• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#21
رضا به هرسختی بود از جاش بلند شد و با پاهای ناتوان طرح ها رو برداشت و به سمت اتاق مدیر عامل رفت .
ریحانه هم همینطور که از پنجره اتاق به بیرون نگاه میکرد در فکر فرو رفته بود ولی نمی دانست برای همسرش ، گذشته خود با رضا را به چه صورت بازگو کند . خیلی نگران بود و این نگرانی تمام ذهن او را مشغول کرده بود .
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#22
ریحانه دلهره داشت که چرا حالا حالا که همه چی داشت به خوبی پیش میرفت حالا که زندگی پدر و مادرش داشت سرو سامان میگرفت نمیدانست چه کار کنه هر لحظه یه تصمیم میگرفت اما زود پشیمون میشد درمانده شده بود واین نگرانی از چشمان تیز بین همسرش ارمین دور نمانده بود
خدا جونم ازت ممنونم جوجم الان 18 ماهشه ازت ممنونم
  پاسخ
#23
او ریحانه رو دوست داشت و برای بدست اوردنش همه کاری کرده بود اون تمامی هزینه عمل قلب پدر ریحانه رو داده بود این کارو کرده بود چون ریحانه رو دوست داشت نه به خاطر این که اونو وادار کنه که باهاش ازدواج کنه نه
این ریحانه بود که برای ادای دین به ارمین باهاش ازدواج کرده بود تا جبران محبت اونو کنه اما این اشتباه بود واین موضوع رو ارمین میدونست
خدا جونم ازت ممنونم جوجم الان 18 ماهشه ازت ممنونم
  پاسخ
#24
بعد از نیم ساعت رضا دوباره به اتاق برگشت .
نیم ساعت برای ریحانه به اندازه نیم دقیقه گذشته بود . رضا بعد از در زدن درب اتاق را باز کرد و وارد شد با مکث کوتاهی جلو درب ایستاد و با ناراحتی و نگرانی نفس عمیقی کشید و پشت میزش رفت . همینطور که سرش در بین دستانش بود در فکر فرو رفت
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#25
اون روز گذشت و روزهای بعدی هم همین طور و او هر روز مجبور بود که ریحانه را هر روز ببیند
  پاسخ
#26
ولی بدون اینکه چشم داشتی به ریحانه داشته باشه . پیش خودش فکر کرده بود که تو ذهنش باید این مساله رو کمرنگ کنه . البته ریحانه هم سعی میکرد اصلا با رضا در ارتباط نباشه . حالا اونا فقط مثل دو تا کارمند غریبه با هم بودند با روابط کاری . اینجوری برای هر دو تا شون بهتر بود و مشغله فکریشون کمتر .
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#27
تا ان روز که رضا امد به اداره
  پاسخ
#28
رضا وارد اتاق شد طبق معمول به همه سلام كرد ورفت كه پشت ميزش بشينه كه چشمش خورد به ريحانه كه داشت با خودكارى كه دستش بود ور ميرفت رضا فهميده بود ريحانه از چيزى ناراحته اون خوب عشق قديميشو مى شناخت اون روزها وقتى ريحانه از چيزى ناراحت ميشد با وسيله اى كه دستش بودن ور ميرفت انگار كه بخواد اونو به سزاى عملش برسونه مث حالا كه داشت خودكارو داغون ميكرد
درست فهميده بود ريحانه خيلى ناراحت بود ولى از چى ؛رضا خودشو رو صندليش جا كرد و خيلى هم كار داشت ولى اصلا نمى تونست درست رو كاراش تمركز كنه هر چقد مى خواست به ريحانه فكر نكنه نميشد باخودش ميگفت نكنه با شوهرش دعواش شده اين حس داشت اونو داغون ميكرد آخه ريحانه از چى انقد ناراحت بود
  پاسخ
#29
ئر این لحظه بود که اب دارچی اداره سینی به دست وارد شد و با گفتن سلام خانم تابنده افکار ریحانه را پاره کرد در این لحظه بود که متوجه رضا شد استکان چایی را برداشت و
  پاسخ
#30
Agt_login 
گذاشت جلوی رضا .... بعد از مدتی تلفن رضا زنگ خورد. گوشی رو که برداشت ؛ باورش نمیشد اونور خط ریحانه بود . ریحانه: الو سلام آقا رضا -رضا بعد از مکثی کوتاه وبا تعجب گفت سلام !!! ریحانه : می تونم باهاتون صحبت کنم؟ رضا به میز ریحانه یه نگاهی انداخت و دید که ریحانه اونجا نیست.... گفت: شما الان کجایین ؟
هروقت يادم مي آيد كه تو از رگ گردن به من نزديكتري آرام ميشوم .
  پاسخ