• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#51
تو راه رضا گفت راست می گی ها این اصلا جور در نمی اید دوستش هم گفت مرد مومن ادم اول می کشه بعد دادگاهی می کنه تو کی می خواهی ادم بشه من که نمی دانم ولی این طوری نمی شه باید بروی با خودش صحبت کنی ان شب دوستش پیش رضا ماند و فردا صبح زود قبل لز بیدار شدن رضا رفت
رضا که بیدار شد دید صبحانه را اماده کرده و رفته اون هم سریع حاضر شد وامد تو حیاط و در که باز کرد دید از لای در نامه ای افتاد زود در ان را باز کرد دید که از مخابرات است و گذاشت تو کیفش و رفت اداره که رسید دید ریحانه تو اتاقش نیست و قتی از همکارها پرسید گفتن نمدانیم می گفتن مرخصی گرفته چند روز نمیاید
  پاسخ
#52
ان روز وروزهای دیگه ام ریحانه نیامد همه تو اداره در باره اون حرف می زدند رضا خودش را ملامت می کرد
  پاسخ
#53
پس از پرس و جو از همکاران و بهانه تراشی ها برای کار فهمید که پدر ریحانه بیمارستان بستری شده است پس تصمیم گرفت به دیدن آنها برود
وارد بیمارستان شد از پله ها بالا رفت
پذیرش
و اتاق پدر ریحانه و با دیدن ریحانه و همسرش
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#54
انجا هستند خواست برگردد که اقای مدیر اورا دید و صدا کرد گفت تو این جا چه کار داری رضا با دست پاچه گی گفت مت تو این بیمارسان برا عیادت امده بود م که اتفاقی شما را دیدم ببخشید من مزاحم نمی شم ولی مدیر اورا ول نکرد گفت بیاتو غریبی نکن ایشان که همسر بنده هستند که می شناسی و این ها هم خانواده همسرم هستند پدر شان تازه عمل شده اند مادر ریحانه تا رضا را دید او را شناخت
  پاسخ
#55
رضا وارد اتاق شد و کنار تخت ایستاد در همین هنگام موبایل ریحانه زنگ خورد
و ریحانه برای صحبت اتاق را ترک کردولی صدایش از اتاق قابل شنیدن بود
"جانم مامان بیدار شدی گلم دخترم باشه عزیزم به بابا میگم برات بخره ماهم دیگه داریم میایم خونه بابابزرگ حالش خوبه بهتره بوس خداحافظ "
و رضا تنها صدای ریحانه را میشنید
که
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#56
فکر کرد چطور این جور راحت صحبت می کنه صدایش را همه تو اتاق می شنیدن مادر ریحانه ببا تعجب به رضا نگاه می کرد تا این که رضا مجبور شد از اتاق خارج بشود در همین موقع بود که ریحانه را دید با عجله گفت با تو را ببینم فردا قبل از ظهر همان جا
  پاسخ
#57
از پله ها پائین میرفت که یادش آمد بدون خداحافظی اتاق را ترک کره و دیگر دیر بودبرای برگشت
رو نیمکت پارک مردی روزنامه به دست نشسته بود
و رضا قدم زنان و بی قرار منتظر ریحانه
هوا کمی ابری ، سرد و دل گیر و رضا در فکر فرو رفته بود و قدم میزد
تا اینکه صدایی آشنا او را به خود متوجه کرد
صدای آشنا دلهورهآور و مردانه
صدای از پست صفحات روزنامه
و چهره ای آشنا و غمگین
و مدیر عامل شرکت بود که مقابل رضا ایستاده و به چشمانش خیره شده بود
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#58
رضا زبانش بند آمده بود .
آرمین گفت چی شده؟ مشکلی برای خودت پیش اومده ؟ یا بستگانت بیمارستان بستری هستند ؟
رضا با دلهره و صدای لرزان گفت : نه . نه مدیر عامل عزیز . یکی از دوستانم در بیمارستان بستری است . اومدم به اون سر بزنم . و شاید امشب پیش او بمانم . چون او تنهاست . نمی دانست روی چه حسابی این حرف را زده . او پیش خود این فکر را کرده بود که شاید ریحانه هم بتونه امشب یه جورایی بیمارستان پیش پدرش باشه .
آرمین گفت : خودت رو ناراحت نکن . اگر کاری از دست من بر میاد یا پولی لازم داری حتما به من بگو . رضا گفت : چشم ، حتما . حتما مزاحمتون میشم . فقط اگه اجازه بدید چون امشب میخوام پیش دوستم تو بیمارستان باشم شاید فردا نتونم سر کار حاضر بشم . آرمین گفت هیچ اشکالی نداره . تو فقط آرامش خودت رو حفظ کن . امیدوارم دوستت هم زودتر سلامتیش رو به دست میاره . رضا با مدیر عاملش خداحافظی کرد و دوباره به داخل بیمارستان به راه افتاد
من میبافم و تو میبافی
من برای تو کلاه میبافم تا سرت گرم شود
تو برای من دروغ میبافی تا دلم گرم شود
  پاسخ
#59
(از همگی دوستان خواهش می کنم قبل از نوشتن، از ابتدای داستان شروع به خواندن کنند تا زحمات بقیه را با به تناقض کشاندن داستان هدر ندهند. ممنون. برای مثال جایی که ریحانه به رضا تلفن کرد ، یکی از دوستان نوشته که ریحانه گوشی رو قطع کرد، دوست دیگه ای دیالوگ بین رضا و ریحانه رو ادامه دادهDash2، بدون اینکه به نوشته ی قبلی توجه کنه. و یا چطور ممکنه ریحانه از اداره خارج بشه و بره تو پارک کنار اداره تا با رضا حرف بزنه و دختر ریحانه هم اونجا باشه؟مگر اینکه ریحانه دخترشو بیاره اداره که این یه کمfak ....خودتون قضاوت کنین، بهتر نیست قبل از اضافه کردن به داستان از اولش بخونین؟بازم ممنون)
  پاسخ
#60
رفت دم در اتاق پدر ریحانه یواش انحا را ور انداز کرد دید کسی نیست رفت طرف پرستاری دید ریحانه با پرستار حرف می زنه دور وبر را خوب نگاه کرد خواست جلو برود که خود ریحانه امد مثل اینکه او را دیده بود امد و گفت شما این جا چه کار می کنی ؟ رضا جواب دادمن نتوانستم تافردا صبر کنم ریحانه گفت برو تو کافی شاپ بیمارستان من الان می اییم رضا رفت و منتظر شد و وقتی او امد خیلی زود بدون مقدمه گفت می شه که بگی چی شده و این جا چه خبر است ؟ریحانه گفت اگر ان روز زود قضاوت نمی کردی و نمی رفتی کار به اینجا نمی کشیدیادت میاد من تو بچکی همیشه در باره خواهرم با تو صحبت می کردم هان یادت است رضا جواب داد بله ولی من هیچ وقت او را ندیدم ریحانه گفت ندیدی چون ما همیشه با هم نبودیم ما دو تا خواهر دوقلو بودیم که در پر ورشگاه بزرگ شده بودیم یکروز خانم و اقای تابنده امدند و من را برای فرزند خواندگی قبول کردندولی خواهرم انجا ماند تو اون محله هیچ کس نمی دانست من خودم چون بچه بودم خیلی یادم نمایید روزهای اول خیلی گریه کردم و بهانه خواهرم را گرفتم ولی بعد از یادم رفت تا یکی دو سال پیش که یک روز دیدم یک خانم جوان دم در خونه مان ایستاده در ست هم هیکل من رفتم جلو سلام کردم گفتم با کی کار دارید تا برگشت دلم هری ریخت اول خیلی جا خوردم و بعد دیدم دارد صحبت می کنه ولی من از حرف هایش هیچی نمی فهمیدم سرم گیج می رفت دستم را به دیوار گرفتم وبه کمک دیوار سر خوردم و روی زمین افتادم نمی دانستم که راست است توی گوشه های خاطره ام همیشه یک جای خالی بمد ولی از بس که مروری نداشتم کم رنگ شده بود برای همین بود که مات و مبهوت اورا نگاه می کردم
  پاسخ