• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#31
ریحانه گفت الان تو پارک بغل اداره هستم اگر امکان داره بیا من کار واجب دارم بعد گوشی را قطع کرد د ل تو دل رضا نبود نمی توانست او را تنها بگذارد تز طرفی اگر شوهرش می دید چی می شد
  پاسخ
#32
تو همين فكر بود كه ريحانه گفت :آقا رضا ؛رضاجواب داد :بله چند ديقه ديكه اونجام
رضا چائيشو نخورده رها كردو از جاش بلند شدواز اتاق رفت بيرون تا از اداره خارج بشه به در خروجى اداره كه رسيد يه نفس عميق كشيد وبه سمت پارك كه درست بغلدست اداره بود رفت باچشماش داشت دنبال ريحانه ميگشت كه ديد روى يه نيمكت نشسته وداره باگوشى صحبت ميكنه نزديكش شد ريحانه خداحافظى كردوگوشى رو قطع كرد
سلام آقا رضا
رضا:سلام بامن كارى داشتى ريحانه خانم
ريحانه :بله ببخشيد مزاحم كارتون شدم من نميدونم چه جورى بگم
بعد سرشو انداخت پائينو يه قطره اشك سر خورد رو گونه هاش رضا مطمئن شد ريحانه ناراحته وحالا ميدونست به اونم مربوط ميشه كه ريحانه خواسته اونو ببينه
  پاسخ
#33
ریحانه خودشو جمع وجور کرد و رو به رضا گفت : من یه عذرخواهی به شما بدهکارم ! رضا درحالی که سعی میکرد خودش رو خونسرد نشون بده گفت: نه خواهش میکنم ! حالا چی شده ؟ کمکی از دست من برمیاد؟! ریحانه گفت : عذرخواهی من بخاطر ازدواجم با آرمین نیست ! چون من بیشتر از اون یکماهی که توبهم قول دادی تا بیای خواستگاری ؛صبر کردم . رضا گفت : پس برای چیه ؟!
هروقت يادم مي آيد كه تو از رگ گردن به من نزديكتري آرام ميشوم .
  پاسخ
#34
در این لحظه بود که یکی دست روی شانه ریحانه زد و ریحانه مثل ترقه از جا پرید و با دل هره پشت سرش را نگاه کرد چشماش هیچ جا را نمی دید
  پاسخ
#35
اون روژینا بچه ریحانه و آرمین بود . با صدای بلند گفت مامان ، مامان ریحانه جون اجازه میدی برم سرسره بازی کنم . ریحانه با صدای لرزان گفت آره مامان ، برو مامان جون من اینجا هستم فقط زود برگرد .ریحانه رو کرد به رضا که به صحبتهاش ادامه بده
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#36
دید رضا رفته، رضا می دونست که باید کلاً ریحانه رو از یاد ببره، اون یه بچه داشت و هر فکر احمقانه ای ممکن بود زندگی اونا رو بهم بزنه.
یه اس ام اس برای ریحانه اومد، رضا بود، نوشته بود...
عشق مامان و بابا محمدسام و نیلا (1782)
  پاسخ
#37
من راکشاندی این جا تا دسته گلت را ببینم؟
  پاسخ
#38
باد زمستانی از یک طرف و سرمای که ریحانه در دلش احساس می کرد از طرف دیگر دل او را به در د می اورد نگاهی به اراف کرد تا شاید اورا ببیند ولی نبود کم کم وقت اداری تمام می شد و بای به خانه باز می گشتند هر دو با کوله باری از غم و اندوه به طرف خانه راه افتادن زخمی که در قلب رضا کهنه شده بود دوباره سر باز کرده بود و تازه هم شده بود هر قدمی که بر می داشت
  پاسخ
#39
hih
عشق مامان و بابا محمدسام و نیلا (1782)
  پاسخ
#40
سنگینی این غم بزرگ همراهش بود . دیگر تحمل هیچ حرفی را نداشت .
اصلا دوست نداشت با هیچ کس ارتباط برقرار کند . خیلی برایش سخت بود . همان کسی که روزی عاشقانه دوستش داشته حالا جلوی چشمش با مرد دیگری ازدواج کرده . صدای روژینا دختر ریحانه با اون قیافه معصوم و پاک و پالتوی سرخابی زیبا و موهای حلقه حلقه که از زیر کلاه رو شونه هاش ریخته بود از ذهن رضا پاک نمیشد .
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ