• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#11
اون همون کسی بود که امروز صبح تو فکرش بود . همون عشق قدیمش . با خودش فکر کرد که یعنی چی ؟ یعنی چنین چیزی ممکنه ؟ همین امروز صبح بود که من به یادش بودم . ولی ... یعنی خودشه ؟ چرا اومده اینجا ؟ دائم تمام این سوالها رو با خودش داشت مرور میکرد .
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#12
بعد از مدتی ریس وارد اتاق شد . به احترامش از جا بلند شد و ایستاد . بعد از سلام واحوالپرسی ریس گفت امروز باید یه همکار جدید را بهتون معرفی کنم ؛ تا اتاقشون آمده بشه فعلا اینجا می مونن
هروقت يادم مي آيد كه تو از رگ گردن به من نزديكتري آرام ميشوم .
  پاسخ
#13
مثل اینکه یه آب داغ روی سرش ریختن، شوکه شد، از یه طرف خوشحال و از طرف دیگه مضطرب شد، چرا اینجا رو برای کار انتخاب کرده، منظورش چی بود و هزار تا فکر دیگه که هواسش به دور و برش نبود که وقتی به خودش اومد دید مدیرش میگه آقای محترم حواستون کجاست ....
عشق مامان و بابا محمدسام و نیلا (1782)
  پاسخ
#14
وبعد با صدای بلند خدمتگزار اداره را صدا زد آقای عینی لطفا یه میز و صندلی بیارید این اتاق .....
هروقت يادم مي آيد كه تو از رگ گردن به من نزديكتري آرام ميشوم .
  پاسخ
#15
با دست پاچگی گفت ببخشید همین جا هست مدیر پرسید کی همین جاست ؟ رضا جواب داد: حواسم دیگه شما پرسیدین هواستان کجاست مدیر سرش را تکانی داد وگفت : نه مثل این که حال شماذ خوب نیست و برگشت به اتاقش و چند لحظه بد با خانمی وارد اتاق شد رضا همان طور که سرش پایین بود سلام کرد و بعد از شنیدن جواب تمام تنش مثل کوره شد تازه داشت ارام می گرفت که اقای مدیر گفت ایشان خانم تابنده و از این به بعد هم سمت مدیر داخلی این شرکت را دارند


فایل‌(های) پیوست شده تصویر (ها)
   
  پاسخ
#16
رضا به آرومی سرش رو بالا آورد ؛ برق حلقه طلای که تو دست ریحانه بود چشمش را زد .... یعنی چی ؟!؟
هروقت يادم مي آيد كه تو از رگ گردن به من نزديكتري آرام ميشوم .
  پاسخ
#17
مدیر رو به رضا کرد و گفت:" بعد از اینکه خودتونو به ایشون معرفی کردید ، طرح هایی رو که قرار بود امروز آماده کنید بیارید تا ببینم " و از اتاق خارج شد. با صدای بسته شدن درب اتاق به خودش اومد و ...
  پاسخ
#18
رضارو کرد به ریحانه و با صدای لرزان گفت :
ریحانه خانوم شما ؟... درست میبینمت ؟
اینجا ؟ ...
رضا دوباره نگاهی به حلقه دست ریحانه انداخت و اصلا باورش نمیشد که اون همسر مدیر عاملش شده . تمام اتاق داشت دور سرش میچرخید . ولی نمی تونست حرفی بزنه .
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#19
ولی رضا از ریحانه چشم بر نمی داشت دوست داشت جواب تمام سوالاتش را از چشمان ریحانه بخواند ولی ریحانه نگاهش را از او دزدید روبرگرداند وبه حلقه ی درون انگشتش خیره شد وتکرار کرد منتظر چه هستی شاکی می شه ها
  پاسخ
#20
اولین روز زمستونو به سختی گذروند فکرشو نمیکرد روزی که تصمیم گرفته عشقشو فراموش کنه همون روز میفهمه که باید توی یه شرکت با او همکار بشه وبه دستوراتش عمل کنه اما باید کاری میگرد تمام بدنش در اتش می سوخت نمیدانست این چه اتشیست که بر جانش افتاده؟
حال و روز ریحانه هم بهتر ار رضا نبود او هم میسوخت اما باید بر خود مسلط میشد با خود قراری داشت و باید به ان عمل میکرد ....
خدا جونم ازت ممنونم جوجم الان 18 ماهشه ازت ممنونم
  پاسخ