امتیاز موضوع:
  • 50 رای - 2.72 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات قشنگ من وهمسرم
من خاطره عشقولی زیاد دارم همسرم خیلی رمانتیکه ولی خنده دار ترینش:Veiledsmile2
داشتم امتحان میخوندم برا پایان ترم.......همسری هم برام شام درس میکرد هم خوراکی و تنقلات می آورد...تو اتاق خواب بودم در و بسته بودم....همش می اومد در و با میکرد چند تا جمله ی عشقولی میگفت و میرفت..منم دعواش میکردم با خندهhih
چشمم رو کتاب بود که یهو دیدم یه برگه a4 از بیرون در داره مث تلگرافا وارد میشه تو که همسری روش نوشته بود دوست دارم خانــــــــــومم........وای اونقدر خندیدم که نگو.بعدش رفتم در و با کنم بوسش کنم در و محکم چسبیده بود ول نمیکرد به زور رفتم بیرون حسابشو رسیدم.hih(1782)
[img] [عکس: yre00q.png] [/img]
پاسخ }
Flowerysmile
یکی دیگش دو هفته پیش بود که همسری ماشین خریده بود.هر وقت ماشین بخره توش یه گلم برا من میخره..این دفعه سرش یکم شلوغ بود منم پیش خودم ازش ناراحت بودم .....
چند روز بعدش ساعت 2 نصفه شب بود که دیدم همش صدام میزنه .از اتاق بیرون که رفتم با یه دسته گل پرید جلو روم .منم واقعا سورپرایز شدم.hihFlowerysmile
[img] [عکس: yre00q.png] [/img]
پاسخ }
سلام به همهWavesmile
دیشب سومین سالگرد ازدواجمون بود.بخاطر بیماری خواهرم ناراحت بودم و نمیخواستم مراسم بگیرم.
وقتی از سرکار رفتم خونه شوهرم گفت که دیرتر میاد خونه.
منتظرش بودم وقتی زنگ و زد دیدم مامان و باباش و خواهراش هم باهاشن......
برام کادو گرفته بود و مامانش اینا رو دعوت کرده بود شام هم سفارش داده بودhih
خلاصه بدجور سورپرایزم کرد!
ولی من هیچی براش نگرفته بودم..........
خدا رو شکر بخاطر داشتنش(1782)
کوچولوی ما مهبد
[عکس: c669cc94d7.png]
پاسخ }
سلام خانما
همسرمن هیچ چیز رو تو دنیا با فوتبال رفتنش عوض نمیکنه حتما باید هفته ای یکبار رو بره
ولی یک روز که من خیلی حوصله ام سررفته بود خودمو به مریضی زدم.من از آمپول میترسم.همسرم هم اصرار کرد که بریم دکتر .با هزار بهانه خواستم دکتر رو رد کنم که نشد رفتم دکتر الکی یه آمپول خوردم موقع برگشت داشتم گریه میکردم که همسرم گفت تا تو باشی دیگه به خاطر سالن رفتن من بهانه الکی نگیری. از خجالت آب شدم که از کجا فهمیده؟laf
پاسخ }
چقدر خوش میگذره شبای جمعه که باهم میشینیم فیلم ترسناک میبینم با کلی چیپس و پفک
اما همیشه هم من کم میارم بعضی صحنه ها رو نمیبینم
اما جر زنی برا این موقع هاس دیگه
مثلا میگم اقا من دستشویی داشتم بایستی برم وگرنه کلیه هام خراب میشه و گرنه تو که میدونی من نمیترسم!!!!!!!!!!
(1782)
پاسخ }
همیشه خاطرات زیبا همراه با کلی خنده و حس خوبه و شادی هست
اما خاطره من توش حس شادی همراه با غم سنگین درونم هست
خاطره زیبای من همراه با غم سنگین از دست دادن نعمتی بود که خدا تو آغوشم نیومده ازم گرفت
وقتی سه ماه پیش صبح زایمانم رفتم دکتر و صدای قلب بچه ام شنیده نشد و خدا نخواست وجود این بچه توی تقدیر زندگیم باشه وقتی از اتاق عمل با کلی غم و اشک و آه اومدم بیرون وقتی روی تخت به شوهرم که کنارم بود نگاه میکردم میدیدم مدام بهم زل زده ونگاشو از روی من برنمیداره و مدام خدارو بخاطر سالم بودنم شکر میکرد و شادی همراه با غمی که سعی میکرد نشون نده رو تو صورتش میدیدم وقتی داشتم میرفتم اتاق عمل بهم میگفت خودت مهمی ناراحت نباش فهمیدم که چقدر دوستم داره با اینکه بارها بهم گفته بود اما من فکر میکردم خودم بیشتر دوستش دارم برام خیلی کارا کرده بود که میتونه از بهترین خاطرات زندگیم باشه اما اون نگاهاش چیز دیگه ای بود
برام دعا کنین
خدایا حافظ پسرم باش
پاسخ }
سلام

دوروزپیش فهمیدم باردارم (دوماه عروسی کردم)خیلی ناراحت شدم اخه زودههههه
ب نفسی گفتم حالم بده و........
باهم رفتیم بیمارستانشون ک ازمایش بدم وقتی فهمیدیم جواب مثبت
نفسی جلوی همکارش پیشونیمو بوسید (1782)(اخه برام غیرمنتظره بود این کارش شوهرم خیلیییییییی خجالتیه)


*دنیا ارزش پاکوبیدن به شکمت را نداشت...
*...ببـــــخش مــرا مــــادر...!

پاسخ }
ی خاطره هم اینکه منو نفس هم کلاسی بودیم تا پایان دوره عمومی

خنده بود تو دانشگاهههههه
اونا ی گروه ماهم ی گروه

یادمه برای معدل بالاها اردو گذاشتن شمال
یادش بخیرررررcrying

همش منونفسی جیم میزدیم میرفتیم دوردورررررر


*دنیا ارزش پاکوبیدن به شکمت را نداشت...
*...ببـــــخش مــرا مــــادر...!

پاسخ }
همیشه براش اسم میذارم که اونم خیلی خوشش میاد
اسمش محمده اما اسمای مستعارش
فــــــندق
قــــلقلی
جوجه(البته به زبان محلی)
تازه گیا هم من شدم دخملش اون شده بابالی
کلا از با هم بودن عشق میکنیمFlowerysmile
(1782)
پاسخ }
دومین سالگرد ازدواجمون از نظر اقتصادی تو شرایط بسیار بدی قرار داشتیمDash2Dash2crying

به اتفاق تصمیم گرفتیم سعی نکنیم همدیگه رو سورپرایز کنم Dreamyeyesfفقط بریم یه رستوران خوب و شام بخوریمConsoling

وسطهای شام دیدم که همسر مهربونم داره از جیب کتش یه جعبه کوچولوی روبان زده رو در میارهhihhih
و........ جی جی جینگ داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم (87)dancyLoveshowerCheerleaderCheerleaderCheerleaderLoveshower
(عزیزم!!! خیلی دوسش دارم نمیذاره حتی یه لحظه هم غمگین باشمHeartshape2Dan)
خدایا هرگز نگویمت دست من بگیر...
عمیریست گرفته ای مبادا رها کنیDreamyeyesf
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خاطرات قشنگ عروسی yasamin22 124 81,315 ۲۲-۱۲-۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: dokhmal