امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تبریک و تسلیت ایام مذهبی
#51
آنروز طبق‌ اظهارات‌ پرستار ۳۶ ساله‌ بخش‌آی‌سی ‌یو بیمارستان‌ امام‌ خمینی‌، مرحوم محمد شفیعی‌ متولد ۱۳۲۷ در آی‌ سی‌ یو دچار ایست کامل ‌قلبی‌ شد و در حدود چهل‌ و پنج‌ دقیقه‌ تا یک ‌ساعت‌ روی‌ ایشان‌ عملیات‌ سی‌ پی‌ آر (احیاءقلبی‌- ریوی‌) و شوک الکتریکی انجام‌ شد، ولی‌ چون‌ نتیجه‌ای‌ نداشت‌ بیمار فوت‌ شده‌ اعلام‌ گردید و تمام ‌دستگاه‌ها را از او قطع‌ کردند و به خانواده وی خبر دادند که ایشان فوت کرده است…

احساس‌ خستگی‌ مفرط می‌کردم‌، حسی‌ شبیه‌ به ‌زجر، مدت‌ زیادی‌ طول‌ نکشید تا تبدیل‌ به‌ یک‌حس‌ عمیق‌ لذت‌ بخش‌ شد… دلم‌ غش‌ می‌رفت‌!یک‌ خوشی‌ بسیار دلپذیر… در فضا رها شدم‌. دراتاق‌ پرستاران‌ را دیدم‌ که‌ روی‌ کسی‌ خم‌ شده‌اندو در حال‌ ماساژ قلبی‌،… هستند. اول‌ متوجه‌ نشدم‌او کیست‌ ولی‌ بعد که‌ چهره‌ او را دیدم‌ به‌ شدت‌ جاخوردم‌! خودم‌ بود… زمان‌ برایم‌ صفر شده‌ بود،انگار همه‌ جا حضور داشتم‌ در همان‌ لحظه‌، لحظه‌تولدم‌ را دیدم‌، مادرم‌ را دیدم‌ که‌ در حال‌ به‌ دنیاآوردن‌ من‌ بود. بعد خودم‌ را آنجا دیدم‌ که‌خوابیده‌ بودم‌. دکترها و پرستارها کنار رفته‌بودند.

من‌ مرده‌ بودم‌. دیدم‌ که‌ چشمان‌ و شست‌پاهایم‌ را بستند و ملحفه‌ را روی‌ صورتم‌ کشیدند. یکدفعه‌ بالای‌ سرم‌ فردی‌ را دیدم‌ که‌ نمی‌شدتشخیص‌ داد زن‌ است‌ یا مرد. بلند قد وخوش‌اندام‌، او به‌ قدری‌ زیبا بود که‌ بی‌اغراق‌ درهمان‌ لحظه‌ عاشقش‌ شدم‌! حیف‌ که‌ نمی‌توانم ‌زیبایی‌ او را وصف‌ کنم‌! در تمام‌ عمرم‌ کسی‌ را به‌ این‌ زیبایی‌ ندیده‌ بودم‌.

لباس‌ کرم‌ رنگ‌ بر تن‌داشت‌ که‌ بر روی‌ آن‌ پارچه‌ای‌ سفید انداخته‌بود. به‌ من‌ گفت‌: چی‌ شده‌؟ (به‌ زبان‌ فارسی‌)، گفتم‌: پدرم‌ را می‌خواهم‌. گفت‌: بیا پدرت‌ این‌جاست‌، پدرم‌ را دیدم‌ که‌ بالای‌ بسترم‌ گریه‌می‌کند. هرچه‌ صدایش‌ زدم‌، صدایم‌ را نشنید، بعدفهمیدم‌ که‌ فقط او می‌تواند صدای‌ مرا بشنود.گفتم‌: به‌ نظرم‌ او همان‌ کسی‌ بود که‌ ما (عزرائیل‌)می‌نامیم‌ یا شاید رشته‌ مرگ‌، با آن‌ فرد جای‌رفتیم‌. مردی‌ را دیدم‌ که‌ نشسته‌ بود و آن‌ فرد زیبابسیار به‌ او احترام‌ می‌گذاشت‌.

۵ گوی‌ نورانی‌ دراطرافش‌ بود ولی‌ نور آنها چشم‌ را آزار نمی‌داد.یک‌ گوی‌ را به‌ سمت‌ من‌ گرفت‌. فرد زیبا رو به‌ من‌گفت‌: بگیرش‌. تا گرفتم‌ خود را در I.C.U دیدم‌ که‌دکتری‌ با دستگاه‌ الکترو شوک‌ مشعول‌ شوک‌دادن‌ به‌ قلب‌ من‌ بود. جالب‌ آن‌ بود که‌ در طی‌آن‌ چند روز ما در I.C.U 5 نفر بودیم‌ که‌ آن‌ ۴نفر مردند. البته‌ من‌ هم‌ مردم‌ ولی‌ باز زنده‌ شدم‌.!

از او پرسیدیم‌:

- آیا قبل‌ از این‌ تجربه‌، متوجه‌ شده‌ بودید که‌نزدیک‌ مرگ‌ هستید؟
شفیعی‌: بله‌. وقتی‌ آخرین‌ بار در خانه‌ بودم‌،قبل‌ از آن‌ که‌ وارد مرحله‌ بیهوشی‌ شوم‌، حس‌می‌کردم‌ دنیا دارد تیره‌ می‌شود. حس‌ می‌کردم‌چیزی‌ رو به‌ اتمام‌ است‌ ۴ دختر و همسرم‌ را طوردیگری‌ می‌دیدم‌. انگار تصاویری‌ در غروب‌ بودند!می‌دانستم‌ وقت‌ رفتنم‌ است‌.

- آیا در لحظات‌ اول‌ تجربه‌ مرگ‌، احساس ‌ترس‌ یا تنهایی‌ نکردید؟
شفیعی‌: اصلا! آن‌ قدر حس‌ خوبی‌ بود که‌می‌توانم‌ راجع‌ به‌ آن‌ توضیح‌ بدهم‌…

- فکر می‌کنید این‌ بازگشت‌ برای‌ شما چه‌پیامی‌ به‌ همراه‌ داشته‌ است‌؟
شفیعی‌: خوب‌ باش‌، خوب‌ رفتار کن‌، خوب‌زندگی‌ کن‌… و فکر می‌کنم‌ بعد از آن‌ اگر کسی‌اعتقاد به‌ دنیای‌ پس‌ از مرگ‌ نداشته‌ باشد من‌می‌توانم‌ آن‌ را ثابت‌ کنم‌! جالب‌ آن‌ که‌ بعد از این‌ماجرا دوستان‌ و همکارانم‌ نیز تغییراتی‌ اساسی‌ درمن‌ حس‌ می‌کردند. حضور من‌ برای‌ آنها نشانه‌ای‌از قدرت‌ خداوند بود.

- فکر می‌کنی‌ چرا این‌ اتفاق‌ برای‌ شما افتاد وچرا برای‌ دیگران‌ پیش‌ نمی‌آید؟
شفیعی‌: دلیل‌ آن‌ را به‌ خوبی‌ نمی‌ دانم‌ ولی‌شاید مربوط به‌ آن‌ باشد که‌ من‌ در تمام‌ عمرم‌سعی‌ام‌ بر آن‌ بوده‌ که‌ کسی‌ را آزار ندهم‌ و بدکسی‌ را نخواهم‌ و اگر به‌ کسی‌ کمکی‌ می‌کنم‌ آن‌ راپنهانی‌ انجام‌ دهم‌.

-دید شما نسبت‌ به‌ مرگ‌ قبل‌ از این‌ اتفاق‌چگونه‌ بود و بعد از این‌ اتفاق‌ چه‌ تغییری‌ کرد؟
شفیعی‌: من‌ قبل‌ از این‌ اتفاق‌ واقعا از مرگ‌می‌ترسیدم‌. یادم‌ می‌آید هر وقت‌ به‌ قبرستان‌می‌رفتم‌ سعی‌ می‌کردم‌ به‌ صورت‌ جسد یا داخل‌قبر نگاه‌ نکنم‌. ولی‌ باور کنید الان‌ اگر مرا بین‌ ۱۰جسد بگذارند خیلی‌ راحت‌ می‌خوابم‌؟ و احساس‌بسیار خوشایندی‌ نسبت‌ به‌ مرگ‌ دارم‌!

- آیا دوست‌ دارید این‌ تجربه‌ دوباره‌ تکرارشود؟
شفیعی‌: ای‌ کاش‌ روزی‌ هزار بار برایم‌ تکرارشود! چنان‌ لذت‌ بخش‌ بود که‌ حد نداشت‌، دلم‌می‌خواهد آن‌ فرد زیبا را ببینم‌ و آن‌ حس‌ رادوباره‌ تجربه‌ کنم‌. مرگ‌ هدیه‌ای‌ است‌ که‌ خدا به ‌ما‌ داده!

- بعد از این‌ تجربه‌ چه‌ تغییراتی‌ در تصور ودرک‌ شما از خداوند پیش‌ آمد؟
شفیعی‌: علاقه‌ام‌ به‌ او خیلی‌ بیشتر شد و درکنارش‌ خیلی‌ هم‌ خدا ترس‌ شده‌ام‌. در ضمن‌بیشتر با او حرف‌ می‌زنم‌، حتی‌ وقت‌ رانندگی‌،وقت‌ راه‌ رفتن‌، وقت‌ خوردن‌ به‌ یاد او هستم‌! .

شفیعی‌ و همسرش‌ می‌گویند:
محمد علی‌ شفیعی‌ اهل‌ هفتگل‌ خوزستان‌ است. ‌اندامی‌ متوسط وموهایی‌ جو گندمی‌ صورتی‌ باریک‌ و کشیده‌ و چشمانی‌ ریز و پوستی‌ نسبتا تیره‌ دارد.

او بر اثر بی‌ توجهی‌ به‌ سرما خوردگی‌ دچارآنفلونزا و در نهایت‌ ذات‌ الریه‌ شد. او می‌گوید:روز جمعه‌ بود که‌ در منزل‌ بودم‌، احساس‌ خفگی‌می‌کردم‌ به‌ مجتمع‌ پزشکی‌ سازمان‌ آب‌ و برق‌خوزستان‌ رفتم‌ و در نهایت‌ به‌ بیمارستان‌ امام‌خمینی‌ منتقل‌ شدم‌. چهل‌ روز در آی‌ سی‌ یو و ۲۲روز درکما بودم‌ ۷۵ روز در بخش‌ بودم‌… طی‌دوران‌ کما یک‌ بار فوت‌ کردم‌ احساس‌ سبکی‌کردم‌ و خود را میان‌ زمین‌ و آسمان‌ دیدم‌ انجابودم‌ که‌ متوجه‌ شدم‌ پزشکان‌ و پرستاران‌ دارندروی‌ جسم‌ من‌ کار می‌کنند.

شفیعی‌ می‌گوید: با شوک‌ الکتریکی‌ روی‌ من‌کار می‌کردند نتیجه‌ نداد مرا کفن‌ پوش‌ کردن‌مدت‌ ۴۵ دقیقه‌ در کفن‌ بودم‌…

همسرم‌ برایم‌ آش‌ نذری‌ درست‌ کرده‌ بود او به‌همراه‌ سایر اعضای‌ خانواده‌ مشغول‌ پخش‌ آش‌در محله‌ بود که‌ برادرم‌ با منزل‌ تماس‌ گرفت‌ و خبرمرگم‌ را اعلام‌ کرد مراسم‌ آش‌ نذری‌ تبدیل‌ به‌ یک‌مراسم‌ شیون‌ و زاری‌ شد… این‌ شیون‌ و زاری‌ تنها۵۰ دقیقه‌ طول‌ کشید چرا که‌ دوباره‌ با خانواده‌تماس‌ گرفتند و اعلام‌ کردند که‌ من‌ زنده‌ شدم‌.

زمانی‌ در اصطلاح‌ پزشکی‌ خود را شکلات‌ پیچ‌(کفن‌ پوش‌) دیدم‌، زنده‌ بودن‌ را احساس‌ کردم‌…به‌ خیال‌ خودم‌ فریاد می‌زدم‌ که‌ اشتباه‌ می‌کنیددستگاه‌ها را ازمن‌ جدا نکنید این‌ کفن‌ را باز کنیدمن‌ زنده‌ام‌ اما کسی‌ نمی‌شنید همان‌ لحظه‌ خود راروی‌ تخت‌ دیدم‌ از خودم‌ به‌ شدت‌ متنفر بودم‌…
سفر مرگ‌ خود را فقط خودم‌ درک‌ می‌کنم‌.

همسر محمد شفیعی‌ می‌گوید نذر کرده‌ بودم‌ که‌همسرم‌ شفا پیدا کند که‌ خبر فوت‌ او را به‌ ما اطلاع‌ داده‌ شد در نهایت‌ باردیگر اطلاع‌ دادند که‌ محمد زنده‌ است‌… در یکی‌از روزها برای‌ ملاقات‌ او به‌ همراه‌ تمام‌ اهل‌خانواده‌ به‌ دیدار محمد رفتیم‌…

در همان‌ روز بود که‌ پدرش‌ دستمالی‌ را ازجیب‌ خود دراورد که‌ بلافاصله‌ محمد با مشاهده آن‌ دستمال‌ شروع‌ به‌ گریه‌ کرد از او پرسیدم‌ چراگریه‌ میکنی‌ و در آن‌ زمان‌ بود که‌ محمد جریان‌مرگ‌ خود را و دیدار با مرد سفید پوش‌ را توضیح‌داد.

همسر محمد شفیعی‌ به‌ تاثیرات‌ این‌ معجزه‌پرداخت‌ و گفت‌ من‌ اعتقادات‌ دینی‌ را باوردارم‌ معتقدم‌ تا خداوند ما‌ نخواهد هیچ‌برگی‌ از درختی‌ نمی‌افتد طی‌ مدت‌ بیماری‌محمد مدام‌دعا میکردم واکنون‌که‌ این‌ معجزه‌ را دیدم‌ اعتقادم به خدا‌ صد برابر شده است.

موسسه فرهنگی شهروند (shahrvand.us
1172 سال است که یک مرد منتظر 313 مرد است ؛ چقدر مرد شدن زمان می برد !
پاسخ }
#52
در روایات ما آمده است که در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زیادى در اطراف جهان بوقوع پیوست که‏پیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده
و شاید جامعترین حدیث در اینباره حدیثى است که مرحوم صدوق‏«ره‏»در کتاب امالى بسند خود از امام صادق علیه السلام‏روایت کرده و ترجمه‏اش چنین است که آنحضرت فرمود:
ابلیس به آسمانها بالا مى‏رفت و چون حضرت عیسى‏«ع‏»بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت،و هنگامیکه رسولخدا«ص‏»بدنیا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند:
قیامتى که اهل کتاب مى‏گفتند بر پا شده!
عمرو بن امیه که از همه مردم آنزمان به علم کهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگرید اگر آن ستارگانى‏است که مردم بوسیله آنها راهنمائى مى‏شوند و تابستان و زمستان‏از روى آن معلوم گردد پس بدانید که قیامت‏بر پا شده و مقدمه‏نابودى هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازه‏اى اتفاق‏افتاده.
و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ایوان کسرى در آن شب شکست‏خورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.ووادى سماوه پر از آب شد.
آتشکده‏هاى فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید.
و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانى سخت اسبان عربى‏را یدک مى‏کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکنده‏شدند،و طاق کسرى از وسط شکست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.
و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسید،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.
دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنى که بود از تماس با همزاد شیطانى خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائى افتاد.
بعد از بدنیا امدن پیامبر آمنه گفت:بخدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهاى‏خود را بر زمین گذارد و سر بسوى آسمان بلند کرد و بدان‏نگریست،و نورى از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گوینده‏اى‏مى‏گفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.
آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:
ستایش خدائى را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است.
آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد.
و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را بیارى‏طلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چیزتو را بهراس و وحشت افکنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون مى‏بینم و بطور قطع درروى زمین اتفاق تازه و بزرگى رخ داده که از زمان ولادت عیسى‏بن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاق‏چیست؟
آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازه‏اى‏ندیدیم.
ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابجستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرا رفت و چون‏گنجشکى گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد:
-برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابلیس گفت:اى جبرئیل‏از تو سؤالى دارم؟
گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازه‏اى در زمین رخ‏داده؟
پاسخداد:محمد-صلى الله علیه و آله-بدنیا آمده.
شیطان پرسید:مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه.
پرسید:در امت او چطور؟
گفت:آرى.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضیم.
و در حدیث دیگرى که در کتاب کمال الدین نقل کرده‏چنین است که در شهر مکه شخصى یهودى سکونت داشت ونامش یوسف بود،وى هنگامى که ستارگان را در حرکت وجنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پیغمبرى است که در کتابهاى ما ذکر شده که‏چون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آیا دوش در میان شما مولودى بدنیا آمده؟
گفتند:نه.
گفت:سوگند به تورات که وى بدنیا آمده و آخرین پیمبران‏است و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است.
این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن یهودى را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آرى دیشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسرى متولد شده.
این خبر را بگوش یوسف یهودى رساندند،وى پرسید:آیا این‏مولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهید.
قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودى او را به‏بیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودى او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد وچشمش به خال سیاه و درشتى که روى شانه وى بود بیفتاد دراینوقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودى‏عارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند.
یهودى برخاست و گفت:آیا مى‏خندید؟باید بدانید که این پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما مى‏نهد...
قرشیان متفرق شده و گفتار یهودى را براى یکدیگر تعریف‏مى‏کردند.
و در حدیثى که مرحوم کلینى شبیه به روایت‏بالا از مردى ازاهل کتاب نقل کرده آنمرد کتابى به قرشیان که ولید بن مغیره وعتبه بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت:نبوت‏از خاندان بنى اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسى‏است که آنها را پراکنده و نابود سازد!
قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند،مرد کتابى‏که دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت:خورسند شدید! بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پیدا کند که‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.:            
[عکس: 20130113141729_111.jpg]
پاسخ }
#53
Package_favorite 
در هر کوی و برزن، تنها نام او بر سر زبانها می چرخید. هر کجا سخن از راستی و پاکی بود نام او آذین زبانها می شد.

آقای مدینه بود با اینکه مال ومکنتی نداشت.با بردگان همانگونه رفتار می کرد که با آزادگان.

آوازه درستکاری و امانتداریش تا سرای با شکوه خدیجه، پرشوکت ترین و غنی ترین زن آن روز مکه، رسیده بود.

بانوی ثروتمند مکه آن روز در سرای خویش با دانشمندی یهودی گرم گفتگو بود که ناگهان ان جوان خوشنام شهر از میان کوچه گذشت.

دانشمند یهودی لحظه ای تامل کرد آنگاه رو به خدیجه کرد و گفت:

این جوان را که دیدی خاتم پیامبران خواهد بود. براستی چه نیکبخت است بانویی که شریک زندگانی او گردد.

کلام آن روز ان دانشمند یهودی ناخواسته شعله ای در خرمن جان خدیجه افکنده بود.

بانوی خردمند و با سیاست مکه از ان روز به بعد همواره فرصتی را می پایید تا درستی و راستی این جوان را خود محک زند.
یکی از همین روزها خدمتکار خویش را فراخواند و برای محمد پیغامی فرستاد.

"کاروان تجاری من هم اکنون عازم شام است.ایا مایلید این کاروان را همراهی کنید"...

اینک کاروان با سودی سرشار به مکه بازگشته و محمد از این ازمون سرافراز بیرون آمده است.

میسره، خادم خدیجه، وقایع سفر را مو به مو برای خدیجه گزارش می کند:

... در بین راه نزدیک صومعه راهبی اتراق کردیم.

محمد، سرپرست كاروان به سوی درختی در همان نزدیكی رفت تا در سایه سارآن اندکی بیاساید.

نسطورا،راهب صومعه، تا چشمش بر این منظره افتاد سراسیمه جلو آمد و با تحیر پرسید:

-این شخص چه كسی است كه زیر این درخت آرمیده است؟

- مردی از قریش است، از اهل حرم.

- به خدا قسم تا كنون جز پیامبران خدا احدی در سایه این درخت قرار نگرفته است!!

گزارش مسرت بخش میسره طوفانی سترگ در دل خدیجه به پا کرد چندانکه به سرعت نزد عموی خویش،ورقة بن نوفل، که آدمی دانا واهل مطالعه بود رفت و آنچه شنیده بود برای او باز گفت.

- اگر اینگونه باشد که تو می گویی محمد باید همان پیامبر موعود باشد، و من اوصاف بسیاری از او در کتابها خوانده ام. (سیره ابن‏هشام، ج1، ص203)

خدیجه دیگر یقین داشت که محمد، همان مرد ایده آل زندگی اوست.

آری! آن جوان عرب ناخواسته سراسر قلب او را تسخیر کرده و خواب و قرار رااز او ربوده بود.

زن مدتها با خود می اندیشید تا چگونه خواسته قلبی خود را با او در میان بگذارد.

اما بالاخره راهی یافت تا آن راز سر به مهر را بر آفتاب افکند؛ تصمیمی سرنوشت ساز گرفت که بنا بر پیش گویی آن راهب نصرانی مسیر زندگی اش را عوض می کرد و او را براوج قله فضیلت و خوشبختی می نشاند.

کسی را فرستاد و محمد را نزد خود فراخواند.

اینک محمد روبروی اوست.

سکوت برای لحظاتی، تنها حرفی بود که میان ان دو رد و بدل شد.

و خدیجه بالاخره قفل زبان را گشود:

- من برای شما همسری برگزیده انم.

- همسر! آیا او را می شناسم؟

- آری!

- مایلم بدانم او کیست؟

با حجب و حیا در حالیکه سرش را به زیر انداخته بود گفت:

- او خدیجه کنیز شماست؟

فردای آن روز، ورقة بن نوفل، عموی خویجه، بین زمزم و مقام ابراهیم ایستاد و فریاد برآورد:

- ای مردم عرب! خدیجه بانوی ثروتمند مکه اینک شما را گواه گرفته است بر این كه او خود و اموالش، بردگان، كنیزان و خادمان درگاهش، و ستوران وچهار پایان و ....همه و همه مهریه و هدایای او برای برای همسرش، محمد امین است، و این همه نیست مگر برای تجلیل از محمد و نیزمحبت خدیجه نسبت به او.

در تمام عرب کسی سراغ نداشت که زنی مهری اش را به همتای زندگیش هدیه کند.و طبیعی بود که ابوجهل از روی حسادت در میان مردم فریاد برآورد که:

هان اى مردم عرب! آنچه من و شما تا کنون دیده ایم این است كه مردان مهریه زنان را می پردازند و نه برعکس؛ اما امروز خلاف آن را می شنویم.

و ابوطالب، عموی پیامبر(ص) چه نیکو پاسخش را گفته بود که:

"چه می گویی ای بی خرد!

به جوانمردی چون محمد هم دختر می دهند هم مهریه اش را؛ اما به مرد کم خردی چون تو، (دختر که نمی دهند هیچ) اگر هدیه هم دهی از تو نمی پذیرند."(بنگرید به: فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت)

خطبه عقد در خانه خدیجه خوانده شد در حالیکه ابوطالب در میان خطبه می گفت:

«محمد برادر زاده من است كه اگر مقامش با هر فردى از قریش سنجیده شود، از او برتر می آید."

آری! آن شب، ملکه حجاز در حالیکه خود را سفید بخت ترین عروس همه تاریخ می دانست از باشکوهترین سرای آن دیار به سوی خانه ای گلین گام بر می داشت؛ اما نه با شاهزادگان یمنی که با یتیمی فقیر نواز که اگر چه در زمین خاکی تاج و تختی نداشت اما عرش خدا در دستان او بود.Flowerysmile        
[عکس: 20130113141729_111.jpg]
پاسخ }
#54
بچه ها نظراتون را بگین Wavesmile
پیشاپیش هم روز تولد پیامبر اکرم را به همتون تبریک میگمFlowerysmileFlowerysmile
التماس دعاhih
[عکس: 20130113141729_111.jpg]
پاسخ }
#55
منم میلاد حضرت محمد (ص) رو به همه مسلمونای دنیا تبریک میگم.
پاسخ }
#56
چهل نکته ناب از سيره پيامبر (ص) حوزه نيوز در آستانه سالروز ميلاد فخر کائنات،‌ رسول اعظم، خاتم‌النبيين حضرت محمدبن عبدالله چهل نکته ناب از سيره آن حضرت را تقديم ارادتمندان ساحت قدسي نبي عظيم‌الشان اسلام کرد.

دائماً متفکر بود

اکثر اوقات ساکت بود

خلقش نرم بود

کسي را تحقير نمي‌‌کرد

دنيا و ناملايمات هرگز او را به خشم نمي‌آورد

اگر حقي پايمال مي‌شد از شدت خشم کسي او را نمي‌‌شناخت تا اينکه حق را ياري کند

هنگام اشاره به تمام دست اشاره مي‌فرمود

وقتي خوشحال مي‌شد چشمها را به ‌هم مي‌نهاد

بيشتر خنده‌هاي آن حضرت تبسم بود

مي‌فرمود حاجت کساني که به من دسترسي ندارند را ابلاغ کنيد

هر کس را به مقدار فضيلتي که در دين داشت احترام مي‌کرد

با مردم انس مي‌گرفت و آنان را از خود دور نمي‌کرد

در همه امور اعتدال داشته و افراط و تفريط نمي‌کرد

زبان خويش را از بيان سخنان غيرضروري کنترل مي‌کرد

در انجام وظيفه به هيچ وجه کوتاهي نمي‌کرد

بافضيلت‌ترين فرد نزد پيامبر خيرخواه‌ترين آنان براي مردم بود

پيامبر در هيچ محفل و انجمني نمي‌نشست و برنمي‌خاست جز آنکه به ياد خدا باشد

در مجالس جايگاه خاص براي خود برنمي‌گزيد

هنگامي که بر جمعي وارد مي‌شد در جاي خالي مي‌‌نشست و به ياران خويش دستور مي‌داد اين گونه عمل کنند.

هر کس براي رفع نياز رجوع مي‌کرد نيازش را برآورده مي‌کرد يا با کلام دلنشين آن حضرت قانع مي‌شد.

رفتار پيامبر آنقدر نرم بود که مردم او را همچون پدري دلسوز و مهربان مي‌دانستند و حق همه مردم نزد آن بزرگوار يکسان بود

مجلسش مجلس بردباري، حيا، صدق و امانت بود

عيب‌جو نبود و از کسي هم تعريف زياد نمي‌کرد

پيامبر نفس خود را از سه چيز پرهيز مي‌داد جدال، پرحرفي و سخنان غيرضروري

هرگز کسي را سرزنش نمي‌کرد

در پي لغزش‌هاي مردم نبود

سخن نمي‌گفت مگر در جايي که اميد ثواب در آن وجود داشت

سخن کسي را قطع نمي‌کرد مگر اين که از حد متعارف تجاوز مي‌کرد

به آرامي و متانت گام برمي‌داشت

کلامش مختصر، جامع، آرام و شمرده بود و آهنگ صدايش از همه مردم زيباتر بود

رسول خدا (ص) شجاع‌ترين، بهترين و سخاوتمندترين مردم بود

پيامبر در تمام حالات و در برابر همه مشکلات شکيبا بود

پيامبر بر روي زمين مي‌نشست و غذا مي‌خورد

با دست خويش کفش خود را وصله مي‌زد و جامه خود را با دست خود مي‌دوخت

آنقدر از ترس خدا مي‌گريست که جاي نماز آن حضرت نمناک مي‌‌شد

هر روز هفتاد بار استغفار مي‌کرد

لحظه‌اي از عمر بابرکت خويش را بيهوده نمي‌گذرانيد

ديرتر از همه مردم به خشم مي‌‌آمد و زودتر از همه راضي مي‌گشت

با ثروتمندان و تهيدستان يکسان دست مي‌داد و مصافحه مي‌کرد وقتي به کسي دست مي‌داد بيش از او دست خويش را باز نمي‌کشيد

با مردم شوخي مي‌کرد تا مردم را خوشحال سازد

امام صادق(ع)فرمودند:

اني لاکره للرجل ان يموت و قد بقي خلة من خلال رسول الله صلي الله عليه و اله لم يات بها.

من خوش ندارم کسي بميرد در حالي که هنوز برخي از آداب پيامبر (ص) را به جا نياورده است.
[عکس: 20120208092356_mahzeriya.jpg]
آقای من: هر روز برای آمدنت دعا می کنیم .... و برای نیامدنت کارهای بسیار....
پاسخ }
#57
معنای صلوات؟
صلوات در لغت به معنای دعاست و نماز را به جهت شامل بودن بر دعا،صلاه می گویند.در حال حاضر صلوات را بر دو چیز اطلاق می کنند:
یکی،درود و دعایی است خاص که مضمونش استدعای رفعت درجه و ازدیاد قرب حضرت محمد(ص)است.معنای دوم صلوات،نماز است.

محاسبه ثواب صلوات
رسول خدا(ص) فرمود:در معراج،ملکی را دیدم که هزار هزار دست دارد وهر دستی هزار هزار انگشت دارد و هر انگشتی هزار هزار بنددارد.
آن ملک گفت:من حساب دانه های قطرات باران را می دانم که چند تا در صحرا و چند دانه در دریا می بارد.تعداد قطرات باران را از ابتدای
خلقت تا حال را می دانم،ولی حسابی است که من از محاسبه آن عاجزم. رسول خدا فرمود:چیست؟ عرض کرد:هر گاه جماعتی از امت
تو با هم باشند و با هم بر تو صلوات بفرستند، من از محاسبه ثواب صلوات عاجزم.

نوشتن صلوات
رسول خدا(ص)فرمود:هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بنویسد،تا زمانی که نام من در آن کتاب هست فرشتگان پیوسته برای
او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند.
صلوات ناقص
حضرت محمد(ص) فرمود:هر کس بر من صلوات بفرستد ولی بر آل من صلوات نفرستد،بوی بهشت به او نخواهد رسید،در حالی که بوی
بهشت از راه پانصد ساله استشمام می شود.

ثبت نشدن گناه تا سه روز با صلوات
پیغمبر خدا(ص) فرمود:هر کس یک مرتبه بر من صلوات بفرستد، آن دو ملکی که محافظ رفتار او هستند، تا سه روز هیچ گناهی برای او
نمی نویسند.

عفو گناهان به اندازه ریگ های بیابان عالج
پیامبر خدا فرمود:هر کس مرا یاد کند و بر من صلوات فرستد،خدا جمیع گناهان او را بیامرزد،اگر چه به عدد ریگهای عالج باشند. عالج،نام
بیابانی است که ریگهایش از سایر بیابانها بیشتر است و بین مکه و شام و عراق قرار دارد.

رفع فقر با سلام و صلوات و سوره اخلاص
مردی خدمت رسول خدا(ص) آمد و از فقر شکایت کرد، آن حضرت فرمود:وقتی داخل خانه خود شدی، سلام کن.خواه کسی در خانه باشد
خواه نباشد.وبر من سلام فرست وبعد از آن،سوره اخلاص را بخوان.آن مرد چنان کرد ودر اندک روزی توانگر گردید؛چنان که به همسایگان و
خویشان خود کمک مالی کرد.

صلوات رمز خواب دیدن پیامبر(ص)
هر که شب جمعه،پس از نماز شب،هزار بار سوره کوثر را بخواند وسپس هزار بار صلوات بر محمد و آل او بفرستد،پیغمبر(ص)را در خواب
می بیند.

صلوات از سلمان فارسی
سلمان فارسی_رضی الله عنه_فرمود:خداوند فرمود:گرامی ترین خلق بر من و فاضل ترینشان نزد من،محمد،علی و امامان هستند که از
ذریه محمد و علی هستندپس هر که را حاجتی به من باشد و خواهد که برآورده شود یا مصیبتی به او رسیده باشد و خواهدکه رفع گردد
مرا بخواند به حق محمد و آل طاهرین،تا من حاجت او را روا سازم.

زمان صلوات
امام جعفر صادق(ع) فرمود:در آخر روز پنج شنبه و شب جمعه،جمعی از ملائکه از آسمان فرود می آیند که قلم هایی از طلا و لوح هایی از
نقره همراه آنان است و در آخر روز پنج شنبه و شب جمعه و روز جمعه تا وقت غروب،چیزی به جز صلوات بر پیغمبر(ص) وآل آن حضرت
نمی نویسند.

فرشته مامور رساندن صلوات
حضرت امام صادق(ع) فرمود: خداوند تعالی ملکی را بر قبر رسول خدا(ص)موکل گردانیده است که به او طهلیل می گویند و وقتی یکی از
شما بر آن حضرت صلوات یا سلام فرستد،آن ملک به عرض آن حضرت می رساند که فلان کس سلام و صلوات فرستاده است و آن سلام
را به قبر آن حضرت می رساند.
[عکس: 8d8a23fd6082.gif]
می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم
پاسخ }
#58
سلام.دوستای خوبم تصمیم گرفتم تو این پست درباره علت خواندن نماز و مسائلی که در مورد نماز وجود داره مطالبی بنویسم امیدوارم با نظرات و پیشنهادات شما تایپیکی پرمحتوا و سرسبز داشته باشیم
[عکس: 20120208092356_mahzeriya.jpg]
آقای من: هر روز برای آمدنت دعا می کنیم .... و برای نیامدنت کارهای بسیار....
پاسخ }
#59
درروایتـــے آمده است کــه:"سُئِــــلَ النَبـــے صَلـــے اللّــه عَلیـــهِ وَ آلِـــه مــا الخُشـــوع؟
قـــــــــالَ : اَلتَّـــــواضُــــــعُ فِــــــے الصَّـــــــلاهَ وَ اَن یَقبِـــــــلَ الـعَــبــــــد بِقَلبِـــهِ کُلُّــــه عِلـــے رَبِّـــه"
"از رســـول گرامــے اســلام ســوال شــد کـــه خشـــوع داراے چـه معنایے اسـت؟فرمـودنــد:خشــوع، تواضـع درنمـــاز است واینکـــه عبـــد باتمـــام قلبـش بـــه پروردگــار خــود روے آورد"
بحارالانوار،جلد۸۴،ص ۲۶۴

امـــــام علــے (ع ) :"ان العـبـــــد اذا ســجـــد نـادی ابـلیـس :یــا ویــله اطــاع و عـصـیـت و سـجـــد و ابـیـت "
"وقتـــے کــه بنــده اےسجــده کــرد، ابلیـس فریادمــے زنـــد واے بــر مـن! او اطـاعت کــرد، ولـــے مـن معـصــیت کــردم ، او سجــــده کـــرد و مــن از ایــن عمــل ســـرباز زدم."
بحار الانور، ج ,82 ص 233

رســــول خــدا ـ صلّــی اللـه علیــه و آلـــه ـ مـے ‌فــرمــایـد:« لــا تضیعـــــوا صـلاتـكـــــم، فــانّ مــن ضیّــع صــلاتــهُ حَــشَـــرَهُ اللـــــــه قـــارون و فــرعـــون و هــامــان ـ لعنــهــــــم الـلــــه و اخـزاهـــــم ـ و كـــان حقّـــاً علــــــے الـلـــه ان یُــدخِـلَــهُ النـــار مـع المـنــافـقـیـن، فــالــو یــلُ لمــن لــــم یـحــافـظ صـلـاتـــهُ »
"نمـازتـــــان را ضـــــایـع نـكنـــیـد، بـه درســـتــــے كـــه هـــر كــــس نمـــــاز خــویــــش را ضــایــــع كـــنــــد، خـــداونـــد عــــزوجــــل او را بـــا قـــــارون و فـــرعـــــون و هــــامــــان ـمحشـــــــور مــــــے كـنـــد، خــــداونـــد بـــه آنــان لـعنــت كـنــــد و آنـهــــا را رســــوا ســــازد، و بـر خـــدا لـا زم اســـت آنـهــــا را بــا مـنــافــــق ‌هـــا بـــه آتـــش داخــــــل كـنــد، پـــس واے بـــر كســــــے كـــه مــواظــــب نـمــــازش نبـاشــــد."
بحـارالانوار، ج 79، ص 202
[عکس: 20120208092356_mahzeriya.jpg]
آقای من: هر روز برای آمدنت دعا می کنیم .... و برای نیامدنت کارهای بسیار....
پاسخ }
#60
علل كم توجّهي يا بي توجّهي برخي از جوانان به نماز
راستي چرا در ميان نوجوانان و جوانان برخي آن چنان كه بايد، به نماز اهميت نمي دهند و يا اينكه چرا بعضي از آنان ارتباط چنداني با نماز ندارند و يا عده اي از نوجوانان و جوانان در حالي كه از خانواده مذهبي و مسلمان هستند نماز نمي خوانند؟ محيط خانواده ،بی توجه بودن يا كم توجهي پدر و مادر يا مربي خانواده نسبت به فرزندان در محيط خانه و سطحي نگري آنان در ابتداي نوجواني فرزندان و يا احياناً بي مبالاتي اعضاي خانواده نسبت به مسائل ديني خصوصاً فريضه نماز تأثير به سزائي در تربيت فرزندان بجاي مي گذارد. به عنوان مثال فرزند اگر در خانه اي رشد نمايد كه در آن خانه كسي به نماز اهميت ندهد و يا در قبال مسائل ديني خود را مسئول ندانند و يا خود اهل نماز باشند ولي فرزند خانواده را تحريض و تشويق به نماز ننمايند قطعاً فرزند آن خانواده اهل نماز و عبادت نخواهد شد البته شايد در آينده بر اثر عوامل ديگر به نماز روي آورد كه اين احتمال ضعيفي است.
نوجواني نوشته بود كه چگونه از من انتظار نماز خواندن برود در حاليكه در خانه ما هيچ يك اهل نماز نيستند و ديگري بيان كرد كه توقع نماز خواندن از كسي كه هيچ يك از اعضاي خانواده اش اهل نماز نباشند. توقع بي جايي است.
اينگونه از خانواده ها كه فرزندانشان تمايل و گرايش چنداني به مسائل عبادي از خود نشان نمي دهند بر دو قسمند: يك گروه خانواده هايي هستند كه والدين و مربيان آنان به نماز اهميت نمي دهند و طبعاً فرزندانشان از آنان تقليد ميكنند. اين دسته از خانواده ها اگر چه محدودند ولي وجودشان قابل انكار نيست. فردي نقل ميكرد ما چند نفر براي مهماني به منزل كسي رفتيم بيشتر يا همه دوستان وضو کردیم كه نماز بخوانيم سراغ مهر نماز از صاحب خانه گرفتيم در جواب به ما گفت يك مُهر در خانه داريم كه گاهي من با آن نماز ميخوانم و گاهي خانمم.
دسته ديگر خانواده هايي مي باشند كه خود دين دار و اهل عبادتند و ليكن نسبت به فرزندان خود در اين امر هيچ وقتي نمی گذارند. نماز خود را ميخوانند و روزه هایشان را ميگيرند امّا از اينكه فرزندان به مسائل ديني پاي بند باشند يا نه براي آنها يكسان است. هرگز از فرزندان به عنوان پدر و مادر نمي خواهند كه نمازش را بخواند و يا روزه هایش را بگيرد. هيچ مسئوليتي را در قبال آنان احساس نمي كنند. گويا او همه چيز را مي فهمد و بايد با همان فهم خود عمل كند و يا همه اعمال او را حتي بعد از سن تكليف با بچه بودن توجيه ميكنند.
بسيار روشن و مسلّم است كه چنين فرزندي بزودي به عبادت تن در نخواهد داد. كانون خانواده مهمترين عامل دراين زمينه محسوب ميشود چون كانوني كه جوان در آن رشد يافته كانون بي تفاوتي بوده است و هرگز كسي از طريق محبت و تشويق و يا از راه قهر و تهديد او را به امور عبادي وادار نكرده و يا از او نخواسته است. چه بسا اين جوان نسبت به ساير امور زندگي فردي سر به زير و تسليم پذير و با شخصيتي از ديدگاه خانواده باشد و ليكن اهل نماز و ديانت نيست. اين بدان جهت است كه والدين در آن امور تأكيد داشته امّا در امور ديني اصراري به خرج نداده اند. و اگر در بُعد ديني توجه داشتند قطعاً خللي در او مشاهده نمي كردند.

برگرفته از : کتاب نقش نماز در شخصیت جوانان
[عکس: 20120208092356_mahzeriya.jpg]
آقای من: هر روز برای آمدنت دعا می کنیم .... و برای نیامدنت کارهای بسیار....
پاسخ }