تبلیغات
Bia2Aroosi

نوار بهداشتی

امتیاز موضوع:
  • 20 رای - 3.2 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون
#1
سلام خانوما میدونین که من یه پسر 12 ساله دارم اسمش فرزادuhumالهی قربئنش برم

خلاصه دیشب اینجا رو دیدم تصمیم گرفتم اینجا خاطراتی که که یادم مونده بنویسم ....gag

فرزاد هنوز شیر خوار بود نه حرف میزد نه راه میرفت .... تو تلویزیون یه تبلیغاتی داشتیم نمیدونم یادتون میاد یا نه ؟ 12 سال پیش یه خرسی بود که یخچال یخساران رو تبلیغ میکرد و با یه صدای جالبی میگفت : یخساران چرا؟

این فرزاد ما تا اینو میشنید یهو هر مشغول هرکاری هم که بود حتی شیر خوردن یا وقتی داشتم زیشو عوض میکردم باید به تلویزیون نگاه میکرد . خیلی جالب بود اطرافیان هم اینو میدونستن و برای اینکه بخندن خودشو ن میگفتن : یخساران چرا ؟ و فرزاد..........به سمت تلویزیون


یادش بخیر
پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
پاسخ }
#2
سلام علی قشنگ من 6 سالشه وقتی تازه می تونست چهار دست و پا بره از صدای جاروبرقی مادرم خیلی می ترسید من هم که سر کار می رفتم علی را پیش مامان جون میذاشتم البته تابستانها ( مامانی دبیره) مامان که می خواسته جارو بزنه تا جارو رو روشن میکنه علی از ترسش فرار میکنه این صحنه اینقدر خنده دار بوده که این کار را تکرار میکنند و خواهرم از علی فیلم میگیره اگر پیداش کنم و کیفیتش خوب باشه و بتوانم در این بخش میگذارم
پاسخ }
#3
گل پسری تازه یاد گرفته بود صحبت کنه خیلی کم ( در حد جمله نبود ) حیوانات را در حد پیشی و هاپو می شناخت. بردیمش موزه داراباد که موزه حیات وحشه توصیه می کنم گلهاتون رو ببرید خیلی فضای خوب و در عین حال جذاب دارد، وارد موزه که شدیم علی جون بغل همسری بود فضایی را درست کرده بودند که یک شیر نر بزرگ با یال و کوپال در حال مراقبت از خانواده اش است علی تا شیر مفلوک را دید با ذوق فراوان گفت پیشی پیشی laf laflaf
پاسخ }
#4
سلام دوستهای خوبمgagمنم یه دختر دارم که6 سالشه اسمش هم ارتاست.اونایی که صاحب بچه هستن می دونن که تمام کارهای بچه ها جالب وقشنگه واخرش هم برای خانوادشون میشه یه خاطرهcrying
خدمت شما بگم که ارتا اکثرا کلماتو اشتباه میگفت مثلا به رختخواب میگفت رختباغ Gigglesmileیا به تنبک می گفت:دینبوک ویا به دنیا میگفت:دینا:loudlaff:و از اونجایی که خیلی توپول بو دالبته الان هم هست خیلیها دوست داشتن ازیتش کنن و بخندند
[/color]

کوله باری بر دوش سفری میباید
سفری تا ته تنهایی محض
هر کجا لرزیدی
ازسفرترسیدی

[/size] فقط اهسته بگو:من خدا را دارم
پاسخ }
#5
من یه پسر سفید مو طلائی خوشگل دارم 25 ماهشه
هر موقع شبا میخوام براش لالائی بخونم بخوابه هموزنه لالائی من
که لالالالائی لالالالائی گنجشک لالا مهتاب لالا......
میخونه لائی لائی هاپو لالا پیشی لالا مامانی لالا داداش لالالا بابا لالا
و همینطور هر چی فک و فامیل دائی و خاله و عمو و مامانی و جک وجونورو لالا میده الهی فداش بشم angelic
پاسخ }
گوناگون از وب
loading...
#6
مامانهای خانوم گل میدونن که به گلهای زیر 6 ماهشون نباید به جز شیر مادر چیز دیگری بدهند حتی آب Swear یک روز خاله جان علی نشسته بود داشت از این دلستر های هلو ( قوطی ها) می خورد علی گل کنارش روی دشکش دراز کشیده بود و با حسرت نگاه می کرد به قدری که دلمان سوخت و ته یک استکان کمی ریختیم و با خودمان گفتیم اینقدر بد مزه است که دیگر نمی خورد شانس آوردیم مامانی نبود وگرنهVahidrk علی وقتی خورد شروع کرد به دست و پا زدن و منتظر بقیه اش بود laf منم که دلم حسابی سوخته بود به خواهری گفتم خب برو اونطرف بخور بچم ضعف کرد دهه crying هنوز که هنوزه عاشق ماء الشعیر است
پاسخ }
#7
برای تولد یک سالگی گل پسری داشتیم با بابایی و خاله جون تدارک مهمانی و تزئینات اتاق را می دادیم Cancan برای اینکه علی جون زیر دست و پا نماند گذاشتیمش داخل روروک مشغول کار بودم دیدم بیرون از روروک تختو گرفته داره میره گرفتمش گفتم کجا دوباره گذاشتمش توی روروئک بعد هم به بابای و خاله جون گفتم اینو در نیارین دست به چیزی میزنه خطر ناکه اوناهم سری تکان دادند که بله البته Bathtime دو باره دیدم وروجک خان برا خودش راه افتاده گفتم بابا کی اینو میاره بیرون Swear هر سه با نگاهی متعجبانه دریافتیم گل پسری بزرگ شده دیگه تو روروئک نمیمونه خودش میاد بیرون میره سراغ کارو بارش angelic ما هم که کلی ذوق مرگ شده بودیم که طی دوبار بیرون آمدن از این وسیله نقلیه 8 چرخ نیفتاده سریع جمعش کردیم گذاشتیم کنار تا کار دست خودمان ندهیم نتیجه اخلاقی : آقا پسری در تولد یک سالگی آغاز به راه رفتن نمود ClapClap
پاسخ }
#8
سلام
گل پسرم وقتی 8 ماهش تموم شد، برای اولین بار خواستم بهش موز بدم که بخوره . یه موز شستم و گذاشتم تو ظرف و رفتم کنارش نشستم . موزو برداشتم و گرفتم سمتش ، جوری که اونو ببینه و با کلی ذوق و شوق گفتم : مامانی بیا موز برات آوردم و موزو نشونش دادم . گریه کرد و چهار دست و پا و به سرعت پا به فرار گذاشت .منم این شکلیfak شدم!!!!!
پاسخ }
#9
سلام خانوما

من يه پسر 8ساله دارمكه خيلي هم ناقلاست ظاهرش خيلي اروم هست اما چنان شيطنت هايي ميكنه كه صداش بعد 5روز گاهي هم بيست روز ديگه درمياد خلاصه....

ايشون وقتي دو سالش بود رفته بوديم خونه مامان همسري شلوغ ميكرد شوهر خواهر شوهرم اومد بغلش كرد با دستاش چسبوند سينه ستون وسط حال مثلا شوخي شوخي گفت پسرم عمو رو بزن .....اقا پسر ما هم يه مشت جانانه چسبوند زير چونه عمو جون...همه زدند زير خنده تا پسرم خنده ما رو ديد خوشش اومد غافلگيرانه با دو تا مشت خوابوند تو سر شوهر خواهر شوهرم.. بيچاره چنان ترسيد كه نفهميد كي بچه رو گذاشت زمين ما هم شديم اينطوريlaflaflaflaflafاونم شد runningrunningrunningrunning
پاسخ }
#10
واما اندر حکایات امیر علی منhih
3سالش آبان تموم میشه دیروز با خواهرش دادشت قایم باشک بازی میکرد چنان بگی نگی تعریفی هم نداره این بازیشBoredsmileyخلاصه آیلین چشم گذاشت وامیر علی دوید که به قول خودش گم بشهGigglesmile آیلین که شمارشش تموم شد گفت بابا داداش کجاس ؟Questionedfیه هو امیر علی از دستشویی داد زد اینجامWavesmile(جای پنهون شدنو داشتین دیگه دستشوییhih)خودش خودشو لو داد مرده بودیم از خندهhih

یه بارم آیلین هفت ماهش بود داشتم کیک درست میکردم اونم تو نی نی نازش کنار من بود تا اون موقع هم تا( 7ماهگی)با صدای بلند نخندیده بود تا من همزن رو روشن کردم ایشون ریسه رفت اونم با صدای بلند یه چی تومایه های قاه قاه خودمونhihمنمfakهمزنو بستم یه هو خندش بند اومدمن مجدد همزن آیلین مجددریسه وقاه قاه باور کنین این شکلی شده بودlafمنم خوشم اومد هی همزنو بازو بسته میکردم اونم هی میخندید هی تموم میکرد hihجالبه شبش که به همسرم گفتم گفت پاشو همزنو بیار1207آوردم و روز از نو روزی از نو حالا به خودم میگم اون همزنه عجب کیفیتی داشته که نسوخته ha

وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،تا حرف دل تو را بشنود.پس حرف دلت را بگو....

پاسخ }
گوناگون از وب
loading...