خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
Ads

close
Ads
امتیاز موضوع:
  • 50 رای - 2.72 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطرات قشنگ من وهمسرم

کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
273
تاریخ عضویت:
Jul 2011
مدال ها

اعتبار: 438


محل سکونت : تهران
ارسال: #1
خاطرات قشنگ من وهمسرم
Clapسلام
عروس خانوما بیاین از خاطرات قشنگ وعاشقانه ای که با همسرامون داشتیم بگیمClap
روزایی رو تعریف کنیم که بایه حرف یا یه عمل غافلگیر شدیم ومیزان عشق وعلاقه همسرمون رو فهمیدیم
ha
از وقتایی بگیم که توی زندگی همه متاهلها هست وازش خاطره خوبی دارن
Dan
چندبار همسرتون غافلگیرتون کرده یا یه کاری براتون انجام داده که ازش انتظار نداشتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟Pillowfight
(آخرین تغییر در ارسال: 20-09-2011, 11:51 AM توسط leili.)
20-09-2011, 11:50 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
273
تاریخ عضویت:
Jul 2011
مدال ها

اعتبار: 438


محل سکونت : تهران
ارسال: #2
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
خودم شروع میکنم برای اشنایی بیشترConsolinghih
مامانم میگفت هم اتاقی مریض ما خانمی بود که زایمان داشت
میگفت خانمه رو برده بودن اتاق عمل و همسرش با 3-4 تا بچه قد و نیمقد اونجا منتظر بودن
این زن و شوهر از یکی از روستاهای اطراف اومده بودن
خودم هم خیلی تعجب کردم وقتی شنیدم
شوهر این خانم همونجا تو اتاق لباسهای همسرشو بو میکرد،میبوسید، بغلشون میکرد و زار زار میگریست
فکر نمیکردم مردی مخصوصا یه مرد روستایی بعد از چندین سال زندگی مشترک و چند بچه بازم اینچنین عاشقانه برای همسرش اظهار دلتنگی کنه،کاری که 90% آقایون در انجامش همیشه خانمشونو ناراضی میذارن و زحمت زیادی هم نداره چون خانمشون به یه ابراز زبانی قانع هست.
Hanghead
20-09-2011, 11:55 AM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
273
تاریخ عضویت:
Jul 2011
مدال ها

اعتبار: 438


محل سکونت : تهران
ارسال: #3
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
از خودم شروع میکنمClap
مریض شده بودم تب بالایی داشتم
رفتیم دکتر ودکتر گفت اگه بالاتر بشه درجه تب.تشنج میکنه
همسری من از ادمای خوشخواب عالمه
اما تا صبح هر بار که بیدار شدم .چشماش باز بود ونگران نگاهم میکرد
نمیذاشت از جام بلند شم حتی اب بخورم
سریع بلند میشد ومیاوردfak
بعد از اینکه خوب شدم
دقت کنید یه روز بعد
بامن دعوا کرد که یه بار دیگه اینجوری مریض بشی خودت میدونیSwear
عمرم نصف شد توی اون حال دیدمتDan
20-09-2011, 07:01 PM,
یافتن نقل قول
sarashpaz-sepideh

وضعیت :
 
ارسال: #4
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
haبذارید یه ذره فک کنم!
اهان فمیدمClap
بچه ها میدونین چیه ؟اخه من اصلا ادم رمانتیکی نیستم اصلا خوشم نمیاد! یه جوری میشمSwear
اما شوشو برعکسه من بیشتر منطقیم و حرف عقل رو قبول دارم اونم احساساتیه و حرف دلو Dan
یه روز که نومزد بودیم:izs:
تولدم بود و قرار بود بیاد خونه ما همزمان با تولد منم میلاد امام حسین و حضرت ابولفضل بود روزای شاد و ایام مبارکی بودن وقتی شوشو اومد من رفتم پایین استقبالش دیدم یه دسته گل گرفته به چه گندگی :congratualtions:
اومد جلو و بهم داد و تبریک و روبوسی اینا که من اصلا انتظار نداشتم از این کارا بکنه اخه گفتم من اصلا اینجوری نیستم که سالگرد ازدواج و تولد و چه میدونم مراسمای عچقولانه یادم باشه و یه کاری بکنم و اینا
ولی اون منو سورپرایز کرد
بابا رمانتیییییییییییییییییییییییییییییکDan
21-09-2011, 10:10 AM,
نقل قول
مدیر بازنشسته

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,175
تاریخ عضویت:
May 2011
مدال ها

اعتبار: 1,800


محل سکونت : تهران
ارسال: #5
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
اهم اهم حالا نوبت منه :
قبل از عروسی که درگیر کارای عروسی بودیم ، تقریباً سه هفته مونده بود به عروسی که من می خواستم جهیزیمو ببرم خونمون همسرم گفت قبل از اینکه بخواییم خونه رو رنگ کنیم بیا خونه رو ببین که بگی جه رنگی دوست داری رو دیوارا بخوره ، خلاصه رفتیم خونه تاهمسری درو باز کرد من اینجوری شدم fak تموم دیوار پذیرایی رو با قلمو و رنگ صورتی کلماتی مثل " دوست دارم " ، " عشق منی " ، " به خونت خوش اومدی " و.... پر کرده بود Dan، وقتی نقاش اومد خونه رو رنگ کنه بعد از کلی خندیدن و یاد جوونیش کردن کلیم غر زد که پدرش در میاد تا این خونه رو رنگ کنه .
تا یک هفته بیچاره شب تا صبح اونجا بود تا بتونه قبل از اینکه ما جهیزیه ببریم خونه رنگ شده باشه laflaflaf
21-09-2011, 10:22 AM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
273
تاریخ عضویت:
Jul 2011
مدال ها

اعتبار: 438


محل سکونت : تهران
ارسال: #6
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
دو هفته قبل از عروسی داشتیم جهیزیه میچیدیم وکارای خونه رو انجام میدادم
روز پنجشنبه بود وتنها رفته بودم تا یه سری اندازه بگیرم وکارای ریز وخرد رو انجام بدم
توی وسایل کتابخونه یه کتاب خیلی سنگین بود
یه دستی بلندش کردم ببینم توی کتابخونه جا میشه
که بله
یه درد کوچولو پیچید توی دستم
تاشب به کسی چیزی نگفتم
اما تا شب دردش بیشتر میشد وکمتر نمیشد
همسری اومد سر بزنه ببینه کارای خونه روچیکار کردم
نمیدونم چی شد تا دیدمش زدم زیر گریه
که دستم درد میکنه
فکر کرد گذاشتمش سرکار
وقتی دید قضیه جدیه
رفتیم درمانگاه ودست بنده رفت توی گچ
تمام راه برگشت من ناراحت بودم اون میخندید به دست گچ گرفته من
تا روحیه ام حفظ بشه واروم باشم
وگرنه همسری یه ادم احساسی ومهربونهClap
24-09-2011, 03:40 PM,
یافتن نقل قول
خانوم گل هنرمند

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
321
تاریخ عضویت:
Oct 2011
مدال ها

اعتبار: 496


محل سکونت :
ارسال: #7
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
اوایل عقدمون که بود همسرم اومد شهر ما دیدنم آخه از دو شهر مختلفیم. چند روزی که با هم بودیم خیلی خوش گذشت و از اونجا که ما کاملا عشقولانه ازدواج کردیم طاقت دوری همدیگه رو نداشتیمhih
بعد از اون چند روز همسری با اتوبوس برگشت شهر خودشون... وسط راه چند بار به من زنگ زد که من بخدا طاقت ندارم الان پیاده می شم برمی گردم که با کلی خواهش التماس راضیش کردم برنگرده اونم وسط جاده و بیابون و هزار خطرConsoling
فرداش وقتی رسید بهم زنگ زد گفت یه خانومه و پسرش صندلی روبرو نشسته بودن از بس که همسری کلافه بوده و بعضی وقتا یواشکی گریه هم می کردهcrying تازه تی شرت مشکیم تنش بوده خانومه برگشته بهش گفته ننه بمیرم برات الهی غم آخرت باشه... کی بوده فوت کرده:bye:
همسری هم حسابی بهش برخورده اما چون خانومه از سر دلسوزی گفته بوده فقط تشکر کردهGigglesmile
10-11-2011, 01:04 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
82
تاریخ عضویت:
Jan 2011
مدال ها

اعتبار: 247


محل سکونت :
ارسال: #8
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
یک هفته مونده بود به عقدمون و از این بازار به اون بازار واسه خرید می رفتیم تا آخر شب تو بازار بودیم یکی از مسائل مهم اون روزا واسه خانواده هامون این بود که شما که هنوز عقد نکردین روز عقد چه جوری می خواین برین آتلیه بعد بیاین تالار ( آخه خوانوادهامون مقیدن) خلاصه تصمیم این شد که ما یه صیغه موقت ساعتی بخونیم روز عقد و بریم آتلیه منو شوشو هم قبول کردیم که دست از سرمون بردارن
اون روز واسه خرید طلا رفته بودیم منو وشوشو و مامانامون و داداش بزرگ من بودن بعد که طلا رو خرید کردیم داداشم گفت من مامانو رو می برم خیابون فلانی شما هم برید سوار ماشین خودتون بشید و سریع بیاید که آینه و شمعدون بخریم فکر کنم ساعت 8:30 شب بود
من و شوشو راه افتادیم و اصلا انگار حالیمون نبود که اونا منتظرمونن سلانه سلانه رفتیم عطر فروشی یه ورساچی شوشو برداشت یکی هم واسه من خرید excited بعد هم از مغازه که اومدیم بیرون دست همو گرفتیم ( مامانم نفهمه angelic) و رفتیم سمت ماشین تا سوار ماشین شدیم داشتیم از کوچه که ماشین داخلش پارک بود میومدیم بیرون یه دفعه یه آخوند دیدیم منو شوشو هم زمان به هم نگاه کردیم و یه جرقه ای تو ذهنمون زده شد و نیشمون باز شد hih شوشو گفت بریم به این بگیم صیغه موقت واسممون بخونه بدو runningاز ماشین پیاده شدیم جلوی آخونده رو گرفتیم و واسش توضیح دادیم واسه قضیه آتلیه می خوایم صیغه موقت بخونیم اولش باورش نمیشد و تقریبا داشت شاخ در میاورد ولی بعد باور کرد و صیغه رو واسمون خوند و ما خندان دست همو گرفتیم و سوار ماشین شدیم مامانا شروع کردن به زنگ زدن کجایییییید Swear شوشو هم با ذوق گفت الان میایم واستون می گیم در ضمن در سوپری هم نگه داشت کلی خوراکی خرید تا اونجا خوردیم:candy: ( بیچاره مامانامون تا رسیدیم کارتشون میزدی خونشون در نمیومد) تا رسیدیم گفتند کجا بودیدی تا حالا ؟ شوشو هم با هیجان به من گفت تو بگو منم با هیجان نه تو بگو بالاخره شوشو گفت که ما عقد کردیم مامانا fak داداشمbio jolo خلاصه چشمتون روز بد نبینه اینقدر دعوامون کردن crying ولی از اون به بعد هر چی این خاطره رو تعریف می کنیم می میریم از خنده laf
(آخرین تغییر در ارسال: 10-11-2011, 01:39 PM توسط ندا خانوم.)
10-11-2011, 01:36 PM,
یافتن نقل قول
کاربر خانوم گل

*
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
14
تاریخ عضویت:
Aug 2011
مدال ها

اعتبار: 4


محل سکونت : 12
ارسال: #9
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
خوب بچه ها ما خاطرات زیاد داشتیم ولی بیشترشون رو نمیتونم بگم به دلایلیangelichih
یکی رو براتون تعریف میکنم
من و نامزدی بعد از مدتها تونستیم نظر مساعد مامی منو جلب کنیم و به هم برسیم (نه اینکه اصلا قبلش به هم نمیرسیدیم hih )
خلاصه با هزارتا شوق و ذوق یه روز رو تعیین کردیم و رفتیم آزمایش خون
از صبح مامانامون پیله کردن و هر دوشون باهامون اومدن
ما هم اول آزمایش رو انجام دادیم بعد به بهونه خرید رفتیم طرف پاساژا و تو پاساژ مامانارو جا گذاشتیم و رفتیم
(آخرین تغییر در ارسال: 27-04-2012, 05:36 PM توسط masti.)
11-11-2011, 08:51 AM,
یافتن نقل قول
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,046
تاریخ عضویت:
Nov 2011
مدال ها

اعتبار: 1,989


محل سکونت : iran
ارسال: #10
RE: خاطرات قشنگ من وهمسرم
واااااااااااااااااااااای چقدر خاطراتتون خچمل بود بچه ها:loudlaff:
یکی از بهترین خاطرات منم واس بیشتر از یه سال پیشه ینی چن ماه بعد عقدمون
نکته جالبش اینه که تو اون شرایط از نظر جفتمون بدترین لحظه ها رو داشتیم می گذروندیم و دوس داشتیم که زودی تموم شه آخه تمام طول سفر یا قهر بودیم یا مشغول لج بازیhih
سر یه چیزای خییییییلی بچه گونه و جزیی
ولی الان که یادش می افتیم کلییییییییییییییییییییییی می خندیم به اون روزا
بچه بودیم دیگههههه:baby:
یادش به خیر :loudlaff:laf:loudlaff:laf:loudlaff:laf
تجسمش که می کنم ریسه میرممم:loudlaff:
حالا فک میکنم و رمانتیکش که یادم اومد میام دوباره
(آخرین تغییر در ارسال: 17-12-2011, 06:08 PM توسط vor0ojak.)
17-12-2011, 06:07 PM,
یافتن نقل قول

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خاطرات قشنگ عروسی yasamin22 124 73,425 12-03-2013, 11:58 AM
آخرین ارسال: dokhmal


ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد