• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
خانم کل ها چرا نمی نویسین کمک کنید دیگه قرار بود همه با هم بنویسیم چی شد
  پاسخ
شاید دیگر نتواند راه برود ، درسته بهوش آمده ولی هنوز نمیدونیم دقیقا چه اتفاقی براش افتاده اگه بدنش بخاطر مواد ضعیف نشده بود شاید امید بیشتری داشتیم
اینها کلماتی بود که پدر شکوفه از زبان دکتر می شنید
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
شکوفه از دور صدای دکتر را می شنید که بعد از معاینه او با پدر ش صحبت می کرد ولی نمی فهمید که په می گوید پدر به او نزدیک شد و زل زد به چشمان او و با چشمان اشک الودش که خیلی هم باد کرده بود گفت دخترم چه با خودت کردی
  پاسخ
شکوفه حرفی برای گفتن نداشت چه میتوانست بگوید لبهای خشکش میلرزیدند از خجالت بود یا ترس؟چشمانش را بست ولحاف را روی سرش کشید
[تصویر:  20160229025239_images60.jpg]

Insta:samira_ba
  پاسخ
روزها گذشت شکوفه بهتر شده بود ولی نه تا حدی که از بیمارستان مرخص شود
این اولین روزی بود که شکوفه کاملا وبه صورت واضح می توانست ببیند و بشنود ولی هنوز قادر به بلند شدن نبود
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
حالا که بهتر شده بود بیشتر نگران بود نمی دانست در این مدت چه شده پدرش به او گفته بود که الان چند ماهی است که تو بیمارستان هست و این را هم گفته بود که دو ماه در کما بوده و دکتر ها گفته بودن که زیاد امید وار نباشند ولی پدر
  پاسخ
مثل همیشه لجباز بود و هیچ وقت به این سادگی تسلیم نمی شد برای همین به همه دکتر ها سر زده بود و دلسرد نشده بو د در این لحظه بود که در باز شد و پدر به داخل اتاق امد و با مهربانی دستی به سر شکوفه کشید و گفت یک نفر اون بیرون است که می خواهد تو را ببیند البته چند بار هم امده ولی تو حالت خوب نبود
  پاسخ
شگوفه با کنجکاوی به درب ورودی نگاه میکرد که صدای قدم ها لرزه بر اندامش انداخت و ناخداگاه زد زیر گریه چون خوب میدونست این صدا ها ی قدم کیه
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
در باز شد و مهر ناز بود که وارد شد و با ادا اطوار امد دم تخت و روی شکوفه را بوسید و در همین هنگام بود که در گوشش گفت خوب فیلم بازی کردی افریین اما کور خوندی شکوفه با لبخندی ساخته گی جواب اورا دا د و مهر ناز رفت وکناری ایستادوبعد گفت کی مرخص می شی عزیزم
  پاسخ
پدر زوتر جواب داد بزودی ولی باید هفته ای دو بار بره فیزیو تراپی تا پاهاش بهتر بشه شکوفه لبخندی به پدر زد و اهی بلند کشید و به پنجره خیره شد چون نکی خواست مهر ناز را ببیند و مهر ناز هم همرا ه پدر از اتاق خارج شدن در این لحظه پر ستار امد تا داروهای شکوفه را بدهد شکوفه پرسید یک کاری بگم برام انجام می هی پرستار گفت تا چه کاری با شه شکوفه جواب د اد شماره دوستم را بدم زنگ م زنی خیلی دلم براش تنگ شده گفت با شه شماره را گفت و او هم یاداشت کرد و رفت بعد از ظهر بود که سپیده امد شکوفه خیلی حوشحال شد و گفت بیا این جا بشین یک کاری با تو دارم و دو تا دوست مدتی با هم صحبت کردن و در اخر سپیده گفت من این مدت به تو خیلی فکر کردم تنها راه نجات تو از این درد سر دو راه است یکی که ازدواج کنی واز شر مهر ناز راحت شوی راه دوم
  پاسخ