تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 16 رای - 3.31 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات آدم و حوا
#1
میخوام خاطرات آدم و حوا نوشته ی مارک تواین رو براتون بذارم. پیشنهاد میکنم تا آخرش رو بخونید چون واقعا قشنگهClap
}
#2
در آغاز...



حوا:



کی ام؟ چی ام؟ کجام؟



شنبه:
دیگه یه روزم شده.انگار دیروز بود که اومدم.چون اگه پریروزی ام وجود داشته من اینجا نبودم یا اگه بودم یادم نمیاد.شایدم من متوجه اش نشدم. خب سعی می کنم از این به بعد بیشتر مراقب باشم و همه چی رو یادداشت کنم. بهتره از همین الان شروع کنم تا ترتیب خاطراتم به هم نریزه٬غریزه بهم می گه این نوشته ها یه روزی به درد تاریخ نویسا می خوره
حس می کنم یه تجربه ام! دقیقا حس یه تجربه رو دارم! غیر ممکنه کسی به اندازه ی من احساس کنه یه تجربه س٬یواش یواش داره باورم میشه این چیزیه که من هستم! یه تجربه و نه چیز دیگه ای!
خب اگه من تجربه ام٬همه ی اونم؟ نه! فکر نمی کنم! فکر میکنم من یه بخش از این تجربه ام بخش اصلیِ اون! اما به گمونم بقیه ی این تجربه هم سهم خودش رو تو این ماجرا داره.
آیا موقعیتم این وسط تضمین شده یا باید مواظب باشم و ازش مراقبت کنم؟ شاید دومی!
غریزم بهم میگه: مراقبه ای ابدی ٬ هزینه ی برتری است.




به گمونم واسه کسی به کم سالیِ من عبارت خوبیه!)
امروز همه چیز بهتر از دیروزه.تو شلوغ پلوغیِ تموم کردن کارِ دنیا کوه ها آشفته و دشتها شلوغ و به هم ریخته باقی مونده بودن و این منظره ی زشتی رو درست کرده بود.
نباید کارای قشنگ و باشکوه هنری رو هول هولکی سرِ هم کرد!این دنیای نوساز بزرگ قشنگترین اثر هنریه! که باوجود عجله ای که و قت ساختنش کردن به شکل حیرت آوری کامله! بعضی جاها ستاره زیادی وجود داره و بعضی جاها به اندازه ی کافی نیست! اما حتما این مشکل هم برطرف میشه!
دیروز طرفای بعد از ظهر اون یکی تجربه رو هم دنبال کردم تا ببینم به چه دردی می خوره؟ اما نفهمیدم. فکر میکنم یه مرد باشه!من تاحالا هیچ مردی رو ندیدم اما اون شبیه یه مرده و مطمئنم همین طوره.
در مورد اون بیشتر از تموم حیوونای دیگه احساس کنجکاوی می کنم.اولش ازش می ترسیدم و هر وقت پیداش می شد شروع به دویدن می کردم چون احساس می کردم میخواد دنبالم کنه. اما یواش یواش فهمیدم اونه که می خواد از دستم فرار کنه واسه همین دیگه ازش نترسیدم٬ راه افتادم هرجا می رفت نزدیکش حرکت می کردم.
این کار اون رو عصبی و ناراحت کرده بود آخرش اون قدر ترسیده بود که از یه درخت بالا رفت.کلی منتظر شدم بعد بی خیال شدم رفتم خونه.
امروز دوباره همین اتفاق افتاد.مجبورش کردم از دستم فرار کنه و بره بالای درخت!!!
}
گوناگون از وب
loading...
#3
حوا

یک شنبه:
هنوز اون بالاست! انگار داره استراحت می کنه! البته این فقط بهونه شه! وگرنه یک شنبه که روز استراحت نیست! شنبه رو گذاشتن واسه این کار. این موجود فقط دوست داره استراحت کنه. این همه استراحت خسته ام می کنه. این که همش بشینم و اون درخت رو نگاه کنم هم خسته ام میکنه. تعجب میکنم این موجود واسه چی ساخته شده: هیچ وقت ندیدم کاری انجام بده!


دیشب ماه شل شد از آسمون افتاد پائین! چه مصیبت بزرگی! وقتی بهش فکر میکنم دلم میگیره! بین چیزای قشنگ و زینتی هیچ چیزی تو خوشگلی به پای ماه نمی رسه. باید محکم تر می بستنش.ای کاش بتونیم دوباره سرجاش بذاریمش. نمیشه حدس زد کجا رفته و تازه مطمئنم هرکی دستش بهش برسه قایمش میکنه. چون اگه خودم بودم همین کارو میکردم. تو هر مورد دیگه ای میتونم صادق باشم ولی تازگی دارم متوجه میشم که تموم وجودم عشق به زیبائیه. خب اینطوری نمیشه به من اطمینان کرد ماه یکی دیگه رو به من سپرد! تازه وقتی نمیدونه ماهش پیش منه!! اگه تو روز یه ماه پیدا کنم به صاحبش برمیگردونم، چون میترسم یکی اونو دست من ببینه. اما اگه تو تاریکی پیداش کرده باشم یه بهونه ای پیدا میکنم تا به هیشکی در موردش نگم! چون عاشق ماهم! خیلی قشنگ و عاشقانه ست! کاشکی میشد پنج شیش تا ماه داشتیم، اونوقت دیگه هیچ وقت نمیخوابیدم. هیچوقت از اینکه توی ساحل، روی خزه ها دراز بکشم اونا رو تماشا کنم خسته نمیشدم. ستاره ها هم خوبند! کاشکی میشد چندتا از اونا رو بچینم تا روی موهام بذارمشون! اما به گمونم هرگز نتونم! حتما تعجب میکنین اگه بفهمین چقدر از ما دورند! چون اصلا اینطور به نظر نمی رسه. وقتی واسه اولین بار تو آسمون پیداشون شد، خواستم با یه چوب چندتاشونو بچینم. اما چوبم بهشون نرسید. بعدش اونقدر سنگ و کلوخ طرفشون پرت کردم که خسته شدم، اما چون چپ دستم و نمیتونم خوب سنگ پرت کنم نتونستم حتی یه دونشونو بچینم. البته بعضی از پرتابام خیلی نزدیک بود و اگه یکم بیشتر تلاش می کردم شاید میتونستم یکیشونو پایین بندازم. واسه همین نشستم و گریه کردم، که به گمونم واسه سن و سال من کاملا طبیعیه. بعدش یکم استراحت کردم، یه سبد برداشتم و راه افتادم طرف انتهای باغ، جایی که ستاره ها نزدیک زمین بودن و میتونستم اونا رو با دست بچینم. اینجوری از همه نظر بهتر بود، چون میشد اونا رو آروم یکی یکی جمع کرد تا نشکنن! اما اونجا از چیزی که فکر میکردم دورتر بود، آخرش منصرف شدم و جلوتر نرفتم. خیلی خسته بودم، نمی تونستم حتی قدم از قدم بردارم، پاهامم زخمی شده بودن و درد میکردن. نمی تونستم برگردم خونه، خیلی دور بود و هوا داشت سرد می شد. چندتا ببر پیدا کردم و تو بغلشون که خیلی گرم و راحت بود، راحت خوابیدم. نفسشون شیرین و دلپذیر بود، چون از توت فرنگیای باغ تغذیه می کردن. تا پیش از اون هیچ ببری ندیده بودم. اما همون موقع از نوارایی که رو بدنشون داشتن شناختمشون.



}
#4
آدم

دوشنبه:
این موجود جدید و موبلند خیلی داره مزاحم می شه! همیشه داره ول می گرده و هر جا می رم دنبالم میاد ! از این کارش خوشم نمیاد! به این که کسی همراهم باشه عادت ندارم٬ ای کاش بره پیش بقیه ی حیوونا...

}
گوناگون از وب
loading...
#5
سه شنبه:
اونا دیشب ماه رو سرجاش برگردوندن. من کلی خوشحال شدم! این از درست کاریشونه! وقتی ماه دوباره سر خورد افتاد پائین ناراحت نشدم. وقتی آدم همسایه هایی به این خوبی داره دیگه لازم نیست نگران باشه، اونا ماهو برمی گردونن. کاش می تونستم واسه تشکر ازشون یه کاری بکنم. دوست داشتم می تونستم براشون چند تا ستاره بفرستم، آخه ما بیشتر از نیازمون ستاره داریم. البته منظورم منه! نه ما! چون می دونم اون موجود به این چیزا هیچ اهمیتی نمی ده!
نه ذوق و سلیقه داره نه مهربونه!
دیروز عصر، موقع تاریک روشن هوا دیدم کنار برکه دراز کشیده و داره سعی میکنه ماهی های خال دار کوچولویی که اونجا بازی میکردنو بگیره. منم مجبور شدم اون قدر طرفش کلوخ پرت کنم تا باز بره بالای اون درخت و دست از سر ماهی های بیچاره برداره!
گاهی از خودم می پرسم این موجود واقعا به چه دردی می خوره؟! اصلا قلب داره؟ راس راسی هیچ احساسی به اون موجودای کوچولو و دوست داشتنی نداره؟ گاهی گمون می کنم اصلا واسه همین کارا ساخته شده! ظاهرش که این طور نشون می ده. یکی از کلوخ ها به پشت گوشش خورد و اون به حرف اومد. هیجان زده شده بودم چون اولین باری بود که صدای کسی جز خودم رو می شنیدم. کلمه هایی که می گفت رو نفهمیدم اما به نظرم با معنی رسیدن.
از وقتی فهمیدم می تونه حرف بزنه ازش خوشم اومده واسه اینکه عاشق حرف زدنم. همیشه دارم حرف می زنم حتی تو خواب!به نظر خودم خیلی هم جذابم! اما اگه کس دیگه ای رو داشته باشم که باهاش حرف بزنم جذابتر هم می شم و اگه بخوام می تونم یه ریز براش حرف بزنم.
اگه این موجود یه انسانه نباید از ضمیر آن استفاده کنم! فکر میکنم از نظر دستوری درست نباشه! باید از ضمیر او براش استفاده کرد. بقیه ی ضمیراش هم اینطوری میشه:
فاعلی: او
ملکی: برای او...
خب، از این به بعد من اون رو یه انسان به حساب میارم و با ضمیر او صداش میکنم تا وقتی که خلافش ثابت بشه!! از این که در مورد همه چیز شک داشته باشی خیلی بهتره!


}
#6
آدم

چهارشنبه:
ای کاش حرف نمی زد. همیشه در حال حرف زدنه. شاید به نظر برسه دارم به اون موجود بیچاره تهمت می زنم اما این قصد رو ندارم. تا پیش از این صدای هیچ انسانی رونشنیده بودم و هر صدای تازه و عجیبی که مزاحم آرامشم بشه گوشم و اذیت میکنه و واسم مثل یه نت فالش میمونه. این صدای جدید بیش از اندازه به من نزدیکه، درست کنار شونه م، بغل گوشم، اول یه طرف و بعد طرف دیگه. من فقط به صداهایی عادت دارم که از من دور باشن.
}
گوناگون از وب
loading...
#7
حوا


پنجشنبه:


دارم در مورد فاصله ها شناخت بهتری پیدا میکنم.قبل از این برای داشتن هر چیز زیبایی فقط دستمو به طرفش دراز میکردم.بعضی وقتا خیلی دور بودن و گاهی فقط چند سانتیمتر اونور تر بودن.اما من فکر میکنم چند متر ازم دورن!گاهی تو این فاصله کلی خار وجود داره.این طوری یه درسی گرفتم و واسه خودم یه قانون ساختم.اولین قانون من:یه تجربه زخمی از خار ها دوری میکنه!گمونم واسه یکی به سن و سال من نتیجه گیریه عالیی بود.


آدم


سه شنبه:


امروز هوا ابریه.از شرق باد میوزه!به گمونم ما بارون داریم.ما؟!!!این کلمه از کجا اومده دیگه؟!آها یادم اومد اون موجود عجیب دائم ازش استفاده میکنه.


جمعه:


زندگیم دیگه به شادیه گذشته ها نیست.


شنبه:


این موجود جدید خیلی زیاد میوه میخوره.همین روزاست میوه هامون ته بکشه!میوه هامون؟!میوه های ما؟!این کلمه اونه از بس شنیدمش کلمه من هم شده!امروز از صبح مه سنگینی همه جا رو پوشونده.من توی مه بیرون نمیرم اما این موجود جدید توی هر هوایی بیرون میره!هی حرف می زنه هی حرف میزنه!اینجا یه زمانی ساکت و دلپذیر بود....


حوا


یکشنبه:


تمام هفته رو چسبیده بودم بهش هر جا میرفت دنبالش میرفتم.سعی کردم باهاش آشنا بشم اما مجبورم همش خودم حرف بزنم آخه اون خیلی خجالتیه!اما اشکال نداره.به نظر میاد از بودن با من خوشحاله.منم تا تونستم از ضمیر ما استفاده کردم تا صمیمی تر بشیم.


آدم


یکشنبه:


امروز به هر جون کندنی بود گذشت.یکشنبه ها دارن هی بشتر و بیشتر خسته کننده میشن.یکشنبه ها رو گذاشتن واسه استراحت.


حوا


چهار شنبه:


یواش یواش داره برخوردمون با هم بهتر میشه.دیگه از دستم فرار نمیکنه .این نشون میده دوست داره پیشش باشم.خوشحالم سعی میکنم بهش توجه کنم.بهش کمک کنم آخه اینطوری بیشتر تحویلم میگیره!در یکی دو روز گذشته تمام کار نامگذاری موجودات رو که به عهده اون گذاشته بودن من انجام دادم.این باعث شد یه نفس راحت بکشه آخه هیچ استعدادی تو این زمینه نداره!نمیتونه اسمای درست وحسابی روی موجودات بذاره اما من به روش نمیارم که این نقطه ضعفش رو میدونم!وقتی موجود جدیدی میبینه مثل خنگولکا سکوت میکنه و من تندی یه اسم روش میذارم تا شرمنده نشه وخجالت نکشه!من تا چشمم به موجودی می افته از حرکاتش سریع میفهمم که چیه ولی اون اینطوری نیست.یه بار واسه یه حیوون تازه یه اسم خوب گذاشتم و تا صبح خوابم نبرد از خوشحالی.چه قدر یه چیز کوچیک وقتی بدونی خودت به دستش اوردی می تونه خوشحالت کنه.


پنج شنبه:


اولین اندوه من.دیروز باهام قهر کردانگار دیگه دوست نداره باهاش حرف بزنم اما من که دوست دارم حرفاشو بشنوم!پس چطوری می تونه باهام نامهربون باشه اونم وقتی من کار بدی نکردم؟!اما آخرش فهمیدم حدسم درست بوده!واسه همین رفتم همون جایی که روز اول خلقتمون دیده بودمش و بهش بی اعتنایی کرده بودم اما اونجا دیگه برام غم انگیز بود!همه چیز منو یاد اون می انداخت!این یه حس تازه بود که تا حالا تجربه اش نکرده بودم مثل یک معما که قابل حل نباشه!


وقتی شب شد نتونستم تنهایی رو تحمل کنم رفتم به اون سر پناهی که تازگی ساخته بود تا ازش بپرسم چه اشتباهی کردم که باهام نا مهربون شده؟ چی کار کنم که باز مهربون بشه ؟اما اون توی بارون منو از اونجا انداخت بیرون و این اولین اندوه من بود.


آدم


پنج شنبه:


واسه اینکه از شر بارون راحت بشم یه سر پناه جدید ساختم. اما اون موجود جدید بازم اومد و آرامش اونجا رو به هم زد!وقتی خواستم اونو بندازم بیرون از سوراخ هایی که باهاشون میبینه آب بیرون میومد و اون با پشت پنجه هاش پاکشون میکرد و از خودش صدایی در می آورد که حیوونا وقتی ناراحتن اون صدا رو در میارن...
}
#8
حوا:

يكشنبه:

دوباره همه چيز دلپذير شده و از اين بابت خوشحالم، اما روزايي كه گذشت روزاي خيلي سختي بودند. سعي مي‌كنم تا مي‌تونم به اون روزا فكر نكنم.



آدم:

دوشنبه:

موجود جديد گفت اسمش حواست. مشكلي نيست، اعتراضي ندارم. مي‌گفت وقتي مي‌خوام صداش كنم بايد از اين اسم استفاده كنم. من هم گفتم كه لزومي به انجام اين كار نمي‌بينم. اما با وجود اين قبول دارم كه اسم خوبي داره و باعث مي‌شه بهش احترام بيشتري بذارم.



حوا:

دوشنبه:

خيلي كم حرف مي‌زنه. شايد چون باهوش نيست و به اين مسئله حساسه و مي خواد پنهونش كنه. خيلي حيفه كه اينطوري فكر مي‌كنه، چون باهوش بودن هيچ اهميتي نداره. ارزش واقعي تو قلب انسانه! ‌اميدوارم بتونم بهش بفهمونم كه يه قلب مهربون و عاشق واسه انسان بزرگترين ثروته و بدون اون حتا با داشتن هوش زياد انسان فقيره!

خيلي تنها بودم خيلي غصه داشتم ادامه زندگي برام سخت بود صورتمو تو دستام گرفتم. ديگه هيچ كسي نبود كه آرومم كنه. وقتي بعداز يه مدت دستامو از رو صورتم براشتم، اون دوباره اونجا بود، مثل هميشه سفيدو براقو قشنگ . منم پريدم تو بغلش! اين ديگه شادي محض بود. قبلاًً هم شادي رو مي شناختم اما اين حس يه چيز ديگه بود مث خلسه ديگه بعداز اون هيچ وقت بهش شك نكردم. بعضي وقتا پيداش نمي‌شد. مخصوصاً شباي تاريك چون خيلي ترسو بود، اما وقتي آسمون مهتابي بود سرو كله‌ش پيدا مي‌شد. من از تاريكي نمي‌ترسم، اما خب اون از من كوچكتره و بعداز من به دنيا اومده. وقتي زندگي سخت مي‌شه اون تنها پناه منه!



آدم:

شنبه:

ديروز وقتي داشت مثل هميشه خودشو تو آب بركه تماشا مي‌كرد، افتاد تو آب! داشت خفه مي شد و گفت تو بد وضعيتي بوده. اين ماجرا باعث شده واسه موجوداتي كه اونجا زندگي مي‌كنند و بهشون ماهي مي‌گه، غصه بخوره درهر صورت ديشب كلي از همين موجودات رو از آب گرفت و تو رختخواب من گذاشت تا گرم نگهشون داره، الان متوجهشون شدم اما به نظرم به هيچ وجه خوشحال تر از گذشته نيستن، فقط يه كمي آرومتر شدن. وقتي شب بشه همه شونو بيرون مي ريزم و هيچ وقت ديگه باهاشون نمي خوابم، چون خيلي سرد و مرطوبن و خوابيدن بينشون آزار دهنده است مخصوصاً وقتي چيزي تنت نباشه.



حوا:

سه شنبه:

تمام صبح و مشغول كار كردن بودم تا سر و ساموني به خونه بدم به عمد ازش دوري مي كردم به اين اميد كه شايد تنها بشه و بياد اما نيومد. ظهر كه شد كارو تعطيل كردمو واسه تفريح رفتم دنبال دويدن با زنبورا و پروانه‌ها و گشتن بين گلا، موجوداي قشنگي كه لبخند خدا رو از آسمون گرفتن و همراه خودشون نگه مي‌دارن! اونا رو جمع كردم و باهاشون چند تا تاج گل و يه لباس ساختمو تنم كردم. ناهارو كه چند تا سيب بود خوردم، بعدش تو سايه نشستمو دعا كردم بياد، اما نيومد!



حوا:

يه تيكه چوب خشك رو گذاشتم روي زمين و سعي كردم با يه چوب ديگه اونو سوراخ كنم تا شكلي كه توذهنم بود و بسازم اما يهو از تو اون سوراخ يه غبار آبي بلند شد،‌ منم فرار كردم! خيلي ترسيده بودم چون فكر كردم اون يه روحه! وقتي برگشتم فكر كنم روحه رفته بود اما فقط توي اون سوراخ يه خورده گرد و غبار سرخ نرم باقي مونده بود. انگشتمو توش فرو كردم كه يهو دادم در اومد و دستمو پس كشيدم. درد وحشتناكي داشتم، انگشتمو كرده بودم توي دهنم و هي بالا و پايين مي‌پريدم تا دردم آروم بشه! كنجكاو شده بودم كه اون غبار سرخ رنگ چيه كه ناگهان اسمش به ذهنم رسيد اون «آتيش» بود! دويدم كه بهش بگم كه چي اختراع كردم كه پشيمون شدم حتماً ميگه به چه درد ميخوره نه ميشه باهاش خونه ساخت نه هندونه كاشت و هي كنايه ميزد اما براي من حقير نبود. گفتم: آهاي! آتيش! موجود سرخ رنگ و دوست داشتني! دوستت دارم چون زيبايي و همين واسه دوست داشتن كافيه! خواستم بغلش كنم اما پيشيمون شدم. اين باعث شد از خودم يه قانون ديگه دربيارم كه خيلي شبيه اولي بود! تاحدي كه فكر كردم يه سرقت ادبيه: يك تجربه ي سوخته، از آتش دوري مي‌كند! وقتي برگا رو روي آتيش ريختم يه چيزاي سفيد از بيرون اومد كه من اسمشو دود گذاشتم كه بعداز يه مدت از اون دودا يه چيزاي زرد رنگ در اومد كه اسمشو شعله گذاشتم.



جمعه :

دوشنبه‌ي پيش، دم غروب يه لحظه دوباره اونو ديدم، ‌اما فقط يه لحظه. دوباره سعي كردم مجبورش كنم ديگه بالاي آبشار نره. چون آتيش يه حس تازه‌ي ديگه رو بهم نشون داده بود- حسي كه اصلاً باعشق و اندوه و بقيه‌ي حسايي كه تا اون موقع كشف كرده بودم فرق داشت: حس ترس! و اين خيلی وحشتناك بود! ‌اي كاش هيچ وقت اين حس و كشف نكرده بودم. باعث مي‌شه به خودم بلرزم.



آدم:

جمعه:

به التماس افتاده كه ديگه بالاي آبشار نرم! مگه اين كار چه ضرري واسه اون داره؟ ميگه باعث مي‌شه از ترس به خودش بلرزه. نمي‌دونم چرا! من هميشه اين كارو مي‌كنم. من هميشه هيجان شيرجه زدن تو آب سردو دوست داشتم و دارم. اينجا خيلي محدود شدم، لازمه محيطم و عوض كنم.



حوا:

جمعه:

سه شنبه، چارشنبه، پنجشنبه و امروز: همه بدون ديدن اون! زمان زياديه واسه تنها موندن!



}
گوناگون از وب
loading...
#9
آدم:

يک شنبه:

به هرجون كندني كه بود گذشت.



دوشنبه:

بالاخره فهميدم هفته واسه چيه: واسه اينكه وقت داشته باشي تا استراحت كني و خسته‌گي يكشنبه رو از تن دربياري. فكر خوبيه، نه؟



آدم:
سه شنبه:

به من گفت از يه دنده‌ي من كه از بدنم گرفته شده، ساختنش. حرفش يه كم مشكوكه، چون همه‌ي دنده‌هام سرجاشونن.



آدم:

سه شنبه:

شايد بهتره يادم باشه كه اون خيلي كم سن و ساله. اون الان يه دختر جوونه و بايد بهش فرصت داد. همه‌ي وجودش شورو شوق و حس زندگيه. دنيا واسش يه سحره يه شگفتي، يه راز و يه لذت! وقتي يه گل جديدو پيدا مي‌كنه! از شوق نمي‌تونه حرف بزنه، حتما بايد نازش كنه، تو آغوشش بگيره، بوش كنه،‌ باهاش حرف بزنه و براش اسماي عاشقانه بذاره. اون ديونه‌ي رنگاست.

اگه فقط هرچند وقت يه بار مي‌تونست آروم بشينه و حرف نزنه،‌ منم مي‌تونستم از نگاه كردن بهش لذت ببرم. مطمئنم مي‌تونستم! چون دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه اون واقعاً موجود زيبا و جذابيه؛ لاغر اندام، بلند و باريك. با وقاره!‌ يه بار وقتي با اون اندام زيبا رو يه تخته سنگ ايستاده بود و سر به عقب خم شده و دستي كه رو چشاش سايه درست كرده بود، پرواز يه پرنده رو تو آسمون نگاه مي‌كرد، فهميدم كه زيباست!



حوا:

دوشنبه:

زيبا بودن شادي آوره! ‌آدم هم زيباست! وقتي به موهام گل مي‌زنم زيبا ترم مي‌شم.



حوا:

سه شنبه:

امروز تو جنگل يه صدايي شنيدم. آدم مي‌گفت قبلا هم اين صدارو شنيده اما هيچ وقت اونو نديده. مي گفت اون صاحب اين باغه و بهش گفته كه بايد از باغ محافظت كنه، و گفته كه ما نبايد از ميوه‌ي يه درخت خاص بخوريم و اگه اين كارو بكنيم حتماً مي‌ميريم. اين تموم چيزي بود كه آدم مي‌دونست.

مي خواستم اين درختو ببينم، به سمت درخت رفتيم يه مدتي اونجا نشستيم و با علاقه بهش نگاه كرديم و حرف زديم. آدم گفت اين درخت شناخت خوبي از بديه! – خوبي و بدي؟ - بله – چي هست؟ - - چي چيه؟ - خوبي چيه؟ - نمي دونم! – خوب بدي چيه؟ فكر مي‌كنم اسم يه چيزيه. اما نمي دونم چي.- اما آدم! حداقل بايد يه نظري در موردش داشته باشي. – آخه تابه حال نديدمشون؟ نظر تو چيه؟ هنوز ذهنم درگير اين موضوع بود واسه همين گفتم: آدم اون كلمه‌هاي ديگه چي؟ مرگ و مردن! اونا يعني چي؟ - هيچ نظري در موردشون ندارم.- خب پس حدس مي‌ زني معنيشون چي باشه؟

عزيزم! نمي‌توني درك كني درمورد موضوعي كه هيچي در موردش نمي دونم حتا يه حدس ساده هم نمي تونم بزنم؟ چند لحظه ساكت مونديم تا اين معما رو تو ذهنمون زيرو رو كنيم. يه دفه فهميدم چطوري مي تونيم از اين موضوع سر در بياريم خيلي ساده بود! چقدر ما خنگيم! بيا ميوه ي درختو بخوريم! اونوقت مي‌ميريم و مي‌فهميم مردن يعني چيه و ديگه اينقدر از ندونستنش اذيت نمي‌شيم.

آدم ديد كه حرف درستي زدم و يه دفه بلند شد و داشت به طرف يكي از سيباي درخت دست دراز مي‌كرد كه يه موجود خيلي عجيب و غريب بال بال زد و به طرفمون اومد، موجودي كه هيچ وقت نديده بوديمش، ما هم شروع كرديم به دنبالش دويدن.

كيلومترها بالاي تپه و پايين دره رسيديم، جايي كه درخت بزرگ انجير معابد بود، اونجا گرفتيمش. جه لذتي داشت، چه پيروزي بزرگي: او يه تروداكتيل بود!




آدم:

سه شنبه:

تازگي با يه مار دوست شده، وقتي پاي حيوونا مي‌آد هيچي از نظرش اشتباه نيست. به همه‌شون اطمينان مي‌كنه، اونا هم بهش اطمينان دارن. چون خودش هيچ وقت به اونا خيانت نمي‌كنه اونا هم بهش خيانت نمي‌كنن. از آشناييش با اين جونور خوشحالم چون اين مار حرف مي‌زنه و اين طوري مي تونم يه كم استراحت كنم.



آدم:

جمعه:

مي‌گه ماره بهش توصيه مي‌كنه از ميوه ي اون درخت بخوره، ميگه اگه اين كارو بكنه نتيجه ش دانائيه!




حوا:

سه شنبه:

سعي كردم براش چند تا از اون سيبا بيارم اما نشد، فكر مي‌كنم از اين كه به فكرشم خوشحاله. اونا ممنوعن و او مي‌گه با اين كار يه بلايي سرم مي آد. اما اگه با اين كار، مي‌تونم خوشحالش كنم، چرا بايد از آسيب دزيدن بترسم؟



آدم:

سه شنبه:

بازم‌ خواست از اون درخت بالا بره. گفت هيچ كسي اون اطراف نگاش نمي‌كرده. نصيحتش كردم از اون درخت دوري كنه و اون گفت اين كارو نمي كنه. بوي دردسر مي‌آد! بايد از اينجا برم!



آدم:

چهار شنبه:

ديشب به اين اميد كه قبل از فاجعه از باغ بيرون برم و تو يه مملكت ديگه قايم بشم، سوار يه اسب شدمو با بيشترين سرعت ممكن فرار كردم. داشتم تو يه دشت سرسبز و پرگل كه هزاران هزار حيوون توش درحال چريدن و بازي باهمديگه بودن مي رفتم كه يه دفه سر و صداي وحشتناكي به پا شد، همه چيز به هم ريخت و هرجونور به بغل دستيش حمله كرد.

مي دونستم معني اين اتفاق چيه؟ حوا ميوه‌ي ممنوعه رو خورده بود و مرگ به دنيا اومده بود!‌ ببرا اسبم رو خوردن هيچ توجهي به من كه بهشون دستور مي دادم اين كارو نكنن نشون ندادن اگه مونده بودم ممكن بود حتا خودمم بخورن.

اومدم اينجا كه جايي بيرون از باغه، اونم اومد. راستش از اومدنش ناراحت نشدم واسه اين كه اينجا هيچي واسه خوردن نيست و اون با خودش چندتا سيب آورده بود آدم كه گرسنه باشه مجبوره حتي اونا رو هم بخوره...

وقتي اومدم خودشو با شاخ و برگ درختا پوشونده بود، بهش گفتم منظورش از اين كار مسخره چيه و ازش خواستم اونا رو بيرون بندازه، اما اون با خجالت آروم خنديد و سرخ شد، تا حالا نديده بودم كسي خجالت بكشه و سرخ بشه و اين كار به نظرم خيلي ناخوشايند و احمقانه اومد. گفت خيلي زود خودم علت اين كار و مي‌فهمم. اون درست گفته بود. با وجود گرسنگي سيب نيمه خورده رو زمين انداختم و خودم و با شاخ و برگا پوشوندم. بعدش با عصبانيت بهش گفتم خودشو با برگاي بيشتري بپوشونه. اونم اين كارو كرد، بعد از اين با هم به جايي رفتيم كه حيوونا همديگه رو تيكه پاره كرده بودن و يه مقدار پوست جمع كرديم . ازش خواستم يه جوري اونا رو وصله پينه كنه و ازشون چن لباس واسه مراسماي رسمي بسازه.

اون همراه خوبيه و مي دونم اگه نبود، خيلي تنها و افسرده مي شدم، مخصوصاً حالا كه هرچي داشتم و از دست دادم. اون مي گه بهمون دستور داده شده كه بايد از اين به بعد واسه زنده موندن كار كنيم. مي تونه مفيد و به در بخور باشه. منم رو كارا نظارت مي‌كنم.!



حوا:

وقتي به گذشته نگاه مي‌كنم، اون باغ برام مثل يه رويا مي‌مونه. اونجا به شكل سحرآميزي زيبا بود و حالا از دست رفته و من ديگه نمي تونم ببينمش. باغ از دست رفته، اما من آدمو پيدا كردمو راضيم. تاحدي كه مي تونه منو دوست داره، منم با همه ي توان و احساسم دوسش دارم، نمي دونم چرا و اهميتي به اين ندونستن نمي دم. واسه همين فكر مي كنم اينجور دوست داشتن نتيجه ي عقل و منطق نيست، بخاطر هوشش نيست كه دوسش دارم، چون اصلاً هوش چنداني نداره. نمي شه به اين خاطر هم سرزنشش كرد. به خاطر بخشنده گي و رفتار ملاحظه كار و لطافتش نيست كه دوسش دارم، اتفاقاً تو اين چيزا خيلي هم مشكل داره اما همين طوريش هم خوبه و روز به روز داره بهترم ميشه. بخاطر سخت كوشي و مهارتش نيست كه دوسش دارم مي دونم اين ويژگي تو وجودشه. به خاطر دانشش نيست كه دوسش دارم هرچي كه مي دونه رو خودش ياد گرفته. بخاطر مردونگي و شجاعتش نيست كه دوسش دارم، نه! اون منو لو داد، اما به خاطر اين كار سرزنشش نمي كنم، به گمونم به خاطر مرد بودنشه! خوب پس چرا دوسش دارم؟ شايد فقط به خاطر اين كه يه مرده! آره من اونو دوست دارم فقط چون مرده و مال منه! من الان يه دختر جوونم و اولين كسي هستم كه عشقو تجربه مي‌كنه، شايد يه روزي معلوم بشه كه به خاطر بي تجربه‌گي و جووني اشتباه كردم و درست عشق و نفهميدم.

}
#10
آدم:

يكسال بعد:

اسمش و قابيل گذاشتيم. وقتي واسه شكار از خونه بيرون رفته بودم، حوا اونو تو كنده ي يه درخت سه چهار كيلومتر دورتر از خونه مون پيدا كرده. از خيلي جهات شبيه ماست و ممكنه يكي از وابستگانمون باشه. تفاوت دراندازه ما رو به اين نتيجه مي رسونه كه اون يه حيوون جديد و متفاوته شايد يه ماهيه! اما وقتي اونو تو آب انداختم، تو آب فرو رفت و همون موقع حوا شيرجه زد تو آب و اونو از آب بيرون آورد. من هنوز فكر مي كنم اون يه ماهيه اما حوا نسبت به اين موضوع بي تفاوته و نمي ذاره آزمايشش كنم.

انگاري اومدن اين موجود تازه، به كلي اخلاقشو تغيير داده و اونو در مورد آزمايش و تجربه بي علاقه كرده. بيشتر از همه ي موجوداي ديگه بهش علاقه داره اما نمي تونه علت علاقه شو توضيح بده. فكر كنم عقلشوازدست داده...

بعضي شبا ماهيه هي صداهاي عجيبي از خودش در مياره يا از صورتش قطره هاي آب پايين مياد و حوا با دستش به پشت ماهيه ميزنه و از خودش صداهاي لطيف در مياره تا آروم بشه.



حوا:

زماني كه يه هفته از خونه دور بود، قابيل كوچولو به دنيا اومد. خيلي تعجب كرده بودم، نمي دونستم داره چه اتفاقي مي افته. اما همون طوري كه آدم هميشه مي‌گه: همه چيزا غير منتظره ست كه اتفاق مي اوفته.

اولش نمي دونستم چيه. ولي تمام اعضاي بدنش مثل ما بود در هر حال خيلي زود بهش علاقه‌مند شدم اين علاقه روز به روز بيشتر شد و شكل گرمتري به خودش گرفت و به عاطفه و بعدش به عشق و بعد از اون به پرستش تبديل شد. جونم براش در مي رفت و همش آرزو مي كردم آدم زود برگرده و شادي بزرگمو باهاش تقسيم كنم.

آدم اومد ولي باورش نمي شد كه اون يه بچس، آدم انسان عزيز و دوست داشتنيه! اما در درجه ي اول يه دانشمنده بعد يه مرد.



آدم:
يكشنبه:

حوا يكشنبه ها كار نمي كنه، خسته و كوفته يه جايي دراز مي كشه و دوست داره با اون ماهي بازي كنه و ماهيه ميخنده من تا حالا نديده بودم كه يه ماهي بخنده اين باعث مي شه يه كم شك كنم ... خودم هم از يكشنبه خوشم اومده.



حوا:

سه شنبه:

فكر مي كرد اونو تو جنگل پيدا كردم، منم از اين موضوع خوشحال بودم و مي ذاشتم همينطور فكر كنه، چون اين موضوع باعث مي شد هر چند وقت يه بار واسه شكار يكي ديگه شبيه اون بره جنگل . هيچ كس نمي دونه چه آرامشي بهم دست مي داد وقتي جواهر قيمتيمو بغل مي كردم و مي بوسيدمش و از شوق به گريه مي افتادم اون كوچولوي بيچاره هم انگار مي فهميد اتفاق خوبي افتاده و دست و پا مي زد و مي خنديد.



آدم:

يك ماه بعد:

يه ماهه كه واسه شكار و ماهيگيري از خونه دورم.

تو اين مدت خرسه ياد گرفته رو پاهاي عقبش راه بره و بابا و ماما بگه. مطمئنا اين يه نمونه ي جديده. ممكنه اين شباهت اتفاقي باشه حتما بايد يكي ديگه از اين خرسا جايي باشه و اين يكي اگه يه دوست و همراه از جنس خودش داشته باشه خطر كمتري داره. حتما اين كار و انجام مي دم اما قبلش بايد به اين يكي يه پوزه بند ببندم.



حوا:

سه شنبه:

اولش نمي تونستم بفهمم واسه چي ساخته شدم. اما الان فكر مي كنم واسه اين خلق شدم كه رازهاي اين جهان عجيب و كشف كنم و شاد باشم و از كسي كه تمام اين چيزا رو بهمون داده تشكر كنم.




آدم:

سه ماه بعد:

شكار خيلي سخت و خسته كننده اي بود اما به هيچ نتيجه اي نرسيدم. تو همين اوضاع احوال حوا بدون اين كه حتی از در خونه بيرون بره يكي دگه از اون موجوداتو پيدا كرد! از بس خوش شانسه! مي دونم اگه صد سالم تموم جنگلو بگردم نمي تونم يكي از اونا رو پيدا كنم.



آدم:

روز بعد:

اين جديده رو با اون اولي مقايسه كردمو ديدم كاملاً‌ معلومه از يه جنسن. مي خواستم يكيشونو واسه كلكسيونم خشك كنم اما معلوم نيست به چه دليلي حوا با اين كار مخالفه. واسه همين از خير اين كار گذشتم، بزرگه اهلي تر از گذشته شده و مي تونه مثل يه طوطي بخنده و حرف بزنه مطمئنم اين كار و بخاطر زياد گشتن با طوطي ها ياد گرفته. كوچيكه درست به زشتيه اولاي بزرگه ست. رنگ و روش مثل اونه و سرش همونظوري بيموئه. حوا هابيل صداش مي كنه.



حوا:

سال ششم:

هابيل و قابيل ياد گرفتن و شروع كردن. الان قابيل مي تونه مثل من اعداد و جمع كنه. يه كمي هم تفريق ياد گرفته. هابيل تو يادگيري به سرعت برادش نيست اما سمج و پيگيره و اين مي تونه كنديش و جبران كنه.




آدم:

سال دهم:

اونا پسرن! اينو خيلي وقت پيش فهميديم. اومدنشون با اون اندازه ي كوچيك و شكل نابالغ باعث گيج شدن ما شده بود، چون به اين موضوع عادت نداشتيم. الان چند تا دختر هم داريم. هابيل پسر خوبيه اما بهتر بود قابيل همون طور خرس مي موند!



حوا:

سال دوازدهم:

الان نه تا بچه داريم هابيل و قابيل بچه هاي خوبي هستن و از خواهرا و برادراشون به خوبي مراقبت مي كنن. چهار تاي اول كه از بقيه بزرگترن هر جا دلشون مي خواد ميرن و مي گردن. چند روز پيش هابيل يه شبدر چهار پر پيدا كرد. همه مون هيجان زده شده بوديم. آدم نمي تونست چيزي رو كه مي ديد باور كنه، اين غير ممكن بود اما واقعيت داشت! آدم گفت ممكنه باز از اينا وجود داشته باشه. واسه همين صبح فرداش شروع كرديم به گشتن. بچه ها با علاقه دويدن به طرف دشت، هابيل و قابيل جلو و گلاديس و ادويناي كوچولو پشت سرشون ...



آدم:

سال دوازدهم:

بعداز اين همه سال، فهميدم كه اون اوايل در مورد حوا اشتباه مي كردم، زندگي كردن بيرون از بهشت، اما با اون، خيلي بهتر از زندگي كردن تو بهشت ، اما بدون اونه! اولش فكر مي كردم خيلي حرف مي زنه، اما الان اگه اون صدا ساكت بشه و از زندگيم بره حسابي غمگين مي شم. چقدر شيرين بود اندوهي كه ما رو به هم نزديک كرد و پاكي قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد.



حوا:

سال بيستم:

يه شبانه روزه كه خوابيده. اون روز صبح اونو تو محرابش درحالي پيدا كرديم كه سرو صورتش پر خون بود. گفت كه برادر بزرگترش اونو زده. بعد ديگه هيچي نگفت و خوابيد. اونو تو بسترش خوابونديم و خون رو شستيم و خوشحال بوديم كه زخمش عميق نيست و درد ندارده. چون اگه درد داشت نمي تونست اينقدر راحت بخوابه.

آدم اومد.

خب چي شد؟

آدم جواب داد: هنوز خوابه.

به اندازه‌ي كافي خوابيده، بايد به كاراي باغش برسه، بيدارش كن!

سعي كردم اما نشد.

پس معلومه خيلي خسته س، بذار بخوابه.

فكر كنم بخاطر زخمشه كه اينقدر خوابش طولاني شده.

گفتم: شايد! پس بذاريم بخوابه، حتما خواب خوبش مي‌كنه.

صبح زود بود كه پيداش كرديم. تمام روز رو آروم به پشت خوابيده بود و حركت نمي كرد. اين نشون مي داد بيچاره جقدر خسته‌س. اون فرزند دوم ماست، هابيل ما! خيلي مهربونه و سخت كار مي‌كنه، با طلوع آفتاب بيدار مي شه و تا شب مشغول كاره. حالا خيلي خسته شده بايد بهش بگم ديگه كمتر به خودش فشار بياره. اون هميشه به حرفم گوش مي كنه و هركاري ازش بخوام انجام مي‌ده.

همان شب تمام روز رو خوابيد. منم همش نزديكش بودم. براش غذا درست مي كردم و غذا رو گرم نگه مي داشتم تا بيدار بشه و اونو بخوره به چهره‌ي زيباش نگاه مي كردم و به خاطر اون خواب آروم خدا رو شكر مي كردم. و اون هنوز خواب بود، با چشماي باز! چيز عجيبي كه باعث شد اولش فكر كنم بيداره. اما اينطور نبود چون من حرف مي زدم ولي اون جواب نمي داد. هميشه وقتي حرف مي زنم جوابم رو مي ده. قابيل اخلاق عجيبي داره و با من حرف نمي‌زنه. تمام شب رو كنارش نشستم تا اگه بيدار شد و گرسنه‌ش بود بهش غذا بدم. صورتش خيلي سفيد بود، مثل زمان نوزاديش... شيرين و دوست داشتني! چهره‌ش منو به عمق سالهاي دور برد و تو روياها غرق شدم و ساعتها اشك ريختم، يه دفه به خودم اومدم و فكر كردم تكون خورد، گونه شو بوسيدم تا بيدارش كنم، اما بيدار نشد. گونه‌ش سرد بود. اونو با لحافاي پشمي پوشونده بودم، اما هنوز سرد بود. لحافاي بيشتري اوردم. آدم اومد و گفت اون هنوز گرم نشده، نمي‌فهمم چرا!!!!

نمي تونيم بيدارش كنيم. تو بغلم مي گيرمش و از ميون پرده اشكام چشماشو نگاه مي‌كنم، التماس مي كنم فقط يه كلمه حرف بزنه، اما اون جواب نمي ده. آيا اين همون خواب طولانيه؟ آيا اين مرگه؟ يعني اون ديگه هيچ وقت بيدار نمي‌شه ...؟!



چهل سال بعد:

اين دعا و آرزوي منه، كه با هم از اين دنيا بريم، آرزويي كه هيچ وقت از بين نمي‌ره و تا هميشه تو قلب هرزني كه همسرشو دوست داره باقي مي‌مونه. آرزويي كه تا ابد به اسم منه. به اسم حوا!

اما اگه بايد يكي از ما زودتر بره، دعا مي كنم كه اون من باشم. چون اون قدرتمنده و من ضعيف. وجود من براي اون به اندازه‌ي وجود اون براي من ضروري نيست. زندگي بدون اون ديگه معني نداره و نمي شه تحملش كرد. اين دعا هم تا نسل من باقيه جاودانيه و از زبون تموم اونا كه همسرشون رو دوست دارن تكرار مي شه. من اولين همسر دنيام و تا آخرين همسر دنيا دوباره تكرار مي‌شه.



پس از حوا

آدم:

هرجا كه او بود، بهشت بود!




پايان...

نويسنده: مارك تواين

}
گوناگون از وب
loading...