خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 20 رأی - میانگین امتیازات: 3.2
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون

خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,012
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1402


محل سکونت :
ارسال: #7
RE: خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون
برای تولد یک سالگی گل پسری داشتیم با بابایی و خاله جون تدارک مهمانی و تزئینات اتاق را می دادیم Cancan برای اینکه علی جون زیر دست و پا نماند گذاشتیمش داخل روروک مشغول کار بودم دیدم بیرون از روروک تختو گرفته داره میره گرفتمش گفتم کجا دوباره گذاشتمش توی روروئک بعد هم به بابای و خاله جون گفتم اینو در نیارین دست به چیزی میزنه خطر ناکه اوناهم سری تکان دادند که بله البته Bathtime دو باره دیدم وروجک خان برا خودش راه افتاده گفتم بابا کی اینو میاره بیرون Swear هر سه با نگاهی متعجبانه دریافتیم گل پسری بزرگ شده دیگه تو روروئک نمیمونه خودش میاد بیرون میره سراغ کارو بارش angelic ما هم که کلی ذوق مرگ شده بودیم که طی دوبار بیرون آمدن از این وسیله نقلیه 8 چرخ نیفتاده سریع جمعش کردیم گذاشتیم کنار تا کار دست خودمان ندهیم نتیجه اخلاقی : آقا پسری در تولد یک سالگی آغاز به راه رفتن نمود ClapClap
۱-۹-۱۳۹۰, ۱۱:۴۸ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
47
تاریخ عضویت:
تير ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 21


محل سکونت :
ارسال: #8
RE: خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون
سلام
گل پسرم وقتی 8 ماهش تموم شد، برای اولین بار خواستم بهش موز بدم که بخوره . یه موز شستم و گذاشتم تو ظرف و رفتم کنارش نشستم . موزو برداشتم و گرفتم سمتش ، جوری که اونو ببینه و با کلی ذوق و شوق گفتم : مامانی بیا موز برات آوردم و موزو نشونش دادم . گریه کرد و چهار دست و پا و به سرعت پا به فرار گذاشت .منم این شکلیfak شدم!!!!!
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۳:۳۳ عصر
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از مامان راستین به دلیل این ارسال سپاس کرده.
alale1

وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
66
تاریخ عضویت:
مرداد ۱۳۹۱
مدال ها



محل سکونت : زیر آسمون خدا
ارسال: #9
RE: خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون
سلام خانوما

من يه پسر 8ساله دارمكه خيلي هم ناقلاست ظاهرش خيلي اروم هست اما چنان شيطنت هايي ميكنه كه صداش بعد 5روز گاهي هم بيست روز ديگه درمياد خلاصه....

ايشون وقتي دو سالش بود رفته بوديم خونه مامان همسري شلوغ ميكرد شوهر خواهر شوهرم اومد بغلش كرد با دستاش چسبوند سينه ستون وسط حال مثلا شوخي شوخي گفت پسرم عمو رو بزن .....اقا پسر ما هم يه مشت جانانه چسبوند زير چونه عمو جون...همه زدند زير خنده تا پسرم خنده ما رو ديد خوشش اومد غافلگيرانه با دو تا مشت خوابوند تو سر شوهر خواهر شوهرم.. بيچاره چنان ترسيد كه نفهميد كي بچه رو گذاشت زمين ما هم شديم اينطوريlaflaflaflaflafاونم شد runningrunningrunningrunning
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۱-۶-۱۳۹۱ ۰۶:۴۹ عصر، توسط soogol_m.)
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۴:۱۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از soogol_m به دلیل این ارسال سپاس کرده.
aki joon, مامان ریحون, mariyan
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
522
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 1162


محل سکونت : تبـ ارومیه ــریز
ارسال: #10
RE: خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون
واما اندر حکایات امیر علی منhih
3سالش آبان تموم میشه دیروز با خواهرش دادشت قایم باشک بازی میکرد چنان بگی نگی تعریفی هم نداره این بازیشBoredsmileyخلاصه آیلین چشم گذاشت وامیر علی دوید که به قول خودش گم بشهGigglesmile آیلین که شمارشش تموم شد گفت بابا داداش کجاس ؟Questionedfیه هو امیر علی از دستشویی داد زد اینجامWavesmile(جای پنهون شدنو داشتین دیگه دستشوییhih)خودش خودشو لو داد مرده بودیم از خندهhih

یه بارم آیلین هفت ماهش بود داشتم کیک درست میکردم اونم تو نی نی نازش کنار من بود تا اون موقع هم تا( 7ماهگی)با صدای بلند نخندیده بود تا من همزن رو روشن کردم ایشون ریسه رفت اونم با صدای بلند یه چی تومایه های قاه قاه خودمونhihمنمfakهمزنو بستم یه هو خندش بند اومدمن مجدد همزن آیلین مجددریسه وقاه قاه باور کنین این شکلی شده بودlafمنم خوشم اومد هی همزنو بازو بسته میکردم اونم هی میخندید هی تموم میکرد hihجالبه شبش که به همسرم گفتم گفت پاشو همزنو بیار1207آوردم و روز از نو روزی از نو حالا به خودم میگم اون همزنه عجب کیفیتی داشته که نسوخته ha
امضای پری سان61
وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،تا حرف دل تو را بشنود.پس حرف دلت را بگو....
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۰-۶-۱۳۹۱ ۰۵:۴۰ عصر، توسط پری سان61.)
۲۰-۶-۱۳۹۱, ۰۵:۳۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از پری سان61 به دلیل این ارسال سپاس کرده.
f.nik, mariyan

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1
تاریخ عضویت:
فروردين ۱۳۹۲
مدال ها

اعتبار: 1


محل سکونت :
ارسال: #11
RE: خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون
سلام به خانوم گل من تازه عضو این سایت خیلی باحال شدم من یک بسر 2 ساله به اسم مهدی دارم خیلی دوسش دارم اززمان تولد تا به الان کلی خاطرات قشنگ باهاش دارم مخصوصا که الان داره حرف میزنه و اکثرا رو هم غلط میگه خیلی بامزه است مثلا به مگس میگه ممس خیلی دوسش دارم و عاشقشم و از خدا بابت این گل زندگیم شکرش میکنم(1782)(kiss):FlowerysmileFlowerysmileWavesmile(1782)
امضای عشقم سعید
خدایا عاشقتم وتوزندگیم فقط ارامش و خوشبخت بودن میخوام ..... آمین (1782)
۱۱-۱-۱۳۹۲, ۱۲:۴۲ صبح
یافتن سپاس نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
74
تاریخ عضویت:
بهمن ۱۳۹۱
مدال ها

اعتبار: 55


محل سکونت : ایران
ارسال: #12
RE: خاطرات دوران نوزادی نی نی هامون
بامزه بود خاطرات من یک دخمل 4 ساله بامزه دارم دوسال و نیمش بود داشتیم تو جاده می رفتیم براش داشتم قصه دو تا سگ کوچولو تعریف می کردم که با هاپ هاپ با هم حرف می زدن یک دفعه تو جاده از روبه رو یک امام زاده رد شدیم به دخترم گفتم پاشو مامان سلام کن اقا دخترم انگار فنر از تو بقلم پرید و با صدای بلند هاپ هاپ کرد وای که با همسری قش کردیم از خنده اخه بچم جوگیر قصه شده بود و به زبون هاپوی سلام کرد این یکی از جالبترین خاطرات شیرین عسلم
امضای alale1
خدایا هیچ وقت به حال خودمون وامگذارمون31
۱۸-۴-۱۳۹۲, ۰۷:۳۱ صبح
وب سایت کاربر یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از alale1 به دلیل این ارسال سپاس کرده.
شمیم بهار, mariyan



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد