• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
بعد چنان می دوید که انگار کسی دنبااش کرده رسید دم ساحل ونشت روی هما ن نیمکت و با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن در این حال هر کس او را می دید از اون می ترسید بعد افتاد زمین و شروع کرد به دست وپا زدن تمام بدنش از ماسه ها پر شده بو دمثل مار زخمی به خودش می پیچید
  پاسخ
معلوم نشد چند ساعت به همان حالت ماند وقتی به خودش امد نزدیک صبح شده بود انگار یک کامیون از روش رد شده بود انفدر بدنش درد می کرد که نمی توانست تکان بخورد با هر زحمتی بود بلند شد و خودش را به خانه رساند وقتی به خانه رسید که هوا کامل روشن شده بود و بکلیدی که داشت در را یواش باز کرد و داخل حیاط شد و از را پله پشت ساختمان خودش را به اتاقش رساند فوری رفت حمام و دوش گرفت اب که به بدنش می خورد می سوخت تمام تنش می خارید از حمام که در امد کنار پنجره امد اتاق گرم بو دو شیشه ها بخار گرفته بود


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
با انگشت روی شیشه نقش یک قلب کشید تا ادامه دهد که دید ماشینی جلو در پارک کرد با تعجب لای پنجره را با ز کرد تا ببیند کی است که صبح به این زودی اینجا امده است ولی کسی از ماشین پیاده نشد زود لباس پوشید و موهاش را خشک کرد ودر این بین هی به پنجره نگا می کرد ولی ماشین از جاش تکان نخورده بود کارش تمام شد رفت جلوی پنجره و نشت لبه در گاهی و بیرون را نگاه می کرد با خودش گفت این دیگه از کجا امد


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
اماده شد که بره مدرسه لباسش را پوشید ماتو ومقنعه را برداشت کیفش را بدون این که نگاهی به توش بندازه انداخت رو دوشش و به نگاهی به بیرون انداخت هوا بارانی بود چترش را هم برداش و از پله ها رفت پایین با سر انگشتش پا یواش راه می رفت تا کسی متوجه نشود پایین پله ها یکی ایستاده بود ولی پشتش به این طرف بود مثل این که چیزی را می خواست از زمین بردارد رویپله ها خشکش زده بود ناگهان برگشت وشکوفه جیغ بلند ی کشید چند ثانیه طول نکشید همه تو پله ها بودند به صدای جیغ امدن ولی جیغ شکوفه از تر س نبود از خوشحالی بود ان کسی که شکوفه دیده بود پدرش بود که انجا ایستاده بود شکوفه گفت پدر شما که گفتید .. پدرش حرفش را قطع کرد اگر نمی خوای برگردم وشکوفه جواب داد نه نه اصلا این طور نیست من فقط من فقط تعجب کردم ! پدر جواب داد من هم کار های زیادی داشتم و برای هفته دیگه برنامه داشتم بیام ولی دیروز عصر بعد از صحبت با شما و کیلم تماس گرفت و گفت این جا توی شرکت مشکلی پیش امده و من باید حتما بیام من هم با اولین پرواز امدم شب دیر وقت رسیدم مهر ناز گفت رفتی خونه یکی از دوستات ای شیطون بزرگ شدی و خانه دوست و این حرفها بعد گفت این حرفها را ول کن بیا ببینمت خیلی عوض شدی و دخترش را در اغوش گرفت و برد طرف نشیمن همه دنبال کارشان رفتن مهر ناز هم چون با لباس خواب بود رفت تا لباس مناسب ببپوشه در این میان هم خدمتکار و دربان هم که به صدای جیغ امده بودند دنبال کارشان رفتند ماندن پدر و دختر شکوفه مثل بچه گربه ها کز کرده بود زیر پاهای پدر ش و پدر داشت موهای بلند و پر پشت او را نوازش می کرد پدرش او را خوب می شناخت و میدانست که یک چیزی است ولی می خواست شکوفه خودش شروع به حرف زدن کتد پدر و دختر لحظه های را به این صورت ماندن تا این که
  پاسخ
مهر نازبا ادا و عشوه و ناز امد مثل اینکه به مهمانی میرود شکوفه گفت نگفتی برای چه این جوری امدی پدر جواب داد مثل این که تو شرکت تو امور مالی یک اتفاقی افتاده که بعد نگاهی به مهر ناز که روی دسته صندلی نشسته بود کرد و نفس بلندی کشید و گفت ایینها را ول کن تو می خواستی کجا بری ؟ شکوفه جواب داد خوب دبیرستان مگه جای دیگه ای هست ادم صبح به این زودی بره ؟ پدرش گفت صبحانه نمی خوری ؟شکوفه جواب داد: نه میل ندارم پدر ش هم گفت پس من هم نمی خورم چون ساعت هشت باید تو شرکت باشم با وکیلم قرار دارم بیا من تورا می رسانم و بعد با عجله از مهر ناز خداحافظی کردن و رفتن باران نم نم می بارید پدرش گفت من گفتم از شرکت برا ماشین بیارن چون ماشین نیاوردم بیا سوار شو و بعد هر دو سوار شدن شکوفه خیلی خیلی خوشحال بود و در باره همه چیز می پرسید انگار یک نیروی جدیدی یه این دختر وارد شده بو دم مدرسه ماشین ایستاد و شکوفه چترش را باز کرد چون نم نم باران شده بود شر شر باران و همان کنار ایساد و دور شدن پدر را تماشا کرد


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
باران به شدت می بارید و همه جا را مه گرفته بود چند دقیقه به همان صورت دم خیابان ایستاد تا دور شدن پدر را ببیند هنوز چشمش ددر امتداد راه پدر دوخته شده بود حرکت کرد تا به ان طرف خیابا ن برود یک دفعه باد تندی وزید وچتر اورا از دستش کشید درست در همین موقع ماشینی از نزدیکی او گذشت و اب باران که در چاله ای جمع شده بود را به شگوفه پاشید سر تا پای او گلی و کثیف شده بود با خودش بدو بیرا می گفت اصلا حواسش به خیابا ن نبود فقط یک لحظه دید چشمهایش سیاهی رفت و دیگر هیچ جا را ند ید صدای مبهمی به گوش می رسیدنور کم سوی را می دید که به سویش می رفت قدم بر نمی داشت ولی چیزی او را به جلو می کشاند بین زمین و اسمان بو دزمین را احساس نمی کرد و حس می کرد یک نفر دارد کنار او با او صحبت می کند نمی توانست بفهمد کیه فقط احساس میکرد کسی مدام اسم او را صدا می کند ناگهان سوزش سختی را احساس کرد و مثل اینکه در سرسر ه بزرگ و طولانی نشسته باشد به سرعت به طرف پایین کشیده می شد ناگهان نفس کشیدن برایش سخت شد
  پاسخ
مثل چتر بازی که پرش کرده باشد و لحظه به لحظه به زمین نزدیک می شد و یک دفعه احساس سنگینی کرد به یکباره از بی وزنی به سنگینی مطلق رسید درد زیادی را تحمل می کرد دیگر تمام بدنش را احساس می کرد سعی کرد چشمانش را باز کند ولی نمی توانست پلک هایش را تکان بدهد با نوک انگشتش یواش یواش اطراف را لمس می کرد و در همین وقت بود که یکی دستش را گرفت و یک چیز سردی را روی بازوی او قرار داد بعد ان جسم سرد را کنار برد و باردیگر ان را روی سینه اش قرار داد بعد کنار کشید چند نفر مدام در رفت امد بودن انجای که بود شلوغ شد مدام یکنفر به بقیه میگفت این اتاق را خالی کنید این اتاق را خالی کند
  پاسخ
یک چیزی را به دهانش بسته بودند و مدام ان را کنترل می کردند کم کم فهمید که کل صورتش را باند پیچی کرده اند همه را مثل سایه می دید و صورت ها را تشخیص نمداد ناگهان یکی دستش را گرفت مدام می بوسید و با او صحبت می کرد گتگ بود شانخت دقیقی از ارافش نداشت ولی می فهمید که حالت عادی ندارد قدرت تکان دادن خودش را نداشت وبا لا خره چشماش سنگین شد نمی توانست به خواب غالب شود یک دست
  پاسخ
نا مرئی ان را
  پاسخ
به بالا می کشید خیلی مقاومت میکرد ولی ان دست هم خیلی نیرومند بود با هر زحمتی بود دوباره چشمش را باز کرد این بار همه جا را میدید وپدرش را تشخیص می داد که بالای سرش قدم میزد می خواست صدایش بکند ولی نمی توانست انگشتان دستش را به زور تکان داد ناگهان پدر ش دید و با صدای بلندی پرستار را صدا کرد پرستار امد وشروع به معاینه کردو رفت دکتر ا بیاورد
  پاسخ