امتیاز موضوع:
  • 50 رای - 2.72 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات قشنگ من وهمسرم
#31
Wavesmile25 مهر روز تولدم بود که خونه مامانم دعوت بودیم.چندتا کادو از مامانم اینا گرفتم ولی شوشو هیچی نداد تازه تبریک هم نگفت.با خودم گفتم حتما فراموش کرده تا اینکه شب اومدیم خونه دیدم یه دسته گل بزرگ(9شاخه گل لیلیوم)و یه دسته گل کوچیک (2 شاخه گل رز)گزفته کادوش هم یه عطر خوشبو با یه بسته بندی شیک که فروشنده گفته بود بهترین عطر ساله.خلاصه خیلی سورپرایز شدم(1782)
welcome to my life my angel(1782)






پاسخ }
#32
منم از یکی از بهترین خاطره هام با همسرم بگم؟...
روز تولد من وسط هفته بود و آخر هفته شب یلدا....قرا شد جشن تولد من شب یلدا تو خونه مامانم برگزار بشه...
صبح رفتم سرکار و حوالی ظهر همسرم زنگ زد گفت هر وقت راه افتادی برگردی خونه بهم خبر بده تا یه جایی بیام دنبالت منم گفتم خب حتما هوا خیلی سرده دلش سوخته ...
خلاصه یک ساعتی زودتر از اداره اومدم بیرون و رفتم سمت خونه ولی باز با خودم گفتم نمی گم بهش خودم میرم... نمی خوام از کارش بیفته..به نیمه راه رسیده بودم که زنگ زد گفت کجایی گفتم نزدیک خونه تقریبا... گفت همونجا باش بیام دنبالت میخوام بریم خرید منم قبول کردم و منتظر شدم... خلاصه اومد و سرخوش و سوت زنان ...رفتیم بازار نزدیک خونه یه چرخی زدیم هیچی هم نخریدیم سردمون شد برگشتیم تو ماشین ... تو فکر این بودم که شام چی درست کنم همون موقع رسیدیم خونه ....گفت کلید بده من کلیدم گم شده ....اینقدر حرص خوردم که نگو...رفتیم بالا و دیدم سر و صدا میاد گفتم کسی تو خونه ست؟ گفت نه....گفت این طبقه بالا چقدر بی ملاحظه س که در و باز گذاشته بلند بلند حرف میزنه...خلاصه در و باز کردم و رفتم تو ....بعله خانواده من و دایی و عمو و همه جمع بودن با یک کیک بزرگ و جشن بزرگ ....و فقط گریه بود که پر از احساس شد...(1782)Heartshape2
[عکس: countdown.php?h=250&w=160&imgid=33&bride...=09&day=28]
پاسخ }
#33
تازه یک ماهی بود که عقد کرده بودیم و چون همسرم تا دیر وقت سرکار بود شبها دیر میومد به دیدنم حتما هم می گفت یک روز در میون باید همو ببینیم.1 (49) به خاطر همین اکثرا میومد دنبالم می رفتیم بیرون چون تو خونه ی ما ساعت 11 همه خواب بودن. یه شب تا 2 بیرون بودیم و با ماشین هی کوچه خیابونهای محلمون رو متر می کردیم بعد زیر یه تیر چراغ برق ماشین رو پارک کرد تا بستنی هایی که خریده بودیم رو بخوریم.Yum2 هفته ی بسیج هم بود یه دفعه یه ماشین پیچید جلومون و اومدن ماشین رو تفتیش کردن کلی بهشون توضیح دادیم که زن و شوهریم باورشون نشدbio jolo و با هم اومدیم جلوی در خونه ی ما تا عقد ناممون رو بهشون نشون بدیم من دزدکی رفتم خونه و عقد نامه رو برداشتم اومدم به دو بر گردم بیرون که مثلا کسی از خواب بیدار نشه که یه دفعه پادری از زیر پام سر خورد و با مغز خوردم زمین چه صدایی بلند شد همه از خواب پریدنSwear هول شده بودم از ترس گفتم ما رو دزدیده بودن اومدم سند ببرمangelic همه قیافشون اینطوری شدfakبابام اومد بیرون به مامورها توضیح داد که ما زن و شوهریم. قیافه ی نامزدم وقتی دید من با بابا اومدم بیرونHanghead


بالشی کنار بالشت می گذاری
حوا نیز اینگونه آدم را وسوسه کرد
غلت می زنی در بستری که - منم
حوا نیز اینگونه آدم را تسخیر کرد
پاسخ }
#34
اواسط هفته گذشته تولدم بود از اوایل هفته قبل منتظر رسیدنش بودمhih آخه امسال اولین تولدم در زندگی مشترکمون بود و دل تو دلم نبود ببینم همسری قراه چی کار کنه.من هم هیچی به روم نمیاوردم که مثلا نزدیک تولدمه....مامان و بابا و برادرم هم شمال بودن و روز قبل از تولد مامانم بهم زنگ زد و گفت نمیتونه برای تولدم بیان تهران و در عوض اخر هفته میان پیشمHangheadمن هم کلی ناراحت شدم ولی چیزی بهشون نگفتم که سفرشون بد بگذره.
خلاصه بالاخره روز تولد من هم رسید و از صبح همه دوستا و آشناها زنگ زدن و تبریک گفتن غیر از آقای شوهر که حتی تلفنی هم با هم صحبت کردیم ولی یه تبریک خالی هم بهم نگفت...من هم فکر کردم حتما فراموش کرده و حالا که براش مهم نیستم من هم تا آخر شب چیزی نمیگم که امروز تولدم بوده.ظهر هم رفتم کلاس و ساعت 6 برگشتم خونه و به شدت هم گشنه بودم سریع پیتزا تابه ای خوشمزه ای که از خانم گل عزیز یاد گرفتم دست کردم همسری بیاد و شام بخوریم.خلاصه که ساعت 7 همسری دست خالی اومدو حال من هم گرفته تر شد ولی باز چیزی نگفتم. یه خورده بعد به بهانه خرید قرص سرماخوردگی همسر جان رفت بیرون نزدیکای ساعت 8 زنگ در رو زد من هم در باز کردم و رفتم جلوی tv و تو عالم خودم بودم که یه دفعه دیدم مامان و بابا و داداش و همسری عزیزم و خانواده همسری با یه دسته گل رز قرمزو جعبه های کادو یه کیکبستنی خوشگل وسط سالن وایسادنfakوای من که شوکه شوکه بودم نمیتونستم تکون بخورم...همه برام تولد مبارک خوندنو بغلم کردن (1782) بخصوص آقای شوهر گلم که فکر کردم فراموشم کرده وتمام این برنامه هارو هم خودش ریخته بود و روز قبل هم با مامان اینام تماس گرفته بود که برای تولدم بیان تهران و پیشم باشن....همه چی عالیییییییییییی بود.شام هم از بیرون گرفتیم و یه جشن فراموش نشدنی برام یادگای موند.(1782) کادو هم عزیز دلم بهم یه گوشی سامسونگ گلکسی سفید خوشگل داد Hug
<a href="http://lilypie.com/"><img src="http://lbdf.lilypie.com/f0Wrp4.png" width="400" height="80" border="0" alt="Lilypie Pregnancy tickers" /></a>
پاسخ }
#35
angelicمن بعد Bollywoodعروسیم اومدم تو شهر همسری واز شهر خودمون دور شدم ahhیه چند وقتی بعد عروسی وقتی مامانم اینا پاگشام کردن Flowerysmileرفتیم ومن چند روزی موندم اونجا ولی همسری مدام دلش بهونه منو میگرفت 12Dunnof(1782)DreamyeyesfDreamyeyesfahhاز اونجایی که خیلی بهم وابسته بودیم همش زنگ میزد و منو از احوال دل تنگش با خبر میکردبعد یه هفته که برگشتم Heartshape2دل تو دل همسری نبودDan اونشب که فوق العاده رمانتیک شده بود هی از دلتنگی ودوس داشتن همدیگه صحبت کردیم Loveshowerdancyهمسری گفت:نمیدونی عزیزم تو این مدت که نبودی من همش میرفتم اون لباس بنفشتو که خیلی هم بهت می اومد رو میبوییدم ومیبوسیدم همینجور که تو حس رفته بودDreamyeyesfDreamyeyesf یهو گفتم:کدوم لباس بنفشه همون که یقه اش این مدلیه؟bio joloهمسری هم گفت؟آره گفتم:ولی من وقتی رفتم خونه مامانم اینا اونو با خودم برده بودم fakطفلی همسری بد جوری هول کرد و اون شب کلی خندیدیم lafhihو سربه سر همسری گذاشتم عشقم میخواست بگه که چقدر دوسم داره امایه کمی اغراق کردHangheadHangheadtnx
آدم خوب قصه های من دلتنگت شده ام.حجمش را میخواهی؟خدا راتصور کنFlowerysmile
پاسخ }
#36
منم یه خاطره بگمWavesmile
بعد از اخرین جلسه خواستگاری و بعد از اینکه همه چی اوکی شد قرار گذاشتم ارایشگاه برای اصلاح. ( اینم بگم من قبل از ازدواج اصلاح کرده بودم اما چون خیلی پر مو نیستم پیدا نبود . تازه ابروهامو هم تمیز کرده بودم) hih
همه عقیده شون این بود که من اصلا صورتم بعد از اصلاح تغییری نمیکنه و منتظر بودن قبل و بعد ارایشگاه هیچ تغییری نکنم. angelic
منم از یکی از دوستام که خیلی قبولش داشتم ادرس ارایشگاهشو گرفتمو رفتمuhum .
وقتی از زیر دسته خانمه بلند شدم کلی شووکه شدمfak ولی خیلی ضایع نکردم.hih
تا اینکه شب همسرم اومد به بهانه بردن حلقه ها برای تزیین منو ببینه.1 (49)
( اینم بگم که خونه ما و همسایه بغلی مثل هم ساخته شده)
در و که باز کردم فکر کرد اشتباه اومده خواست بره که صداش زدم. یه دفعه نفسش بند اومد.fak
خنده ام گرفته بود میخواست سلام کنه زبونش نمیچرخید. laf
الهی بمیرم به تته پته افتاده بود . laflaf
بعد یه نفسی تازه کرد و گفت شما چقدر عوض شدی ی ی ی ی؟؟؟؟؟1 (49)
منو میگی مرده بودم از خنده یه عالمه وقت وایساده بود بیخودی هی یواشکی نگاه میکرد منو که مطمئن بشه اشتباه نیومدهlaflaf
هنوزم یاد اون روزی می افتیم بی اختیار خنده مون میگیره. hih
یادش بخیر.
پاسخ }
#37
   
چند هفته پیش کرمان برف اومد و از شانسم منم سخت سرما خورده بودم و از طرفی دلم برای برف بازی تنگ شده بود.هرچی خواستم برم تو حیاط همسرم نمیزاشت و می گفت حالم بدتر میشه منم در کمال نا امیدی و حسرت رفتم تو جام که همسری برام جلو تلویزیون انداخته بود تا هم استراحت کنم هم حوصله ام سر نره دراز کشیدم البته قابل ذکر است که ساعت 3 صبح بودکه همسرم گفت من میرم پایین از قضا سینی هم زیر پیراهنش قایم کرده بود تا من سوپرایز شم وقتی اومد بالا گفت خانومم منو نگاه کن که دیدم سینی رو پر برف کرده بود.سینی رو گذاشت دم بخاری منم نشوند دم بخاری دستکامم دستم کردمنم خوشحال شروع به ساختن ادم برفی کردم وخودشم اومد کمکم.همسرم میگفت مثل یه دختر بچه شده بودم.برام خیلی مهم بود که انقدر براش مهمم.البته انقدر ذوق کردم از ادم برفیمون عکسم گرفتم.
پاسخ }
#38
سلام به همه خانم گلیهای باحال و دوست داشتنی
وقتی با همسرم قهر میکردم برای اینکه بهش بفهمونم چقدر ازش دلخورم شب خودمو به خواب میزدم و مثلا تو خواب حرف میزدم میخواستم اینجوری بهش حرفامو بزنم و از ناراحتیام بگم تا شاید اون بیاد آشتی کنه
البته قابل ذکره این حربه یکبارم با موفقیت همراه نشدDash2:
ولی بر خلاف اینها یکبار صبح که از خواب بیدار شدم همسرم گفت دیشب: "چه خوابی میدیدی؟" با تعجب گفتم نمیدونم چطور؟ گفت "تو خواب خیلی ناله میکردی منم نخواستم بیدارت کنم که بعدش بد خواب شی بالا سرت آیة الکرثی خوندم که دیدم ناله هات قطع شد"!
خییییییییییییییلی خوشحال شدم و ذوق کردم Dreamyeyesfبه مذهبی بودن همسرم افتخار کردم
گاهی آنقدر غرق آرزو هستی که فراموش می کنی خودت آرزوی کسی هستی
[عکس: ban03.gif]
پاسخ }
#39
منم یه خاطره بگم اول بگم که شوشوی عزیز بنده قبل از عقد بسیار خجالتی بودن البته الان هم هستن ولی بامن نهgag.ما یه عقد کوچولو داشتیم ومراسم مفصلو برا عروسی گذاشتیم ایشالCancanا.شوشوی عزیزاومد دنبال من درآرایشگاه که با هم آتلیه بریم بعد بریم خونه ما که عاقد بیاد البته من برای آتله یه صیغه یک ساعته خوندم که به هم محرم باشیم خلاصه اولین بار بود که تنهایی با هم تو ماشین بودیم من استرس نداشتم اماشوشوی عزیز کاملا سرخ شده بود دستپاچه بود استرس هم داشت دلش میخواست به منم نگاه کنه اماروش نمیشد خودم شروع کردم گفتم چقدر خوشتیپ شدین یه نگاهی بهم کرد که هیچ وقت اون نگاهو فراموش نمیکنم گفت واقعا راست میگی ماشینو یه جای خلوت زد کنار( به قول خودش بعدازحرف من تمام استرساش از بین رفت)گفت میخوام نگات کنم حالا دیگه من استرس داشتم داخل آتله که مانتو وشنلم بیرون آوردم چنان نگاهی میکردکه خودم خجالت میکشیدم بعدا برام گفت که اولین بار بوده یه دختر خوشکلو اینجوری با آرایش ولباس نامزدی میدیده.
پاسخ }
#40
(1782)سلام خیلی قشنگ بودن خاطراتتون
شوشوی من خیلی رمانتیک و احساسیه حتی بیشتر ازمن یکسال نامزد بودیم و الان نزذیک 3ماهه عقدیم خاطرات خیلی قشنگی داشتیم و هیچ ساعتی از هم بیخبر نبودیم خداروشکر
قشنگترین خاطرم واس 5ماه بعد نامزدیمون بود که من از کرمان رفته بودم تهران دانشگاهم و شوشو رفته بود قشم واس دانشگاهش(خیلی دور بودیم Hangheadولی ارشدیم و یه هفته درمیون آخر هفته کلاس داشتیم.منم ترم آخری بودمgag)ما که هر روز یا حداکثر یک روز درمیون همو میدیدیم واسمون سخت شده بود cryingahhکار من طول کشید و 3روز اونجا بودم شب کلی گریه کردیم و از دلتنگیامون گفتیمHeartshape2 که شوشو گفت طاقت ندارم صبح پیشتم.باورم نمیشد بیاد آخه صبح باید کرمان میرفت و هیچ بهونه ای نداشت(محرم نبودیمhih)وقت شب بخیر هم گفت صبح که چشای نازتو باز کنی دیگه دلتنگم نیستی.ساعت 9 بود زنگید گفت بیا مترو آزادی من اونجام باورم نمیشدخیلی ذوق زده بودمFlowerysmile(1782).بمیرم واسش هواپیما و قطار گیرش نیومده بود با چند تا اتوبوس اول بندرعباس بعد جای دیگه تا رسیده تهران.با تموم خستگیش تاعصر با هم تو خیابونا چرخیدیم جاهایی که دوست داشتم رفتیم Ghelyon(1782)عصر هم سوار اتوبوس شد و برگشت کرمان وای چه لحظه سختی بود همش اشک ریختیمcryingcrying.(به همه گفته بود هوا خرابه دریا طوفانیه مجبوره قشم بمونه)روز بعد هم من برگشتمLoveshower

آخ یادش بخیر همیشه واسمون مث رویا میمونه.عاشقتم شوهریHug
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خاطرات قشنگ عروسی yasamin22 124 81,789 ۲۲-۱۲-۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: dokhmal