امتیاز موضوع:
  • 50 رای - 2.72 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات قشنگ من وهمسرم
زندگی رو هرجور نگاه کنی همون جور خودشو نشون میده
خاطره های خوب زیاد هست.حتما نباید برا تولد و سالگرد ازدواج و ولنتاین باشه
حتما که نباید با یه طلا و جواهر سوپرایزمون کنن
همون موقع که دستت رو میگیره فشار میده قشنگه
وقتی میگه خانوم موهات بیرونه قشنگه
وقتی نگات میکنه و بی دلیل لبخند میزنه قشنگه
وقتی براش چایی میریزی میگه مرسی ک بفکرمی قشنگه
وقتی میری آرایشگاه بعد که میای میگیش عوض شدم میگه نه مگه چیکار کردی؟!حتی اینم قشنگه
اینا خاطرات خوب منن(1782)
(1782)
پاسخ }
حالا نوبت منه،من و شوهری از هم دیگه خیلی دوریمcrying،من کلی منتظر شوهری بودم که بیاد پیشم اما بعد بهم زنگ زد که نمیتونه مرخصی بگیره،کلی ضد حال خوردمDash2،منم شب خواب بودم،دم صبح یکی زد سر شونم، که یهو جیغ زدم و از خواب بیدار شدم،داشتم سکته میکردم،وقتی درست نگاه کردم دیدم یه موجود قلمبه به اسم شوهری بالاسرمه(1782)،نمیدونستم ذوق کنم یا شوهریو دعوا کنم.ناقلا با بابا و مامانم هماهنگ کرده بود که به من حرفی نزنن که داره میاد.اون شب یکی از بهترین شبای عمرم بود.Dreamyeyesf
پاسخ }
سلام به همه خانمهای عزیز.
برای رفع خستگی این مطلب را براتون تعریف می کنم. البته همسرم وقتی این جریان را برای کسی تعریف میکنه ، اصطلاحاً پیازداغش را زیاد می کنه و آشپزی تبدیل به طنز میشه .
اوایل ازدواج (چند سال قبل) ، یک روز سرماخورده بودم و حال خوشی نداشتم و همسرم گفت تو استراحت کن، من سوپ درست می کنم. من می گفتم لازم نیست و او هم اصرار می کرد که می تونه.
چندباری سوال کرد و من هم دستوریک سوپ مرغ ساده را گفتم.
به قول خودش هرچی گیرش اومد ( به جز دمپایی هاش laf) ریخت توی زودپز وآخر هم ملاقه پلاستیکی را یادش میره برداره !!!! خلاصه همه مواد با هم خوب پخته میشن.
من هم که سرماخورده بودم و خوب بو را حس نمی کردم.
چشمتون روز بد نبینه همین که اولین قاشق را خوردم ، دندونام به هم چسبید . مزه اش که بماند.
تقریباً مثل چسب دوقلو بود ، کلی خندیدیم .Wavesmile
موفق کسی است که با آجرهایی که به طرفش پرتاب می شود، یک بنای محکم بسازد.
پاسخ }
حالا بذارید من بگم1 (49)من و همسری یک سال وپنج ماهه عقدیم وفاصله ی خونمون باهم یک شهره و45دقیقه راه تو این مدت فقط در مورد بیشتر موندن پیشش باهم مشکل داشتیم.Just_Cuz_15البته من یک ثانیه هم طاقت دوریشو ندارم و تقریبا همیشه به اصرار مامانم برمیگردم خونمون Just_Cuz_15hih یک بار سر همین قضیه پیامم باهام قهر کرد و گفت دیگه منم نمیام خونتون وطول هفته باهام سرسنگین حرف میزد خلاصه چهارشنبه شد ومنم طبق عادت هرهفته بهش زنگ زدم که منتظرتم وبیا پیشم اوهم با توپی کاملا پر صداشو در اورد که مگه من بیکارم هرروز بیام اونجا وخستم وحوصله ندارم وای چیزا منو میگی این شکلی شده بودمDash2Dash2Dash2cryingcryingcryingcrying بله دیگه بادلی گرفته خداحافظی کردم وبه همه اعلام کردم پیام این هفته نمیادDunnofو اینقدر عصبانی بودم که بهش اس دادم وگفتم دیگه نمیخوام ببینمت بایدتکلیفموباهات روشن کنم واز این حرفا واوهم پیام داد که منم از این وضع خسته شدم Vahidrkهمین لحظه بود که صدای زنگ خونه اومد منم ار پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم پیام با یه دسته گل قشنگ جلو در ومیگه از پشت در بودن خسته شدم دیگه angelicمنو میگی از ذوقم جیغ میزدموبعدش حابی(1782)(1782)(1782)(1782)(1782)(1782)(1782)(1782)(1782)(1782)(1782)(1782) [/align]
پاسخ }
سلام 1
اولین روز خواستگاری بود وحید جونم با مامان گلیش اومده بودن بیچاره از لحظه ای که اومده بود شکل لبو شده بود از بس خجالت کشیده بود.
بعد صحبت های مامانا نوبت صحبت کردن من و شوشو شد رفتیم پایین(آخه اتاق من طبقه پایینه) بالاخره مام سرصحبت باز کردیمو از هر دری حرف زدیم بنده خدا فقط پایه میز نهارخوری رو نگاه می کرد و میگفت هرچی شما بگین درسته.
دیگه میخواستیم برگردیم بالا پیش مانانا یهو گفت ببخشید ما همین امشب باید زنگ بزنیم جواب بگیریم آخه میدونین چیه شما شدین بزرگترین آرزوی زندگیم منو میگی داشتم منفجر میشدم از خنده ولی جلوی خودمو نگه داشتم الهی قربونش برم 27

یه خاطره دیگه اینکه قرار شده بود بریم بیرون حرفامونو واسه دومین بار بزنیم حالا دقیقا همون روز مامان جون و خاله جونش اومده بودن خونمون که منو بی روسری ببینن.خلاصه بعد رسوندن مامانو خاله جونیش اومد دنبال من وقتی رفتیم با مامان در کوچه رو باز کنیم بوی ادکلنش پیچیده بود تو هوا بعد به محض نشستن تو ماشین یهو خم شد سمتم منم گفتم خاک بر سرم این میخواد چیکار کنه نکنه میخواد محرم نشده بوسم کنه یهو دیدم از صندلی عقب یه شاخه گل روز قرمز گرفت سمتم گفت تقدیم به شما الهه خانوم83
واقعا شوشومو دوست دارم چون پاک و بی آلایشه35
خدایا خودت برام حفظش کنangelic0
پاسخ }
سلام
منو عشقولی جان هنوز عقد نکردیم دوسالو هفت ماه تقریبا باهم دوستیم انشاالله خدا بخواد داریم مقدمات خواستگاریو انجام میدیم که تشریف بیارن8342
هفته پیش چهارشنبه قرار گذاشتیم همو ببینیم اخه 33 روز بود ندیده بودمش دلم پر میزد واسش ما ساعت 2 قرار داشتیم باهم، یهو دیدم ساعت 1/5 گوشیم زنگ میخوره72 بله اقاهی عشقولی عزیز بود بچم از ذوقش ساعت 1/5 رو فکر کرده 2/5 میگه خانوم کجایی من خیلی وقته منتظرتم بهش گفتم عاشق ساعتتو ببین ما 2 قرار داشتیم84 خلاصه وقتی دیدمش اینقد نیگاش کردم نزدیک بود بخوره زمین گفت خانوم اینجوری نیگام نکن هول میشم35 بعد با هم رفتیم نهار3 بعدشم رفتیم کوهسنگی چایی سفارش دادیم نسشتیم توی آلاچیق گفت چشاتو ببند یه چیزی نشونت بدم10 منم فکر کردم کادو تولدمه38 گفتم تا تولدم دو هفته دیگه مونده گفت نه کادو تولدت نیست13 چشامو بستم بعد که باز کردم دیدم رفته باشگاه ورزشی ثبت نام کرده فداش بشم 27از بس هی گفتم شکمت بزرگ شده با کت و شلوار زشت میشیHeartshape2 به حرفم گوش کرده با اینکه کارش زیاده از خواب ظهرش میزنه که بره ورزش 89خدایا ممنون واسه هم چین عشقیPillowfight
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم83
پاسخ }


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  خاطرات قشنگ عروسی yasamin22 124 81,325 ۲۲-۱۲-۱۳۹۱, ۱۱:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: dokhmal