• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
اینکه مهرناز از پدرت جدا بشه
شکوفه در فکر فرو رفت شکوفه رو کرد به سپیده گفت
سپید بابام فهمیده یعنی دقیق نمی دونم ولی فکر کنم فهمیده چیکار کنم
سپیده :چرا مگه چی شده مهرناز بهش گفته ؟
شکوفه :نه دکتر بهش گفته
ساعت ملاقات تموم شده بود و پیده باید میرفت
شب تا صبح توی بیمارستان برای شکوفه قرنها طول کشید شب بی تاب بود و درد داشت
صبح شده بود و هنوز شکوفه بیدار بود که پرستا برای گرفتن خون وارد اتاق شد رو به سپیده کر و گفت : امید وارم این آخرین ازمایش خونت باشه توی این مدت که آزمایشها خوب بوده و دوز مواد توی خونت خیلی کم شده این بار امید وارم پاک شده باشی
و سپیده :چییی شما چیگفتید گفتید دوز مواد از خونم رفته بیرون ؟
پرستار با لبخند گفت اره عزیزم اگه خودت همت کنی پاک میمونی کم کم بخاطر پدرت من دیدم چطور خورد شد وقتی دکتر بهش گفت تو معتاد هستی و چه تلاشی برای پاک شدنت کرد
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
آن روز گذشت
شکوفه خواب بود آرام که چشمانش را باز میکرد پدرش را دید
پدر با مهربانی به او خندید و "سلام دختر خودم خوبی بابا بالاخره بیدار شدی یه خبر خوب برات دارم امروز مرخصی تمام کارای ترخیص رو هم انجام دادم فقط منتظر بودم بیدار بشی باهم بریم خونه "
شکوفه خوشحال شد
پرستار کمکش کرد و شکوفه لباساشو عوض کرد و پدر با بیلچر وارد شد شکوفه تا بیلچر رو دید غم عجیبی تو چشماش موج زد پدر بغلش کرد و نشوندش روی بیلچر و از بیمارستان خارج شدن
شکوفه از پدر خواست برن لب دریا دلش برای مادرش تنگ شده بود خیلی
دریا صاف و آروم نسیم ملایم می وزید و نور آفتاب روی موج ها آبتنی میکرد پدر کنار شکوفه روی نیمکت نشست وبا هم ذل زدند به دریا و صدای جوز صدای آروم موج نبود
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
شکوفه گفت :پدر چیزی نمی خواهی بگی پدر گفت چی می خواهی بگم شکوفه دست پدر را گرفت و ادامه داد ملامتم کن یا سر زنش حتی بد وبیرا بگو من سزاور هسنم بگو من لیاقت پدری مثل شما را ندارم پدر ش اشکهای شکوفه را که روی صورت رنگ پریده اش غلط می خورد را با سر انگشتش پاک می کرد گفت تنها تو تقصیر ناری من نیز در این مدت تو را خیلی تنها گذاشتم و احمال کردم گذشته ها گذشت باید به فکر ایینده ات باشی شاید این تصادف زنگ خطری برای همه ما بوده وبعد دحترش را بغل کرد و هر دو به دریا خیره شدن ولی مهر ناز بیکار ننشست و تصمیم جدیدی گرفت ا فکر های شیطانی در ذهن داشت و می خواست هر جور شده شکوفه را از سر راهش بردارد تا بتواند اموال پدر ش را صاحب شود برای همین با حمید در پارک قرا گذاشت حمید عشق قبلی اش بود و اصلا همین حمید بود که پدر شکوفه را دیده بودو مهر ناز را برای ازدواج با او تصاحب مال و منال او تشویق کرده بو د مهر ناز تازه به پارک رسیده بود
  پاسخ
حمید : ساعت ها است منتظرت هستم کجایی مهرنازکم
مهرناز : کجا می خواستی باشم
حمید چی شد ؟ چه خبر شده
مهرناز : فهمیده فهمیده شکوفه معتاده فکر کنم شکوفه دیگه از من حساب نمی بره چون دیگه ازش هیچی ندارم دیگه باباش میدونه دارم دیوانه میشم دوماه که درست ندیدمت نمی دونم کی می خواد بره حمید اگه شکوفه بهش بگه من و تو با هم رفیقیم اگه بهش بگه تو معتادش کردی چی ؟ اشتباه کردیم همه چی خراب شد تو قرار بود با ماشین شکوفه رو جوری بزنی که بمیره ولی از بسکی بی عرضه هستی نتونستی دیشب میدونی به من چی میگه میگه دیگه نباید برم سرکار میگه می خواد برای شکوفه پرستار بگیره من هم باید بمونم خونه حمید من نمی تونم میدونی دیونه میشم
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
باشه عزیزم من می دانم چه کار کنم نترس چیزی از من تو نمی گه ان دختر ترسوی است من که گفتم من اون را جوری زدم که به هر که خورده بود تا حالا فاتحه اش خونده بو دختر شما سگ جون است منو سنه نه بعدش هم من نقشه های خوب خوب دارم براش حمید این هارا در حالی به مهرناز می گفت که شیطعنت از سر روش می بارید با ان قیافه ای که ان داشت هفت خطی اش از دور معلوم بود
  پاسخ
مهر ناز گفت چه فکری تو کله ات است باز رودست نخوریم حمید در حالی که بایک چاقو ی کوچک داشت نیمکت پارک را خطخطی مکرد جواب دادنه بابا من هر کاری را یکبار انجام میدم مطمئن باش این دفعه دیگه ......
  پاسخ
این دفعه دیگه راه در رو نداره و بعد نگاه عمیقی به مهر ناز کرد و هر دو بر خاستند و به سمت ماشین حمید حرکت کردند.
شکوفه چند ثانیه ای به سپیده خیره شد و با تردید گفت مطمئنی راه خوبیه؟ سپیده قاطع و محکم گفت ببین شکوفه من با سعید صحبت کردم کمکمون می کنه سعید رو که می شناسی حرفش حرفه این ایده ی سعید بود. شکوفه لحظه ای مکث کرد ته لبخندی زد و گفت هر چی باشه داداشه توست .
صدای مهرناز در سالن پیچید که با لحن خاص و کش دارش شکوفه و سپیده را برای صرف نهار دعوت می کرد . شکوفه به سپیده تکیه داد و لنگان لنگان در حالی که کمی پایش را روی زمین می کشید به سمت میز غذا خوری رفتند.مهرناز داشت برای خودش پلو می کشد شکوفه چنگالی که تکه ای گوجه و چند برگ کاهو را با آن برداشته بود را در هوا کمی تکان دادو در حالی که به صورت مهرناز خیره شده بود پرسید حمید جون چطوره؟
مهرناز رنگ به رنگ شد ابتدا به سپیده و بعد با غضب به شکوفه نگاه کرد ....


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
  پاسخ
همه سر میز متوجه رفتار متفاوت شکوفه با مهر ناز و نگاه های غضب ناک مر ناز به شکوفه شدن
  پاسخ
فرامرز (پدر شکوفه) با تعجب گفت کی؟
کی؟ حمید ؟حمید مه.....که مهرناز پرید وسط حرفش و رو به شکوفه گفت نمی دانم در باره چی داری حرف میزنی و زود ملوک خانوم و صدا کرد و ازش دوغ خواست
شکوفه گفت ولی فکر میکنم خوب میدونی منظورم کیه؟ و فرامرز گفت مهرناز حمید مهدیان رو میگه شکوفه ؟
مهرناز تا خواست حرف بزند شکوفه رو به فرامرز گفت بابا فامنیلیشو نمیدونم ولی از دوستای صمیمیه مهرناز جونه نمی دونم چرا میگه نمی شناستش قرار بود این جمعه هم مثل دفعه........... که مهرناز محکم زد روی میز و با فریاد گفت بهتره تمومش کنی شکوفه خانم و به سمت اتاقش رفت و به شکوفه گفت بیا کارت دارم
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
و رو کرد به فرامرز و گفت الان برمیگردیم و خود شکوفه دقیق میگه منظورش کیه و به راهش ادامه داد وشکوفه با نگهی به سپیده به راه افتاد و از پله ها بالا رفت
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ