تبلیغات
تشریفات مجالس خدمات عروسی

امتیاز موضوع:
  • 49 رای - 2.96 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات روز خواستگاری
#1
Restart-1 
سلام به همه دوستانClapClapClap



خوب معلومه چیه دیگه!


همیشه توجلسات خواستگاری اتفاقاتی میافته که تا آخرعمریادآوری خاطراتش شیرین و دلچسبی خاصی داره!


ممکنه سوتی داده باشی!هول کرده باشی!laflaflaf



خوب!هرکی خاطره ای ازجلسه خواستگاری داره مشتاق شنیدن هستیم.
ClapClapClap
gol
دوست من همبازي بهشتي ام نميداني چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند:

از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است اگر گم شدي از اين راه بيا بلند شو از دلت شروع كن شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم.


}
#2
من 17سالم بو که شوشو با خواهراش امد خواستگاری فامیل بودیم باهم.همه چیز خوب پیش رفتو بابا هم راضی شد بلاخرهClapاخرسر میخواستن برن خونشون که هرچی زنگ زدن اژانس ماشین نداشت خونه ما هم ته یه خیابون بود که تا سر خیابون خیلی راه داشت کوچه اخر بودیم .بعد از کلی انتظار دیدیم ماشین نمیاد این بیچاره ها هم گناه دارن پیاده اینهمه راه برن تا برسن به خیابون بابا قبول زحمت کرد داماد ایندشو بردخونهlaf
}
#3
من خاطره خاصی ندارم فقط اینکه موقعی که مسئله خواستگاری رو با من در میون گذاشتن اصلا انتظار نداشتم که شخص مورد نظر آقای شوهر باشه و اینکه چند ساعت قبل از سال تحویل ازم خواستگاری شد hih
}
#4
ه خواستگار داشتم بسیار مذهبی
من که خوشم نمیومد اما مامانم اصرار داشت که بیان
تا امدن ونوبت به حرف زدن ما باهم رسید تا نشست
یه بسم ا.. گفت وپرسید
ببخشید شما مقلد کدوم مرجع هستید؟؟؟؟؟؟fak
منم گفتم مگه شب اوله قبرهSwearچه ربطی به خواستگاری دارهSwear
پسره به 5دقیقه نرسید حرفاش تموم شد وپاشد رفت
همونجا گفت
این خانم رعایت ادب رو نکردن وما منصرف شدیم
بابام هم با خوشحالی گفت به سلامتClaphih
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#5
شبی که شوشو و خونوادش اومدن خواستگاری تلویزیون مام روشن بود و اتفاقا اون فیلمم(الان دقیقا اسمش یادم نیست)مراسم خواستگاری داشت و همون لحظه ای که من چای آوردم شروع کردن به گیلیلیلی گیلیلیلی Choirکه همه خندشون گرفته بودhihhihhih
باید که مهربان بود/باید که عشق ورزید/زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست...
}
#6
خواهرم یکم کنجکاو تشریف دارن.
همیشه واسه دیدن چهره خواستگارام از منم هول تر بود.واسه همین اغلب تو آشپز خونه میشست. آخه اونجا از همه جا واسه دید زدن بهتره. یه سری که این بندگان خدا اومده بودن من رفتم که شیرینی بیارم چشتون روز بد نبینه با پاشنه صندلم رفتم رو انگشت دستش!!!!
اونم یه جیغ رنگین کمونی کشید که رسما همه هاج و واج منو نگا میکردن.
خدایا از خجالت نمیتونستم سرمو بلند کنم...cryingangelic
موقع پذیرایی یه سکوتی حکم فرما بود که نگو. بیچاره پسره نمیدونم ترسیده بود یا به خاطر کنترل خندش کبود شده بود.ha
خلاصه خواستگاری تاریخی بود.... laflaflaf
این و تو قسمت سوتی ها هم نوشتم اما به موضوع اینجا هم میخورد....Gigglesmile
[عکس: 20130305190611_InterPhoto.image.php.jpg]
}
#7
یه خواستگار داشتم
یکی از دوستان خانوادگی واسطه شده بود وبا اصرار تونسته بودن اجازه بگیرن که بیانWorship
پسره دوسال ازمن کوچکتر بود یه کم ریزه ومیزه تشریف داشتن:baby:
منم اصلا تمایلی برای حرف زدن نداشتم
خلاصه با اصرار پدرش رفتیم حرف زدیم
بهش گفتم با این اختلاف سنی مشکلی ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ahh
devil
سرخ وسفید شد
گفت:من با شما مشکل ندارم خیلی میخوام:flower:
منم زدم زیر خنده
گفتم راجع بهش فکر میکنمbio jolo
گفت
باشه من منتظرم پنج دقیقه دیگه بگید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:candy::chakerim:
یعنی من رسما فهمیدم با یه بچه طرفمredy
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.
با این تصمیم می‌گذارید
که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد .

(الیزابت استون)
}
#8
هنوز که مجردم ! منم یه خواستگار داشتم از لحاظ ظاهر سبزه خیلی تند و لاغر ! خیلی پسندیده بودن مامانش زنگ زد که نظرتون چیه ؟
مامانم گفتن نه ! خانومه گفته بود پسرم روزه گرفته لاغر شده به خاطر کارشم تو آفتاب بوده hih
به ذور هم خواستن که حرف بزنم با پسره ! منم گفتم حرفی ندارم فکر میکنم ! به مامانش گفت مثل اینکه مریم خانوم کم حرفن Swear
[عکس: hRvvp3.png]
}
گوناگون از وب
loading...
تشریفات مجالس خدمات عروسی
#9
بذارمنم یه خاطره بگم یه بنده خدایی اومده بود زنداداشم چایی ریخت من ببرم مادرش هنوز استکان چای رو زمین نذاشته میگه :حالا یه چایی خودت بریز ببینم بلدی؟laflaflaf
همیشه این واسم سوال بود که عشق چیه ؟
اما حالا با محمدم به زیباترین جواب رسیدم
Dan



}
#10
من چایی برای شوهرم نبردم بعد دور زدم دوباره دادم بهش. خدا رو شکر فقط خودش فهمیدlaf چون همه مشغول حرف زدن بودند.

}