می گذشت تا به خلوتگاهش برود اول گل را روی ریل گذاشت و بعد در کنار ان ایستاد و با صدای بلندی گفت مادر مادر من امدم ببین که امدم


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
دیگه نمی خوام حرفای همیشگی روتکرار کنم اینکه بگم خوش بحال فلانی که مادر دارو قدرشو نمیدونه نه مادرم کمکم کن کمکم کن تا بتونم بهترین راه رو توی زندگی برم مامان دلم خیلی پر پر درد پر غم پر اشک با چشمای پر آب نقره ای به آسمون نگاه کردو ذل زد توی چشمای ماه انگار ماه هم از غم داشت گریه میکرد
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
داستان رضا وریحانه قشنگ بود.اما اولاش خوب نوشته بودید.اخراش خیلی سریع برای اینکه تموم بشه سر هم بندی کرده بودید انگار خلاصه داستان داشتید تعریف میکردید.ترخدا داستان بعدی بهتر بنویسید Just_Cuz_15
ببخشید این نظر من بود.hih
  پاسخ
سلام مهسا خانم من تا ان جای که می توانستم داستان را اداره کردم متاسفا نه دوستان دیگر باعجله رفتن سراغ بحث طلاق و دید داستان رو به پایا ن است لطفا این داستان بگذارید رول خوبی را طی کند با تشکر
  پاسخ
(۲۵-۷-۱۳۹۱, ۰۱:۴۴ عصر)ستاره بامدادی نوشته است: دیگه نمی خوام حرفای همیشگی روتکرار کنم اینکه بگم خوش بحال فلانی که مادر دارو قدرشو نمیدونه نه مادرم کمکم کن کمکم کن تا بتونم بهترین راه رو توی زندگی برم مامان دلم خیلی پر پر درد پر غم پر اشک با چشمای پر آب نقره ای به آسمون نگاه کردو ذل زد توی چشمای ماه انگار ماه هم از غم داشت گریه میکرد که با صدای ملوک خانم به خودش امد (ملوک خانم مستخدمشون اسمشو عوض کردم hih)
شکوفه مادر بیا شام خانوم منتظر شما هستند و شکوفه که ناهار هم نخورده بود و خیلی گرسنه بود
نشست پشت میز
مهرناز :خیلی لاغر شدی شکوفه زیر چشمات گود افتاده توی این یه هفته به خودت برس
با دوستت برو برای خودت لباس بخر فردا برات مرخصی میگیرم
شکوفه با کی برم
مهرناز با سپیده برای اونهم مرخصی رد میکنم یعنی به اینکارا کار نداشته باش زنگ بزن به سپید ؛ توی حسابت هم که پول هست
شام تمام شد و شکوفه از ملوک خانم تشکر کرد و رفت توی اتاقش کامپیوتر رو روشن کرد و یه آهنگ نسبتا شاد گذاشت
خودش خوب میدونست باید وقتی پدرش میاد سر حال باشه
که صدای در زدن امد مهرناز پشت در بود و وارد شد
شکوفه :تو هنوز یاد نگرفتی تا اجازه ندادن وارد نشی
مهرناز : من هم مثل تو هر وقت تو یاد گرفتی با اجازه از کلاس بری بیرون منهم یاد میگیرم و بدون مقدمه نشست روی تخت
همون تور که باموهای بلندش بازی میکرد با پاهاش وسایل اتاق شکوفه که رو ی زمین بود و زیر رو کرد
بعد گفت خیلی وقت بود نیومده بود اینجا پدرت ولی به محض ورود میاد توی اتاقت و با صدای بلند ملوک خانم رو صدا زد ملو ک ملوک کجایی بیا
بله خانم
اینجارو همین حالا تمیز کن و تمام موادشو بریز توی یه کیسه
بعد رو کرد به شکوفه و گفت اینا نباید اینجا باشن میدونی که
و از اتاق خارج شد و بلند گفت اتاقشو مرتب کن

لطفا متن بلا را بخوانید و تصحیح کنیدو از همان کنار یل داستان را ادامه دهید
  پاسخ