• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#41
تو همین فکر ها بود که رسید به خونه در اکه باز کرد گرمای خونه حالش را خوب کرد کفش هایش در اورد رفت تو اتاق با هما لباس ها افتاد رو تخت همین جور که سقف را نگاه می کرد همه ماجرا ها با خود مرور می کرد رضا با ریحانه تو یک محل بزرگ شده بودن و با هم
  پاسخ
#42
کلی خاطرات خوب داشتند که هرگز تا پایان عمرشون هم براشون فراموش شدنی نخواهد بود .
اما چه فایده داشت . از حالا به بعد اون فقط اجازه داشت تو ذهنش با خاطرات خوبی که باریحانه داشته زندگی کنه . همین و بس . کلافه بود
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#43
توی همین فکرها بود که موبایلش زنگ زد، دوست صمیمیش کیارش بود،پسری بود که از دوره دانشگاه با هم دوست بودن و از تمام زیر و بم زندگی رضا باخبر بود و پسری بود شاد و سرحال که با شوق و ذوق زیاد با رضا حرف می زد و با صدای بلندی سلام کرد و رضا لبخندی زد و
عشق مامان و بابا محمدسام و نیلا (1782)
  پاسخ
#44
پس از احوالپرسی و گپ دوستانه کیارش از رضا پرسید چی شده ؟ سرما خوردی ؟ تو محل کارت با مدیر عاملت بحثت شده ؟ یا بالاخره اخراجت کردن ؟ تند تند داشت این سوالها رو از رضا میپرسید و رضا فقط به حرفهای کیارش گوش میکرد . گفت یالا بگو دیگه میخوای بریم بیرون یه دوری بزنیم حال و هوات عوض بشه ؟ رضا گفت نه - امروز اصلا حوصله ندارم - کیارش پرسید با دوستت ریحانه دعوا کردی ؟ که رضا با ناراحتی تمام گفت . نه . ریحانه دیگه دوست من نیست اون فقط همسر مدیر عاملمه . کیارش جا خورد . گفت چی میگی پسر . درست صحبت کن . اصلا متوجه نمیشم منظورت چیه .
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#45
, و اضافه کرد نه مثل این که حالت خوب نیست من تا چند دقیقه دیگه میام پیشت
  پاسخ
#46
کیارش سریع لباسهاش رو عوض کرد و به سمت خونه رضا به راه افتاد .همینطور که داشت پیاده میرفت به حرفهای رضا فکر میکرد . اصلا از حرفهای اون سر در نیاورد . تا بالاخره رسید در خونه . زنگ زد . رضا هم که رو تخت خوابش برده بود اصلا متوجه صدای زنگ نشد . رضا دوباره زنگ زد ولی رضا خواب بود . تا اینکه کیارش پیش خودش فکر کرد نکنه برای رضا اتفاق بدی افتاده سریع گوشی مبایلش رو از جیبش در آورد و شماره رضا رو گرفت . رضا از خواب پرید . گوشی رو برداشت و کیارش گفت کجایی . رضا گفت خونه . گفت پس چرا هر چی زنگ میزنم در رو باز نمیکنی که رضا گفت خواب بودم الان میام و در رو برات باز میکنم . کیارش خیلی ناراحت بود که دوست صمیمیش به این حال و روز افتاده .
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#47
پس از صحبت با کیارش بود که احساس کرد بار سنگینی را زمین گذاشته و کمی آرام شد کیارش اصلا باور نمی کرد و به رضا گفت پس چرا تازه بعد 5 سال به من گفتی که با ریحانه بهم زدی بعد پنچ سالی که ریحانه مادر شود که ناراحتی تو هیچ فایده ای نداشته باشد پس چرا از ریحانه ناراحتی تو باید از دست خود ناراحت باشی پسر ببین بازندگیت چه کار کردی
نگاه کن بعد از مرگ خواهرت حتی به مادرت هم سر نزدی چه انتظاری از ریحانه داشتی سوختن در انتظار دیدارت
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#48
تو اصلا نذاشتی که ان هم حرفی بزنه همین طور به بچه ها قهر کرد ی امدی دوست من باید باهاش صحبت کنی ببینی چرا این طور شده و برای چی می خواست تو را ببینی اصلا چند وقت ازدواج کرده اون وقت می گی بجه داشت بازی می کرد مگه ای بچه چطوری رشد کرده این قدر زود بزرگ شده من فکر می کنم یک کاسه ای زیر نیم کاسه است
  پاسخ
#49
رضا که کمی آرام شده بود و به اشتبا هاتش پی برده بود به آرامی به کیارش گفت
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#50
وای بر من، کیارش من خیلی زود قضاوت می کنم، شاید .... نمی دونم اصلاً مغزم کار نمی کنه، باید با ریحانه حرف بزنم، کیارش سرش رو تکون داد و گفت همیشه زود قضاوت می کنی و این اخلاقت همه رو از دستت ناراحت می کنه، ببین ریحانه چی درباره تو فکر میکنه، با هم رفتن بیرون برای هوا خوری ....
عشق مامان و بابا محمدسام و نیلا (1782)
  پاسخ