خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 16 رأی - میانگین امتیازات: 3.31
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطرات آدم و حوا

atefeh

وضعیت :
 
ارسال: #1
خاطرات آدم و حوا
میخوام خاطرات آدم و حوا نوشته ی مارک تواین رو براتون بذارم. پیشنهاد میکنم تا آخرش رو بخونید چون واقعا قشنگهClap
۲۶-۵-۱۳۹۰, ۰۲:۳۴ عصر
atefeh

وضعیت :
 
ارسال: #2
RE: خاطرات آدم و حوا
در آغاز...



حوا:



کی ام؟ چی ام؟ کجام؟



شنبه:
دیگه یه روزم شده.انگار دیروز بود که اومدم.چون اگه پریروزی ام وجود داشته من اینجا نبودم یا اگه بودم یادم نمیاد.شایدم من متوجه اش نشدم. خب سعی می کنم از این به بعد بیشتر مراقب باشم و همه چی رو یادداشت کنم. بهتره از همین الان شروع کنم تا ترتیب خاطراتم به هم نریزه٬غریزه بهم می گه این نوشته ها یه روزی به درد تاریخ نویسا می خوره
حس می کنم یه تجربه ام! دقیقا حس یه تجربه رو دارم! غیر ممکنه کسی به اندازه ی من احساس کنه یه تجربه س٬یواش یواش داره باورم میشه این چیزیه که من هستم! یه تجربه و نه چیز دیگه ای!
خب اگه من تجربه ام٬همه ی اونم؟ نه! فکر نمی کنم! فکر میکنم من یه بخش از این تجربه ام بخش اصلیِ اون! اما به گمونم بقیه ی این تجربه هم سهم خودش رو تو این ماجرا داره.
آیا موقعیتم این وسط تضمین شده یا باید مواظب باشم و ازش مراقبت کنم؟ شاید دومی!
غریزم بهم میگه: مراقبه ای ابدی ٬ هزینه ی برتری است.




به گمونم واسه کسی به کم سالیِ من عبارت خوبیه!)
امروز همه چیز بهتر از دیروزه.تو شلوغ پلوغیِ تموم کردن کارِ دنیا کوه ها آشفته و دشتها شلوغ و به هم ریخته باقی مونده بودن و این منظره ی زشتی رو درست کرده بود.
نباید کارای قشنگ و باشکوه هنری رو هول هولکی سرِ هم کرد!این دنیای نوساز بزرگ قشنگترین اثر هنریه! که باوجود عجله ای که و قت ساختنش کردن به شکل حیرت آوری کامله! بعضی جاها ستاره زیادی وجود داره و بعضی جاها به اندازه ی کافی نیست! اما حتما این مشکل هم برطرف میشه!
دیروز طرفای بعد از ظهر اون یکی تجربه رو هم دنبال کردم تا ببینم به چه دردی می خوره؟ اما نفهمیدم. فکر میکنم یه مرد باشه!من تاحالا هیچ مردی رو ندیدم اما اون شبیه یه مرده و مطمئنم همین طوره.
در مورد اون بیشتر از تموم حیوونای دیگه احساس کنجکاوی می کنم.اولش ازش می ترسیدم و هر وقت پیداش می شد شروع به دویدن می کردم چون احساس می کردم میخواد دنبالم کنه. اما یواش یواش فهمیدم اونه که می خواد از دستم فرار کنه واسه همین دیگه ازش نترسیدم٬ راه افتادم هرجا می رفت نزدیکش حرکت می کردم.
این کار اون رو عصبی و ناراحت کرده بود آخرش اون قدر ترسیده بود که از یه درخت بالا رفت.کلی منتظر شدم بعد بی خیال شدم رفتم خونه.
امروز دوباره همین اتفاق افتاد.مجبورش کردم از دستم فرار کنه و بره بالای درخت!!!
۲۶-۵-۱۳۹۰, ۰۲:۳۷ عصر
atefeh

وضعیت :
 
ارسال: #3
RE: خاطرات آدم و حوا
حوا

یک شنبه:
هنوز اون بالاست! انگار داره استراحت می کنه! البته این فقط بهونه شه! وگرنه یک شنبه که روز استراحت نیست! شنبه رو گذاشتن واسه این کار. این موجود فقط دوست داره استراحت کنه. این همه استراحت خسته ام می کنه. این که همش بشینم و اون درخت رو نگاه کنم هم خسته ام میکنه. تعجب میکنم این موجود واسه چی ساخته شده: هیچ وقت ندیدم کاری انجام بده!


دیشب ماه شل شد از آسمون افتاد پائین! چه مصیبت بزرگی! وقتی بهش فکر میکنم دلم میگیره! بین چیزای قشنگ و زینتی هیچ چیزی تو خوشگلی به پای ماه نمی رسه. باید محکم تر می بستنش.ای کاش بتونیم دوباره سرجاش بذاریمش. نمیشه حدس زد کجا رفته و تازه مطمئنم هرکی دستش بهش برسه قایمش میکنه. چون اگه خودم بودم همین کارو میکردم. تو هر مورد دیگه ای میتونم صادق باشم ولی تازگی دارم متوجه میشم که تموم وجودم عشق به زیبائیه. خب اینطوری نمیشه به من اطمینان کرد ماه یکی دیگه رو به من سپرد! تازه وقتی نمیدونه ماهش پیش منه!! اگه تو روز یه ماه پیدا کنم به صاحبش برمیگردونم، چون میترسم یکی اونو دست من ببینه. اما اگه تو تاریکی پیداش کرده باشم یه بهونه ای پیدا میکنم تا به هیشکی در موردش نگم! چون عاشق ماهم! خیلی قشنگ و عاشقانه ست! کاشکی میشد پنج شیش تا ماه داشتیم، اونوقت دیگه هیچ وقت نمیخوابیدم. هیچوقت از اینکه توی ساحل، روی خزه ها دراز بکشم اونا رو تماشا کنم خسته نمیشدم. ستاره ها هم خوبند! کاشکی میشد چندتا از اونا رو بچینم تا روی موهام بذارمشون! اما به گمونم هرگز نتونم! حتما تعجب میکنین اگه بفهمین چقدر از ما دورند! چون اصلا اینطور به نظر نمی رسه. وقتی واسه اولین بار تو آسمون پیداشون شد، خواستم با یه چوب چندتاشونو بچینم. اما چوبم بهشون نرسید. بعدش اونقدر سنگ و کلوخ طرفشون پرت کردم که خسته شدم، اما چون چپ دستم و نمیتونم خوب سنگ پرت کنم نتونستم حتی یه دونشونو بچینم. البته بعضی از پرتابام خیلی نزدیک بود و اگه یکم بیشتر تلاش می کردم شاید میتونستم یکیشونو پایین بندازم. واسه همین نشستم و گریه کردم، که به گمونم واسه سن و سال من کاملا طبیعیه. بعدش یکم استراحت کردم، یه سبد برداشتم و راه افتادم طرف انتهای باغ، جایی که ستاره ها نزدیک زمین بودن و میتونستم اونا رو با دست بچینم. اینجوری از همه نظر بهتر بود، چون میشد اونا رو آروم یکی یکی جمع کرد تا نشکنن! اما اونجا از چیزی که فکر میکردم دورتر بود، آخرش منصرف شدم و جلوتر نرفتم. خیلی خسته بودم، نمی تونستم حتی قدم از قدم بردارم، پاهامم زخمی شده بودن و درد میکردن. نمی تونستم برگردم خونه، خیلی دور بود و هوا داشت سرد می شد. چندتا ببر پیدا کردم و تو بغلشون که خیلی گرم و راحت بود، راحت خوابیدم. نفسشون شیرین و دلپذیر بود، چون از توت فرنگیای باغ تغذیه می کردن. تا پیش از اون هیچ ببری ندیده بودم. اما همون موقع از نوارایی که رو بدنشون داشتن شناختمشون.
۲۶-۵-۱۳۹۰, ۰۲:۳۸ عصر
atefeh

وضعیت :
 
ارسال: #4
RE: خاطرات آدم و حوا
آدم

دوشنبه:
این موجود جدید و موبلند خیلی داره مزاحم می شه! همیشه داره ول می گرده و هر جا می رم دنبالم میاد ! از این کارش خوشم نمیاد! به این که کسی همراهم باشه عادت ندارم٬ ای کاش بره پیش بقیه ی حیوونا...
۲۶-۵-۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ عصر
atefeh

وضعیت :
 
ارسال: #5
RE: خاطرات آدم و حوا
سه شنبه:
اونا دیشب ماه رو سرجاش برگردوندن. من کلی خوشحال شدم! این از درست کاریشونه! وقتی ماه دوباره سر خورد افتاد پائین ناراحت نشدم. وقتی آدم همسایه هایی به این خوبی داره دیگه لازم نیست نگران باشه، اونا ماهو برمی گردونن. کاش می تونستم واسه تشکر ازشون یه کاری بکنم. دوست داشتم می تونستم براشون چند تا ستاره بفرستم، آخه ما بیشتر از نیازمون ستاره داریم. البته منظورم منه! نه ما! چون می دونم اون موجود به این چیزا هیچ اهمیتی نمی ده!
نه ذوق و سلیقه داره نه مهربونه!
دیروز عصر، موقع تاریک روشن هوا دیدم کنار برکه دراز کشیده و داره سعی میکنه ماهی های خال دار کوچولویی که اونجا بازی میکردنو بگیره. منم مجبور شدم اون قدر طرفش کلوخ پرت کنم تا باز بره بالای اون درخت و دست از سر ماهی های بیچاره برداره!
گاهی از خودم می پرسم این موجود واقعا به چه دردی می خوره؟! اصلا قلب داره؟ راس راسی هیچ احساسی به اون موجودای کوچولو و دوست داشتنی نداره؟ گاهی گمون می کنم اصلا واسه همین کارا ساخته شده! ظاهرش که این طور نشون می ده. یکی از کلوخ ها به پشت گوشش خورد و اون به حرف اومد. هیجان زده شده بودم چون اولین باری بود که صدای کسی جز خودم رو می شنیدم. کلمه هایی که می گفت رو نفهمیدم اما به نظرم با معنی رسیدن.
از وقتی فهمیدم می تونه حرف بزنه ازش خوشم اومده واسه اینکه عاشق حرف زدنم. همیشه دارم حرف می زنم حتی تو خواب!به نظر خودم خیلی هم جذابم! اما اگه کس دیگه ای رو داشته باشم که باهاش حرف بزنم جذابتر هم می شم و اگه بخوام می تونم یه ریز براش حرف بزنم.
اگه این موجود یه انسانه نباید از ضمیر آن استفاده کنم! فکر میکنم از نظر دستوری درست نباشه! باید از ضمیر او براش استفاده کرد. بقیه ی ضمیراش هم اینطوری میشه:
فاعلی: او
ملکی: برای او...
خب، از این به بعد من اون رو یه انسان به حساب میارم و با ضمیر او صداش میکنم تا وقتی که خلافش ثابت بشه!! از این که در مورد همه چیز شک داشته باشی خیلی بهتره!
۲۶-۵-۱۳۹۰, ۰۲:۴۰ عصر

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
atefeh

وضعیت :
 
ارسال: #6
RE: خاطرات آدم و حوا
آدم

چهارشنبه:
ای کاش حرف نمی زد. همیشه در حال حرف زدنه. شاید به نظر برسه دارم به اون موجود بیچاره تهمت می زنم اما این قصد رو ندارم. تا پیش از این صدای هیچ انسانی رونشنیده بودم و هر صدای تازه و عجیبی که مزاحم آرامشم بشه گوشم و اذیت میکنه و واسم مثل یه نت فالش میمونه. این صدای جدید بیش از اندازه به من نزدیکه، درست کنار شونه م، بغل گوشم، اول یه طرف و بعد طرف دیگه. من فقط به صداهایی عادت دارم که از من دور باشن.
۲۶-۵-۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ عصر
1 کاربر از atefeh به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مرجان گلی
موضوع بسته شده است 



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد