• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
#71
دو تا خانم زیر دستانم را گرفته بودند و مرا روی صندلی گذاشتن من اصلا توجهی به مردم نداشتم نمیدانست چه باید بکنم بعد از مراسم رفتم دخترش را از یکی از همکارانش که برده بود به خونه ی خودش گرفتم من ماندم و یک بچه کوچک که نمی شناختمش ولی طفلی این قدر کوپک بود که فرق من و مامانش را نمی فهمید من هم درصدد این برنیامدم که بگم مامان ش نیستم برای همین تصمیم گرفتم نقش خواهرم را بازی کنم و جای اون را برای دخترش پر کنم یکی دو سال گذشت و این دختر کوچو لو باعث شد من خاطره تو را هم در ذهنم کم رنگ کنم تا این که اقای مدیر سر راهم پیدا شد و زندگی من یک رنگ دیگر گرفت تو که گذاشتی رفتی
  پاسخ
#72
(۲۲-۷-۱۳۹۱, ۰۱:۱۹ عصر)غزل بانو نوشته است: وقتی به هوش آمدم خود را میان عده ای سیاه پوش دیدم که مدام بصورتم آب می پاشیدند، صداهایی مبهم نیز بگوشم میخورد:
_طفلی دختر کوچکش،
_حال سرنوشت این بچه چه خواهد شد؟
_بچه ی بیچاره
ناگهان به خود آمدم...

تا خانم زیر دستانم را گرفته بودند و مرا روی صندلی گذاشتن من اصلا توجهی به مردم نداشتم نمیدانست چه باید بکنم بعد از مراسم رفتم دخترش را از یکی از همکارانش که برده بود به خونه ی خودش گرفتم من ماندم و یک بچه کوچک که نمی شناختمش ولی طفلی این قدر کوپک بود که فرق من و مامانش را نمی فهمید من هم درصدد این برنیامدم که بگم مامان ش نیستم برای همین تصمیم گرفتم نقش خواهرم را بازی کنم و جای اون را برای دخترش پر کنم یکی دو سال گذشت و این دختر کوچو لو باعث شد من خاطره تو را هم در ذهنم کم رنگ کنم تا این که اقای مدیر سر راهم پیدا شد و زندگی من یک رنگ دیگر گرفت تو که گذاشتی رفتی

امضای هنر مند
  پاسخ
#73
من نمی دانستم چه کاری انجام بدهم برای همین اصلا جوابی به اقای مدیر نمی دادم تااین که زد و پدرم هم مریض شد و افتاد گوشه بیمارستان و من در مانده مجبور شدم به کار بیشتر ودر همین حین بود که رامین هم پیشنهاد تازه ای دادو گفت می تواند بای من کار بهتری پیدا کند و من نیز از خدا خواسته پذیرفتم ولی پدر م می گفت تو گار درستی نمی کنی که پیشنهادرامین را قبول می کنی تو که قصد ازدواج با اون را نداری چرا هم خودت را عذاب می دهی وهم اورا ناراحت می کنی من هم سر دو راهی ماندم و مو قعی که برای عمل پدر م احتیاج شدید به پول داشتم باز رامین به کمک من امد ون دیگر خودم را مدیون ایشان می دانستم وبرای همین پیشنهاد او را پذیرفتم تازه رامین بچه خواهرم را هم پذیرفت و در ای جا سکوتی سنگین همه جا را گرفت تو اون سکوت و اون شب سرد حرفی برای گفتن نبود و رضا با سکوت خود حق را به ریحانه داد
  پاسخ
#74
حال چند سالی است که بچه خواهرم را من بزرگ کرده ام و سربرستی اش را بر عهده گرفته ام چند روزیست حال روزین اصلا خوب نیست با ارمین قرار گذاشتیم تا با برس و جو از یه دکتر خوب وقت ویزیت بگیریم حال روز ویزیت است با ارمین روزین را به دکتر بردیم با انجام کلی ازمایش و ....فهمیدیم که بیماری روزین مادر زادی است همون بیماری که خواهر جوانم را از این دنیا برد حال همه دنیا بر سرم خراب شده چون روزین تنها یادگاریست که از خانواده ام بر من به جا مانده و بوی خواهرم را از روزین میگرفتم خدایا خودت کمک کن تا حال روزین خوب شود اما افسوس که به هر دکتری میبریم همه میگویند چون بچه کوچک است و ضعیف در برابر این بیماری دوام نمیاورد
  پاسخ
#75
دخترک هر روز نحیف تر می شود و جلوی چشمم اب می شود تو بودی چکار می کردی من ناچار پیشنهاد رامین را قبول کردم وبا او ازدواج کردم رضا گفت :خوب رامین چی مگه ایا از این موقعیت راضی است ریحانه ابرو هش را بال انداخت و گفت نمی دانم ارگر نا راضی بود که می گفت صحبت ها که به این جا رسید هوا گرگ و میش بود هر دو
  پاسخ
#76
ارمین با وجود اینکه با به بای من با مشکلاتم سر و بنجه نرم میکرد و از هر جهتی مونس و همدمم بود ولی انچه در دل من میگذشت سوای این بود من دلم جای دگر بود جایی که که چند وقت بیش تمامی روح و روانم مطلق به او بود و او کسی نبود جز رضا چگونه بتوانم با این مشکل کنار بیام در حالیکه دو شخص متفاوت که هر دو از صمیم دل مرا دوست دارند یکی را انتخاب کنم؟ روزین کوچکم را چه کنم؟چگونه روزی که روزینم را از دست بدهم با خود کنار بیایم و جای خالی او را برای خود بر کنم
  پاسخ
#77
اینها سوالهای بود که از ذهن ریحانه می گذشت و اهر چه قدر بالا و پایین می کرد نمی شد و رضا هم دست کمی از ریحانه نداشت با خوش نمی توانست کنار بیاید می گفت همه این ها را من باث شدم و باید خودم برای این کا راه حلی پی دا کنم رضا گفت پا شو فعلا برو تو اتاق پدرت کمی استراحت کن تا
  پاسخ
#78
خسته اى برو استراحت كن ريحانه خداحافظى كردو رفت رضا مات ومبهوت به جايى كه ريحانه رفته بود خيره شده بوداصلا حال خوشى نداشت با خودش ميكفت جرا خدا يا جرا مكه اين دختر بيجاره جه كناهى كرده كه بايد اين همه سختى بكشه بايد با مردى كه شايد به جز اينكه به خاطر لطفايى كه بهش كرده هيج حسى نداره زندكى كنه باروزينى كه جلوى جشماش داره بربر ميشه كاش ميتونستم كنارش باشم و كمكش كنم ولى وجود من فقط مشكلاتشو بيشتر ميكنه دستى به موهاش كشيدوبلند شد كه بره متوجه يه نكاه شد كه خيلى وقت بود رضا رو زير نظر داشت يه دختر شيك و جوون بود رضا بى توجه بلند شدو راه افتاد بعداز ريحانه اون نميتونست به دختر ديكه اى فكر بكنه از نظر رضا عشق اول وآخرش ريحانه بود وبس
  پاسخ
#79
رضا وقتى به خونه رسيد متوجه شد كه گوشيش نيست ؛باخودش گفت كجا گذاشتم شايد توتاكسى شايدم تو كافى شاب بيمارستان از تلفن خونه شمارشو گرفت بعد از چند تا بوق يه خانم جواب داد
  پاسخ
#80
-بله ؛
‏_سلام خانوم من گوشيمو جا گذاشتم ؛مث اينكه شما پيداش كردين
-بله گوشيتون تو كافه بيمارستان جا مونده بود دنبالتونم اومدم پيداتون نكردم گفتم حتما تماس ميگيرين
‏_بله خيلى ممنون ‏
‏_اگه ميتونيدتا1 ساعت خودتونو برسونيد من هنوز تو بيمارستانم اگه نه
هنوز حرف خانم تموم نشده بود كه رضا ادامه داد :نه نميتونم برگردم اونجا بيرون اگه ممكن باشه
‏_‏ بله حتماكجا بيارم؟
‏_دم پارك روبروى بيمارستان 1ساعت ديگه منتظرم اگه زحمتى نباشه
- خواهش ميكنم اين چه حرفيه
رضا يه نفس عميق كشيد دوست نداشت دوباره بره بيمارستان براى همين بيرون قرار گذاشت
  پاسخ