• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
شکوفه لنگان لنگان از پله ها بالا رفت و مقابل اتاق مهرناز قرار گرفت درب زد و وارد شد مهرناز روی کاناپه کنار تخت نشسته بود و مقابلش پر بود از عکس و CD
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
مهر ناز با یک حرکت دست به شکوفه فهماند که بشین و با عصبانیت توام با تمسخر گفت تو فکر می کنی که خیلی زرنگ هستی می دانی که طناب تو تو دستای من است هر وقت بخواهم ان را می کشم و تو اون بلالا بالا ها هستی شکوفه که دیگه ترسی از اون نداشت گدر حالی که در را باز کرد و می خواست بره به او گفت اگه من انجا برو (با سر و دست ادای طناب دار )م تو هم با هام میای چون من هم می تونم کار تو را بکنم فکر کردی اون شکوفه بره که مطیع تو بود مرد حالا بجنگ تا بجنگم این را که گفت از اتاق بیرون رفت پشت در ایستادتا ببینه چی می شه از صداهای که می شنید خوشحال شد و فهمید تهدیدش کار خودش را کرده اول یک چیزی را پرت کرد پشت شکوفه بعد همان طور که شکوفه و سپیده فکرش را کرده بودند تلفن را برداشت تا به حمید زنگ بزند و این صدای مهر ناز بود که پشت تلفن می گفت حمید این دختر مار خورده افعی شده من را تهدید می کنه من حالا چی کار کنم شکوفه در پوست خودش نمی گنجید
  پاسخ
از پله ها با مصیبت پایین رفت و روی اولین مبل نشت
  پاسخ
حمید و مهرناز قرارشان را گذاشته بودند حالا بهترین فرصت بود تا آنها را در وعده گاهشان به دام بیندازد . موبایلش را برداشت و به سپیده زنگ زد مکالمه ای کوتاه بین آنها رد و بدل شد شکوفه با خوشحالی گوشی را قطع کرد و به سمت اتاقش رفت..


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
  پاسخ
درد خفیفی را حس میکرد ولی باید خیلی زود خودشو به محل قرار مهرناز و حمید میرساند قرار بود مهرناز بعد از پایان کلاس امروزش بره و حمید و ببینه
سپیده هم که امروز کلا مدرسه نرفته بود تا بتونه باشکوفه باشه
شکوفه لباس پوشید و دوتا قرص خورد تا درد رو کمتر حس کنه و دوربینشو برداشت و رفت تا سوار آژانسی که منتظرش بود بشه و
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
از فرط هیجان و دلشوره قلبش داشت از سینه اش بیرون میزد دست سپیده را محکم فشرد و نفسش را با صدا بیرون داد حس می کرد صدای ضربان قلبش را تمام مردم می شنوند. مهرناز از ماشین پیاده شد کلید را در قفل چرخاند و داخل خانه ی حمید شد حالا وقتش بود شماره ی پلیس را گرفت و ...


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
  پاسخ
سلام دوست عزیز چرا پلیس به نظر تان بهتر نیست که به پدر ش زنگ بزنه اون که دزدی نمی کنه
  پاسخ
زنگ زد به پدرش وادرس انجا را داد و گفت اتفاقی پیشامده شما هر چه سریع تر باید بیایید
  پاسخ
(۹-۸-۱۳۹۱, ۰۴:۰۴ عصر)sataesh نوشته است: سلام دوست عزیز چرا پلیس به نظر تان بهتر نیست که به پدر ش زنگ بزنه اون که دزدی نمی کنه

(۱۰-۸-۱۳۹۱, ۰۸:۵۵ صبح)sataesh نوشته است: زنگ زد به پدرش وادرس انجا را داد و گفت اتفاقی پیشامده شما هر چه سریع تر باید بیایید

به نظر من چون روند این داستان اینجوریه که هر کدوم از دوستان می تونن داستانو با توجه به متن های قبلی پیش ببرن و متن نوشته شد با قبلی ها بخوره بهتره ما هم با کمی فکر روی متن خانم گلا داستانو هدایت کنیم اینکه شکوفه زنگ بزنه به پلیس ایراد نداره بهتره به نوشته دوستمون احترام بزاریم و از همون پلیس ادامه بدیم البته این نظر من بود اگه خانم گلا موافق باشن چون این نوشته چیزی زد نوشته های دوستای قبلیمون نیست
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
شکوفه زنگ به زنه به پلیس بگه چی ؟
  پاسخ