• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#61
یکی از همسایه ها من را دیده بود وبا شتاب امده بود ببینه چی شده تا من وخواهرم را دیده بود از من بدتر شده بود بالاخره خمه به حودمان اودیم و من در را باز کردم و داخل خانه شدیم روی پله ها نشستیم و مثل دو غریبه ولی اشنا به هم زل زده بودیم تا اینکه او لب سخن گشود گفت من سالها منتظر این لحظه بودم تا تو را از نزدیک ببینم من چند ین بار به محل کارت اوده بود و از دور تو را می دیدم حتی تمام دورا مدرسه ات را هم به یاد دارم ولی نمی خواستم زندگی تو را خراب کنم بعد رفتن تو از پرورشکاه من تا چند سال ان جا بودم بعد ا اتمام درسم دیگر نمی توانستم ان جا بمانم مجبور بودم یا در بهزیستی کاری پیدا کنم یا ازدواج کنم من از سر ناچاری مورد دوم را انتخاب کردم و در ان کار هم مثل زندگی شکست سختی خوردم
  پاسخ
#62
منمثل تو شانس نیاوردم مدتی به دنبال کار می گشتم در یک تولیدی کار پیدا کردم و از مدتی با یکی از کارکنان اشنا شدم و بعد از چند وقت من که طعم زنگی خانوادگی را نچشیده بود با اشتیاق به خانه و زندگی ام چسبیدم ودیگر کار نمی کردو ولی این خوشبختی طول نکشید
  پاسخ
#63
من هم با مامان راستین موافق هستم این همه خودمونو کشتیم این همه استعداد که خرج کردیم رضا توی پارک چطوری میاد توی بیمارستان ریحانه که تا چند روز پیش نه حالا چند ماه پیش با رضا دوست بوده حالا یه بچه داره که داره توی پارک بازی میکنه و حرف میزنه کم کم سنی که میشه برای یه دختر بچه با موهای بلند و .... که میدود و بازی میکنه و حرف میزنه چند ساله 2 سال 3سال تورو خدا متنای قبیلی رو بخونید حالا مجبوریم بگیم این بچه مال خواهر ریحانه است که .....................VahidrkVahidrkVahidrkcryingcryingcryingcrying
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#64
همسرم در یک تصادف مرد و خودم تنهایی دخترم را بزرگ میکنم "

اره آقا رضا اون روزای که شما نبودید من گرفتار بیماری بابا بودمو بهت زده خواهر که تازه پیدا شده بود

و رضایی که نبود

و پسری که به شدت دوستم داشت و هر هفته مامانش برای خواستگاری میومد

و دلی که برای رضا بود همون دلی که حالا
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#65
هم برای رضا .......... رضا با کم روی به ریحانه نگاه می کرد ریحانه گفت بعد از ان من وخواهرم با هم رفت امد داشتیم و کم کم فهمیدم که اون یک دختر هم داره یک روز باخواهرم حنانه توی پارک قرار گذاشتم رفتم سر قرار دیدم نیامده یک ساعتی منتظر شدم ولی خبری نشد زنگ زدم خانه اش نبود ناچار یه محل کارش زگ زد گفتن حالش به هم خورذه و به بیمارستان بردن من ادرس انجا را پرسیدم وبا عجله رفتم رسیدم برده بودن اتاق عمل
  پاسخ
#66
hih?
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#67
سراسیمه و مضطرب راهروی بیمارستان را بالا و پایین میرفتم، سعی داشتم انواع فکرهای ناجوری که به ذهنم هجوم می آورد را از خود دور کنم، حتی نمیدانستم بیماری خواهرم چه بوده که منجر به عمل جراحی شده است!
همینطور که با خود از غفلتی که این سالها در حقش کرده بودم گله میکردم و اشکم سرازیر میشد، درب اتاق عمل باز شد و...
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود....


"گروس عبدالملکیان"
  پاسخ
#68
بیماری بارو کش سفید بر روی تخت رو دیدم چشمام تار میدید صدای قلبم میشنیدم پاهام قدرت ایستادن نداشت
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
#69
وقتی به هوش آمدم خود را میان عده ای سیاه پوش دیدم که مدام بصورتم آب می پاشیدند، صداهایی مبهم نیز بگوشم میخورد:
_طفلی دختر کوچکش،
_حال سرنوشت این بچه چه خواهد شد؟
_بچه ی بیچاره
ناگهان به خود آمدم...
گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود....


"گروس عبدالملکیان"
  پاسخ
#70
و تصمیم گرفتم دختر خواهرم رو بزرگ کنم البته پدر بزرگ و مادر بزرگش هم پیر بودن و قبول کردن و بچه رو سپردن به من
رامین حتی بعد از این موضوع هم دست بردار نبود و با وجود بچه و پدر مریض و هزاران مشکل باز هم منو می خواست
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ