• 9 رأی - میانگین امتیازات: 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بیاید همگی یک داستان بنویسم
مهرناز به کلانتری برده شد و خونه حمید پلمپ شد
شکوفه و سپیده توی سالن بیمارستان نشسته بودن و منتظر دکتر
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
امدو گفت به خیر گذشت ولی سکته ناقص بود خیلی بای مواظب باشید
  پاسخ
شکوفه خیلی خوشحال شدو سپیده را در بغل گرفت و هر دو گریه کردند سعید از گریه اون دو تا احساساتی شد
  پاسخ
فرامرز و شکوفه بعد دو روز برای کامل کردن پرونده رفتن کلانتری
فرامرز ا ز نحوه آشنایی با مهرناز گفت و از اینکه هنوز هم باورش نمیشه از ساعتی که باید کنار شکوفه می بود و نبود از ضربه ای که به شکوفه خورده بود و ..........
و شکوفه از مهربونیای باور نکردنی و بیش از حد مهرناز وقتی تازه وارد خونه اونا شده بود و از رفاقتای اولین روزا با مهرناز
شکوفه :یادم میاد یه روز مهرناز بعد مدرسه منو برد به فروشگاه و برام دو دست کامل لباس شب و مانتو شلوار و ... خرید درست شب تولدم بود بابا تازه یک هفته ای میشد رفته بود عسلویه و قرار بود تا دو ماه اونجا باشه و یه سر کوچیک به ما بزنه و بره امارات
مهرناز بعد فروشگاه من و برد به یه مغازه کامپیوتری و خودش تنها رفت تو و بعد برگشت
بعد هم رفتیم خونه ساعت حدودا 3 بود که رسیدیم خونه و من ازش تشکر کردم و رفتم توی اتاقم ساعت 7 شب بود که سرو صدا هایی از طبقه پایین شنیدمولی وقتی خواستم برم بیرون درب قفل بود مهرناز درو باز کرد امد تو اتاق گفت لباسی رو کهبرات خریدم بپوش و سر ساعت 8 بیا پایین و بعد بوسم کرد و رفت اونشب مهرناز برام جشن تولد گرفته بود و کل دوستامو(غیر دوستای مدرسه) و دوستاشو دعوت کرده بود اونجااولین بار بود که حمید و به عنوان یکی از بهترین هم دانشکده ای هاش بهم معرفی کرد و .....
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
مهرناز اونشب علاوه بر تدارک های زیادی که دیده بود برام یه لبتاب هم خریده بود آخر شب هم باچند نفر از مهمونا رفتیم توی یه کافه سنتی کنار دریا
سعید:حمید هم با شما امد ؟
شکوفه : اره اصلا خودش اون جا رو بهمون معرفی کرد و با صاحب اونجا هم دوست بود چند بار بعد هم که مواد لازم داشتم مهرناز نبود میرفتم اونجا ازش مواد میگرفتم
سعید: مهرناز نبود ؟ مهرناز کجا بود ؟
شکوفه : زیاد یادم نمیاد گاهی که خمار میشدم معمولا زمانایی بود که مهرناز میرفت مسافرت میگفت با دوستاش میره کیش ملوک خانم (مستخدم خونه)شاید بهتر بدونه
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
****
شکوفه توی اتاقش روی تخت درازکشیده بود که یاد مادرش افتاد دلش گرفت لباس تن کرد و وقتی به خودش امد دید کنار نیمکت لب ساحل ایستاده پهنای صورتش بااشک پر شده بود قلبش از جا داشت در میومد بد هوای مادرش به سرش زده بود زانوزد روی شنا و بلند بلند گریه کرد انقدر گریه کرد که به هق هق افتاد
خدایا به داده و نداده ات شکر
که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت
  پاسخ
نفهمید چه قدر انجا ماند تا وقتی که احساس لرز شدید کرد یاد ان شب که انجا مانده بود افتاد بلند شد وبه ارامی به طرف خانه حرکت کرد اسمان هم از گریه شکوفه دلش گرفت و شروع به باریدن کرد چند دقیقه نگذشت که رگبار طوفان تبدیل شد تازه رسیده بود لب جاده کمی ایستاد یک هو دید یک ماشین با سرعت زیاد داره میاد و از ان عبور کرد ولی کمی جلوتر ایستاد و دنده عقب گرفت
  پاسخ
شکوقه با تعجب ماشین را نگاه می کرد ماشین که به اون رسید چند تا بوق زد ولی شکوفه به را خودش ادامه داد بعد راننده از ماشین پیاده شد ودنبال اون امد شکوفه می خواست شروع بدویدن کند که ناگهان صدای اشنایی را شنید این صدای سعید بود برادر سپیده شکوفه نفس راحتی کشید و
  پاسخ
گفت شکوفه خانم این جا چه م کنید اول نشناختم ولی بعد ...شکوفه جواب داد من همیشه وقتی دلم گرفته این جا میام سعید حرف اون را برید وگفت بیایید تا برسانم من تا نزدیکی منزل تا می روم شکوفه گفت نه من مزاحم نمی شوم وسعید جواب داد نه مزاحمت کدام است من میر سانم و بعد در ماشین را باز کرد و شکوفه هم سوار شد توی اون محیط ادم هر چه قدر هم سعی کنه نمی توانه گذشته ای را که زندگی کرده از یاد ببره ای کلماتی بود که شکوفه چند دقیقه بعد از سوار شدن به زبان اورد
  پاسخ
دراین موقع بودکه یه دفعه بادین صحنه ای کم مونده بودنقش زمین بشه!!!!!باورش نمیشدکسی ک سالهاپیش توهمچین فصلی باهاش همقدم بود وروزی ولش کردالان روبروش قرارگرفته!!!!!
  پاسخ