خوش آمدید ورود یا ثبت نام

تبلیغات
Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
Ads Ads

close
Ads
 
امتیاز موضوع:
  • 21 رأی - میانگین امتیازات: 2.81
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

خاطرات قشنگ گلهامون

خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,012
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1402


محل سکونت :
ارسال: #1
خاطرات قشنگ گلهامون
در تاپیک خاطرت فقط ایتم خاطرات نوزادی بود این یکی را باز کردم تا بگم بچه ها الان هم کارهای بانمک دارندlaf
پسرم علی امسال پیش دبستانی رفته روز اول صبح از خواب بیدارش کردم با کلی خوشحالی بلند شد رفت مدرسه ، این رو بگم علی مهد کودک می رفت اونم چه مهد کودکی من فقط پول مهد میدادم روزهایی که مامان جون خنه بود نمیذاشت علی بره مهد میگفت گناه داره ، معمولا یک روز در هفته هم همسری استراحت بود که خب بچه گناه داشت صبح زود از خواب بیدارشه بره مهد خلاصه در کل در ماه 8 تا 10 روز بیشتر نمیرفت مهدha، هر روزی که می خواستم حالا خواب یا بیدار ببرمش منزل مامانی یا مهد میگفت کجا منو میبری ؟ ..... حالا داشته باشید روز دوم مدرسه صداش کردم علی جان بلند شو دیرمون میشه Consolingخوابالو گفت منو کجا میبری گفتم مدرسه Clap عصبانی شد و گفت دیروز رفتم دیگه چقدر برمSwear
۲۲-۸-۱۳۹۰, ۰۹:۱۹ صبح
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مامان علی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon, shimamamani
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,012
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1402


محل سکونت :
ارسال: #2
RE: خاطرات قشنگ گلهامون
عید 90 منو همسری نشسته بودیم تلوزیون میدیدیم پسری اومد گفت بابا بیا با ممن بازی کن همسری هم که از صبح بازی کرده بود گفت بابا جان چقدر بازی کنم برو یکم هم خودت بازی کن . Swearپسری هم یک نگاهی کرد و گفت اگه برام یه نینی اورده بودید الان با اون بازی می کردم Swear همسری گفت : اگه یه ماه صبر کنی خاله فاطمه ( دختر خاله خودم) یه نی نی میاره باهاش بازی کن Consoling پسری : نخیرم اون مال مهمونی هاست من نی نی برای خودمون می خوام SwearHanghead همسری که دید اوضاع پسه گفته نه پاشم برم بازی الان به دردسر می افتیم خلاصه با رفتن و بازی کردن با پسری تا الان همه چیز آرومه من چقدر خوشبختمlaf
۲۲-۸-۱۳۹۰, ۰۹:۲۵ صبح
یافتن سپاس نقل قول
1 کاربر از مامان علی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,012
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1402


محل سکونت :
ارسال: #3
RE: خاطرات قشنگ گلهامون
اوایل تابستان امسال نشسته بودیم دور هم پسری گفت مامان من بزرگ بشم نی نی دار بشم میتونم شیر بدم ( نی نی دختر خاله اومده .....) گفتم نه گفت پس چیکار کنم گفتم خوب باید براش شیر خشک بخری.
بعد از کمی فکر گفت شیر خشک که گرونه بابا میشه پول شیر خشک بچه منو تو بدی Bathtime
۲۲-۸-۱۳۹۰, ۰۹:۲۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مامان علی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
Atefe joon, mariyan
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,012
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1402


محل سکونت :
ارسال: #4
RE: خاطرات قشنگ گلهامون
گل پسری چون میره پیش دبستانی فقط صدا ها را یاد میگیرد هفته دوم بود و صدای ( ب ) را یاد گرفته بود من پشت فرمان بودم و علی عقب نشسته بود برای اینکه به سکوت نگذره کلمات را می گفتم و ازش می خواستم بگه ب داره یا نه هر چیزی که در طول مسیر میدیدم خودش میشد سوژه گفتم برق ب داره گفت : نه گفتم بببببرق گفت آره بعد از گذشت چند دقیقه پشت چراغ قرمز بودیم گفت چراغ راهنمایی ب داره گفتم مامان جون بش کجاست گفت مگه برق نداره پس ب داره angelic حالا یکی بگه چراغ راهنمایی ب داره یا نه
۲۳-۸-۱۳۹۰, ۰۱:۲۸ عصر
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مامان علی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مامانش, Atefe joon
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,012
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1402


محل سکونت :
ارسال: #5
RE: خاطرات قشنگ گلهامون
برای اینکه با گل پسری درس بخونیم و تمرین صدا ها را بکنیم در یک دفتر عکس هایی را می چسبانم و جلوی آنها اسمش را می نویسم مثلا عکس یک تکه پنیر را چسباندم و نوشتم پَنیر تا گل پسری دور ( اَ ) خط بکشه گفتم مامانی عکسها را نگاه کن بگو چیه بعد دور ( َ ) خط بکش (تکه پنیری که چسبانده بودم زرد رنگ بود )
گل پسری گفت پنیر و دور ( َ ) هم خط کشید و گغت البته پنیرش فاضده علی به فاسد میگه فاضدlaf
۲۸-۸-۱۳۹۰, ۱۰:۳۷ صبح
یافتن سپاس نقل قول
2 کاربر از مامان علی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مامانش, Atefe joon

تبلیغات

Bia2Aroosi
کانال خانوم گل'
خانوم گل کدبانو

****
وضعیت : آفلاین
ارسال‌ها:
1,012
تاریخ عضویت:
مهر ۱۳۹۰
مدال ها

اعتبار: 1402


محل سکونت :
ارسال: #6
RE: خاطرات قشنگ گلهامون
علی با بابایی رفته بود پارک، در پارک یه بوفه است که هر وقت می رن اونجا موقع برگشت با بابایی یه چیزی می خرن و چون معمولا علی تشنه اش می شه ماء الشعیر رو شاخشه Bathtime و معمولا بابایی هم کمکش می کنه که اصلا علی این کمک را دوست نداره crying بنابراین ایندفعه و قتی بابایی ماء الشعیر می خره علی شروع می کنه به خوردن وقتی می خواد نفس بگیره برای اینکه مبادا بابایی از فرصت استفاده کنه و ازش بگیره به آسمان اشاره میکنه و میگه بابا اون چیه بابای از همه جا بیخبر هم در آسمان haو علی هم مشغول سر کشیدن مابقیlaflaf تا بابایی باشه سهم بچه رو هپلی هپو نکنهSwear
۳۰-۸-۱۳۹۰, ۰۷:۵۸ صبح
یافتن سپاس نقل قول
3 کاربر از مامان علی به دلیل این ارسال سپاس کرده.
مامانش, amitris, Atefe joon



ّبرگزیده مردمی ششمین جشنواره وب ایران در بخش خانواده و کودک
Top of Page
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نبوده و تمامی حقوق متعلق به © انجمن خانوم گل می باشد