• 5 رأی - میانگین امتیازات: 2.4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تاوان عشق از فهیمه رحیمی
#31
ساموئل درک کرده بود که اگر مرا امیدوار نسازد برای همیشه از دستم خواهد داد . هنگامی که باهم در کنار دریای نیلگون مدیترانه قدم می زدیم این شور و اشتیاق بیشتر در صورت و حرکات من نمایان می شد . هر چه رو به بهبودی می رفتم غم و اندوه بیشتر بر قلب ساموئل پنجه می کشید و فکر این که مجبور است تنها عشق زندگیش را بازگرداند غمگینش می ساخت . او عشق دختران زیادی را با پول خریده و آنها هر کدام برای مدتی توانسته بودند وی را سرگرم کنند اما هیچکدام بدین گونه که من توانسته بودم در قلب او جای بگیرم ، نتوانسته بودند در قلب او بازی کنند . او پیش خود اقرار می نمود احساسی که به من دارد یک عشق گرم و عاری از تزویر است . او از راهی که برای رام کردن من استفاده کرده بود پشیمان شده و استدلال می کرد که اگر به گونه ای دیگر سخن از احساسش میکرد شاید می توانست راهی در قلبم باز کند . من دختری نبودم که بتواند با درخشش الماس قلبش را خرید . پرنده ی آزادی بودم که به دنبال جفت خود می گشت و در قفس طلایی می مرد اما اسم مرگ لرزه بر اندام ساموئل می افکند و سردی آنرا حس می کرد . زیرا او در طول یک سال اخیر بارها و بارها این سردی را چشیده و هرگاه که پای به بیمارستان می گذاشت و خود را به دست دکترها می سپرد تا به جای خون آلوده به سرطان ، خونی تمیز و پاک در وجودش تزریق کنند ، سایه های شوم مرگ را دیده بود و در آن لحظات هیچ چیز برایش عزیز تر از آن نبودند که بخواهد بار دیگر چشم به روی دنیا باز کند و باز هم زیبائیها را بنگرد . هیچ کس جز خودش و میکائیل از این بیماری خبر نداشت . وقتی می رفت تا برای تزریق خون آماده شود ، پیش خود می اندیشید که اگر باز نکند ، همسرش بعد از او چه خواهد کرد ؟ دلش می خواست به کسی تکیه می کرد و کسی برایش غمخواری می نمود . به خوبی می دانست که هیچ عشقی میان خودش و آیدین وجود ندارد . چقدر از سیاست بیزار بود . از وجود حلقه میان سیاست و سرمایه داری تنفر داشت . از به کار بردن کلماتی چون (( لازم و باید )) دیگر حالش به هم می خورد . همه ی زندگیش را در راه (( اقتضاء و لازم و باید )) فروخته بود . به یاد سخنان پدرش می افتاد که گفته بود شرایط چنین (( اقتضا )) می کند که تو با آیدین ازدواج کنی و (( لازم )) است که سرمایه های آنها با ما یکی شود . تو چه به این امر راضی باشی یا نباشی (( باید )) به این وصلت راضی شوی . حساب سود و سرمایه است نه عشق و احساس ! و او ملزم به انجام این کار شده بود در حالی که قلبش ، روحش در ایران در گرو عشق دختری بود که احساسی دگرگونه با دیگر دختران داشت . فکر می کرد او را می تواند به ست آورد و جدا از سیاست و سود و سرمایه با او زندگی کند . چقدر شبها با این امید به خواب رفته و درد ناشی از این بیماری را تحمل کرده بود . از زمانی که خود را شناخت همیشه دنباله رو پدرش بود که او را با اوراق بهادار مانوس ساخته و به او تفهیم کرده بود که تمام زندگی خلاصه شده در کسب پول و قدرت . اما اینک او در عنفوان جوانی بابیماری دست به گریبان بود که نه پول می توانست برایش کاری انجام دهد و نه قدرت . دلش می خواست می توانست فریاد بکشد و خود را از این حلقه نجات دهد . دلش می خواست کس دیگری بود . مثل ابراهیم مردی با نیروی بدنی قوی که سرکش ترین اسبها را رام می کرد . با خود گفت ابراهیم از من نیرومند تر است ای کاش قدرت او را داشتم و می توانستم این دختر سرکش را رام سازم . به دستهای لاغر و استخوانیش نگاه کرد و لبخند حزن آلودی بر لبانش نقش بست . او آن روز مجبور بود بار دیگر برای تعویض خون حرکت کند . چند لحظه ایستاد و به پهلو گرفتن کشتی تجاری نگریست و بی اختیار گفت : ساده گوهری یگانه است که باید حفظ شود ! ساده همانطور که لبخند حزن آلود بر لب داشت گفت : البته چند روز بعد بود که معنی این نگاهها و حرکات ساموئل را درک کردم و فهمیدم که به چه دلیل چنین افکاری همیشه ذهن او را زهر آگین ساخته و آزار می دهند .

در سر میز صبحانه متوجه رنگ پریدگی صورت ساموئل شدم و پرسیدم : حالت خوب است ؟ او سعی کرد درد را پشت لبخند پنهان سازد و گفت : بد نیست ولی این سفرها خسته ام کرده است ، دلم می خواهد هیچگاه به سفر نروم و بتوانم هر لحظه به صورت زیبای تو نگاه کنم . وقتی در کنار تو هستم خود را خوشبخت احساس می کنم . با لحن تمسخر آمیزی گفتم : اما تو مرد خوشبختی هستی و بدون وجود من هم این خوشبختی با تو است . تو همه چیز داری : ثروت ، قدرت و همسری که دوستت دارد . دیگر چه می خواهی ؟ ساموئل آهی از سینه کشید و می خواست چیزی بگوید که میکائیل به ما نزدیک شد و به ساموئل اطلاع داد که هواپیما برای حرکت آماده است . ساموئل بدون آنکه به صبحانه اش دست بزند برخاست و گفت عزیزم مرا ببخش از اینکه مجبورم بار دیگر ترا ترک کنم اما قول می دهم وقتی بازگشتم در مورد بازگشت تو به ایران بنشینم و گفتگو کنیم . من هم برخاستم و به طوری که مرد سوارکار بشنود گفتم : تا تو برگردی من هم برای دیدن خیابان های بیروت می روم و امیدوارم کسی جاسوسی مرا نکند ! مرد سوارکر سرش را به جانب دیگر برگرداند ، گویی که سخن مرا نشنیده است . ساموئل دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت : اگر اجازه دخم از ویلا خارج شوی قول می دهی اقدام به فرار نکنی ؟ گفتم مگر تو نمی خواهی مرا بازگردانی پس لزومی ندارد که بحخواهم فرار کنم . ساموئل گفت بسیار خوب می توانی بروی ولی باید جمیله را هم همراهت ببری . او کاملا مراقب تو خواهد بود و می تواند راهنمای باارزشی باشد . ساموئل وقتی دستم را می فشرد ، نگاهش را با تمام وجود به چشمم دوخت و گفت : من باز می گردم منتظرم بمان . من در آن لحظه تحت تاثیر نگاه او همه چیز را فراموش کردم و گفتم منتظرت می مانم . وقتی به اتاقم برگشتم هواپیمای او اوج گرفته بود . محبتهای ساموئل کم کم مرا نرم ساخته و باعث شده بود کینه های گذشته را به دست فراموشی بسپارم . گاهی نیز احساس می کردم دوستش دارم . انسان طالب محبت است و به کسی که به او محبت کند مهر می ورزد . احساس من نیز بدین گونه بود . من در خود نوعی حق شناسی نسبت به ساموئل احساس می کردم . به خوبی می دانستم که او می تواند همه گونه فشاری بر من وارد کند و مرا مجبور به تسلیم نماید . اما رفتار مهربان و عاری از خشونت او موجب می شد که فکر کنم ساموئلی که در ایران با من و فرشته با خشونت رفتار کرده با این ساموئل یکی نیست و آن دو با هم تفاوت دارند . گاهی چنین می اندیشیدم که اگر عاشق استاد نشده بودم ، می توانستم تمام محبتم را نثار ساموئل کنم و دوستش بدارم . ساموئل در بیروت مردی بود آرام و مهربان و محجوب . زیر دستانش دوستش داشتند و برای رضایت او حاضر به انجام هر کاری بودند . آن مرد اسب سوار میکائیل حتی حاضر بود برای خشنودی ساموئل خود را دردریا غرق کند و من پی بردم که حتی حاضر است با اشاره ی ساموئل مرا نیز به قتل برساند . چشمهای سرد و نافذ میکائیل حتی هنگامی که تعقیبم نمی کرد مرا راحت نمی گذاشت . او همچون سگ شکاری از دور مرا زیر نظر داشت و کوچکترین حرکتم را کنترل می کرد . بعد از رفتن ساموئل من و جمیله آزادانه از ویلا خارج شدیم و به گردش پرداختیم . بیروت به علت موقعیت جغرافیایی ، بندر آزادی بود که اهمیت و اعتبار خاصی داشت . من و جمیله چون زبان یکدیگر را نمی دانستیم ، در کنار هم قدم می زدیم و او با گرفتن دستم مرا به هر نقطه ای که دوست داشت هدایت می کرد. آن روز و آن شب من و جمیله خارج از ویلا وقت گذراندیم و مطابق میلمان زندگی کردیم . وقتی که بازگشتیم تمام ساکنان ویلا در خواب بودند . هنگامی که جمیله مرا برای رفتن به بستر آماده نمود قصد خارج شدن داشت ، صدایش کردم و گفتم جمیله ؟ به طرفم آمد و نگاهی کرد . با انگشت به خودم و او اشاره کردم و گفتم : حبیب ؟ خندید و دستم را فشرد و بر گونه گذاشت و گفت حبیب . آنگاه اتاقم را ترک کرد . من از ساموئل یاد گرفته بودم که کلمه ی دوست به عربی حبیب می شود و به این وسیله در آن ویلا برای خود دوستی یافته بودم . پیش خود فکر می کردم شاید بتوانم توسط جمیله نامه ای برای خانواده ام بفرستم و آنها را از نگرانی خارج سازم . ارتباط با تلفن به هیچ وجه امکان نداشت ، چون تلفن ها کنترل می شد و راه دیگری نمی یافتم . فردای آن روز نیز با جمیله برای گردش از ویلا خارج شدیم و من برای او هدایایی خریدم . به وضوح می دیدم که خوشحال می شود و صمیمیتش بیشتر می گردد . دلم نمی خواست او را وسیله ای برای رسیدن به هدفم قرار دهم اما در آن شرایط چاره ای نداشتم . می ترسیدم که ساموئل به قولش وفا نکند و مرا همچنان در آنجا نگه دارد . اگر چنین می شد من نمی توانستم روی محبت و دوستی جمیله حساب کنم و راه فراری برای خود پیدا نمایم . روز دیگر با جمیله به قصد گردش روی دریا سوار قایق تفریحی ساموئل شدیم . میکائیل هدایت آن را برعهده داشت . من و جمیله روی عرشه قایق خود را به دست گرمای خورشید سپردیم و از هوای مطبوع لذت بردیم . در تمام طول راه میکائیل ساکت بود و به نقطه ی مقابلش نگاه می کرد . صدای خواننده ای عرب از دستگاه پخش قایق شنیده می شد که حتی برای من هم که زبان عربی نمی دانستم و پی به مفهوم شعر آن نمی بردم زیبا و دلنشین بود . ما آن روز ساعتها در کنار م بودیم ولی میکائیل حتی یک بار هم لب به سخن نگشود و با جمیله هم صحبت نکرد . هنگامی که پایمان به ساحل رسید میان میکائیل و جمیله گفتگویی انجام گرفت که من مضمون آن را درک نکردم اما دیدم که جمیله از کنارم دور شد و راه ویلا را در پیش گرفت می خواستم به دنبالش حرکت کنم که میکائیل گفت : شما بمانید ! لحن آمرانه ی او مرا بر جا میخکوب کرد و نتوانستم قدمی بردارم . وقتی جمیله از ما دور شد ، میکائیل گفت : می خواهم با شما صحبت کنم . از او ترسیده بودم لذا با وحشت گفتم چرا اینجا ؟ می توانیم در ویلا با هم صحبت کنیم . لحن صدایش آرام شد و گفت نمی خواهم ساکنین ویلا به هنگام گفتگو ما را با یکدیگر ببینند . مطلب مهمی است که شما باید از آن باخبر شوید ! این را گفت و به طرف بارانداز حرکت کرد . بی اختیار به دنباش حرکت کردم . تعجب کردم که او چه مطلب مهمی را می خواهد با من در میان بگذارد و مایل نیست دیگران ما را با هم ببینند . گامهایش را کتاه برمی داشت تا با من در یک خط قرار بگیرد . گیج و سر در گم بودم . من هیچوقت از او خوشم نیامده بود و ترسی باطنی نسبت به او احساس می کردم . در حرکاتش نوعی خشونت وجود داشت که بدون آنکه ابراز کند به خوبی مشهود بود . چشمان ریز و بی فروغ و صورت استخوانی و آفتاب خورده اش از او موجودی ترسناک ساخته بود . هرگز بر لبش خنده ای ندیده بودم . طوری اطراف را زیر نظر داشت که گویی در تعقیبمان هستند و می خواهند ما را به دام اندازند . من از وسواسی که در هنگام راه رفتن از خود نشان می داد ، هم خنده ام گرفته بود و هم بر وحشتم می افزود .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#32
فصل هجدهم

من با او می رفتم و او مرا با خود می برد و نمی دانستم به کجا می رویم . پشت بارانداز رسیدیم و او در انبار بزرگی را گشود و وارد شدیم . لامپ کم نوری محیط را روشن کرده بود . در روشنی کم فروغ نور لامپ چشمم به جعبه هایی افتاد که روی هم چیده شده بودند . میکائیل در اتاقک کوچکی را گشود وقتی کلید برق را زد دریافتم که یک دفتر است با یک میز و یک صندلی و یک تلفن . هر دو نشستیم و من منتظر شدم تا میکائیل لب به سخن باز کند . او سیگاری روشن نمود و من برای اولین بار آثار ترس را در صورتش دیدم . دستش می لرزید و هنگامی که شروع به صحبت کرد ، ارتعاش صدایش وحشت او را آشکار نمود میکائیل گفت : من در زندگی کارهای کثیف زیادی انجام داده ام اما هرگز دستم به خون کسی آغشته نشده است . نزدیک بود از وحشت قالب تهی کنم . با ترس پرسیدم تو می خواهی مرا بکشی ؟ پکی عمیق به سیگار زد و گفت نمی دانم ! اگر مجبور شوم ترا می کشم . گفتم چرا می خواهی مرا از بین ببری در صورتی که من گناهی مرتکب نشده ام . چشمان خود را به صورتم دوخت و با تمسخر گفت : گناهی مرتکب نشده ای ؟ چه گناهی بالاتر از اینکه تو داری ساموئل را نابود می کنی ! گفتم من عامل نابودی ساموئل نیستم . سر تکان داد و نگذاشت ادامه دهم و گفت : تو هر روز یک گام او را به نیستی نزدیکتر می کنی . و او هر روز یک گام بیشتر از زندگی فاصله می گیرد . گفتم من نمی دانم که چگونه باعث شده ام او به مرگ نزدیک شود ، در حالی که من اسیر او هستم و او در حال نابود کردن من است ، پوزخندی زد و گفت : او ترا بیشتر از جان شیرین خود دوست دارد . تو تنها زنی هستی که در مقابلش مقاومت کرده ای . او مرد مبارزه است و از مبارزه لذت می برد . ساموئل به چیزهایی که آسان و بدون مبارزه بدست می آورد اهمیت نمی دهد . آنهایی که زود تسلیم شوند ، زود هم از میدان خارج می شوند . تو اگر دست از مبارزه برداری تو را هم مثل دیگران کنار می نهد و حاضر می شود بستری گردد ! از شنیدن عبارت بستری دهانم از تعجب باز ماند و پرسیدم بستری ؟ چرا ساموئل باید بستری شود ؟ سیگار دیگری روشن نمود و گفت مطلب مهمی که می خواستم بگویم همین است . ساموئل از بیماری مرموزی رنج می برد و باید هر چه زودتر تحت مداوای منظم قرار بگیرد . از سال گذشته که به این بیماری مبتلا شده هر چند روز یکبار می رود و خونش را عوض می کند . اما بیماری هنوز او را رها نکرده . پزشکان معتقدند که ساموئل باید بستری شود تا بتوانند معالجات لازم را روی او انجام دهند . اما او به خاطر تو حاضر به انجام این کار نمی گردد . او آن قدر ترا دوست دارد که دلش نمی خواهد حتی برای یک لحظه ترا ترک کند . او درد را به جان می خرد ولی حاضر نیست در بیمارستان بخوابد . اگر تو پای به زندگی او نمی گذاشتی و اگر چون دیگر دختران با چند قطعه الماس پای از زندگی او می کشیدی او اینک این درد و رنج را تحمل نمی کرد . من تصمیم گرفته ام کار را تمام کنم ! وقتی ساموئل از تو نا امید شود به زندگی و به جان خودش علاقمند می شود . اما تا زمانی که تو باشی این عمل غیر ممکن است . پرسیدم آیا فکر می کنی با نابودی من ساموئل سالم می شود ؟ تو که ابراز می کنی از سال گذشته به اید درد متلا شده است آیا فکر نمی کنی این بیماری مرموز می توانست همان روزها او را نابود کند اما عشق و علاقه ی ساموئل به من مانع از این کار شد ؟ ساموئل همه چیز دارد و به قول تو دختران زیادی در زندگیش وجود داشته اند اما او مرا از بین تمام آنها انتخاب کرده است او به من دل باخته و اگر بداند من نیز از بین رفته ام دیگر امیدی به حیات در او نمی ماند و او هم از بین می رود . اگر می بینی که ساموئل با تمام دردی که در وجودش احساس می کند هنوز هم راه می رود و می خندد ، من نیروی محرک ساموئل هستم ! اگر بگذاری برگردم ، کاری خواهم کرد که راضی شود در بیمارستان بستری گردد . اما مطمئن باش با نابود کردن من او را نیز نابود می کنی ! اگر چنین می خواهی مرا بکش ! ساموئل وقتی مرا از خانواده ام دور ساخت مرا کشت ! تو فکر می کنی که من راضیم که بدین گونه زندگی کنم ؟ مردن بهتر از این زندگی است . میکائیل بار دیگر نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت : اگر ساموئل بفهمد که راز بیماریش را فاش کرده ام مرا خواهد کشت . من ترس جان ندارم اما دلم نمی خواهد که ساموئل فکر کند به او خیانت کرده ام . گفتم منظورت را درک می کنم ما می توانیم به هم اعتماد کنیم . من ساموئل را راضی می کنم که بستر گردد ، بدون آنکه حرفی از تو به میان آورم . گفت قبول می کنم اما این را بدان اگر بخواهی بیش از این با زندگی ساموئل بازی کنی ترا نابود خواهم ساخت . هر دو بارانداز را ترک کرده و به ویلا باز گشتیم . با خستگی خود را در بستر انداختم و به سرنوشت شوم خود اندیشیدم . من اگر همین گونه ادامه می دادم ساموئل از پای در می آمد و با مرگ او خودم نیز به دست میکائیل کشته می شدم . و اگر دست از مبارزه می کشیدم و تسلیم ساموئل می شدم دیگر روی بازگشت به ایران را نداشتم. نمی دانستم چه سرنوشتی در لبنان در انتظارم خواهد بود با حرفهایی که از میکائیل شنیدم ، پی بردم که ساموئل هیچگاه مرا به ایران باز نمی گرداند . میان مرگ و زندگی قرار گرفته بودم و در آخر به این نتیجه رسیدم که هر دو برایم حکم مرگ را دارند . آن شب تا به صبح نخوابیدم . هیچ کس را نداشتم تا با او درد دل کنم و راهنمایی بخواهم . وقتی خسته چشم بر هم می نهادم خواب های پریشان به سراغم می آمدند . می دیدم که ساموئل مرده و میکائیل قصد جانم را کرده است و من برای نجات خود از او می گریزم اما به هر طرف که رو می کنم درها به رویم بسته و میکائیل با شمشیری برنده مقابلم ظاهر می شود . وقتی هراسان دیده می گشودم نفس به راحتی می کشیدم . اما در واقعیت نیز من با قاتلم زندگی می کردم و هر روز و هر ساعت با او روبرو می شدم حالا دیگر وقتی میکائیل نگاهم می کرد ، لبخند مشمئز کننده ای نی بر روی لبانش نقش می بست . او به انتظار اقدام من بود و می خواست ببیند که من چگونه ساموئل را وادار می کنم تا بستری شود . و من به دنبال فرصتی می گشتم تا بدون آنکه ساموئل متوجه گردد او را راضی سازم و برای فرار اقدام کنم . دو روز بود که ساموئل ویلا را ترک گفته و من و میکائیل می دانستیم که او کجا است . معمولا او ماهی یک بار برای تعویض خون می رفت و بقیه ی سفرهای او به خاطر تجارت صورت می گرفت . میکائیل به بیروت علاقه نداشت اما برای خاطر ساموئل لب فرو بسته و شکایتی نمی کرد . او که همیشه همراه و همسفر ساموئل بود به خاطر حفظ و نگهداری من مجبور شده بود غالب وقتش را در ویلا بگذراند و مراقب من باشد . او خستگی ناشی از این کار را با فریاد کشیدن بر سر مستخدمین خالی می کرد و تمام ساکنین ویلا از او می ترسیدند . من با آنکه خیلی کم با مستخدمین به جز جمیله روبرو می شدم اما احساس می کردم که زمانی که با آنها هستم احساس امنیت می کنند و با خاطری آسوده به کار خود می پردازند . من همهی آنها را دوست داشتم و به هر طریقی که می توانستم محبت خود را به آنها ابراز می کردم . بعد از آن میهمانی که توسط میکائیل خراب شد دیگر دعوتشان نکردم ولی با لبخندی که به رویشان می زدم و دستشان را که می فشردم ، آنها احساس کرده بودند که دوستشان دارم و برایشان احترام قائلم هر کدام از آنها نیز محبت خود را به گونه ای که میکتئیل متوجه نگردد ابراز می نمود ، یک گل خوشبو کنار سینی صبحانه نشانه ی ابراز محبت باغبان و یک شربت خنک بهار نارنج هنگام قدم زدن ، نشانه ی ابراز محبت آشپز بود . میکائیل به این قبیل امور توجهی نداشت اما برای من ابراز محبتها دری بود به سوی آزادی و فرار از آن محیط . صبح روز سوم با نشستن هواپیمای کوچک ساموئل ، میکائیل که سرگرم خواندن روزنامه بود نگاه تندی بر من انداخت و گفت این آخرین فرصت است !
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#33
از در خارج شد تا به استقبال ساموئل برود . من کنار در ایستاده و قادر نبودم قدمی از قدم بردارم . سخن میکائیل لرزه بر اندامم انداخته بود و می دانستم که اگر موفق نشوم تا ساموئل را متقاعد کنم ، جان خود را از دست می دهم . دلم می خواست در آن لحظه سوار هواپیما می شدم و فرار می کردم . از روزی که پا به آن محیط گذاشته بودم چندین بار خواستم این فکرم را عملی سازم ولی متاسفانه وجود نگهبان مسلحی که از آشیانه مراقبت می کرد امکان فرار را از بین می برد . ساموئل شاد و خندان وارد شد و روبرویم ایستاد . خم شد و بوسه ای بر پیشانیم نواخت و پرسید : شهرزاد من امروز حالت چطور است ؟ بی اختیار بغض راه گلویم را گرفت و به سختی توانستم از ریختن اشک جلوگیری کنم . در حالی که سعی می کردم لبخند بزنم گفتم خوبم . از صدای مرتعشم متوحش شد و پرسید اتفاقی افتاده ؟ نتوانستم جواب بدهم . راه اتاقم را در پیش گرفتم و او هم با من همگام شد . وقتی وارد اتاق شدم ساموئل در را بست و بار دیگر سوالش را تکرار کرد . اشکم بی اختیار سرازیر شد . بغلم کرد و گفت خواهش می کنم با من حرف بزن و بگو چه اتفاقی افتاده . آیا میکائیل ترا رنجانده ؟ چه می توانستم بگویم . آیا باید می گفتم که او قصد جانم را کرده است و می گذاشتم تا ساموئل او را از بین ببرد یا اینکه دروغ بگویم . گفتم : وقتی هواپیمایت نشست یاد روزی افتادم که خودم اولین پرواز آزمایش را انجام دادم و به همین خاطر دچار احساس غربت شدم . نفس راحتی کشید و گفت : خیالم را راحت کردی ! وقتی از هواپیما خارج شدم و دیدم که میکائیل با شتاب از در خارج شد گمان کردم که میان شما دو نفر مشاجره ای رخ داده با خود گفتم که اگر او باعث ناراحتی تو شده باشد با دستهای خودم خفه اش می کنم . از اندیشه ی دو مرد بر خود لرزیدم . یکی می خواست مرا نابود کند تا دوستش زنده بماند و دیگری می خواست دوستش را نابود کند تا من زنده بمانم . گفتم او مراقب خوبی است و دیگر برای من تولید دردسر نمی کند . برخلاف گذشته که از او مکتنفر بودم حالا دیگر آن احساس را ندارم . وقتی تو نیستی میکائیل سعی می کند وسائل آرامش مرا فراهم سازد . همانطور که گفتم پرواز تو مرا دستخوش احساس کرد فقط همین . دستم را گرفت و روبروی خود نشاند و گفت اگر اجازه دهم که هواپیما را هدایت کنی ، در عوض قول می دهی که برویم لبخند بزنی ؟ گفتم چطور می توانم به قول تو اعتماد کنم در صورتی که می خواستی مرا بازگردانی و چنین نکردی . تو هر بار که می روی قول می دهی که به محض برگشتن در مورد رفتنمان به ایران تصمیم بگیری و هر بار هم به آن وفا نکردی . ساموئل چشمانش را تنگ کرد و موهای خرمایی رنگش را با دست عقب زد و گفت تو چرا به قولت وفا نمی کنی ؟ تو قول دادی که پرستارم باشی و هر بار که به دیدنت می آیم با استقبالی گرم با من روبرو شوی اما هر بار این من بودم که قدم جلو گذاشتم و به استقبالت آمدم . این من بودم که حالت را پرسیدم و تو حتی یک بار قدم پیش نگذاشتی و حالم را نپرسیدی . گفتم چون می دانم در مورد حالت به من راست نخواهی گفت . بار گذشته وقتی در سر میز صبحانه حالت را پرسیدم تو به من دروغ گفتی و چنان وانمود ساختی که کسالتی نداری در صورتی که پریدگی رخسارت و کبودی زیر چشمانت حکایتی دیگر داشتند . وقتی آن روز در مورد حالت به من دروغ گفتی با خود عهد کردم که دیگر حالت را نپرسم . ساموئل کنار پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد و در فکر فرو رفت . در کنارش ایستادم و به زمین چمن نگاه کردم . او بعد از دقایقی سکوت گفت : آیا به راستی حال من برایت اهمیت دارد و بیماری و سلامتی من برای تو مهم است . با آنکه می دانی عاشقت نیستم ولی باید بگویم بله برایم مهم است که تو سلامت باشی . پرسید چرا ؟ گفتم : چون در اینجا تو تنها کسی هستی که می توانم با او صحبت کنم و تو تنها کسی هستی که می توانی مرا به کشورم بازگردانی . بلند خندید و گفت چه احمق بودم که در یک لحظه فکر کردم تو به خاطر وجود خودم نگران حالم هستی . نگران نباش شهرزاد من ! اگر برای من اتفاقی رخ دهد میکائیل ترا به ایران بازمی گرداند . خواستم دهان باز کنم و بگویم که او مرا خواهد کشت اما لب فرو بستم و دیگر هیچ نگفتم . وقتی اتاقم را ترک می کرد لحظه ای ایستاد و گفت زنها مردان بیمار را دوست ندارند و طاقت دیدن آنها را ندارند . این را گفت و اتاق را ترک کرد . در آن لحظه دلم برایش سوخت و فکر کردم ک ساموئل می ترسد بیماریش را عیان کند چون بیم دارد که همسرش او را ترک کندو تنها بماند . حس دلسوزی و غمخواری در من برانگیخته شد و در آن زمان فکر فرار را کنار نهادم و با خود عهد کردم تا زمانی که ساموئل زنده است پرستاریش را به عهده بگیرم . و با این قصد اتاق را ترک کردم و به جستجویش پردختم . او در اتاقش روی تخت دراز کشیده بود . وقتی به درون رفتم متعجب شد و نشست و پرسید : کاری داری ؟ گفتم آمده ام با تو صحبت کنم . آمده ام تا بگویم فقط برای خاطر خودم نیست که نگران حالت هستم بلکه به راستی برای خاطر خودت نیز نگرانم و اگر از بیماریی رنج می کشی دلم می خواهد بدانم و برای علاج آن اقدام کنم . مثل صاعقه زده ها از تخت پایین پرید و روبرویم ایستاد و گفت چرا فکر می کنی من بیمارم ؟ چه کسی به تو گفته ؟ حرف بزن شانه هایم را گرفته بود و تکان تکان می داد . گفتم هیچ کس ! باور کن . منم خودم حدس زدم که بیمار هستی . تو آن ساموئل که به ایران آمد نیستی . تو روز به روز ضعیفتر می شوی و رنگ صورتت هم پریده تر می شود . اینها را نمی توانی مخفی کنی .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#34
شانه ام را رها کرد و بار دیگر روی تخت افتاد و چشم به سقف دوخت . کنارش نستم و گفتم روزی ادعا می کردی که مرا بیش از جانت دوست داری . اگر چنین باشد پس حقیقت را به من بگو . آهی کشید و گفت حرفهایم ادعا نبود و من هنوز هم ترا بیش از جانم دوست دارم ولی تا زمانی که مبارزه ام را نباخته ام هیچ نمی گویم . گفتم اگر من قرار کنم که شکست خورده ام و تو پیروز شده ای آیا آن وقت اقرار می کنی ؟ به طرفم غلتی زد و گفت : یعنی می خواهی خودت را تسلیم کنی ؟ با تکان سر حرف او را تایید کردم و گفتم من این کار را می کنم . گفت : اما تو چند لحظه پیش گفتی هنوز عشقی نسبت به من نداری . گفتم بله من عاشق تو نیستم اما حاضرم تسلیم تو شوم . گفت : چرا می خواهی چنین کنی ؟ گفتم : چون دیگر خسته شده ام و می خواهم بازگردم . چون می خواهم تو را از عذاب این بیماری نجات دهم . چون می خواهم .... گریه امانم نداد و با صدای بلند گریستم . در میان گریه گفتم مگر تو مرا نیاوردی که تسلیمت شوم ؟ حالا می خواهم چنین کنم ! بلند شد و سرم را بغل نمود و گفت : گریه نکن می دانی که تحمل گریه ات را ندارم خواهش می کنم آرام بگیر . با دست اشکم را پاک نمود و گفت در این چند روز که من در اینجا نبودم حوادثی در ویلا اتفاق افتاده که تو نمی خواهی آن را بروز دهی اما من احمق نیستم ! کسی به تو چیزی گفته که تو به طور ناگهانی تغییر عقیده داده ای و من تا آن را کشف نکنم آرام نخواهم گرفت ! این را گفت و با عجله اتاق را ترک کردبه دنبالش دویدم اما او با شتاب از در خارج شد و با فریاد میکائیل را صدارزد . میکائیل با ترس خود را به او رساند . ساموئل یقه اش را گرفت و پرسید راستش را بگو در مدتی که من نبودم چه اتفاقی در اینجا روی داده و تو به شهرزاد چه گفته ای ؟ میکائیل خود را متعجب نشان داد و گفت هیچ اتفاقی روی نداده دوست من باور کن ! نگاه میکائیل بر من افتاد و من با تکان سر به او حالی کردم که هیچ نگفته ام . ساموئل میکائیل را رها کرد و گفت هر دوی شما به من دروغ می گویید . هم بهترین دوستم و هم تنها عشق زندگی ام . آنگاه قدم زنان در حالی که به سختی راه می رفت ، از پله ها بالا رفت . به دنبالش حرکت کردم و دیدم که خود را روی تخت رها کرد و چشم بر هم نهاده است . کنار تختش نشستم و آرام گفتم چرا نمی خواهی این بازی را تمام کنی ؟ هم خودت را زجر می دهی هم مرا . دستش را روی پیشانی گذاشت و گویی که با خود سخن می گوید گفت اصلا فکر نمی کردم چنین شود . فکر می کردم ترا به دست خواهم آورد ، همانطور که دلم می خواهد . نه مثل دیگران که با قطعه الماسی خود را در اختیارم می گذاشتند . من طالب تو بودم چون تو دست نیافتنی بود . تو سنگ و سخت بودی و من می خواستم نرمت کنم . با خود می گفتم این دختر در پشت قیافه ی سرد و زیبایش ، قلبی هم دارد که باید آن را بدست آورم ، او هم مثل دیگران با دیدن برق جواهرات و زندگی لوکس نرم می شود . من در اوایل فقط می خواستم تو را تصاحب کنم ولی بعد عاشقت شدم . عشقی که وجودم را به آتش کشید و خاکستر کرد . من با تو مبارزه ای را آغاز کردم . تو غزال گریز پایی بودی که من برای شکارت مرغزارها را پشت سر می گذاشتم . من از مبارزه کردن با تو خسته نمی شدم بلکه این مبارزه به زندگی امیدوارترم می ساخت و امروز تو با گفتن این جمله تصورات زیبایم را به هم ریختی . گفتم : به هر حال هر غزالی روزی اسیر دست صیاد می شود . من در دام تو برای رهایی تلاش کردم ولی بالاخره تسلیم شدم . پوزخندی زد و گفت نه من ترا خوب می شناسم تو اگر یقین نداشتی که من بیمارم و بزودی می میرم هنوز هم رام نشده بودی . تو فکر می کنی من نمی دانم که می خواهی به حالم ترحم کنی ؟ گفتم : حق با توست من می دانم که بیماری . روزی تو از من قول گرفتی که پرستارت باشم و همانطور که از استاد مراقبت می کنم از تو هم مراقبت کنم و فکر می کنم آن روز فرا رسیده . تو می انی که من هیچ وقت تسلیم نمی شوم حالا هم اگر اگر بخواهی مخالفت کنی و نگذاری پرستاریت را به عهده بگیرم در مقابلت ایستادگی می کنم . لجاجت و سرسختی را کنار بگذار و از بیماریت برایم حرف بزن . گفت اگر به بیمار بودنم اعتراف کنم ترا از دست می دهم . گفتم و اگر قول دهم ؟ پوزخندی زد و گفت : کار ما شده این که فقط به یکدیگر قول بدهیم ! من می دانم که پس از افشای بیماریم ترکم می کنی و این مبارزه را به سود خود تمام می کنی . گفتم اشتباه تو در همین جاست . من از تو نمی گریزم چون نه طالب آن هستم و نه شهامت آن را دارم . من اگر دختر جسور و با شهامتی بودم می توانستم خیلی زودتر از اینجا بگریزم اما چنین شهامتی را در خود نمی بینم . تو به من قول دادی که مرا بازگردانی و باید هم به قولت عمل کنی . من زمانی احساس پیروزی می کنم که تو در سلامت کامل مرا باز گردانی . من اگر پرستاریت را به عهده می گیرم فقط به این دلیل است که می خواهم هر چه زودتر سلامتت را به دست آوری تا به مبارزه ادامه دهیم . روز ی به تو گفتم که این مبارزه برنده نخواهد داشت اما اینک در این مکان و در این لحظه سخنم را پس می گیرم و می گویم در این مسابقه کسی برنده است که بتواند بیشتر مقاومت کند . ما هر دو عاشقیم . من استاد را دوست دارم و تو هم مرا . باید ببینم نیروی عشق کدام یک از ما بیشتر است ، تو یا من ! آشکارا دیدم که گونه هایش رنگ گرفتند و نور امید به زندگی و مبارزه در چمشش درخشیدند . برحاست نشست و گفت خوشحالم که به حالم ترحم نکردی . من به این مبارزه ادامه خواهم داد اما باید بگویم که تو هیچ شانسی در این مبارزه نداری ! گفتم تاکنون که من برده ام و می دانم پیروزی از آن من است . بلند خندیدو گفت پس چه کسی بود بود که دقایقی پیش می خواست خود را تسلیم کند ؟ گفتم در آن لحظه دلم برایت سوخته بود ولی اینک آن احساس را ندارم . همچنان که می خندید گفت قبول دارم ولی ای کاش گفته هایت را ضبط کرده بودم چون می دانم که آن را دیگر تکرار نخواهی کرد . من نیز خندیدم و گفتم برای اولین بار در زندگیت درست حدس زدی . از صدای خنده ی ما جمیله که برای یافتنم آمده بود نیز لبخند زو و به ساموئل اطلاع داد که غذا آماده است . ساموئل زیر بغلم را گرفت و گفت شهرزاد من ! برای شروع مبارزه هر دو به تجدید قوا نیازمندیم . گفتم بله همین طور است و فردا صبح تو برای تجدید قوای بیشتر باید در بیمارستان بستری شوی . فشاری بر بازویم وارد آورد و پرسید : تو در بیمارستان در کنارم می مانی . گفتم بله می مانم .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#35
فصل نوزدهم

ساده به نقطه ای خیره شده بود و پلک نمی زد . پرسیدم آیا به راستی دوستش نمی داشتی ؟ نگاه غمگینش را به صورتم دوخت و گفت چرا دوستش داشتم . من رباینده ی خود را دوست داشتم . آنگاه لبخند محزونی بر لب آورد و ادامه داد من دو مرد را همزمان با هم دوست داشتم . من طالب محبت بودم و به کسی که این محبت را می کرد دل بستم . من عاشق ساموئل نبودم اما دوستش داشتم و قدر محبتش را می دانستم و به همین خاطر هم بود که ترکش نکردم و همچون پرستاری دلسوز مراقبتش را به عهده گرفتم . یقین داشتم که می توانم پیروز شوم و می خواستم او را در صحت و سلامت کامل ترک کنم . او با همهی ثروتش تنها و بی کس بود . کسی را نداشت تا برایش غمخواری کند . گرچه به ظاهر از این عمل بیزار بود اما قلبا خوشحال می شد . او چون طفل کوچکی بود که نیاز به نوازش داشت . او در دامان معشوقه هایش به دنبال محبت می گشت اما آن را نمی یافت . تمام کسانی که در پیرامون او بودند به خاطر رفع احتیاجشان به او محبت می کردند . هیچ کس او را به خاطر خودش نمی خواست ، حتی همسرش آیدین . همسر ساموئل بازوی محرکه ی کابینه ی اسرائیل بود و مرد نیرومند اسرائیل بدون او خود را ناتوان احساس می کرد . آیدین تمام اوقات خود را با او می گذراند و از همسرش غافل بود . من هم مثل ساموئل معتقدم که سیاست چیز کثیفی است . استثمار به هر طریقی که باشد کثیف است. پول و قدرت عواطف انسانی را سرکوب می کند و از انسان آدمی می سازد ، ماشینی و بدون قلب . صبح آن روز ساموئل را برای بستری شدن آماد نمودم و ساموئل اجازه داد هواپیما را هدایت کنم و خودش به جای کمک خلبان نشستو میکائیل هم همراهیمان کرد . وقتی در باند نشستم ساموئل برای اولین بار از شادی لبهایم را بوسید و گفت : تو شهرزاد من ، زن نیستی بلکه ستاره ای هستی که اشتباها روی زمین قرار گرفته ای ! ما او را به بیمارستان بردیمو با بستری شدن او بیماریش عیان گشت و همه فهمیدند که ساموئل به بیماری مرموزی مبتلا شده است . پزشکان اسرائیلی معالجات را شروع کردند و من پرستار خصوصیش شده بودم که یک لحظه از او غافل نمی ماند . هر روز افراد سرشناسی برای عیادتش می آمدند، افرادی با نفوذ که حتی به هنگام عیادت نیز از آنها مراقبت می شد و یک شب هم مرد شماره ی یک اسرائیل به عیادتش آمد و من همراه او آیدین را ملاقات کردم . آیدین رفتاری سرد و خشن با من داشت گویی که من یکی از افراد زیردست او هستم . با تحقیر نگاهم می کرد و خود را برتر از من می دانست . ساموئل با آنکه حالش خوب نبود اما متوجه برخورد بد آیدین با من شد و می دیدم که از رفتار او زجر می کشد . او گهگاه برای عیادت می آمد و بیش از چند دقیقه هم نمی ماند و می رفت . از او بدم می آمد و از رفتاری که در قبال شوهر بیمارش انجام می داد متنفر بودم او به عنوان یک همسر می باست برای شوهرش دلسوزی کند و از او مراقبت نماید اما هر بار به بهانه ی کنفرانس بیمارستان را ترک می کرد و می رفت . گویی برای عیادت بیماری آمده است که هیچ نسبتی با او ندارد . در یکی از همین ملاقات ها ساموئل گفت : آیدین امشب تو کنارم می مانی ؟ او که دستپاچه شده بود گفت : ای وای ، عزیزم مگر نمی دانی امروز یکشنبه است و من باید در حزب باشم ؟ وقتی هم که جلسه تمام شود آن قدر خسته ام که نمی توانم پرستار خوبی برایت باشم من که مطمئنم معشوقه ی زیبایت از تو خوب مراقبت می کند . ساموئل گفت اومعشوقه ی من نیست او یک انسان است . یک انسان خوب که قدر محبت را می داند . وقتی او رفت ساموئل گفت ، من متاسفم که همسرم اینگون با تو برخورد کرد . گفتم مهم نیست اگر هر زن دیگر جای او بود همین برخورد را داشت . هیچ کس نمی داند که میان ما چه نوع رابطه ای وجود دارد همه خیال می کنند من هم یکی معشوقه های تو هستم . لبخندی زد و گفت زندگی بازی غریبی است . هیچ وقت انسانها به آرزوی خود نمی رسند . من همه چیز دارم اما خود را خوشبخت نمی دانم ازدواج من و همسرم از روی عشق انجام نگرفت . سیاست چیز کثیفی است . همسرم مرا دوست ندارد همانطور که من او را دوست ندارم . او عاشق مرد نیرومند اسرائیل است و من عاشق تو و تو عاشق استاد و خدا می داند که استاد عاشق کیست . گفتم : حق با توست . ما هر کدام به دنبال خوشبختی و سعدت می گردیم و چون نمی دانیم خوشبختی چیست و سعادت کدام است ، این است که خود را خوشبخت نمی دانیم . در صورتی که ممکن است سعادت همین باشد که در اختیار داریم . صورتش را از من برگرداند و گفت من خوشبختی را در کنار تو حس می کنم . آن را از من مگیر . من مدت زیاد زنده نمی مانم ، بگذار احساس کنم خوشبخت زندگی کرده ام وخوشبخت نیز از دنیا می روم . گفتم : باز که حرفهای مایوس کننده می زنی ، من توهین و تحقیر دیگران را به جان خریدم . فقط برای اینکه تو زودتر بهبود یابی تا بتوانیم به مبارزه ادامه دهیم . اگر بدانم امیدی به زنده بودن نداری رهایت می کنم و می روم . وقتی صورتش را به جنبم برگرداند قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش به بیرون تراوید و گفت من خوب می شوم چون تو می خواهی . اما حقیقت آن بود که او با مرگ فاصله ای نداشت . من و پدر ساموئل در مورد حال او زیاد به گفتگو می نشستیم و در بین ما دوستی و صمیمیت نا معهود شکل گرفته بود . میکائیل حقیقت را به او گفته و او چون می دانست که من تنها به خاطر قولی که به ساموئل داده ام پرستاریش را می کنم ، ارزش کارم را درک کرده و رفتاری متواضعانه داشت . او هم به خاطر ساموئل مرا شهرزاد خطاب می کرد و گاهی هم دخترم می گفت . آزمایشات گوناگون ساموئل را رنجورتر و نحیف تر ساخته بود . چشمانش گود رفته و بی فروغ شده بودند . رگهای بدنش به قدری حساس شد که تزریق به سختی انجام می گرفت . او خودش دریافته بود که بهبودی غیر ممکن است لذا از پدرش خواست تا او را از بیمارستان خارج کند و به لبنان بازگرداند . در مقابل این سخن ساموئل ، پدرش گیج و متحیر نگاهش را بر من دوخت . گفتم هر چه می گوید انجام دهید . ما ساموئل را با تخت در هواپیما گذاشتیم و یک دکتر و یک پرستار ما را همراهی کردند . در ویلا همه چیز برای ورود ما آماده شده بود . اتاق ساموئل به بخش جراحی تبدیل شد و هر روز از سراسر دنیا پزشکان برجسته ای برای عیادت او می آمدند اما همه ی آنها بی نتیجه باز می گشتند . پدر ساموئل کار و حرفه اش را رها کرد تا با ما زندگی کند . در صورتش غمی عظیم موج می زد . او می دید که پسرش هر روز در مقابل دیدگانش آب می شود و برای نجات او کاری نمی تواند بکند تا سرانجام از فرط بی خوابی و نگرانی از پای در آمد و بستری شد من تختم را به اتاق ساموئل منتقل کرده و پرستار نیز اتاق مرا اشغال نموده بود . در یک غروب غم انگیز ساموئل خواست تا او را در کنار پنجره بنشانم . خورشید می رفت تا در افق از دیده ها پنهان شود . ساموئل نگاهی به خورشید کرد و گفت : آفتاب زندگی من هم در حال افول است . بغض راه گلویم را گرفته بود و در سکوت به سخنانش گوش می دادم . او ادامه داد ، وقتی مردم مرا در همین سرزمین به خاک بسپارید . من اینجا خوشبخت و راضی بود . من به تو دینی دارم چون دو سال از عمر تو را تصاحب کردم و باید قیمت آن را بپردازم . دلم می خواهد بگویی که چه می خواهی . گفتم : هیچ . نگاه بی فروغش را به صورتم دوخت گفت اگر می خواهی آسوده بمیرم چیزی از من بخواه . گفتم : تو چیزی به من مدیون نیستی اگر می بینی که در کنارت هستم ، فقط به خاطر این است که خودم خواسته ام . پوزخندی زد و گفت : با اینکه دوستم نداری اما از همسرم به من وفا دار تری . گفتم : من دوستت دارم اما عاشقت نیستم . خون به چهره اش دوید و گفت : خواهش می کنم یک بار دیگر این جمله را تکرار کن ! گفتم : من دوستت دارم اما .... نگذاشت حرفم را تمام کنم . گفت : بقیه اش را نگو . بگذار خیال کنم تو با تمام وجود دوستم داری و به خاطر عشق در کنارم مانده ای ! سکوت کردم و او گفت : آیا حاضری آخرین آرزویم را برآورده کنی . نگاهم در نگاهش گره خورد . نمی دانستم آخرین آرزوی او چیست اما سر تکان دادم ، گفتم آری ، حاضرم . دستم را در دستش گرفت . گفت برو آن لباس را بپوش . پرسیدم کدام لباس ؟ گفت همان که ترا شهرزاد می کند . می خواهم در کنارت قدم بزنم . مطابق میلش رفتار کردم و از جمیله خواستم تا مرا مثل زنان عرب آرایش کند . وقتی وارد اتاقش شدم لحظه ای مبهوت نگاهم کرد و گفت : حالا کمکم کن تا از در خارج شوم . من و میکائیل او را به محوطه رساندیم و ساموئل در حالی که به بازوی من تکیه داده بود گفت بیا تا در کنار نهر آب پیش برویم . برای او راهی طولانی بود گفتم با حالی که تو داری پیاده روی برایت ضرر دارد دستم را فشرد و گفت : حالم خوب است . تا به نهر آب رسیدیم ، خورشید کاملا غروب کرده بود و نور ماه محوطه را روشنی می بخشید . صدای آب و صدای بادی که در میان درختان می پیچید فضای شاعرانه به وجود آورده بود . زیر درخت نشست و گفت حالا از من فاصله بگیر و از مقابل نور ماه به سویم بیا ! ازپشت سرحرکت کردم وخود را به مقابلش رساندم وآهسته آهسته به اونزدیک شدم . بی اختیار می گریستم و دلم می خواست فریاد بکشم . او با سختی روی پا ایستاد و دستهایش را گشود و گفت تو بالاخره مال من شدی . من ترا به دست آوردم ! من تنها گوهر گرانبهای این جان را به دست آوردم ! سپس مرا در آغوش کشید و سرش را روی شانه ام قرار داد و با صدایی که به سختی شنیده می شد ، در گوشم زمزمه کرد : من سرانجام در این بازی پیروز شدم و تو را به دست آوردم ! هرگز مرا فراموش نکن . آن گاه دستهای ساموئل دستهایش که محکم کمرم را گرفته بود آویزان شد و در مقابل پایم به زمین افتاد . ساموئل از دنیا رفت و پدرش او را در خاک لبنان به خاک سپرد . ساموئل خوشبخت دنیا را وداع کرد اما با رفتنش مرا به جنون مبتلا ساخت . من آن قدر گریستم که بیمار شدم . گویی روح و روانم را با ساموئل دفن کرده بودند .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#36
آنها مرا به ایران بازگرداندند و در آسایشگاه بستری نمودند . من با نفرت از ساموئل از ایران رفته بودم و اینک با روح و قلبی چاک چاک برمی گشتم . هیچ کس را به جا نمی آوردم و نمی دانستم در کجا هستم . من با ساموئل مرده بودم و تنها فرقمان این بود که من نفس می کشیدم و او در زیر خروارها خاک غنوده بود . میکائیل همه چیز را برای خانواده ام تعریف کرده و مرا به دست آنها سپرد و رفت . دختر یکی یک دانه ی آنها دیوانه بازگشته بود . آن قدر شیون و فغان می کردم که مجبور شدند برای مهارم دست و پایم را به زنجیر بکشند . من در دنیایی دیگر زندگی می کردم . دنیای که تمام سطح آن را آب فراگرفته بود و صخره های خزه بسته . و گویی من تنها ساکن آن جهان پرت و متروک بودم . به سان بازمانده ی یک کشتی غرق شده . در کابوس های هر شبه ام ، مادر و پدر و ساموئل ، در مقابل چشمانم غرق می شدند و دستهایشان را برای کمک به سویم دراز می کردند . من می خواستم کمکشان کنم اما صخره های خزه بسته نمی گذاشتند که دست آنها را بگیرم و آنها هر لحظه از من دورتر می شدند . من با دستهایی زخمی . پاهایی مجروح روی صخره های نوک تیز راه می رفتم و نومیدانه می کوشیدم برای نجات آنها چاره ای بیندیشم ولی امواج خروشان و تیره ، آنها را در خود فرو می برد و من مذبوخانه تلاش می کردم . از فاصله ای بعید نام خود را می شنیدم اماجهت آن را تشخیص نمی دادم . تا اینکه یک شب از میان دریای طوفانی کسی بیرون آمد . او صورتی لاغر و استخوانی داشت . با چشمان درشت و گیرایش نگاهم کرد و گفت : من بریا نجات تو آمده ام دستت را به من بده ! گرمای دستش وجودم را گرم کرد و به من حیاتی دوباره بخشید . صدای او ترنم آوای موسیقی را داشت . سر در کف دست او گذاشتم و آن قدر گریستم که به خواب رفتم . از آن به بعد وقتی دستهای گرم او در دستم بود سخت ترین سوزش ها را می پذیرفتم و می گذاشتم تا اشباح هرکاری که می خواهند با جسم من انجام دهند . وقتی او از دریا می آمد ساکت و خاموش می نشستم و نگاهش می کردم اما وقتی تاریکی همه جا را فرا می گرفت و او به دریا بازمی گشت ، زندگی و هستی را نیز با خود می برد . یک روز در گوشم نجوا کرد : می خواهی ترا با خود ببرم ؟ فقط نگاهش کردم و قطرات اشک روی صورتم روان شد . آرام گفت من ترا با خود خواهم برد اما باید قول بدهی که وقتی ترکت می کنم فریاد نزنی و آرام باشی . حرف نزدم اما معنای نگاهم را فهمید و رفت . وقتی ترکم کرد گریه نکردم و فریاد نکشیدم . و او هم مرا با خود از آسایشگاه خارج کرد . مرا به خانه اش برد . خانه ای که روزی با تمام وجود می خواستم در آن زندگی کنم و دوست داشتم ، و به من دلگرمی می داد . نشستم و به اطراف نگاه کردم . حس کردم با آنجا مانوسم وتمام لوازم آن با من مهربان است . به بستر گسترده دست کشیدم و به تابلوئی که به دیوار آویخته بود نگاه کردم . سکوت آن خانه دلنشین بود . آن شب در آن خانه بدون هیچ تزریقی به خواب رفتم . خوابی شیرین و به دور از کابوس . من دریا و صخره را رها کرده و در ساحل ،خانه ای امن ساخته بودم . صبح با صدای گرم او دیده گشودم . او کنار بسترم نشسته و نگاهم می کرد . دستش را گرفتم و بر صورتم گذاشتم . گرمی آن به من فهماند که هنوز زنده ام و احساس در وجودم نمرده است . وقتی غذا برایم آماده می کرد و در دهانم می گذاشت ، می گریست . وقتی مجبور می شد به من آمپول تزریق کند و من در مقابلش دستم را دراز می نمودم گریه می کرد و حتی زمانی که از او خواستم برایم قصه بگوید باز هم گریه می کرد . اشباحی که هر روز به خانه می آمدند بی آزار بودند اما من از ترس آنکه مبادا مرا با خود ببرند در پشت تخت خوابم پنهان می شدم و او هیچ وقت از من نخواست تا خود را به اشباح نشان بدهم . وقتی آنها می رفتند ، آرام از زیر تخت خارج می شدم و هر دو نفس راحتی می کشیدیم و شاد بودیم از اینکه ما را تنها گذاشته اند . وقتی برف می آمد او آدمک برفی می ساخت و آن را رنگ می کرد و بعد هر دو تکه تکه از آدمک می کندیم و به روی یکدیگر می پاشیدیم و می خندیدیم . شبها او برایم آواز می خواند و از زندگی و امید می گفت . خیلی از شبها هر دو همانطور که نشسته بودیم به خواب می رفتیم . او می خواست خاطرات خوش گذشته مرا در ذهنم بیدار کند و مرا به حال اولم بازگرداند . او طبیب من بود و مصمم شده بود تا بیمارش را بهبودی ببخشد . یک روز پرسید : ساده دلت می خواهد ورزش کنی ؟ گفتم چطوری ؟ گفت چطوری نه . باید بگویی چه ورزشی و من آنوقت بگویم که چه بازیی انجام دهیم . گفتم : چه ورزشی ؟ گفت فوتبال ! توپ کوچکی آورد و گفت دختری را می شناسم که بهتر از پسرها فوتبال بازی می کند و فکر می کنم تو به خوبی او بتوانی . آنگاه خودش شروع کرد به روپایی زدن . چند تا که زد توپ را به طرفم انداخت و گفت حالا تو شروع کن و من بازی کردم . وقتی خسته شدم دیدم که او گریه می کند . مات و متحیر نگاهش کردم . او دستم را گرفت و گفت : عالی بود ! خیلی خوب بود . گفتم اما تو گریه کردی . گفت اشک من اشک شادی ست . تو خیلی بهتر از آن دختر بازی می کنی . حالا دیگر کافی از و تو باید استراحت کنی . ما روز را به ماه تبدیل می کردیم و در کنار هم زندگی آسوده ای داشتم . حال من بهتر شده بود و دیگر می توانستم اطرافیانم را تشخیص بدهم و از آنها نگریزم . فرشته و عطاء را دوست داشتم و در ضمیر نا خودآگاهم محبتی به آنها احساس می کردم . آنها وقتی به دیدنمان می آمدند برایم گل می آوردند و عطاء حرفهای خنده داری می زد که از ته دل می خندیدیم .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#37
یک شب آنها در کنارمان بودند و استاد قصه ی دختری را می گفت که به خاطر عشق یک مرد معمولی از بهترینها چشم پوشید و شیدا و دیوانه بازگشت . من دیدم که آنها گریه می کنند . چشمم به گلهایی که برایم آورده بودند دوخته شد و از اینکه گلی را از شاخه جدا کرده بودند غمگین شدم . برخاستم و گل را به دست گرفتم و گفتم : نگاه کنید ! ببینید چقدر زیباست . اما اگر آنها را دستمالی کنیم ، زود پژمرده می شوند و می میرند . عطاء نگاهش را به من دوخت و پرسید : برای آنکه پژمرده نشوند چکار باید بکنیم ؟ گفتم : نباید آنها را از شاخه جدا کنیم و اگر کسی خواست به آنها دست بزند تنبیه شان کنیم . استاد گل ها را از دستم گرفت و گفت بله حق با توست . نباید گل را از شاخه جدا . رو به فرشته کردم و گفتم : این بار که آمدید برایم گلدان بیاورید . گلدان گلی که ریشه و ساقه هم داشته باشد . معنی گاه آنها را نفهمیدم و به رختخواب رفتم . بار دیگری که آمدند گلدان گل برایم آوردند و گفتند که می توانم آن را در باغچه ی خانه بکارم . از باغبانی لذت می بردم ولی این کار را باید زمانی انجام می دادم که استاد نیز در کنارم بود . با شروع تابستان حال روحیم به وخامت گرایید و استاد مجبور شد مرا در بیمارستان بستر سازد . اما دیگر از زنجیر خبری نبود ، بیمار آرامی بودم که فقط در خود فرو می رفتم و به نقطه ای خیره می شدم . استاد بیشتر وقتش را با من می گذراند و تا او با من بود ، از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسیدم اما شبها او مجبور می شد بیمارستان را ترک کند و به خانه برود . وقتی او می رفت وحشت وجودم را فرا می گرفت و تا صبح نمی خوابیدم ، ولی همین که سپیده می دمید آرام می شدم و به خواب می رفتم . دکتر های مرد جرات نزدیک شدن به من را نداشتند . از لباسشان و دستهایشان که دستم را لمس می کرد می ترسیدم و فریاد می کشیدم . آن قدر دارو خورده بودم که به اثر آنها مصونیت پیدا کردم . در آن زمان دوبار نیز دست به خوکشی زدم که موفق نشدم . یک روز که طبق معمول استاد به دیدنم آمد با هم در باغ بیمارستان قدم زدیم . استاد دستم را میان دستانش گرفته بود و هر دو آهسته راه می رفتیم . من تحت تاثیر دارو های آرام بخش احساس بی وزنی می کردم . دلم می خواست باد شدیدی مرا بلند می کرد و با خود می برد . وقتی آرزویم را به استاد گفتم ، گفت : دلت می خواهد باد کجا ترا بر زمین بگذارد ؟ گفتم جایی که پدر و مادرم هستند . هیچ کجای دنیا را بیشتر از آنجا دوست ندارم . لبخندی زد و گفت : اما آنجا خیلی دور است و اگر تو بروی من تنها می مانم . گفتم تو هم با من بیا ولی باید مثل من سبک شوی تا باد هر دوی ما را با خود ببرد . اما من دلم جای دیگر می خواهد . پرسیدم تو کجا را دوست داری ؟ گفت : من دلم می خواهد ترا به جایی ببرم که آزادانه بتوانیم در آنجا زندگی کنیم و در دشت بی انتها بازی کنیم دلم می خواهد ترا به جایی ببرم که مثل گذشته بخندی و بر من غضب کنی و گاهی هم قهر کنی . آن وقت من نازت را بکشم و با التماس بخواهم که با من آشتی کنی . گفتم من هرگز با تو قهر نمی کنم اگر تو روزی از من جدا شوی من خواهم مرد . گفت پس چرا می خواهی تنهایم بگذاری وقتی می دانی بدون تو می میرم . تو تنها امید ن برای زندگی هستی . اگر روزی ترا نبینم دیوانه می شوم . سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم اما پدر و مادرم تنها هستند . آنها مرا صدا می کنند و من می شنوم که می گویند ساده بیا ! و با ما زندگی کن تو تناه دختر ما هستی تو باید با ما باشی من می خواهم بروم اما همین که آماده می شوم ، چشمهای تو مرا از رفتن باز می دارند و گرمی دستهایت حیات دوباره به من می بخشد . دستم را فشرد و گفت : پس چرا می خواهی مرا ترک کنی وقتی که می دانی تنها من هستم که دوستت دارم ؟ اگر آنها دوستت داشتند ترا تنها نمی گذاشتند . این من هستم که ترا دوست دارم و همیشه در کنارت می مانم . سعی کن آنها را فراموش کنی و تنها به من و به عشقی که به بکدیگر داریم فکر کنی . مردگان را به حال خودشان بگذار و به زند ها بیندیش ! اگر بدانم که تو تنها به من فکر می کنی ، خود را خوشبخت ترین مرد دنیا خواهم دانست . گفتم مرا با خود به دشت بی انتها می بری ؟ گفت اگر بدانم تنها به من فکر خواهی کرد ، بله ترا می برم . صورتش را بوسیدم و گفتم حالا باور کن که چنین می کنم . او هم دستم را بوسید و گفت باور می کنم .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#38
فصل بیستم

ماه آخر تابستان او مرا به دشت برد ، جایی که تا چشم کار می کرد سبزه بود و علف و گلهای صحرایی . آنقدر به دنبال یکدیگر دویدیم که هر دو خسته و نفس زنان روی سبزه ها افتادیم . اسمان صاف و بی لک بود . نسیم در میان سبزه ها و گلها می وزید و آنها را به رقص درمی آورد . استاد همانطور که به آسمان نگاه می کرد برایم آواز می خواند . آواز او امید به زیستن را در وجودم قوت می بخشید و درهای امید و آرزو را برویم می گشود . ما چادر خود را در میان دشت و کنار نهر آبی برپا کرده بودیم . هر روز صبح استاد با یک دسته گل صحرایی از خواب بیدارم می کرد و من برایش صبحانه تدارک می دیدم . دوستانمان به دیدارمان می آمدند و برایمان آذوقه می آوردند . وقتی استاد و عطاء به گفتگو می پرداختند ، من و فرشته در دشت گردش می کردیم و او از خوبیهای زندگی می گفت . از مهربانی مردم و اینکه تمام عشق به ناکامی نمی انجامد . ما قدم زنان تا سر چشمه می رفتیم و زیر درختی کنار نهر استراحت می کردیم . حرفهای شادی آفرین آنها اعصابم را راحت می کرد . آنها به من می گفتند که ساموئل در آن دنیا خوش و خرم در کنار پدر و مادرم زندگی می کند و نگران حال من است . استاد می گفت اگر می خواهی ساموئل راحت و آسوده باشد ، باید بهبود یابی و به زندگی امیدوار باشی من حرفهایشان را می شنیدم و باور می کردم . تا اینکه یک شب ساموئل را در خواب دیدم و او به من گفت شهرزاد تو باید به زندگی امیدوار باشی و با استاد زندگی کنی . من در آن دوسال خود را خوشبخت ترین مرد دنیا احساس می کردم و حالا از تو می خواهم که استاد را هم مثل من به سرمنزل سعادت برسانی . قول می دهی این آخرین خواسته ام را هم انجام دهی ؟و بعد گل سرخی با یک شاخه زیتون به دستم دادو در حالی که می خندید مرا وداع گفت . من وقتی از زبان خودش شنیدم که آسوده است آرام گرفتم و کم کم حالم رو به بهبودی گذاشت . من تحت مراقبتهای استاد ، گذشته را به یاد آوردم و دیگران را بازشناختم . استاد پرده های ابهام را از مقابل چشمانم کنار زد و من سلامتیم را بازیافتم . اما این حوادث و این بیماری چهار سال از بهترین روزهای جوانیم را نابود کرد و به باد فنا سپرد .

ساده سیگاری روشن نمود و گفت : حالا دانستی که چرا ن و استاد نمی خواهیم صاحب فرزندی شویم ؟ با تکان سر تایید کردم . با ورود پسرم که توپ فوتبالی در بغل و کیف مدرسه در دست داشت ، رشته کلام ساده از هم گسیخت . آنها را به هم معرفی کردم و همان گونه که طبیعت ساده بود خیلی زود با پسرم مانوس شد ، به طوری که قریب به یک ساعت با هم به گفتگو نشستند و از تیم فوتبال مورد علاقه شان صحبت کردند . خوشبختانه هر دو هوادار یک تیم بودند و فکر می کنم یکی از دلایل صمیمیتشان همین علاقه مشترشان بود . تا آن دو با هم گپ می زدند ، من میز را چیدم و به صرف غذا دعوتشان کردم . ساده اطلاعات جامعی از پسرم در مورد دوستانش و مدیر دبیرستان و غیره کسب کرد . وقتی به پسرم گفتم که ساده نیز در زمان کودکی عضو تیم فوتبال محله شان بوده است اول با تردید و تعجب گوش کرد ولی بعد خیلی زود قانع شد که این خانم زیبا و فوتبالدوست ، فوتبالیست هم می تواند باشد . وقتی میز را ترک می کرد گفت : امیدوارم باردیگر که شمارا ملاقات کردم فرصتی داشته باشید و یک دور با هم بازی کنیم . ساده هم با خوشحالی دعوتش را پذیرفت . به هنگام خوردن دسر گفتم : خوشحالم که سلامتیت را بازیافتی و با استاد زندگی مشترکتان را آغاز کردید . گفت : متشکرم اما به راستی اگر استاد نبود و اگر دلسوزیها و فداکاریهای او شامل حالم نمی شد ، من هنوز در آسایشگاه بستری بودم . روشی که استاد برای بهبودی حال من به کار برد با شیوه ی درمانی پزشکان فرق داشت . او برخلاف عده ای که می کوشند خاطرات گذشته را از ذهن بیمار پاک کنند ، ابدا این کار را نکرد و آن را بازگو می نمود اما نه آن طور که رنج آور باشد . او قصه ی زندگیم را بارها و بارها به صورتافسانه تعریف کرد و هیچ وقت در قصه اش از ساموئل دیوی نساخت ، بلکه همیشه خود را مقصر می دانست که نتوانسته بود برای عشقش فداکاری کند و او را محافظت نماید . استاد خود را گناهکار می دانست و می گفت تمام ناراحتی روحی که تو تحمل کردی به خاطر دیر اقدام کردن من بود . اگر زودتر عمل کرده بودم ، هرگز این ماجرا پش نمی آمد . او هم در این مدت تغییر کرده بود . او که با این فکر که تمام زنها برای ارضاء شهوت مرد آفریده شده اند ، بزرگ شده بود ، با ماجرایی که برای من پیش آمد خود را معالجه ساخت و پذیرفت که زنان می توانند حتی روح خود را هم نثار عشق کنند و برای دوام آن تاوان بپردازند .
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ
#39
ما دو بیماری بودیم که برای یکدیگر طبیب شدیم و هر دو درمان یافتیم . من به تقدیر ایمان دارم و می دانم سرنوشت ما این بود که روبروی بکدیگر قرار بگیریم و با هم زندگی کنیم . خب فکر می کنم به آخر قصه زندگیمان رسیده باشی اما اجازه بده فصل آخر را از جایی شروع کنم که با استاد ازدواج کردم . گفتم : هر طور میل تو است اما من هم می خواهم با اجازه ات گفته ات را تصحیح کنم و بگویم فصل آخر کتاب نه فصل آخر زندگی . چون تو و استاد هنوز در اول راهید و امیدوارم سالهای زیادی را به خوبی و خوشی بگذرانید . به صدای بلند خندید و گفت بله حق با تو است . فصل آخر کتاب است و ما هنوز اول راهیم . بگذار از آنجا شروع کنم که حالم بهبود یافته بود . من و استاد در خانه ی او زندگی می کردیم و من مثل روزهای اول ورودم شاد و سرحال بودم . خانه را برایش مرتب می کردم و او هم با خیال راحت کتاب و مقاله می نوشت . من از گذشته بریده بود و چشم به روشنی روزهای آینده داشتم . پاییز آمده و با خود برگ ریزان را آورده بود اما در خانه ی بی آلایش استاد ، عشق قلبهای ما را گرم می کرد و به زندگیمان صفا می بخشید . درخت خرمالوی ما به بار نشسته بود . یک روز که استاد برای خرید از خانه بیرون رفته بود هوس کردم برایش خرمالو بچینم و به همین منظور از درخت بالا رفتم تا خرمالوهای رسیده را از شاخه جدا کنم . استاد که وارد شد مرا ندید و چند بار صدایم زد ولی چون جوابی نشنید به اتاقها و آشپزخانه سر زد . من از بالای دخت شاهد حرکات استاد بودم . دیدم که وقتی از جستجو نتیجه نگرفت کنار در آشپزخانه ایستاد و در حالی که هر دو دستش را میان موهایش برده بود به فکر فرو رفت . نگرانش کرده بودم آهسته صدا زدم : استاد ! متوحش به اطراف نگاه کرد . بار دیگر که صدایش کردم ، نگاهش به درخت و سپس به من افتاد . به طرف دخت دوید و گفت تو آن بالا چه می کنی ؟ چرا صدایت زدم جوابم را ندادی ؟ گفتم می خواهم برایت خرمالوی رسیده بچیندم .نفس عمیقی کشید و گفت اما ممکن است شاخه ی زیر پایت بشکند و بیفتی .

_ نه مواظب هستم . حالا خرمالو ها را بگیر . خرمالو های رسیده را از بالای درخت می انداختم و استا آنها را می گرفت . وقتی به قدر کافی چیدم گفتم کمکم کن تا از درخت پایین بیایم . حالا نوبت او بود که تلافی کند . خرمالو ها را به آشپزخانه برد و همان جا کنار در آشپزخانه ایستاد . گفتم مگر صدایم را نمی شنوی ؟ گفت چرا خوب هم می شنوم به همان خوبی که تو صدایم را شنیدیو جواب ندادی ! گفتم حالا وقت تلافی نیست بیا کمکم کن . گفت همانطور که بالا رفتی پایین هم می توانی بیایی . گفتم اگر کمکم نکنی خود را از روی همین شاخه به زمین می اندازم . شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت اگر این کار را بکنی برای همیشه از خوردن خرمالویی که خودت چیده ای محروم می شوی ! روی شاخه نشستم و گفتم پس برای همیشه روی این شاخه می نشینم تا تو دلت به رحم آید و کمکم کنی . گفت : ساده ای را که من می شناسم هرگز از پایین آمدن از یک درخت نمی ترسد ، تو باید به تنهایی پایین بیایی . سعی خود را کردم و آرام آرام پایین آمدم . استاد کنار درخت ایستاده بود وقتی پایم به زمین رسید گفت دیدی موفق شدی . سرم گیج می رفت و نزدیک بود تعادلم بر هم بخورد که بغلم کرد . گفتم تو خیلی سنگدلی ممکن بود از درخت پرت شوم . موهایم را نوازش کرد و گفت : آن وقت آغوش من فرودگاه تو بود . سرم را روی سینه اش فشردم و گفتم باور کنم که چنین می کردی ؟ در گوشم نجوا کرد : آیا تا بحال از من دروغ شنیده ای ؟ گفتم نه ، می دانی در این لحظه چه آرزویی دارم ؟ دلم می خواهد زمان در همین لحظه از حرکت باز ایستد و من و تو به همین حالت تا ابد باقی بمانیم . گفت : و تا هردو در نزد خدا مواخده شویم و من بیشتر از تو ؟ چون دختری را در آغوش دارم که نه همکیش من است و نه همسرم . پرسیدم برای آنکه مواخذه نشویم چکار باید بکنیم ؟ گفت : اول تو باید مسلمان و سپس همسرم شوی ! نگاهش کردم و گفتم : آیا تو حاضری مرا به همسری انتخاب کنی ؟ نگاهم کرد و پرسید آیا تو حاضری مسلمان شوی ؟ قطرات اشک در چشمم حلقه زد پیشانیم را بوسید و گفت: پس هر دو حاضریم و احتیاج به توقف زمان نیست . من به آیین او در آمدم و او هم مرا عقد کرد . ولی هر دو می دانستیم که برای یک زندگی زناشویی سالم باید سالها تلاش کنیم و صبر داشته باشیم . در روز عقد ما فرشته و عطاء به همراه مادر و پدرم نیز حضور داشتند . مادر و پدرم با اینکه قلبا راضی به مسلمان شدن من نبودند ولی به خاطر خوشبختی که آن قدر برایش انتظار کشیده بودم ، مخالفتی از خود نشان ندادند و برای سعادت ما دعا کردند . من و استاد برای آنکه بتوانیم مثل زوجهای دیگر زندگی کنیم تلاش کردم تا از لحاظ روحی کاملا بهبود پیدا کنیم و ازدواج فرشته و عطاء ما را در تصمیم مان راسخ تر کرد . ساده نگاهی به ساعتش انداخت و چشم بر در دوخت و گفت الان استاد می رسد و همان طور هم شد . وقتی آن دو دوشادوش یکدیگر خانه ام را ترک کردند ، از صمیم قلب برای خوشبختی شان و اینکه بتوانند در کنار هم زندگی زناشویی موفقی داشته باشند دعا کردم .





پایان
838383
روي پرده خانه كعبه اين آيه از قران حك شده كه:

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و من هنوز و تا هميشه به همين يك آيه دلخوشم ...

بندگانم را آگاه كن كه من بخشنده مهربانم



  پاسخ


موضوعات مرتبط با این موضوع…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زخم خوردگان تقدیر .. فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 80 22,431 ۲۸-۳-۱۳۹۴, ۰۴:۳۵ عصر
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان اتوبوس فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 154 29,271 ۲۲-۳-۱۳۹۴, ۰۹:۵۷ صبح
آخرین ارسال: مهرنوش طلا
  رمان پنجره / نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 56 26,257 ۱۸-۹-۱۳۹۲, ۰۹:۵۸ صبح
آخرین ارسال: ایران دخت
  رمان عاشقانه دیوارشیشه ای-فهیمه سلیمانی best lady 51 38,140 ۵-۷-۱۳۹۲, ۰۳:۲۹ عصر
آخرین ارسال: best lady
  بانوی جنگل نویسنده فهیمه رحیمی مهرنوش طلا 34 8,548 ۷-۳-۱۳۹۲, ۰۹:۳۴ صبح
آخرین ارسال: مهرنوش طلا